توجه توجه

بعضی نوشته ها ادامه دارند برای مشاهده کامل نوشته ها به برچسب های مورد نظر یا پست قبل و بعد مراجعه کنید

۱۳۹۹ دی ۲۴, چهارشنبه

چندگام به جلو

 

چندگام به جلو

هر انسان مکلفی باید تعصب را کنار بگذارد و نیتش را تصحیح کند و مطابق سرشت پاکی که خداوند مردم را بر اساس آن آفریده است بنگرد و تلقینات بزرگان مذهب و گروهش را بر آن مقدم ندارد.

امام ابن الوزیر

وحدتی که در پی تحقق آنیم

سخن از وحدت می‌گوییم و حاصل کارمان تفرقه است. شعار یکی‌شدن سر می‌دهیم اما جز پراکندگی حاصلی ندارد.

ما خار می‌کاریم در نتیجه فقط درد را درو خواهیم کرد ... از زخم‌های عمیق امت می‌نالیم، در حالی که چاقو به دست پیوندهای آن را پاره می‌کنیم.

مانند هر مسلمان دیگری این حقّ را دارم که نسبت به فراموش ‌شدن تاریخ بزرگ و فداکاری‌های رهبرانمان متأسف باشم که تنها در کتاب‌های مدرسه، مسابقات ماه رمضان و وسایل ارتباط جمعی همچون سریال‌ها و نمایش‌ها به عنوان ضرب‌المثل ذکر می‌شوند و بیشتر به سیاه‌نمایی تاریخ و بزرگان شبیهند تا به ذکر حقایق انکار ناپذیر.

حق دارم نسبت به از دست‌دادن همت‌های والایی که در طول تاریخ اسلامی در میادین مختلف بروز یافتند و انسان‌های شایسته‌ای را به ما تحویل دادند متأسف باشم. امروز آنان به شخصیات ارجمندی تبدیل شده‌اند که بر آنان سرود می‌خوانیم و در هنگام ذکر نامشان اشک می‌ریزیم!

بله من و شما حق داریم اندوهگین باشیم و با ایمان و احساس دینی‌مان سعی کنیم به دوران عزت و اقتدار برگردیم.

چشمان من منتظر طلوع وحدت اسلامی و در انتظار کسی بود، که غم و اندوه را از چهرة امت اسلامی بزداید ... .

ای کاش می‌توانستم تمام این فرقه‌های مختلف را جمع می‌کردم و گره‌ای را که مسلمانان امروز تاکنون نتوانسته‌اند آن را باز کنند بگشایم.

اما همان طور که از درک عوامل این تفرقه ناتوان بودم، صدایم نیز در این راستا ضعیف بود ... . من واقعاً انسانی عاطفی بودم ... دوست داشتم در یک چشم به هم‌زدن وضع امت اسلامی تغییر کند. مثل اینکه اختلاف امت اسلامی بر سر مسائلی جزئی است و به راحتی می‌توان آن‌ها را از سر راه برداشت.

من و این حزن و اندوه با هم بزرگ شده‌ایم. ولی امروز چیزهایی از آن درک می‌کنم که قبلاً نمی‌دانستم ... . همواره دربارۀ وحدتی که از آن سخن می‌گوییم و آن را مدنظر داریم از خود می‌پرسم: آیا این وحدتی صوری است که تنها برای لحظه‌ای با آن هستیم و در طول عمر هرگز به آن نخواهیم رسید یا وحدتی که اساس و پایه ما را در برابر متجاوزین مستحکمتر می‌کند؟

آیا این وحدت بر اساس قرآن و سنت پیامبر خدا ج است یا با کتاب خدا و سنت پیامبرش در تضاد است؟!

من همواره ارتباطمان با اهل کتاب را [که خداوند توسط پیامبران کتابش را بر آنان نازل کرد] به یاد می‌آوردم زمانی که از دین پدرانشان و از دستورات الهی منحرف شدند و اسلام بر آنان نازل شد و گمراهیشان را برطرف کرد و آنان را به پذیرش حقیقت دعوت نمود تا از گمراهی خارج شوند و عقایدشان را در راستای وحی الهی قرار دهند.

وحدت دارای معیارهای شرعی است اگر مسلمانان از فرقه‌های گوناگون می‌خواهند با هم متحد شوند باید بر مبنای عقیده‌ای باشد که حضرت محمد ج آن را برایشان به ارمغان آورده است نه بر مبنای عقایدی که هیچ ارتباطی با اسلام ندارند.

در این آیه کمی تأمل کنید که خداوند خطاب به مؤمنین می‌فرماید:

﴿فَإِنۡ ءَامَنُواْ بِمِثۡلِ مَآ ءَامَنتُم بِهِۦ فَقَدِ ٱهۡتَدَواْۖ وَّإِن تَوَلَّوۡاْ فَإِنَّمَا هُمۡ فِي شِقَاقٖۖ فَسَيَكۡفِيكَهُمُ ٱللَّهُۚ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡعَلِيمُ١٣٧ [البقرة: 137].

«اگر آنان [اهل کتاب] به آنچه که شما بدان ایمان دارید، ایمان بیاورند هدایت خواهند شد و اگر [به آن] پشت کنند راه اختلاف و دشمنی را در پیش گرفته‌اند و خدا [به عنوان پشتوانه‌ تو] برای آنان بس است و او شنوا و دانا است.»

تأمل در سیرۀ پیامبر گرامی ج مایه پند و عبرت است.

در زمان پیامبر اسلام ج عده‌ای در ظاهر مسلمان بودند و شهادتین را بر زبان می‌آوردند بدون اینکه معنی آن را در زندگیشان اجرا کنند. و بعضی از مؤمنین نیز با حسن ظن به سخنانشان گوش فرا می‌دادند.

خداوند می‌فرماید:

﴿لَوۡ خَرَجُواْ فِيكُم مَّا زَادُوكُمۡ إِلَّا خَبَالٗا وَلَأَوۡضَعُواْ خِلَٰلَكُمۡ يَبۡغُونَكُمُ ٱلۡفِتۡنَةَ وَفِيكُمۡ سَمَّٰعُونَ لَهُمۡۗ وَٱللَّهُ عَلِيمُۢ بِٱلظَّٰلِمِينَ٤٧ [التوبة: 47].

«اگر آنان همراه شما [برای جهاد] بیرون می‌آمدند، چیزی جز شر و فساد بر شما نمی‌افزودند ایشان به سرعت در میان شما مشغول فتنه ‌اندوزی هستند و در میانشان هم کسانی هستند که به سخن ایشان بسیار گوش فرا می‌دهند. و خداوند ستمگران را می‌شناسد.»

اما ما از این حقیقت غافلیم یا خود را به غفلت می‌زنیم و عواطفمان را قاضی قرار داده و اسلام را پیرو آن می‌سازیم.

دین موروثی

اگر شما در نجف، قطیف یا قم متولد می‌شدی خواسته یا ناخواسته شیعۀ اثناعشری بودی چون جامعه آنجا و پدر و مادرت شیعه می‌بودند. در عین حال اگر در ریاض، قاهره یا وهران به دنیا می‌آمدی حتماً سنی می‌بودی چون جامعه و خانواده‌ات تو را اینگونه تربیت می‌کردند.

ولی آیا حق همان است که جامعه‌ برایمان مشخص می‌کند یا حقیقت را باید از راه دلائل و برهان شناخت؟

اگر سنی هستی سعی کن خود را به جای همکار شیعۀ دوازده‌ امامی‌ات قرار دهی که با تو مناظره و تو را متهم به بغض و رویاروئی با اهل بیت می‌کند. اما اگر این فرد شیعه از یک پدر و مادر سنی و در یک شهر سنی به دنیا می‌آمد او اولین شخصی می‌بود که تو را یاری می‌داد و از تو پشتیبانی می‌کرد و بیشتر از تو علیه شیعیان دوازده امامی می‌ایستاد. در حالی که او اکنون با تو مجادله می‌کند و متعصبانه در مقابل تو جبهه گرفته است.

پس مشخص است که ما باورهای دینی‌مان را از پدر و مادرمان اخذ می‌کنیم نه از روحیه حق‌جویی و بی‌طرفی برای حق.

پیامبر ج در حدیثی می‌فرماید: «كلُّ مولودٍ یولدُ علی الفطرةِ فأَبواه یهوِّدانهِ أو ینصرانهِ أویمجسانِهِ... .»[1]

«هر فرزندی مطابق فطرتش [پاک و سالم] به دنیا می‌آید. اما والدینش او را یهودی، نصرانی یا مجوسی بار می‌آورند.»

این حدیث در زمینه پیرویمان از مذاهب فکری و اعتقادی منطبق است.

امروز بیشتر مسلمانان دین و مذهب را مانند اموال منقول و غیرمنقول از آبا و اجدادشان به ارث می‌برند و بر مسیر آن‌ها حرکت می‌کنند. البته در صورتی که دین در زندگی مردم اهمیت کمتری از درهم و دینار و متاع دنیوی نداشته باشد.

امتهای گذشته پیامبرانشان را تکذیب می‌کردند و در برابر حق موضع‌گیری کرده و می‌گفتند:

﴿إِنَّا وَجَدۡنَآ ءَابَآءَنَا عَلَىٰٓ أُمَّةٖ وَإِنَّا عَلَىٰٓ ءَاثَٰرِهِم مُّقۡتَدُونَ٢٣ [الزخرف: 23].

«ما پدران ونیاکان خود را بر آئینی یافته‌ایم و ما هم قطعاً بدنبال آنان می‌رویم.»

جواب پیامبر به آنان چنین بود:

﴿قَٰلَ أَوَلَوۡ جِئۡتُكُم بِأَهۡدَىٰ مِمَّا وَجَدتُّمۡ عَلَيۡهِ ءَابَآءَكُمۡۖ٢٤ [الزخرف: 24].

«پیامبر [در پاسخ آنان] گفت: مگر من بهتر از آنچه که از پدرانتان به دست آورده‌اید برایتان نیاورده‌ام.»

باطل‌گرایان متعصب و نادان پاسخ دادند:

﴿إِنَّا بِمَآ أُرۡسِلۡتُم بِهِۦ كَٰفِرُونَ٢٤ [الزخرف: 24].

«ما نسبت به رسالت شما کافریم.»

این مناظره در تاریخ بسیار تکرار می‌شود اما نه در بین پیامبران و اقوام بت‌پرستشان بلکه بین کلام حق و افراد متعصبی که براساس عقایدی که از اجداد خود به ارث برده‌اند، حرکت می‌کنند وحق را کنار گذاشته و به باطل تمسک جسته‌اند.

امیر صنعانی در این باره می‌گوید:

قبل از هدف اصلی، اصل مهمی را بیان می‌کنیم که خداوند آن را مطرح کرده است و در چندین آیه از قرآن از کفار اشکال می‌گیرد که آنان از اجدادشان کورکورانه تقلید می‌کردند و اندیشه‌هایشان فقط به پیروی از آنان محدود می‌شد.

خداوند می‌فرماید:

﴿وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ ٱتَّبِعُواْ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ قَالُواْ بَلۡ نَتَّبِعُ مَآ أَلۡفَيۡنَا عَلَيۡهِ ءَابَآءَنَآۚ أَوَلَوۡ كَانَ ءَابَآؤُهُمۡ لَا يَعۡقِلُونَ شَيۡ‍ٔٗا وَلَايَهۡتَدُونَ١٧٠ [البقرة: 170].

«وقتی به آنان گفته می‌شد: از قانون خدا پیروی کنید، می‌گفتند: ما از آیینی که پدرانمان را بر آن یافته‌ایم پیروی می‌کنیم. آیا اگرچه پدرانشان چیزی نفهمیده باشند و به هدایت راه نبرده باشند [باز هم باید از آن پیروی ‌کنند]؟»

همچنین می‌فرماید:

﴿إِنَّا وَجَدۡنَآ ءَابَآءَنَا عَلَىٰٓ أُمَّةٖ وَإِنَّا عَلَىٰٓ ءَاثَٰرِهِم مُّقۡتَدُونَ٢٣ [الزخرف: 23].

«ما پدرانمان را براساس آیینی یافته‌ایم [که بت‌پرستی را بر همگان واجب کرده است.] و ما هم بی‌تردید [به شیوه آن‌ها عمل کرده و] به دنبال آن‌ها خواهیم رفت.»

همچنین می‌فرماید:

﴿مَا يَعۡبُدُونَ إِلَّا كَمَا يَعۡبُدُ ءَابَآؤُهُم مِّن قَبۡلُۚ [هود: 109].

«اینان همان چیزهایی را می‌پرستند و همان عبادتی را می‌کنند که پدرانشان [در گذشته] انجام می‌دادند.»

همچنین می‌فرماید:

﴿قَالُواْ بَلۡ وَجَدۡنَآ ءَابَآءَنَا كَذَٰلِكَ يَفۡعَلُونَ٧٤ [الشعراء: 74].

«گفتند: بلکه ما پدرانمان را یافتیم که این چنین [عبادت] می‌کردند.»

همچنین می‌فرماید:

﴿قَالُوٓاْ أَجِئۡتَنَا لِتَلۡفِتَنَا عَمَّا وَجَدۡنَا عَلَيۡهِ ءَابَآءَنَا [يونس: 78].

«گفتند: [ای موسی] آیا پیش ما آمده‌ای تا ما را از آنچه اجداد و نیاکانمان را بر آن یافته‌ایم منصرف کنی؟.»

در تمام این آیات آمده است که آن‌ها با حسن ظن به نیاکانشان می‌نگریستند و از عادات آنان پیروی و مخالفان را منحرف قلمداد می‌نمودند و به راه و روش اجدادشان افتخار می‌کردند تا جایی که محمد ج را ابن ابی‌کبشه صدا می‌زدند چون او مانند ابوکبشه از پرستش آنچه که آبا و اجدادشان می‌پرستیدند امتناع می‌ورزید. حتی از این طریق به ابوطالب نیز قبل از مرگ تذکر دادند و به او گفتند: آیا از راه و روش عبدالمطلب دست‌ برمی‌داری؟!

بدین علت پیامبر ج در احادیث از پدر و مادر به عنوان عوامل تغییر فطرت نام برده است. «تنها والدین، کودک را به یهودی یا مسیحی تبدیل می‌کنند.» بدین جهت خداوند کسانی را که احبار و رهبان را ارباب خود قرار می‌دهند مورد خشم قرار می‌دهد که پیامبر خدا ج در تفسیر آن می‌فرماید: وقتی ارباب و رهبان چیزی را برای آنان حلال یا حرام می‌کنند کاملاً از آنان پیروی می‌کنند.[2]

هر کسی که خرد و انصاف دارد باید در همه انسان‌های گذشته و حال در جوامع اسلامی و غیراسلامی بنگرد و با بررسی انبیا و پیشینیان و تابعینی که از آنان پیروی می‌نمودند که تعدادشان به نسبت کل انسان‌ها اندک است درمی‌یابد که مردم از دین پدرانشان کورکورانه و از روی جمود تقلید می‌کنند!!)[3]

محبت زیاد انسان را کر و کور می‌کند

کاغذ سفیدی را که در مقابل چشمانت قرار می‌دهی برای ممانعت تو از دیدن همه جهان کافی است ... جهان گسترده و پهناوری که انس و جن از گشودن و رسیدن تمام نقاط آن عاجزند، هرگاه تکه کاغذ کوچکی در مقابل چشم تو قرار گیرد آن را می‌پوشاند ... به همین ترتیب وهم و خیال، ماورای خود را می‌پوشاند و مانع رؤیت آن می‌شود. هیچ وهمی برای صاحبش بزرگتر و بدفرجامتر از محبت نیست. بی‌تردید هرگاه عشق شدید و شور فراوان عاشق را فرا ‌گیرد و او جز محبوب خود چیز دیگری را نمی‌بیند.[4]

بدین جهت عاشق مجنون در محبوب خود جز کمال چیز دیگری را نمی‌بیند و وجود هر عیبی را در او انکار می‌کند. به همین دلیل فیلسوف بزرگ ارسطو عشق را کورکننده احساس انسان نسبت به درک عیوب محبوب می‌داند.[5]

اما این امر در میدان عقاید شدیدتر و تأثیرگذارتر است. چون انسان با عقیده‌اش ارتباطی سرنوشت‌ساز ایجاد می‌کند که در غیر آن چنین ارتباطی تصور نمی‌شود. شاید جدال فکری و مباحثات کلامی بین فرقها بهترین شاهد بر این امر باشد.

بهترین سخن در این باره حدیث پیامبر ج است که ابوداود در سنن خود آن را چنین روایت می‌کند: «حبك للشیء یعمی ویصم»: «دست‌داشتن هر چیزی آدمی را [نسبت به درک عیوب آن] کر و کور می‌کند[6].» در این حدیث مفهومی بیش از سخن حکیمان آمده است یعنی دوست‌ داشتن یک چیز و تعلق به آن نه تنها چشم را کور می‌کند، بلکه گوش را نیز از شنیدن عیب‌های محبوب کر می‌نماید اگر فردی او را نسبت به این امر آگاه کند!

ابوالطیب محمدشمس الحق در شرح این حدیث می‌گوید: «یعنی تو را نسبت به دیدن عیب‌های محبوب نابینا می‌کند به گونه‌ای که عیب او را نمی‌بینی و اگر دربارۀ زشتیهای او سخن گفته شود آن را نمی‌شنوی به دلیل اینکه محبت بر قلب شما سایه افکنده است.»[7]

از ثعلب لغوی دربارۀ معنی این حدیث سؤال شد، او گفت: چشم را نسبت به دیدن معایب او نابینا و گوش را نسبت به شنیدن عیب‌های او ناشنوا می‌کند و این شعر را سرود:

و كذَّبت طرفی فیك والطرف صادق

 

و أسمعت أذنی فیك ما لیس یسمع

چشمانم را در حالی که راستگو بودند تکذیب کردم و به گوشم درباره تو سخنی را گفتم که نمی‌شنید.

بنابراین برای اینکه عقل انسان از اطاعت باطل آزاد شود و حقیقت را ببیند باید در عاطفه‌اش میانه‌رو باشد و عنان آن را رها نسازد تا او را به پرتگاه نابودی بکشاند. و خشک و سخت‌دل نگردد بلکه با چشم بصیرت مواردی را به او نشان دهد که با چشم ظاهری دیده نمی‌شوند.

دین و مذهب[8] من چنین است

اگر از دین و مذهبم بپرسی می‌گویم: «مذهب من دین اسلام است و هر کس در سایه آن باشد، دوست و برادر من است. پیشوایان و رهبران آن را آن گونه که شایسته است گرامی می‌دارم و از زحماتشان تشکر و در این راستا از افراط و تفریط پرهیز می‌کنم. اگر در امری دلیل برایم واضح و راه برایم روشن بود در آن موضوع نیازی به آنان ندارم و در هنگام نیاز به مراجعه به آنان براساس حقیقت آنان را به حکمیت قبول می‌کنم و از آنکه به نظرم در این امر بیش از همه به حقیقت نزدیک باشد پیروی می‌کنم و از نسبت‌ دادن خودم به یکی از امامان و علما خودداری می‌کنم و همین برای من کافی است که یکی از مسلمانان هستم. اگر مرا به خدا سوگند دادند و چاره‌ای نداشتم می‌گویم من مؤمن و مسلمانم اگر تنم را پاره‌پاره کنند و گوشتم را بخورند و مرا بی‌نهایت اذیت و آزار دهند و هر آزاری را بر من روا دارند در مقابل آنان می‌گویم:

﴿سَلَٰمٌ عَلَيۡكُمۡ لَا نَبۡتَغِي ٱلۡجَٰهِلِينَ٥٥ [القصص: 55].

«وداع و بدرودتان باد ما خواهان [همنشینی با] نادانان نیستیم.»

﴿قَالُواْ لَا ضَيۡرَۖ إِنَّآ إِلَىٰ رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ٥٠ [الشعراء: 50].

«هیچ زیانی نیست [از این کاری که تو خواهی کرد. هر کاری که می‌خواهی بکن باکی نیست. زیرا] ما به سوی پروردگارمان بازمی‌گردیم [و به لقای معشوق ومحبوب حقیقی خود می‌رسیم و پاداش خود را از او دریافت می‌کنیم.]»

«پروردگارا مکرهایشان را به خودشان بازگردان و من از شر آن‌ها به تو پناه می‌بردم. خداوندا مرا از اعمال آنان که در دینت تفرقه ایجاد کرده‌اند، رها کن و مرا به مردمان بهترین دوران و یاوران پیامبرت ج ملحق بفرما.»[9]

تیرهایی که به سویم پرتاب شد و آنان که در آینده مرا نشانه خواهند گرفت

هیچ کس نمی‌تواند مردم را به اصلاح اندیشه‌ای یا قیام بر علیه افکار موروثی باطل فراخواند بدون آنکه بر سوی او تیرها پرتاب شوند یا با سخنانی او را مورد آزار قرار دهند. پیامبر ج که بزرگوارترین و پرهیزگارترین مردم بود از شگفتی و ظلم مردمان پیرامون خود درامان نبود. برخی او را کاهن می‌خواندند و عده‌ای دیگر او را ساحر، دیوانه یا شاعر می‌نامیدند. پس چگونه ممکن است درباره من و شما سخنانی نگویند که بسیار کمتر از اتهامات و افتراهایی است که درباره پیامبر ج گفته می‌شود.

من در خلال همنشینی و گفتگو با افراد متعصب فرقه‌های مختلف آزار فراوانی دیدم بزرگترین و دردآورترین آزارها آنست که فرد درباره دین و پیروی صادقانه‌اش از آن مورد اتهام واقع شود.

زمانی که با برخی از افراد جفاکار سخن می‌گفتم و محبت خودم را نسبت به اهل بیت آشکار می‌کردم و براساس احادیث صحیح و ثابت یا حقوق آن‌ها در شریعت خداوند مشهور است به سخنانشان که از شأن اهل بیت می‌کاست آن‌ها مرا رافضی می‌نامیدند و آنگاه که با برخی از شیعیان سخن می‌گفتم و از غلو آن‌ها درباره اهل بیت انتقاد می‌کردم مرا ناصبی می‌دانستند ... من نه تنها ناصبی هستم بلکه در این امر بسیار ریشه دارم ولاحول ولا قوة إلا بالله!

زمانی که با برخی از متصوفه پیرامون غلوشان درباره رسول خدا ج براساس احادیث صحیح و ثابت درباره بیان حق آن حضرت که مردم را به دوست‌داشتن او و مراعات‌کردن حقوق او، بدون ارتکاب غلو و ظلم، فرامی‌خواند سخن می‌گفتم؛ درباره من می‌گفتند: او نسبت به رسول خدا کینه می‌ورزد!

بدین ترتیب در نظر متعصبان همه نقص‌ها را در خود جمع داشتم.

در همان حال که رافضی و نسبت به یاران رسول خدا ج کینه‌توز و غلو‌کننده نسبت به اهل بیت بودم، ناصبی و نسبت به اهل بیت مغرض و طرفدار افراطی اصحاب پیامبر ج نیز بودم. همزمان نسبت به پیامبر ج و در نتیجه من باب اولی نسبت به یاران و اهل بیت پیامبر ج کینه می‌ورزیدم. بسیار بیش از آنچه برای من روی داد بر سر اما مقبلی (/) آمده بود و  امثال بنده از نظر فضیلت، علم و فداکاری هرگز به پای آن امام بزرگوار نمی‌رسند. تلاش‌های بی‌دریغ آن دانشمند فرزانه کجا و سعی ناچیز این حقیر کجا؟

او از تعصب مذهبی تلخی‌هایی فراوانی چشید و در نتیجه آن آزار جانکاهی را تحمل کرد و بدون تردید و نگرانی به راه خود ادامه داد و گرایش به هیچکدام از مذاهب اسلامی را اعلام و ترویج نکرد و همچنین در بیشتر آثار نظم و نثرش بر برائت از تعصب مذهبی تأکید داشت. از جمله آن شعر زیر است که چنین سروده است:

برئت من التمذهب طول عمری

 

و آثرت الكتاب علی الصحاب

از مذهب گرایی دوری و اجتناب کردم و کتاب را بر یاران [یا مذهب‌گرایی] ترجیح دادم.

و مالی والتمذهب وهو شیءٌ

 

یروح لدی المماری والمحابی

مرا چه به تعصب مذهبی؟ که آن چیزی است که در میان او نهایت تلاش و وقت خود را در راه مبارزه با جمود وتعصب فکری سپری کرد.

در نتیجه از مقلدان و متعصبان زمان خود آزار فراوانی دید. آنان با او دشمنی کردند و او را ناصبی و دشمن مذهب اهل بیت (مذهب زیدی) نامیدند. در سال 1080 ه‍. ق این امر او را وادار به فروش اموال و هجرت به مکه کرد. او در جوار خانه خدا سکونت گزید و به تلاش در راه علم، تألیف، دعوت به تجدید و اشاعه روح تسامح و پایان‌دادن به تفرقه، تقلید و تعصب می‌پرداخت. او در میان علمای مکه و آنان که از سرزمینهای مختلف اسلامی بدانجا می‌آمدند مشهور شد. مردم درباره او دچار اختلاف شدند. عده‌ای نظرات او را تأکید و برخی آن‌ها را رد می‌کردند. افراد متعصب او را زندیق [بی‌دین] نامیدند. زیرا بر تقلید شوریده و از پیروی از یک مذهب معین خودداری کرده بود و فقط به کتاب خدا و سنت پیامبر ج رجوع و اعتماد داشت. این امر به ویژه پس از انتشار کتاب «العلم الشامخ في ایثار الحق علی الآباء والمشایخ» بسیار شدت یافت. زیرا او در آن کسانی را که نسبت به پیشینیان تعصب داشتند مورد انتقاد قرار می‌داد و جایگاه تقلید و مقلّدان را پایین آورده بود. آنگاه سخن مشهورش را گفت: سبحان الله... در صنعا ناصبی بودم و در مکه زندیق.

همچنین امام شاطبی نیز درباره محنت‌هایش در تعامل با متعصبان سخن می‌گوید: «پیرامون من قیامتی به پا خاست و همگان به ملامت من پرداختند و سرزنش من اوج گرفت. همانند برخی از مردم به من چنین نسبت می‌دادند که دعا برای فرد هیچ سودی ندارد. زیرا من زمانی که امامت نماز را به عهده می‌گرفتم پس از نماز به صورت دسته‌جمعی نماز نمی‌خواندم. گاهی مرا به رافضی‌گری و کینه نسبت به اصحاب نسبت می‌دادند. زیرا من به ذکر خلفای راشدین در خطبه التزام نداشتم. گاهی از قول من می‌گفتند که به قیام و شورش بر علیه افکار امامان پیشین معتقدم. علت این اتهام فقط این بود که در خطبه از آن‌ها سخن به میان نیاورده بودم. گاهی به سختگیری و تشدید در احکام دین متهم می‌شدم. علت این تصور آنان این بود که من در امور تکلیف و فتوا بر قول مشهور مذهبی که بدان ملتزم بودم عمل می‌کردم و از آن تجاوز نمی‌کردم. در حالی که آن‌ها از حدود آن فراتر می‌رفتند و به گونه‌ای که برای سؤال‌کننده آسان و موافق خواست او باشد حتی اگر چنین حکمی شاذ و استثنا هم باشد فتوا می‌دادند. گاهی مرا به دشمنی با اولیای خداوند متهم می‌کردند. علت آن این بود من با برخی از صوفیان بدعت‌گزاری که برخلاف سنت رسول خدا ج عمل می‌کردند و به گمان خودشان برای هدایت مردم برخاسته‌اند، مخالف بودم... .»[10]

شاطبی با ذکر مصایبی که علامه ابن بطه از مردمان زمان خود دیده و تحمل کرده است خود را تسکین می‌دهد و سخنان او را یادآوری می‌کند. ابن بطه می‌گوید: «از وضعیت خودم در حالت سفر و اقامت در میان افراد نزدیک و دور از خود، آشنایان و بیگانگان تعجب کردم. من بیشتر کسانی را که در مکه، خراسان و سرزمین‌های دیگر ملاقات کردم چه با من موافق یا مخالف باشند به پیگیری سخنان آن‌ها و تصدیق گفته‌ها و شهادت بر صحت آن‌ها می‌پرداختم.

اگر من آنچه را می‌گفت تأیید می‌کردم که اکثر مردم چنین می‌نمودند مرا موافق می‌نامیدند و اگر حتی ذره‌ای با سخنان یا اعمالشان مخالفت می‌کردم مرا مخالف می‌نامیدند.

اگر درباره یکی از این امور می‌گفتم که کتاب و سنت برخلاف سخن یا عمل تو را آورده‌اند، مرا جزو خوارج می‌نامیدند.

اگر درباره توحید بر ایشان حدیث می‌خواندم مرا مُشَبِّهه (تشبیه کننده خداوند به غیر او) می‌نامیدند. اگر درباره رؤیت خداوند حدیث می‌خواندم، سالمی نامیده می‌شوم. اگر پیرامون ایمان سخن می‌گفتم مرا مُرجئه می‌دانستند. اگر درباره اعمال سخن می‌گفتم به قَدَری‌بودن متهم می‌شدم. چنانچه پیرامون معرفت و شناخت صحبت می‌کردم به من اتهام کرامی‌بودن زده می‌شد. با سخن گفتن درباره فضایل ابوبکر و عمر ناصبی و با بیان فضایل اهل بیت رافضی نامیده می‌شدم.

اگر درباره تفسیر آیه‌ای از قرآن یا حدیث سکوت می‌کردم و درباره آن پاسخی نمی‌دادم به ظاهری‌بودن متهم می‌شدم و اگر پاسخ می‌دادم مرا باطنی می‌نامیدند. اگر براساس تأویل جواب می‌دادم اشعری خوانده می‌شدم. چنانچه براساس امری غیر از آن دو پاسخ می‌دادم مرا معتزلی می‌نامیدند ... هرگاه با یکی از آن‌ها موافقت می‌کردم دیگران با من دشمنی می‌کردند و اگر آن‌ها را راضی نگه می‌داشتم موجب خشم پروردگار می‌شدم... .»

ما پیرو حقیقت هستیم حتی اگر مخالفانمان حقیقت را بگویند

مشکل بسیاری از پیروان فرقه‌ها و مذاهب این است که می‌خواهند تو یکی از آن‌ها باشی و به آنچه آن‌ها و پدرانشان بدان ایمان و باور دارند اعتقاد پیدا کنی. می‌خواهند ضمیر و عقل تو آرا و نظرات آن‌ها را تکرار کند. حتی اگر به شیوه سؤال و جستجو پیرامون حقیقت باشد.

همچنین از جمله آفات آن‌ها این است که قبل از بررسی گفته و رأی، گوینده آن قول و نظر را مورد بررسی قرار می‌دهند. می‌گویند: «فلانی کیست که به ما [چنین امری را] یاد دهد؟» یا «آیا این همان کسی نیست که در فلان مسأله و بهمان قضیه اشتباه کرده است.» و اشتباهات او درباره یک مسأله را به همه سخنان صحیح و حقی که می‌گوید تعمیم می‌دهند و به سخن او گوش فرا نمی‌دهند و با گفتن آن در جستجوی حقیقت نیستند.

این نوع نگاه‌کردن متکبرانه به امور از بالا پیش از آنکه به زیان دیگران باشد، به ضرر خود دارنده آن خواهد بود. جز او چه کسی زیانکار خواهد بود که او مردم را از حقیقت دور می‌کند و او فقط به علت تعصبات جاهلی که مغزش را پر کرده است در دوران خودش از آن دوری می‌کند.

برای آدمی سزاوارتر آن است که حقیقت را در هر جا که باشد، بجوید و اگر آن نزد مخالفان یا دشمنانش باشد از آن چشم‌پوشی نکند.

امام ابوحامد غزالی‌ (/) می‌گوید: «به معاصران خود نظری بیفکن که آنگاه که حقیقت بر زبان مخالفانشان آشکار می‌شود چگونه چهره‌شان از خشم سیاه می‌شود و خجالت می‌کشند و با تمام توانش سعی در انکار آن می‌کنند و چگونه کسی را که در تمام عمرش او را بیچاره کرده است نکوهش می‌نمایند!» طرفین مناظره باید در جستجوی حقیقت باشند همانند کسی که در طلب گمشده‌ای است و برای او تفاوتی ندارد که آن را نزد خودش یا کسی که به او کمک می‌کند بیابد و همراهش را دوست خود می‌داند نه دشمن و هرگاه دوستش اشتباه او را گوشزد کند و حقیقت را برایش آشکار سازد، از او تشکر می‌کند.»[11]

خداوند امام مالک را رحمت کند که می‌فرمود: «در دوران ما هیچ چیز کمتر از انصاف نیست.»[12]

آری به خدا ... مشکل ما بی‌انصافی است.

امام مالک در اینجا درباره زمان خودش سخن می‌گوید که در آن علم انتشار یافته بود و فضیلت بر مردم حکمفرما بود. سپس دوران ما چگونه خواهد بود که علما بسیار کم شده‌اند و مردم رهبران نادان و گمراهی ر‌ا به حکومت و سروری برگزیده‌اند و فساد و مذمت فراگیر شده است.

ابن‌تیمیه درباره لزوم جستجو و پیروی از حقیقت سخنان زیبایی دارد و در آن می‌گوید: «بی‌تردید انسان در پی طلب ایمان و علم است. هرگاه امری که بر او پوشیده بود برایش روشن گردید باید از آن پیروی کند. این به معنای متغیربودن افکار نیست. بلکه چنین کسی فردی هدایت‌یافته است که خداوند بر هدایت او افزوده است ... هر مسلمانی باید مسلمانان دیگر و علمای مسلمان را دوست داشته باشد و در جستجوی حقیقت باشد و در هر جا که آن را یافت از آن پیروی کند.»[13]

همچنین می‌گوید: «انتقال و تغییر نظر انسان از گفته‌ای به گفته دیگر برای امری از حقیقت که برای او واضح شده است کاری پسندیده است. برخلاف اصرار بر نظری که در آن هیچ دلیلی ندارد و ترک گفته‌ای که دلیل آن روشن شده است و تغییر نظر از رأیی به رأی دیگر فقط به خاطر عادت و پیروی از هوای نفس که این امور مذموم است.»[14]

پس باید از حقیقت اندرز گرفت نه از کسی که آن را می‌گوید. مسلمان باید غبار تعصب و تقدیس را از غیر کلام خداوند و پیامبرش بزداید. زیرا مردم فقط به دو علت دچار تفرقه و دوری از هدایت شده‌اند: پیروی از هوای نفس و تعصب هر اندیشمندی نسبت به آرای خودش.

سلطان العلما عز بن سلام در این باره سخنی ارزشمند دارد و می‌گوید: مردم همواره از علما درباره امور سؤال می‌کردند بدون اینکه به مذهب معین و خاصی مفید باشند یا سؤال‌کننده‌ای را مورد سرزنش قرار دهند. تا اینکه این مذاهب و مقلّدان متعصّب آن پدیدار شدند. برخی از آنان از نظر علما و امامانشان پیروی می‌کنند اگرچه آرای آن علما بدون پشتوانه استدلالی محکمی باشد و فقط بنا به تقلید مطلق از سخنان او عمل می‌کنند گویی آن عالم پیامبری فرستاده شده از سوی پروردگار است. چنین اندیشه و طرز تفکری از حقیقت دور است و هیچ خردمندی آن را نمی‌‌پذیرد.»[15]

امام شوکانی خطاب به متعصبان و مقلّدان مذاهب مختلف می‌گوید: «خداوند بنده و شما را هدایت کند، کتاب‌هایی را که پیشینیان و مردگان برای شما نوشته‌اند کنار بگذارید و به جای آن از کتاب خداوند که آفریننده شما و آن‌ها و معبود همه شما و آنهاست پیروی کنید.»[16]

آری! بیایید تعصب کورکننده را کنار بگذاریم و قرآن و سنت پیامبر ج را به داوری بپذیریم.

چرا با یکدیگر گفتگو و تبادل‌نظر نمی‌کنیم؟

باید درباره امور مسلمانان امروز بسیار تعجب کرد ... قرآن به آن‌ها گفتگو با اهل کتاب را یاد می‌دهد که به خداوند و پیامبر ج دشنام می‌دادند. آن‌ها امروزه از گفتگو با کسانی خودداری می‌کنند که از افرادی خرده‌گیری می‌کنند که دارای جایگاهی پایین‌تر از خداوند و پیامبرش هستند.

متعصبان سنی مذهب می‌گویند: «با کسانی که یاران رسول خدا را دشنام می‌دهند، هیچ گفتگویی ممکن نیست آن‌ها رافضیانند که شایسته نیست با آن‌ها نه تنها گفتگو حتی آن‌ها را به سخن گفتن دعوت کنیم[17].» متعصبان شیعه هم می‌گویند: «این‌ها ناصبی هستند[18] و نباید به آن‌ها گفتگو کرد.»

من در میان هر دوفرقه زندگی کرده‌ام و از آن‌ها هرگونه آزاری را تحمل کرده‌ام.

باید از این عقل‌ها تعجب کرد که با قبول گفتگو با یهودی و مسیحی کافر نسبت به خداوند و پیامبرش و دشنام‌دهنده نسبت به آن‌ها و عدم قبول گفتگو با مسلمان مخالف نظراتشان، در واقع یاران و اهل بیت رسول خدا را بزرگتر از خداوند و پیامبر ج قرار می‌دهند. در واقع ما نمی‌توانیم از اسرار اختلاف شیعه و سنی به وسیله این خرده‌های تنگ‌نظر که نمی‌خواهند بفهمند و با دیگران تفاهم داشته باشند سر در بیاوریم.

امام علی بن ابیطالب که در نظر شیعه و سنی یکی از بزرگترین فقهای صحابه بود، گفتگو با خوارج را که او را تکفیر کرده بودند دارای اشکال نمی‌دانست. او عالم و دانشمند امت اسلامی و مفسر قرآن یعنی عبدالله بن عباس را برای گفتگو با آن‌ها فرستاد. در حالی او می‌دانست که پیامبر ج خوارج را «سگ‌های اهل دوزخ» نامیده بود! این متعصبان از درک این مفاهیم والا بسیار دورند!

ما در پی گفتگویی برای رسیدن به حقیقت هستیم

خروس‌ها با همدیگر می‌جنگند و یکدیگر را به زمین می‌زنند. زیرا آن‌ها به نیروی بازویشان تأکید دارند. اما زبانی که انسان خردمند آن را برای خود و جامعه‌اش می‌پسندد انتخاب می‌کند، زبان گفتگوست.

کسی که به جهان عرب و جهان اسلام در دوره معاصر نظری بیفکند که در فعالیت‌هایش از تعالیم اصیل اسلامی بسیار دور شده است دچار اندوه و حزن شدید می‌شود و از وضعیت گفتگو میان گروه‌های مختلف احساس ناخوشایندی پیدا می‌کند.

گفتگوهایی که این مثال آن‌ها را در ذهن ما متبادل می‌سازد. گروهی می‌شنوند و دو خروس با یکدیگر به جنگ و جدال می‌پردازند. هرکدام از آن دو می‌خواهند دیگری را بکُشند و پیروزی از آن رأی و نظر است نه حقیقت. ما به بی‌طرفی، گفتگو و واقع‌بینی در گفتگو، ادبیات و تبادل نظراتمان عادت نکرده‌ایم. بلکه ما به دید یک جانبه‌ای که نظر فرد دیگر را قبول نمی کند و از خود و دیگران می‌خواهد فقط برای او 80 بار (آمین) بگویند به ویژه اینکه اگر یکی از ما در جایگاهی اجازه دهد نظرش بر دیگران تحمیل شود.[19]

چنین گفتگوهایی، سروصدایی بی‌جهت و شعاری توخالی است که از پس آن‌ها امید به هدایت‌ احدی یا رسیدن به نتیجه پسندیده‌ای که هردو طرف از آن استفاده کنند، نمی‌رود. زیرا همانند باز شدن خزانه آفاتی است که ما در میان آن‌ها زندگی می‌کنیم.

در میان ما افراد مظلوم از ظالمان گلایه و شکوه دارند ... زیرا شلاق در دست ستمکاران است. او را به خداوند قسم می‌دهد و شب و روز علیه او دعا می‌کند. اما هنگامی که شلاق از دست ظالم خارج می‌شود و به دست مظلوم می‌افتد، بسیار زود به ظالم تبدیل خواهد شد و خداوندی را فراموش خواهد کرد که مردم را از او بیم می‌داد. در نتیجه او به مردم ظلم خواهد کرد و بی‌رحمانه حقوقشان را پایمال خواهد کرد.

اختلاف و درگیری‌های متعصبان در نظر من اینگونه تجلی یافته است.

برای اینکه همانند یک امت اسلامی دوباره به پاخیزیم و بتوانیم دردهایی را که امت را از پا درآورده است، برطرف سازیم که امت را به فرقه‌ها و طوایف متضاد و مخالف یکدیگر و حتی دشمنان دیرینه تبدیل کرده است باید اخلاص، صراحت و رغبت برای برافراشتن پرچم اسلام داشته باشیم نه اینکه سعی نماییم پرچم احزاب و فرقه‌ها را به اهتزاز درآوریم.

ما امروزه به بی‌طرفی و انصافی که اسلام آن را در جان‌های مسلمانان ترویج کرده بود نیازمندیم. بی‌طرفی برای رسیدن به حقیقت نه به نفع اشخاص.

مگر نه اینکه خداوند می‌فرماید:

﴿قُلۡ مَن يَرۡزُقُكُم مِّنَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِۖ قُلِ ٱللَّهُۖ وَإِنَّآ أَوۡ إِيَّاكُمۡ لَعَلَىٰ هُدًى أَوۡ فِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٖ٢٤ [سبأ: 24].

«[ای پیامبر! به مشرکان] بگو: چه کسی شما را از آسمان‌ها و زمین روزی می‌رساند [و برکات و نعمات آن‌ها را در اختیارتان می‌گذارد؟ اگر از روی عناد پاسخت ندادند، خودت] بگو: خدا. قطعاً یا ما [مؤمنان] یا شما [مشرکان] بر هدایت یا ضلالت آشکاری هستیم. [زیرا عقیده ما و شما با هم تضاد روشنی دارد. پس حتماً گروهی از ما و شما اهل هدایت و دسته‌ای گرفتار ضلالت است.]»

پس کدامین مسلمان هدایت را نزد غیر خداوند و پیامبرش می‌یابد؟ آیا در اینکه حقیقت نزد پرورگار جهانیان و پیامبرش است دچار تردید می‌شود؟

اما خداوند ما را به ادبیات گفتگو و بی‌طرفی در تعامل با مخالفان دعوت و راهنمایی می‌کند ... چنین فرض مکن که از همان آغاز تو برای این آمده‌‌ای که سخنانت را به او القا کنی و او باید آن‌ها را قبول کند! ... بلکه گفتگو فقط برای بیان حقیقت و کشف شبهه قرار داده شده است.

گفتگو با کلام نیکو شروع و با همان انجام می‌شود. همچنانکه خداوند در قرآن کریم می‌فرماید:

﴿وَلَا تُجَٰدِلُوٓاْ أَهۡلَ ٱلۡكِتَٰبِ إِلَّا بِٱلَّتِي هِيَ أَحۡسَنُ إِلَّا ٱلَّذِينَ ظَلَمُواْ مِنۡهُمۡۖ٤٦ [العنكبوت: 46].

«با اهل کتاب [یعنی یهودیان و مسیحیان] جز به روشی که نیکوتر [و نرمتر، آرامتر و قابل‌ قبول‌تر است] بحث و گفتگو نکنید، مکر با کسانی از ایشان که ستم کنند.»

این روش تا زمانی ادامه خواهد داشت که طرف مقابل به دو امر پایبند باشد:

1)     رعایت ادب در برابر مقدسات طرف مقابل. پس نباید به آن‌ها اسائه ادب کند و درباره آن‌ها بسیار سخن بگوید. بلکه هر امری را که به نظرش قابل نقل است با بی‌طرفی و رعایت ادب شرح دهد.

2)     جستجوی حقیقت و عدم سرکشی و غرور در مقابل آن. هرگاه طرف مقابل سرکشی و غرور وجود داشته باشد باید روشی را در پیش گرفت که قرآن درباره ظالمان روا دانسته است. اگر گفتگوهای ما بر این روش محکم استوار باشد که قرآن کریم آن را بیان کرده است، مردم به مردمانی غیر از این تبیدل خواهند شد و وضعیت ما تغییر خواهد کرد. اما باید به سوی خداوند شکایت برد.

آغاز امر از این‌جا بود

در محیطی بزرگ شدم که شیعه و سنی در آن با هم زندگی می‌کردند و تسامح مذهبی بر آن حاکم بود. پدر و مادر بزرگوارم از اهل سنت بودند. اما خانه‌ای که مادرم از کودکی در آن پرورش یافته بود، طبیعتی خاص و دارای تأثیری آشکار از ارتباط میان خانواده‌های شیعه و سنی با یکدیگر بود.

مربی و برادران رضاعی مادرم همگی شیعه بودند. مادرم بسیار به آن مربی احترام می‌گذاشت و حتی پس از مرگش او را بسیار بزرگ می‌داشت و از طریق ارتباط پیوند محکمش با خانواده او همچنان به آن‌ها نیکی می‌کرد. در غم‌ها و شادی‌هایشان شریک آن‌ها بود. آن خانواده هم این گونه بودند. اگر به چیزی نیاز پیدا می‌کردیم دست نیاز به سوی او دراز می‌کردیم.

این برخلاف رابطه مادرم با بسیاری از زنان شیعه بود که میان مادرم و آن‌ها پیوند ایجاد می‌شد. نزدیکترین آن‌ها به مادرم، زنی آبادانی از اعراب ایران آبادانی بود که بسیار خوش‌اخلاق، خوش‌فکر و با فرهنگ بود که بیشتر عمرش را در کویت به سر برده بود و همچنان در آن‌جا زندگی می‌کرد.

در نتیجه طبیعی این ارتباط و پیوند محکم با شیعیان این بود که گاهی مادرم در دوران کودکی مرا با خود به حسینیه‌ها می‌برد که در آن عزاداری انجام و در ایام محرم، سینی‌های غذا توزیع می‌شد.

هنوز هم به یاد دارم که روزی در هنگام نهار مرا با خود به یکی از حسینیه‌ها برد.

در حیاط حسینیه دیگ‌هایی گذاشته بودند که زن‌ها مشغول پختن غذا در آن بودند.

در این هنگام مادرم از من خواست که در اتاقی روبروی حیاط بنشینیم تا او از سخن‌گفتن با زن واعظی که در حسینیه بود فارغ شود. نمی‌دانستم و هنوز هم نمی‌دانم که از او چه می‌خواست.

اما هنوز به یاد دارم که بر روی یک صندلی در کنار صندوقی بزرگ نشسته بودم، نگاهی به اطراف خود انداختم. آنچه توجه مرا به خود جلب کرد، تکه‌هایی از گل بود که در صندوق گذاشته شده بود. همانند سایر کودکان به من وقت و مجال کافی داده نشد تا در این باره تخمین بزنم یا در آن‌جا بازی کنم. ناگهان صدای مادرم را شنیدم: «محمد بیا. باید برویم.»

هنگامی که از آنجا خارج شدیم از مادرم درباره آن مکان پرسیدم و اینکه زنان در آن حیاط چه کار می‌کردند. او گفت: این خانه که ما در آن‌جا بودیم (حسینیه) نام دارد و خانه‌ای چند منظوره است که در آن مراسم عزای عاشورا برگزار و ولیمه‌ها در آن توزیع می‌شود و مردم برای مناسبت‌های مختلف دیگر از آن‌جا استفاده می‌کنند.

از مادرم درباره تکه گل‌هایی که در صندوق گذاشته شده بود، پرسیدم. پاسخ داد: این‌ها تُربت حسینی است که گِلِ آن از قبر امام حسین در کربلا ساخته شده است و شیعیان در هنگام نماز بر روی آن سجده می‌کنند.

ناخودآگاه از او پرسیدم: چرا آن‌ها شیعه‌اند و ما سنی هستیم؟!

پاسخ مادرم نیز کاملاً ناخودآگاه بود: زیرا آن‌ها اصحاب پیامبر ج را دوست ندارند، آن‌ها عایشه را دشنام می‌دهند و ابوبکر و عمر را دوست ندارند. در حالی که ما همه اصحاب را دوست داریم و دشنام‌ دادن آن‌ها را قبول نداریم. همچنین آن‌ها در روز عاشورا خودشان را می‌زنند، گریه می‌کنند و لباس سیاه می‌پوشند و ما به چنین اموری اعتقاد نداریم. بلکه آن را اشتباه می‌دانیم. علاوه بر این آن‌ها مانند ما نماز نمی‌خوانند بلکه در نماز دست‌هایشان را باز می‌گذارند و بر تربت حسینی سجده می‌کنند.

از مادرم پرسیدم: چرا چنین می‌کنند؟

من همانند هر کودک دیگری در مدرسه کمی درباره سیره نبوی خوانده بودم که عایشه همسر پیامبر ج بوده است و ابوبکر نیز دوست و همراه پیامبر در غار و در هجرت بوده است. همچنین مقداری درباره چگونگی اسلام‌آورن عمر و فضایل او یاد گرفته بودم. کودکی که همه این امور را یاد گرفته باشد نمی‌تواند تصور کند مسلمانی این شخصیتها را دشنام می‌دهند و لعن می‌کنند. بنابراین از سخن او بسیار تعجب کردم. اما سن اندکم برای بازداشتن من از توجه به اموری این چنین کافی بود، اگرچه چنین مسائلی از آن زمان در ذهنم نقش بسته بود.

سال‌ها پی در پی سپری شد و بار دیگر خودم را روبروی اختلاف شیعه و سنی دیدم. در دانشگاه و در هنگام گذراندن درس گرامر انگلیسی با یکی از سیدهای موسوی آشنا شدم[20] که حدود ده سال از من بزرگتر بود. من از آغاز آشنایی‌ام با او تلاش می‌کردم که مجال گفتگو درباره اختلاف شیعه و اهل سنت را فراهم نکنم. زیرا چنین موضوعی برای عموم مردم دارای حساسیت بود. اما این دوست ما بسیار ناسازگار و تندخو بود. عادت نداشت که هیچ کس را به حال خود واگذارد. یکی از دوستان با سؤالی مضحک و گستاخانه ما را غافلگیر کرد و از سید پرسید: چرا تو شیعه هستی؟

سؤالی عجیب و غیرمعمول بود که از دوستمان پرسیده شد. پس از آن دیدیم که وارد بحث و جدال مذهبی شدیم که گمان نمی‌کردیم به آن مبتلا شویم.

 (سید) سخنانش را با اشاره به این امر اغاز کرد که چند سال در ایران درس خوانده است. به همین دلیل به اختلافات شیعه و سنی احاطه کاملی دارد و برای مناقشه و بررسی هر مسأله‌ای آماده است.

در واقع من بیش از بقیه به حرف‌های او توجه می‌کردم. او به اموری اشاره کرد که سالیانی بود خودم را درباره آن‌ها به غافل‌گیری زده بودم. اما دوستان دیگرمان به بیشتر به بیهوده‌گویی و تحریک طرف مقابل می‌پرداختند تا سخنان جدی و عاقلانه. به همین دلیل موسوی در لابه‌لای سخنانش از حدیث کسا سخن گفت. از او درباره منبع آن سؤال و این امر را جدی تلقی کردم. او مرا به (ریاض الصالحین) امام نووی ارجاع داد. من بدان کتاب مراجعه کردم تا از صحت حدیث اطمینان پیدا کنم. زیرا این امر در نظر من قضیه‌ای دینی بود که در آن امکان شوخی و بیهوده‌گویی وجود نداشت.[21]

با وجود اینکه بحث مذهبی ما پس از این چند دقیقه به پایان رسید و سید به علت آگاهی بیشتر از اختلاف شیعه و سنی پیروز شد، اما من بیش از پیش همواره شیفته اطلاع بیشتر درباره ابعاد این موضوع شدم.

گویی خداوند می‌خواست که من با نیروی فراوان وارد این میدان شوم. سؤال‌ها و دیدگاه‌ها مرا به سوی خود می‌کشید تا اینکه روزی یکی از دانشجویان شیعه کتاب «ثم اهتدیت»: «آنگاه هدایت شدم» سید محمد تیجانی سماوی را به من هدیه داد. آن دانشجو کتاب را به وسیله دوست ایرانی مادرم برایم فرستاده بود و از درگاه خداوند برایم طلب هدایت کرده بود!

از شما چه پنهان این کتاب در آغاز در نظر من بسیار قوی بود. به طوری که قبل از خواندن آن چیزی درباره تاریخ فتنه، جریان سقیفه یا برخی از احادیثی که درباره فضایل امام علی وجود دارد و شیعیان از آن برای اثبات امامت او استفاده می‌کنند، هیچ چیزی را نخوانده و یاد نگرفته بودم.

اما ناگهان در آن به سخنانی برخورد کردم که سکوت درباره آن‌ها روا نیست. این کتاب به اصحاب بزرگ پیامبر و چهره‌های مشهور اسلام می‌تازد و آن‌ها را مرتد و بدعت‌گزار می‌نامد. آری این چنین با سادگی هرچه تمام‌تر و بدون داشتن حیا نسبت به خداوند و مردم.

تیجانی حق دارد معتقد باشد عبدالقادر گیلانی سرور اولیاست و همچنانکه در زمان تصوفش معتقد بود کعبه پیرامون خیمه‌های او طواف می‌کند[22]. یا یهودیان و مسیحیان را در انکار حقیقت رسالت پیامبر ج معذور بداند اما در مقابل یاران پیامبرج را مجرم و گناهکار بداند، همچنانکه پس از هدایت خیالی‌اش چنین معتقد بود[23]. آری او خداوندی دارد که او را محاسبه خواهد کرد و براساس اعتقاداتش او را پاداش یا سزا خواهد داد. اما تکفیر آشکار یاران پیامبر ج و تشکیک درباره پاکی و صداقت آن‌ها به این شیوه زشت و ترویج آن در کتاب‌هایی که در میان مردم پخش می‌شوند، تا روز قیامت موجب به وجودآمدن کینه و دشمنی خواهد شد. شایسته است کمی درباره این شخصیتی که درباره اصحاب پیامبر اینگونه سخن می‌گوید و آن‌ها را در مورد طعن قرار می‌دهد، درنگ و تأمل کنیم و ببینیم او کیست و چه هدفی دارد؟

تیجانی برای ما از شهرتش سخن می‌گویدکه در همان دوران کودکی روستایشان را در نورزدیده و به شهر رسیده بود[24]! تا اینکه پس از آن داناترین فرد روزگار خود شد و از مفتی کشور تونس هم داناتر بود.[25]

اما او به همه این امور قانع نشد بلکه ادعا می‌کند که هیچ کس هم شأن او نبود، حتی شیوخ الأزهر هم به ادعای او در جلسات، دروس و سخنرانی‌هایش حاضر می‌شوند و از شنیدن میزان حفظ احادیث و آیات و دلایل کوبنده‌اش تعجب می‌کردند تا جایی که به اعتراف خودش دچار غرور می‌شود.[26]

سپس پس از چند صفحه دچار تعجب می‌شوید زمانی که می‌بیند او با صراحت از ناتوانی مطلق خود در گفتگو با یکی از کودکان نجف سخن می‌گوید: «من از میزان هوش این کودک با هوش تعجب کردم که همه آنچه را که می‌گفت از حفظ داشت مانند اینکه یکی از ما سوره‌ای از قرآن را از بر داشته باشد. زمانی که برخی از مصادر تاریخی را که با تعداد جلدها و باب‌هایشان را از حفظ برایم گفت، تعجب من بسیار بیشتر شد. او با من به سخن گفتن پرداخت، گویی استادی به شاگردش درس می‌دهد. من در مقابل او احساس ضعف کردم و آرزو کردم ای کاش به همراه دوستم از آنجا خارج می‌شدم و در آنجا نمی‌ماندم[27].» این سخنان به این امر اشاره دارد که کودک نجفی از علمای الازهر و مفتی تونس باسوادتر و داناتر بود!

اما تیجانی که خود را در گفتگو با علمای بزرگ اهل سنت به عنوان آن مناظره‌‌ کننده بی‌همتا معرفی کرده بود، تو را دچار شگفتی و امور غیرمنتظره‌ دیگری می‌کند که از سخنان پیشین عجیب‌تر است.

این دانشمند بی‌نظیر چند صفحه بعد اعتراف می‌کند که کتاب‌های مشهور حدیث را که در خانه هر طلبه سطح پایینی هم وجود دارند، در اختیار نداشته است. فقط پس از سفر به «مکوکیه» آن‌ها را به دست آورد که در آن‌جا شیوخ الأزهر را در مناظره شکست داد! و در آن تحت تأثیر کودکان نجف و سپس بزرگانشان قرار گرفت. سپس به وطنش بازگشت تا برخی از کتاب‌های شیعی را که به بررسی اختلاف شیعه و سنی می‌پردازند، دریافت کند. او می‌نویسد: «من از میزان فراوان کتاب‌هایی که قبل از رسیدن من به خانه‌ام که ارسال شده بود تعجب کردم و دریافتم که از کجاست ... بسیار خوش‌حال شدم و آن‌ها را در اتاقی خاص که نام آن را کتابخانه گذاشته بودم[28]، مرتب و چند روزی استراحت کردم. جدول ساعات کاری سال تحصیلی جدید را دریافت نمودم. سه روز متوالی تدریس داشتم و 4 روز آخر هفته هم وقت خالی داشتم. شروع به مطالعه کتاب‌ها کردم و کتاب‌های «عقائد الشیعه» و «أصل الشیعه وأصولها» را مطالعه نمودم. ضمیرم با این عقاید و افکاری که شیعه بدان معتقد بود آرام گرفت سپس کتاب «المراجعات» سید عبدالحسین شرف‌الدین موسوی را خواندم.» سپس در ادامه می‌نویسد: «زمانی که مشاهده کردم این دانشمند شیعی این روایات را از صحیح بخاری و مسلم روایت می‌کند بر تعجبم افزوده شد. و با خود گفتم: «اگر این حدیث را در صحیح بخاری بیابم من هم از این عقیده پیروی می‌کنم. سپس به پایتخت سفر کردم و صحیح بخاری، صحیح مسلم، مسند امام احمد، صحیح ترمذی[29] و موطأ امام مالک و کتاب‌های مشهور دیگر را خریداری کردم.»[30]

اگر تیجانی تا آن زمان کتاب‌های مشهور حدیث را در اختیار نداشته است پس با چه علمی، علمای الأزهر را شکست داده است و چه احادیثی را از حفظ داشته است و به وسیله آن علیه دیگران استناد می‌کرده است، بدون اینکه یکی از این کتاب‌ها را در اختیار داشته باشد. مگر اینکه همه علم او آن احادیثی باشد که ما در مدارس آن‌ها را حفظ می‌کردیم؟!

از مردی که خودش اعتراف می‌کند که برای اموالی که برای ضریح امام علی هدیه داده می‌شد و آرزو می‌کرد بهره‌ای از آن داشته باشد[31]، امیدی برای جستجوی حقیقت نمی‌رود. زیرا ثروت درخششی فریبنده دارد که دیدگان طمع‌ورزان را به خود جلب می‌کند.

واقعاً عجیب است که فردی همچون تیجانی و با این درجه از علم و عقل به برانگیختن شبهات پیرامون اصحاب پیامبر ج بپردازد و معتقد باشد که امت اسلامی از آغاز بر راهی تاریک بوده است و به دیگر سخن اینکه او می‌خواهد همه پیروزی‌ها، فتوحات و جانفشانی‌های خالصانه و نصوص الهی را به تصویر سیاهی تبدیل کند که هیچ ارتباطی با وحی، عقل و واقعیت ندارد.

ای تیجانی ادامه بده! تو بار مسئولیت سنگینی بر دوش من نهادی که من آن را انکار می‌کردم و در درون من نگرانی به وجود آوردی که از آن بیم داشتم. اما از امروز تصمیم گرفته‌ام که با همه نیروهایی که خداوند به من ارزانی داشته است وارد این میدان شوم و حقیقت تو و امثال تو را که این عقاید را وسیله تجارت قرار داده‌اند یا مزدورانی بیش نیستند روشن خواهم کرد و اختلافات شیعه و سنی را با تأمل فراوان بررسی خواهم کرد و چهره حقیقی آن را به اندازه توان و طاقت خودم و به دور از تعصب کشنده مذهبی و عاطفه قوی که هیچ دلیلی در برابر آن مقاومت نخواهد کرد. نشان خواهم داد.

در مزار حضرت زینبل

زمانی که هواپیمایی که قرار بود برای اولین بار مرا به سوریه ببرد، در فرودگاه بر زمین نشست، تقریباً ساعت 10 صبح بود.

به مسجد اموی رفتم و در مناطق مختلف دمشق گردش و از مساجد و کلیساهای قدیمی آن به دقت بازدید کردم. اما پاهایم پس از این گردش مرا به منطقه (سیده زینب) رساند تا بدین ترتیب افقی جدیدی را درباره اختلاف شیعه و سنی در برابر دیدگان من بگشایند.

در مسجد (سید، زینب) چیز عجیبی دیدم ... هزاران زائر برخی در حیاط مسجد روی زمین نشسته بودند، برخی در کنار مرقد نذوراتشان را تقدیم می‌کردند یا دو رکعت نماز زیارت به جا می‌آوردند و برخی در قسمت دیگر مسجد در شبستانی بزرگ که گمان می‌کنم حسینیه بود، به سخنرانی یکی از علمای شیعه گوش می‌دادند.

من با تعجب فراوان برخی از زائران مرقد را دیدم که در حیاط مسجد و بدون کمترین احساس گناه و حرمت آن مکان، در آن‌جا سیگار می‌کشند!

آنچه باعث تعجب بیشتر من شد این بود که بقیه زائران و نمازگزاردن این عمل را تقبیح نمی‌کردند، گویی این امر در میان آن‌ها عادی و بدون اشکال بود![32]

ساعت‌های بسیاری بر من گذشت بدون اینکه من آن را احساس کنم. مدتی طولانی در مرقد حضرت زینب ماندم و به مطالعه کتاب‌ها و تأمل در زائران ضریح می‌پرداختم، در راه رفتن به مسجد و مرقد حضرت زینب از حوزه شیرازی گذشتم که حوزه‌ای بزرگ بود که به خیابان کناری مسجد منتهی می‌شد. و برخی از علما و شیوخ شیعه را دیدم که در کنار حوزه ایستاده بودند یا از آن خارج می‌شدند. با خودم آرزو کردم در این حوزه درس بخوانم. اگر اصرار مادرم نبود بدانجا ملحق می‌شدم.

اما هرگز جوانی عراقی را که در (السیده زینب) مشاهده کردم فراموش نمی‌کنم. مدتی همراه او بودم که تأثیر خوبی بر روحیه‌ام و شناخت بیشتر واقعیت عقاید شیعه داشت.

او همچون بقیه عوامل شیعه می‌نمود. اما پسر یک عالم شیعه بود که بیش از 15 سال پیش از عراق به ایران مهاجرت کرده بود. در نتیجه این پسر در ایران بزرگ شده و پرورش یافته بود. سپس به همراه پدرش به سوریه آمده بود تا در یکی از کتابفروشی‌های محله «سیده زینب» کار کند.[33]

با صراحت و آشکارا به او گفتم از او خوشم آمده است. او کسی بود که تعصبات فرقه‌ای که امروز گریبانگیر مردم شده است، او را تسخیر نکرده بود. او در سخنانش مرا تکذیب نکرد بلکه برخلاف شیعیان دیگری که قبلاً دیده بودم کاملاً صراحت داشت.

به او گفتم: بدان که قبل از هر چیز برای من آسان است که به شیعیان اموری را نسبت دهم و به کتاب‌های مخالفانشان بسنده کنم و آن‌ها را گمراه بدانم و باب بحث و مناظره با آن‌ها را از آغاز ببندم. همچنانکه بسیاری از مردم چنین می‌کنند. اما من در جستجوی حقیقت هستم و گمشده خودم را در میان توده‌ای از اتهامات و اباطیل خواهم یافت.

پس به من خوش‌آمد گفت و افزود: من برای هر آنچه بخواهی آماده‌ام.

او کاملاً ناخودآگاه و با سرعت تمام سخن می‌گفت؛ هنوز هم سخن او را به یاد دارم که می‌گفت: نمی‌دانم چگونه در ایران انقلاب اسلامی به وقوع پیوست ... مردم آن‌جا از دین دورند و بسیای از آن‌ها در روزهای ماه مبارک رمضان آشکارا روزه‌خواری می‌کنند و علاوه بر این نماز را همواره کوتاه می‌کنند. اگر در عراق انقلابی رخ می‌داد، واقعی‌تر می‌نمود. زیرا در آنجا مردم واقعاً شیعه هستند، برخلاف ایران که معتقدم حکومت ایران شیعه است، اما مردم آن بسیار با دین فاصله دارند.

پس از چند روز همراهی و دوستی با او سؤالات دیگری از او پرسیدم. یکی از آن‌ها درباره دیدگاه او درباره آن دسته از علمای شیعه بود که به صراحت از تحریف قرآن کریم سخن گفته بودند. او پاسخ داد: هرگز! هیچکدام از علمای ما چنین نگفته‌اند! به او گفتم: برادر گرامی ما در محله کتابفروشی‌ها هستیم و منابع شیعی در اینجا فراوان است آیا می‌توانم این اقوال را به شما نشان بدهم؟

در آن زمان فقط یک مورد از ارجاع‌های این امر را به یاد داشتم. به همین دلیل به یکی از کتاب‌فروشی‌ها رفتیم. مرد کتابفروش پرسید: چه کتابی می‌خواهید؟ گفتم: تفسیر صافی علامه کاشانی.

آن جوان به صاحب کتابفروشی سلام کرد و جلد اول تفسیر صافی را از او گرفت. سپس از کتابفروشی خارج شدیم و در کنار آن ایستادیم و صفحه مورد نظر را به جوان نشان دادم. او مدتی طولانی نشست و چندین بار مطلب را خواند. گویی نمی‌توانست باور کند.[34]

به او گفتم: هدفم از نشان‌دادن این موضع از کتاب به تو آن نبود که خودنمایی کنم یا درباره عقیده‌ات تشکیک ایجاد کنم. مقصود من واضح است و در آن هیچ غرضی ندارم. می‌خواهم از اسلام در برابر همه کسانی که به آن طعن می‌ورزند چه شیعه باشند یا سنی محافظت کنم. امور را از دیدگاه یک فرد شیعه مذهبی که می‌خواهد مذهبش را به وسیله حق و باطل پیروز سازند نگاه نکن. بلکه امور را به کتاب خداوند و سنت پیامبر ج ارجاع بده و آن‌ها را به عنوان داور قرار بده.

او به گفتن این سخن بسنده کرد: آن را از پدرم خواهم پرسید و تو را از آن آگاه خواهم کرد. یک روز بعد از این دیدار به من اطلاع داد که به سوی پدرش رفته است و گفت: موضعی از تفسیر صافی را که کاشانی در آن ادعا می‌کند قرآنی که امروزه در میان ماست تحریف شده است به او نشان دادم.

قبل از اینکه به پدرم آن صفحه از کتاب را نشان دهم، پدرم بی‌درنگ جلد و صفحه آن مطلب را به من گفت و ادامه داد: کاشانی در این امر اشتباه کرده است و ما در این اشتباه با او هم‌عقیده نیستیم. والسلام.

به جوان گفتم: نظر تو چیست؟ آیا با نظر پدرت در این باره موافقی؟

پاسخ داد: آری. کاشانی اشتباه کرده است و ما نظر او را نمی‌پذیریم.

به او گفتم: قرآن منبع اول قانونگذاری اسلامی است و تشکیک در آن اعتقاد به تحریف آن به معنای تخریب دین است. اگر ما درباره یک مسأله ساده فقهی سخن می‌گفتیم کافی بود گفته شود: «فلانی دچار اشتباه شده است و تمام شد.» اما اینکه کاشانی این گونه در کتاب خداوند طعن بورزد و درباره آن اینگونه سخن بگوید، این اصلاً درست نیست.

ای دوست من برای لحظاتی فراموش کن که کاشانی شیعه است. کتاب خداوند را یاری بده. اگر طعن‌ورزیدن نسبت به کلام خداوند و تشکیک درباره آن و اعتقاد به کم و زیادشدن قرآن، کفر نباشد پس کفر چیست؟

جوان سکوت کرد و نخواستم او را بیشتر در بن‌بست نگه دارم. پس موضوع را خاتمه دادم. بقیه وقت را به بحث درباره امور دیگری گذراندیم. تا اینکه روزی با شرمندگی از من معذرت‌خواهی کرد و گفت: یکی از بزرگان از من خواسته است با تو همنشینی نکنم. من از او تفسیر قانع‌کننده‌ای در این باره طلب نکردم. اما وضعیت او را درک می‌کردم. به همین دلیل از او تشکر کردم و به امید اینکه روزی او را دوباره ببینم از او خداحافظی کردم.

بعد از یک ماه تمام اقامت در سوریه از مرقد حضرت زینب به کشورم برگشتم در حالی که با خودم کتابهایی را آورده بودم. به شدت مشتاق خواندن آن کتابها بودم.

این دیدار گنج ارزشمندی بود که روزگار آن را به من هدیه کرد. اما این تنها هدیه آن نبود. مناظرت فردی نیز در غنی‌سازی شناخت و معرفت من نسبت به این امور نقش به سزایی داشت که در لابه‌لای کتاب به این امر را اشاره خواهیم کرد.

دوست داشتن اهل بیت

امام زین‌العابدین می‌گوید: «ما را براساس اسلام و در راه آن دوست داشته باشید که دیری نمی‌پاید دوست‌داشتن شما موجب ننگ و عار برای ما خواهد شد!»

دوست‌داشتن اهل بیت ...

اگر اختلاف بین اهل تسنن و تشیع اختلافی بود، از میان گروهی که اهل بیت را دوست دارند و گروهی که با اهل بیت دشمنی و از آن‌ها نفرت دارند و حق آن‌ها را به جا نمی‌آورند، از همان روز اول شیعه می‌شدم.

اگر برایم روشن می‌شد که در طول این سی سال زندگی‌ام راه و مسیر را اشتباه پیموده‌ام، حاضر بودم که این مدت را فراموش و به جای آن زندگی دیگری را شروع کنم.

ولی اختلاف حقیقی بین اهل تسنن و تشیع به این سادگی نیست.

علمای شیعه می‌دانند اکثر احادیثی که آن‌ها برای رفعت درجه و مقام اهل بیت به آن استناد می‌کنند، احادیثی هستند که اهل سنت آن‌ها را روایت می‌کنند، نیز می‌دانند که اهل سنت چقدر مقام اهل بیت را بزرگ می‌شمارند و برای حفظ فضایل آنان چقدر اهمیت قائلند، حتی احادیث نبوی که درباره مناقب و فضایل اهل بیت است، نخست توسط بخاری در مستندترین کتاب‌های حدیث و بعد در کتاب‌هایی که از لحاظ سندی در مراحل بعدی قرار دارند ثبت و ضبط شده است.

کسی که کتاب‌هایی مثل صحیح بخاری و مسلم و یا جامع ترمذی را نگاه بکند حتماً فصولی را می‌بیند که بعضی از آن‌ها در فضایل علی بن ابیطالب، حسن، حسین یا فاطمه، عباس و پسرش عبدالله، جعفر بن ابیطالب و دیگر افراد اهل بیت نوشته شده است. این علاوه بر کتاب‌های زیادی است که اهل تسنن مخصوصاً در مورد اهل بیت نوشته‌اند مانند کتاب‌های (فضائل الحسن و الحسین) نوشته امام احمد حنبل[35] (241 ه‍‌) و (خصائص أمیرالمؤمنین علی بن ابیطالب) حافظ نسائی (303 ه‍‌) و (ذخائر العقبی في مناقب ذوی القربی) محب طبری (694 ه‍‌) و (استجلاب ارتقاء الغُرف بحب أقرباء الرسول ج وذوی الشرف) حافظ سخاوی (902 ه‍‌) و (إحیاء المیت في فضائل أهل البیت) جلال‌الدین سیوطی (911 ه‍‌) و (جواهر العقدین في فضل الشرفین) و (الجواهر الشفاف في فضائل الأشراف) نورالدین شریف سمهودی (911 ه‍‌) و (درّ السحابه في مناقب القرابه والصحابه) شوکانی (1250 ه‍‌) و بسیاری از کتاب‌های دیگر.

به همین دلیل آیت‌الله العظمی میرزا محمدحسین مامقانی چاره‌ای جز این ندید که اعتراف کند و بگوید: «و خلاصه کلام: مقصود و هدف ما از این خاتمه روشن شدن این مسأله است که اهل سنت و جماعت اگرچه معتقد به جانشینی علی÷ به جای رسول اکرم ج نیستند و خلافت را از آن اهل عترت و طهارت نمی‌دانند، ولی آن‌ها تنها در این دو مسأله با شیعه اثناعشری اختلاف‌نظر دارند و به ولایت مطلق[36] امیرالمؤمنین اقرار می‌کنند و به تمام فضائل و مناقب امامان معصوم اعتراف دارند. ولی این قضیه بر بیشتر مردم [شیعیان] نامفهوم و پوشیده است تا جایی که گمان می‌کنند اهل سنت فضایل ائمه‌ها را انکار می‌کنند.[37]

پس چه اختلافی بین این دو جماعت وجود دارد در حالیکه هردو اهل بیت را دوست دارند و به آن‌ها محبت می‌ورزند؟!

در خلال پژوهش‌هایم درباره ابعاد اختلاف بین اهل سنت و تشیع به این نکته پی برده‌ام که مسائل زیادی وجود دارد که شیعه اثنی عشری آن‌ها را مطرح کرده‌اند و همیشه دلیلی در ایجاد شکاف بین آن‌ها و اهل سنت بوده است:

* مسأله ارتداد و برگشتن صحابه پیامبر ج از اسلام بعد از وفات رسول اکرم ج و نفرین شیخین (ابوبکر و عمر)!

* مسأله معصوم‌ بودن امامان شیعه و ادعای اینکه آن‌ها از اشتباه و فراموشی مصون هستند!

* مسأله اینکه امامان شیعه ولایت تکوینی دارند و همه موجودات هستی مطیع و فرمانبردار آن‌ها هستند!

* مسأله از طرف خدا آمدن امامان و اینکه خداوند آن‌ها را [به حکومت] بر بندگان منصوب کرده همچنان که حکومت پیامبران را [بر مردم] تثبیت کرده است!

* وصف امامان اهل بیت با اوصافی که فقط شایسته خداوند هستند!

این مسائل در کنار دیگر بحث‌های عقیدتی و تاریخی که در تاریخ آمده به نحوی مستقیم در ایجاد تنفر و کینه‌ورزی میان این دو گروه نقش داشته است. به شکلی که اهل سنت و شیعیان اثنی عشری هردو یک مقصد را دارند ولی سر یک دو راهی قرار دارند که هرگز به هم دیگر نمی‌رسند.

این طرز فکر در ذهن بسیاری از شیعیان همچنان باقی است که فقط آن‌ها هستند به اهل بیت محبت دارند و ولایت آنان را قبول دارند و اهل سنت دشمنان اهل بیت هستند و از آن‌ها متنفرند، و یاد بهترین صورت آن‌ها دشمنان اهل را دوست دارند! اگر در صحت این مطالب شک و گمان داری می‌توانی کتاب علامه یوسف بحرانی (الشهاب الثاقب في معنی الناصب) را که درباره اهل سنت نوشته شده است بخوانی. او می‌گوید «خلاصه آن که چنانچه از اخبار برمی‌آید محبت اهل بیت[38] یعنی اعتقاد داشتن به امامت آن‌ها و قراردادن ایشان در مرتبه و منزلت خودشان و باور به این که دورگذاشتن آن‌ها از این جایگاه و برتری‌دادن دیگران بر آن‌ها، دشمنی و تنفر از اهل بیت تلقی می‌شود و این اختلافی که میان اهل سنت و برخی از شیعیان در مورد محبت اهل بیت وجود دارد، ادعاهایی بی‌دلیل و برهان است. دلیل واضحی بر مخالفت اهل سنت با آن‌هاست.»[39]

هم‌چنین نعمت‌الله جزائری در کتاب «الأنوار النعمانیه» جلد دوم صفحه 307 می‌نویسد: در تأیید این مطالب می‌توان به این مورد اشاره کرد که امامان و شخصیت‌های برجسته اهل بیت، لفظ ناصبی [به معنای دشمن] را در مورد ابوحنیفه و امثال او بکار می‌بردند. در حالیکه ابوحنیفه کسی نبود که با اهل بیت دشمنی کند، بلکه او از آن‌ها جدایی گرفته بود ولی به آن‌ها اظهار محبت می‌کرد. هرگز به کسی برخورد نخواهید کرد که خودش در محبت دیگران غلو و افراط داشته باشد ولی از اینکه دیگران او را کم دوست داشته باشند، راضی و خشنود باشد.

لذا هر چند علمای شیعه در کتاب‌های اهل سنت تمجیدهایی درباره اهل بیت و تحسین مقام یکی از آن‌ها را بخوانند ولی این امور هیچ وقت تصور ذهنی آنان را درباره اهل سنت تغییر نمی‌دهد، هر چند که نویسنده این مطالب نیز به باور و عقیده شیعیان درباره امامت و اغتصاب آن از سوی ابوبکر، عمر و عثمان و بقیه صحابه، اعتقادی نداشته باشد!

دوست داشتن اهل بیت نشانه تقوا و ایمان است و دشمنی و کینه نسبت به آن‌ها عین نفاق و گمراهی است

دوست‌داشتن اهل بیت پیامبر ج ایمان وتقوا است و دشمنی با آنان نفاق و گمراهی. هر کس آن‌ها را دوست بدارد مانند آن است که رسول خدا ج را دوست داشته باشد و هر کس با آن‌ها دشمنی کند با پیامبر ج دشمنی کرده است.

دشمن آنان در دنیا ملعون و منفور و در جهنم بر چهره‌اش افتاده است، در این باره پیامبر ج می‌فرماید «والذي نفسي بیده، لا یبغضنا أهل البیت أحد إلا أدخله الله النار[40]» «قسم به کسی که زندگی و مرگ من به اراده اوست، هر کسی با ما اهل بیت دشمنی کند خداوند حتماً او را به جهنم می‌اندازد.»

ابن وزیر (ره) می‌گوید: «همه متون دارای اسناد متواتر بر وجوب محبت و دوستی اهل بیت و یاری‌دادن آنان دلالت می‌کنند. مثلاً در حدیث صحیح آمده است: «وارد بهشت نمی‌شوید تا اینکه ایمان بیاورید و ایمان نمی‌آورید. تا اینکه دوست داشته شوید» و همچنین آمده است (انسان همراه کسی است که او را دوست دارد) و از مواردی که به اهل بیت اختصاص دارد آیه 33 سورۀ احزاب است:

﴿إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذۡهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجۡسَ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ وَيُطَهِّرَكُمۡ تَطۡهِيرٗا٣٣ [الأحزاب: 33].

«خداوند قطعاً می‌خواهد پلیدی را از شما اهل بیت [پیامبر] دور کند و شما را کاملاً پاک سازد.»

به این خاطر دوست ‌داشتن، بزرگ ‌شمردن، ارج و احترام‌ گذاشتن به آن‌ها و باورداشتن به مناقبشان از واجبات است. زیرا آیات مباهله و مودت و تطهیر درباره آن‌ها نازل شده است و اینان صاحبان همه مناقب و فضایل شریف و عالی هستند.[41]

امام ابوبکر محمد بن حسن آجری از چکیده این مطالب این چنین نتیجه‌ای از مبای را می‌گیرد که گوش‌ها را به شنیدن آن می‌نوازد؛ او چنین می‌گوید: «بر هر زن و مرد مسلمان واجب است که به اهل بیت پیامبر ج یعنی علی ابن ابیطالب، فاطمه، حسن، حسین، جعفر طیار، حمزه[42]، عباس و فرزندانشانش احترام بگذارد و آن‌ها را دوست داشته باشد. اینان اهل بیت رسول خدا ج هستند و بر مسلمانان واجب است که به آن‌ها محبت کنند و آن‌ها را بزرگ بشمارند. بدی آن‌ها را نادیده بگیرند و با آنان سازش داشته و بر آنان صبور باشند و برایشان دعا کنند. هرکدام از فرزندان و نوادگانشان که نیکو باشند بر اخلاق گذشتگان بزرگوار و نیکوکار خود بوده‌اند و اگر یکی از آن‌ها اخلاق خوبی نداشته است در حق او دعای صالح‌شدن و حفظ و سلامت او کرده و اهل عقل و ادب با او حسن معاشرت داشته‌اند، و به او گفته‌اند: ما نمی‌گذاریم که تو اخلاقی غیر از اخلاق نیکوی گذشتگان خود را داشته باشی و تو را از آن برحذر می‌داریم و به خاطر محبتمان به تو دوست داریم که همان اخلاق شریف و نیکوی اهل بیت÷ را داشته باشی، خداوند نیز با این امر موافق است.»[43]

آجری در صفحه 811 همین کتاب می‌نویسد «اگر کسی بپرسد: درباره شخصی که فقط ابوبکر و عمر و عثمان را دوست دارد، اما محبت علیس، حسن و حسین و همچنین خلافت علیس را قبول ندارد چه نظری داری؟ آیا این دوست‌داشتن و محبت او در حق ابوبکر و عمر و عثمانس فایده‌ای برای او دارد؟

باید گفت: پناه بر خدا، این صفتِ شخصِ منافق است و نه صفت یک انسان مؤمن. پیامبر ج به علیس فرمود: «لا یحبك الا مؤمن ولایبغضك إلّا منافق[44]» «فقط مؤمنان تو را دوست دارند و فقط منافقان با تو دشمنی می‌کنند.» همچنین فرموده است «من آذی علیاً فقد آذانی[45]» «هر کس که علی را آزار دهد در واقع مرا اذیت کرده است» و پیامبر به خلافت و بهشتی‌بودن و شهیدشدن او گواهی داده است. علیس دوستدار خداوند و رسولش است، و خداوند و پیامبرش [هم] او را دوست دارند ما همه این گواهی‌های پیامبر درباره فضایل او و محبت به حسن و حسین ذکر کرده‌ایم. پس لعنت خداوند در دنیا و آخرت بر کسی باد که آن‌ها را دوست نداشته باشد و از آنان سرپیچی کند. بی‌تردید ابوبکر و عمر و عثمانس از این لعنت مبرا هستند و همچنین کسی که ولایت علی ابن ابیطالبس را پذیرفته باشد و اهل بیتش را دوست دارد و چنین بپندارد که علیس خلافت ابوبکر و عمر و عثمان را قبول نداشته است و دوست آن‌ها نبوده و حتی به آن‌ها هم بدگویی کرده مستحق چنین نفرینی است. ما یقین داریم که علی، حسن و حسینس از داشتن چنین یارانی مبرا هستند. پس این نوع محبت به او هیچ سودی نمی‌رساند، مگر آنکه ابوبکر و عمر و عثمان را نیز چنان که علیس به وصف و ذکر فضایلشان و اظهار برائت از دشمنانشان پرداخته است همراه با اهل بیت دوست داشته باشد. پس خداوند از علیس و از خاندان پاکش راضی باد. این است راه و روش مسلمانان عالم و عاقل.»

شیخ الإسلام ابن تیمیه می‌گوید: «تبعیت از قرآن بر همه مسلمانان واجب است، بلکه این امر اصل ایمان و هدایت خدا است که پیامبر را به خاطر آن مبعوث کرده است، همچنین محبت اهل بیت پیامبر ج و چشم‌پوشی از خطاهای آنان و رعایت حقشان بر همه واجب است.

اما دو چیز گرانب‌هایی که رسول الله ج به آن‌ها سفارش و توصیه کرده است. مسلم در کتاب (صحیح) از زبان زید بن أرقم روایت می‌کند که گفت: «رسول الله ج در محلی که بین مکه و مدینه بود و خُم نامیده می‌شد به ما گفت: «یا أیها الناس، إني تارك فیكم الثقلین» «ای مردم من دو چیز گرانب‌ها را در میان شما به ارث می‌گذارم» و در روایتی آمده است که یکی از این دو چیز از دیگری با ارزش‌تر است. «كتاب الله فیه الهدی والنور» «کتاب خداوند که هدایت و نور در آن است.» و درباره کتاب خداوند بسیار تأکید کرد و در روایتی دیگر این چنین روایت شده: «هو حبل الله، من اتبعه كان علی الهدی، ومن تركه كان علی الضلالة، وعترتی أهل بیت. أذكرتم الله أذكركم أهل بیتی، أذكركم أهل بیتی، أذكركم أهل بیتی.»

«کتاب خداوند ریسمان الهی است و هر کس از آن پیروی کند هدایت می‌شود و هر کس از آن دوری جوید گمراه است. و مورد دوم عترت من یعنی اهل بیتم است. در حق آنان خداوند را به یاد آوردید، در حق آنان خداوند را به یاد آورید، در حق آنان خداوند را به یاد آورید» از زید بن ارقم پرسیده شد که: اهل بیت پیامبر چه کسانی هستند؟ گفت: «اهل بیت او کسانی هستند که ‌دادن زکات به آن‌ها حرام است و آن‌ها آل عباس و آل علی و آل جعفر و آل عقیلند.»

نصوصی که بر لزوم تبعیت از قرآن دلالت می‌کند، عظیم‌تر و با اهمیت‌تر از آن است که بتوان آن‌ها را این‌جا آورد. از پیامبر ج حدیث صحیحی درباره اهل بیت روایت شده است که فرمود: «والذي نفسي بیده، لا یدخلون الجنة حتی یحبوكم من أجلی» «قسم به آنکه زندگیم در اراده اوست [مردم] وارد بهشت نمی‌شوند مگر اینکه شما [اهل بیت] را به خاطر من دوست بدارند.»

خداوند به ما دستور داده که بر خاندان پیامبر صلوات بفرستیم، آن‌ها را از زکات که بر اهل بیت حرام است پاک کرده است و قسمتی از خمس و فیء را به آن‌ها داده است. پیامبر ج در حدیث صحیح دیگری آمده است. چنین فرموده است: «إن الله اصطفی كنانة من بنی إسماعیل واصطفی قریشاً من كنانة واصطفی بنی هاشم من قریش واصطفانی من بنی هاشم، فأنا خیركم نفساً وخیركم نسباً»: «خداوند خاندان اسماعیل و از آن‌ها کنانه را انتخاب کرد، و از کنانه قریش و از قریش بنی‌هاشم و از بنی‌هاشم مرا برگزید، پس من از همه شما بالاتر و نسبم برتر است.» اگر به روایت آنچه که دربارۀ حق و حقوق خویشاوندان و صحابه پیامبر روایت شده است بپردازیم کلام به درازا می‌کشد. دلایل زیادی در کتاب و سنت برای لزوم رعایت حق آن‌ها آمده است.

به همین دلیل اهل سنت و جماعت خود را ملزم به رعایت حقوق صحابه و خویشاوندان پیامبر می‌دانند و از دشمنانی که علی ابن ابیطالب را کافر و فاسق می‌دانند و به اهل بیت بی‌حرمتی می‌کنند، و یا افرادی که به خاطر حکومت با آنان دشمنی می‌کنند و حق واجبشان را ادا نمی‌کنند و به ناحق در ذکر فضایل افرادی مانند یزید بن معاویه غلو و زیاده‌روی می‌کنند، مبرا هستند.

نیز از شیعیان اثناعشری که از صحابه و عموم مسلمانان بدگویی می‌کنند و عامه صالحان مسلمانان را کافر می‌دانند و خود بر این امر آگاهند که خودشان گناهکارتر و گمرا‌ه‌ترند، مبرا و به دور هستند.[46]

 

اهل بیت چه کسانی هستند؟

اولین کاری که باید برای داشتن یک بحث مفید انجام داد همان مرحله بیان مسأله و توضیح دقیق مفاهیم بحث است.

اگر در پناه لطف و رحمت خداوند بتوانی که در بررسی موارد اختلاف با مخالفان بی‌طرفی و انصاف را رعایت کنی به این نتیجه می‌رسی که علت بحرانی که ما به خاطر حل مسایل مذهبی درگیر آن هستیم بیش از آنکه به فاسد بودن نیت یکی از طرفین برگردد، به خاطر درک نادرست از مسایل اختلاف است و مهم‌ترین آن‌ها مسأله فهم و درک اصطلاحات است.

اگر خداوند این توفیق را به تو عطا کند که در یکی از این مجالسی که درباره حل مسائل اختلاف شیعه و سنّی بحث می‌کنند شرکت کنی، می‌بینی که در بسیاری از موارد گفتگوی بین دو طرف نخست با آرامی آغاز می‌شود و پس از اندکی به داد و فریاد می‌کشد و طرفین اتهام‌هایی به یکدیگر می‌دهند و یا همدیگر را کاملاً نفرین و لعن می‌کنند.

اما اگر در آخر جلسه از یکی از دو طرف درباره اهل بیت که پیرامون آن‌ها بحث می‌شد سؤال کنی و باز همان سؤال را از طرف دیگر بپرسی دو جواب مختلف می‌شنوی! و خواهی دانست که هردو گروه وارد مباحثه‌ای طولانی و گسترده شده‌اند و دربارۀ حاشیه‌ها و اختلافاتی مشاجره می‌کنند که به هیچ نتیجه‌ای ختم نمی‌شود مگر اینکه قبل از همه مصداق اصطلاح اهل بیت را که در مورد آن [این همه] بگو مگو، اختلاف و انشعاب فکری وجود دارد به دقت بیان شود.

به همین دلیل بر من محقق و افرادی که می‌خواهند در مورد اهل بیت پیامبر ج بحث کنند لازم است قبل از هر کاری معنای دقیق اصطلاح را مشخص کنند. در غیر این صورت بحث دربارۀ اهل بیت بحثی احساسی و بدون دلیل و برهان می‌شود.

تبیین و توضیح معنای دقیق اهل بیت

انسان وقتی در کتاب‌های لغت و آیات شریفه و احادیث شریف نبوی پیرامون این کلمه به خوبی تأمل ‌کند مشاهده می‌کند که این کلمه به اعتبار کاربردهای مختلف، معانی متفاوتی دارد که نباید از این مسأله چشم‌پوشی کرد و آن را به حساب قول‌های مختلف در این زمینه گذاشت. همچنان که بعضی در گذشته و اکنون نیز اینگونه گمان می‌کنند که احکام مسائل مذهبی نیز با همدیگر تناقضی ندارند و درست نیست که اصطلاح (اهل بیت) را به عنوان یک اصطلاح پیچیده و نامفهوم در نظر گرفت که بستر و حد مشخصی ندارد.

به همین دلیل علاقه‌مند شدم که متون مذهبی که این واژه در آن‌ها آمده و موارد استفاده آن را بررسی و مطالعه کنم. در کدام علمای آگاه به این مسأله تأمل کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که مفهوم کلی این اصطلاح بدون ذکر تفاصیل آن در شامل افراد سه گروه است: خویشاوندان نسبی، افراد ساکن در خانه فرد و افرادی که در خانه‌ فرد متولد شده‌اند. پس بنی‌هاشم (فرزندان عبدالمطلب) از لحاظ نسب اهل بیت پیامبر ج هستند، و به فرزندان جدّ قریب «بیت» گفته می‌شود: مثلاً می‌گویند: بیت (نسب) فلانی کریم و شریف هستند.

همسران پیامبر ج از جهت سکونت‌داشتن [در خانه رسول خدا] جزو اهل بیت هستند و معمولاً بیشتر اوقات کلمه (اهل) از لحاظ عرف و عادت برای همسر شخص به کار می‌رود.

همچنین فرزندان پیامبر ج به جهت ولادت در خانه او جزو اهل بیت هستند. پس با توجه به گستردگی معنای این کلمه تمام فرزندان پیامبر از فاطمه (رض) گرفته تا علیس و فرزندانشان همه جز افراد اهل پیامبر ج به حساب می‌آیند.

اگر بخواهیم با مفهوم (اهل بیت) بیشتر آشنا شویم، نخست باید بدانیم که در شرع این کلمه بر جایگاه دو گروه دلالت می‌کند:

اولاً: یاران و پیروان و ثانیاً: افرادی که زکات بر آن‌ها حرام است. حالا مفصلاً به توضیح این مطلب می‌پردازیم.

اولاً: پیروان و یاران

عرب کلمه (اهل) را به معنای یپروان و یاران فرد به کار برده‌اند.

مثلاً عبدالمطلب درباره حادثه جنگ اصحاب فیل می‌گوید:

«خداوندا! امروز پیروانت را بر پیروان صلیب و اصحابش پیروز بگردان[47]» در اینجا مراد عبدالمطلب آن است: خداوندا اتباع و پیروان و یارانت را امروز بر پیروان صلیب و یارانش پیروز بگردان. گاهی در کتاب و سنت نیز (آل) یا همان اهل به همین آمده است مثلاً خداوند در قرآن کریم آیه 34، سوره القمر می‌فرماید:

﴿إِلَّآ ءَالَ لُوطٖۖ نَّجَّيۡنَٰهُم بِسَحَرٖ٣٤ [القمر: 34].

«ما خاندان و پیروان لوط را در سحرگاهان نجات دادیم.»

مراد از کلمه آل لوط÷ در این آیه پیروان لوط÷ است، حال چه خویشاوند او باشند یا دیگران.

همچنین مانند آیه 49 سوره بقره که خداوند درباره فرعون می‌فرماید:

﴿وَإِذۡ نَجَّيۡنَٰكُم مِّنۡ ءَالِ فِرۡعَوۡنَ يَسُومُونَكُمۡ سُوٓءَ ٱلۡعَذَابِ يُذَبِّحُونَ أَبۡنَآءَكُمۡ وَيَسۡتَحۡيُونَ نِسَآءَكُمۡۚ وَفِي ذَٰلِكُم بَلَآءٞ مِّن رَّبِّكُمۡ عَظِيمٞ٤٩ [البقرة: 49].

«و [به یاد آورید] زمانی را که شما را از دست فرعون و پیروان او نجات دادیم. کسانی که بدترین شکنجه‌ها رابه شما می‌رسانیدند. پسرانتان را سر می‌بریدند [از ترس اینکه مبادا کسی از میان آن‌ها برخیزد و سلطنت و قدرت را از دست فرعون خارج سازد] و زنانتان را زنده می‌گذاشتند [تا به خدمت آنان کمر ببندند]، و در این [شکنجه و تهدید به نابودی] آزمایش بزرگی از جانب خدا برایتان بود.»

و نیز در آیه 50 سوره بقره فرموده است:

﴿وَإِذۡ فَرَقۡنَا بِكُمُ ٱلۡبَحۡرَ فَأَنجَيۡنَٰكُمۡ وَأَغۡرَقۡنَآ ءَالَ فِرۡعَوۡنَ وَأَنتُمۡ تَنظُرُونَ٥٠ [البقرة: 50].

«و [به یاد آورید] زمانی را که به خاطر شما و برای شما دریا را از هم شکافتیم [و میان آب آن فاصله انداختیم تا از آنجا عبور کنید] و شما را رهانیدیم و پیروان و هواداران فرعون را [در جلو دیدگانتان] غرق کردیم و شما می‌نگریستد [و می‌دیدید که بعد از بیرون‌رفتنتان دریا چگونه بر هم می‌آید.]»

و نیز مانند آیه 46 سوره غافر که خداوند درباره آل فرعون فرموده است:

﴿أَدۡخِلُوٓاْ ءَالَ فِرۡعَوۡنَ أَشَدَّ ٱلۡعَذَابِ٤٦ [غافر: 46].

«پیروان فرعون را به شدیدترین عذاب دچار سازید.»

در این موارد مقصود از (آل فرعون) فرعون و پیروانش است چون همانطور که همه مفسران و مورخان اتفاق‌نظر دارند فرعون اصلاً فرزندی نداشت. خداوند از زبان آسیه همسر فرعون درباره موسی÷ می‌فرماید:

﴿وَقَالَتِ ٱمۡرَأَتُ فِرۡعَوۡنَ قُرَّتُ عَيۡنٖ لِّي وَلَكَۖ لَا تَقۡتُلُوهُ عَسَىٰٓ أَن يَنفَعَنَآ أَوۡ نَتَّخِذَهُۥ وَلَدٗا وَهُمۡ لَا يَشۡعُرُونَ٩ [القصص: 9].

«زن فرعون [آسیه هنگامی که دید آنان قصد کشتن کودک را دارند] گفت: او را نکشید، نور چشم من و تو است. شاید برای ما مفید باشد، و یا اصلاً او را پسر خود کنیم، آنان نمی‌فهمند [که دست تقدیر در پس پرده غیب، چه بازی می‌کند.]»

قرطبی در تفسیر کلام خداوند ﴿وَإِذۡ نَجَّيۡنَٰكُم مِّنۡ ءَالِ فِرۡعَوۡنَ [البقرة: 49]. می‌گوید: «آل فرعون، قوم و پیروان او و کسانی هستند که بر دین او بودند. همچنین آل رسول خدا ج کسانی هستند که در همه حال چه در زمان او و چه در غیر آن پیرو دین او باشد حال فرقی نمی‌کند که جزو بستگان او باشد یا نه. و هر کس پیرو دین او نباشد از آل و اهل او به حساب نمی‌آید اگرچه جزو خویشاوندان پیامبر ج باشد.»[48]

به امام صادق گفته شد «مردم می‌گویند همه مسلمانان، آل پیامبر ج به حساب می‌آیند، او گفت: هم نادرست گفته‌اند و هم درست، گفتند: مگر ممکن است؟ گفت: در این که همه آل او هستند نادرست گفته‌اند. ولی اگر همه مسلمانان تمام مقررات شرع را رعایت کنند می‌توانند جز آل پیامبر به حساب آیند.»[49]

ثانیاً: افرادی که زکات بر آن‌ها حرام است.

 (آل) در این معنی بر دو نوع است: اصل و فرع.

مقصود از أصل، با توجه به حدیث ثقلین و این حدیث پیامبر، بنی‌هاشم[50] است: «أما بعد، ألا أیها الناس فإنما أنا بشر یوشك أن یأتی رسول ربی فأجیب وأنا تارك فیكم ثقلین: أولهما كتاب الله، فیه الهدی والنور فخذوا بكتاب الله واستمسكوا به»: «اما بعد، ای مردم من [هم‌مانند شما] فردی هستم که هر لحظه ممکن است فرستاده خداوند بیاید و من هم دعوت او را اجابت کنم. دو چیز گرانب‌ها را در میان شما به جا می‌گذارم: اول کتاب خداوند، که در آن هدایت ور وشنایی است ما شما را به آن سفارش می‌کنم و به آن تمسک جوئید. بنابراین پیامبر ج مسلمانان را بر عمل‌کردن به کتاب خدا تشویق و ترغیب کرد. سپس فرمود: «و أهل بیتی، أذكركم الله في أهل بیتی، أذكركم الله في أهل بیت، أذكركم الله في اهل بیتی»: «دوم: اهل بیتم، در مورد اهل بیت من خدا را به یاد داشته باشد. در مورد اهل بیت من خدا را به یاد داشته باشید، در مورد اهل بیت من خدا را به یاد داشته باشید.» حصین از زید پرسید: اهل بیت او چه کسانی هستند؟ آیا زنان او جزو اهل بیت او نیستند؟

زید گفت: زنانش جز اهل بیت اویند. ولی اهل بیت او کسانی هستند که بعد از پیامبر زکات بر آن حرام است. پرسید: آن‌ها چه کسانی هستند؟ گفت: آن‌ها آل علی، خاندان عقیل، خانواده جعفر و آل عباس هستند. گفت: آیا صدقه بر همه این افراد حرام است؟ جواب داد: بله[51]

مسلم در صحیح خود از عبدالله بن حارث بن نوفل هاشمی[52] به نقل از عبدالمطلب بن ربیعه[53] روایت می‌کند که پدرش ابوربیعه بن حارث به عبدالمطلب بن ربیه و فضل بن عباسس گفت: نزد رسول خدا ج بروید و به او بگویید: ای رسول خدا ما را بر امور زکات بگمار! سپس این حدیث پیامبر را در این باره ذکر می‌کند که فرمود:

«إن هذه الصدقة إنما هی أوساخ الناس وإنما لاتحل لمحمّد ولا لآل محمد» «این صدقات چرک و پلیدی‌های مردم است و بر محمد و آل او حرام است.»

امام شافعی افراد (بنی‌مطلب) را نیز بر اساس حدیثی از پیامبر ج جزو بنی‌هاشم به حساب می‌آورد. پیامبر فرموده است: «إنما بنوهاشم وبنوالمطلب شيء واحد[54]»: «بنی‌هاشم و بنی‌مطلب یکی هستند.» و در روایتی دیگر چنین بیان شده است «إنا وبنو مطلب لانفترق في جاهلیة وفیء اسلام[55]»: «ما و بنومطلب چه در زمان جاهلیت و چه در زمان اسلام از همدیگر جدا نمی‌شویم» ابن قدامه مقدسی در جواب اینکه (بنی‌المطلب) در مفهوم (آل بیت) می‌گنجند، می‌گوید: نباید از بنی‌مطلب را بر بنی‌هاشم قیاس کرد. چون بنی‌هاشم خویشاوندان نزدیکتر پیامبر ج و آن‌ها اهل بیت پیامبر ج هستند و سهیم‌بودن بنی‌المطلب با آن‌ها در  خمس فقط به خاطر خویشاوندی آن‌ها با پیامبر ج نیست. زیرا بنی‌عبد شمس و بنی نوفل نیز در خویشاوندی با بنی‌مطلب برابرند ولی هیچ سهمی به آن‌ها تعلق نگرفته است، پس به این سبب بوده که بنی‌مطلب هم با پیامبر ج خویشاوند بوده‌اند و هم جزو یاران و انصار پیامبر بوده‌اند و یا هردو این موارد را با همدیگر داشته‌اند.[56]

دلیل ابن قدامه در این مورد این است که پیامبر ج علت تعلق‌گرفتن خمس به بنی‌عبدالمطلب را به این سبب بیان کرده که آن‌ها چه در دوران جاهلیت و چه دوران اسلام از بنی‌هاشم جدا نشدند و در همه احوال به عنوان پشتیبانی برای آن‌ها بودند. پس فقط آن‌ها با بنی‌هاشم استحقاق گرفتن خمس را دارند و نه دیگر خویشاوندان پیامبر ج. اما دلیل خاصی برای تحریم زکات بر بنی‌مطلب مانند سایر اهل بیت وجود ندارد و اصل این است که صدقه‌دادن به آن‌ها به عنوان جایز است و کسانی که زکات بر آن‌ها حرام است فقط بنی‌هاشم هستند.

همسران رسول خدا ج جزو اهل بیت ایشان هستند

اما فرع آل بیت همسران پیامبر ج هستند که به خاطر خویشاوندی نسبی‌شان با پیامبر ج جزو اهل بیت او به حساب می‌آیند.

ازدواج آن‌ها با افرادی غیر از پیامبر ج چه در زمان حیات و چه بعد از وفات او حرام بوده است و در دنیا و آخرت آنان همسران اویند، پس این اتصال دائم و همیشگی آنان با پیامبر آن‌ها را در مقام نسب او قرار داده است.

کتاب و سنت بر این نکته دلالت دارد که آن‌ها جزو اهل بیت هستند.

اولاً

خداوند همسران پیامبران را با نام (اهل بیت) آورده است، مثلاً در سوره نمل آیه 7 درباره موسی÷ آمده است:

﴿إِذۡ قَالَ مُوسَىٰ لِأَهۡلِهِۦٓ إِنِّيٓ ءَانَسۡتُ نَارٗا سَ‍َٔاتِيكُم مِّنۡهَا بِخَبَرٍ٧ [النمل: 7].

«[به یاد بیاور] زمانی را که موسی [در راه برگشت از مدین به مصر، در شب تاریک و سردی که راه را گم کرده بود و درد زایمان همسرش را گرفته بود] به خانواده‌اش [همسرش] گفت: [بایستد که] من آتشی [از دور] می‌بینم. هرچه زودتر خبری [از راه] برایتان می‌آورم.»

واضح است که در این سفر فقط همسرش همراه او بوده است.

طباطبائی در تفسیر المیزان درباره‌ معنای اهل در ﴿إِذۡ قَالَ مُوسَىٰ لِأَهۡلِهِۦٓ  می‌نویسد: «اهل در این آیه سوره قصص به معنای همسر موسی که دختر شعیب است، آمده است.»[57]

خداوند می‌فرماید:

﴿فَلَمَّا قَضَىٰ مُوسَى ٱلۡأَجَلَ وَسَارَ بِأَهۡلِهِۦٓ [القصص: 29].

«هنگامی که موسی مدت را به پایان رسانید و همراه خانواده‌اش [از مدین به سوی مصر] حرکت کرد.»

قمی درباره تفسیر آیه 29 سوره قصص، می‌گوید: «... پس هنگامی که موسی مدت قرار گذاشته شده را به پایان برد همراه زنش راهی سفر شدند و شعیب توشه سفر را به او داد و گوسفندانش را روانه ساخت و به هنگام خارج‌شدن به موسی گفت: «برو خداوند این دخترم را به تو عطا کرده است» موسی گوسفندانش را به سوی مصر به حرکت درآورد. هنگامی که به بیابانی رسیدند سرمای شدید و طوفان و تاریکی آن‌ها را فراگرفت و هوا کاملاً تاریک شد. بعد موسی به آتشی که از دور نمایان بود نگاه کرد، همچنان که خداوند آن را چنین بیان می‌کند:

﴿۞فَلَمَّا قَضَىٰ مُوسَى ٱلۡأَجَلَ وَسَارَ بِأَهۡلِهِۦٓ [القصص: 29][58]

از نمونه آیه‌ها می‌توان مثال سخن فرشتگان خطاب به سارا همسر ابراهیم÷ را هنگامی که به او بشارت تولد اسحاق دادند، ذکر کرد.

﴿قَالُوٓاْ أَتَعۡجَبِينَ مِنۡ أَمۡرِ ٱللَّهِۖ رَحۡمَتُ ٱللَّهِ وَبَرَكَٰتُهُۥ عَلَيۡكُمۡ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِۚ إِنَّهُۥ حَمِيدٞ مَّجِيدٞ٧٣ [هود: 73].

«گفتند: آیا از کار خدا تعجب می‌کنی؟ ای اهل بیت رحمت و برکات خدا شامل حال شماست [پس جای تعجب نیست اگر به شما چیز عطا کند] تعجب می‌کنی؟ ای اهل بیت رحمت و برکات خدا شامل حال شما است [پس جای تعجب نیست اگر به شما چیزی عطاء کند که به دیگران عطا نکرده است] بی‌شک خداوند ستوده [در همه افعال و] بزرگوار [در همۀ احوال] است.»

راغب اصفهانی در (مفردات غریب القرآن) می‌نویسد: «اهل مرد افراد دور و بر او و کسانی هستند که هم نسب و هم کیش با او هستند و یا در ویژگی‌هایی دیگری مانند داشتن یک پیشه و یک خانه و یک شهر مشابه باشند. در اصل اهل مرد افرادی هستند که در یک خانه زندگی می‌کنند پس می‌توان به افراد یک خانه (اهل بیت) گفت چون همه متعلق به آن خانه هستند و همگی یک نسب دارند، ولی اصطلاح اهل بیت به دلیل آمدن آن در آیه تطهیر یا آیه 33 سوره احزاب درباره مطلق خانواده پیامبر ج به کار می‌رود که در این آیه از زن به اهل بیت تعبیر شده است.[59]

ابن منظور در کتاب (لسان العرب) می‌نویسد: «اهل بیت ساکنان خانه هستند و اهل مرد: نزدیکترین مردم به اویند و اهل بیت پیامبر ج: زنان و دختران و داماد او یعنی علی÷ هستند.[60]

فیروز‌آبادی در (القاموس المحیط) می‌گوید: «اهل امر: یعنی زمامداران آن امر و اهل بیت یعنی ساکنان آن و اهل مذهب به معنی معتقدان به آن و اهل مرد به معنی زن او به کار برده می‌شود و اهل پیامبر ج زنان و دختران و داماد او یعنی علیس است.[61]

همچنین زبیدی در کتاب (تاج العروس) می‌گوید: «اهل منزل ساکنان آن هستند. همانطور که اهل یک دیار ساکنان آن منطقه‌اند و اهل یک مذهب افراد تابع و معتقد به آن دین‌اند و اهل مرد می‌تواند زن و فرزندان او باشد همچنان که در این کلام خداوند ﴿وَسَارَبِأَهۡلِهِۦٓ[القصص:29]. به معنای زن و فرزندان تفسیر شده است. اهل پیامبر ج همسران، دختران و دامادش علیس یا زنان او هستند و نیز اهل پیامبر ج به افراد آل او اطلاق شده است که شام نوه‌ها و فرزندان است، مانند این نمونه‌های قرآنی:

﴿وَأۡمُرۡ أَهۡلَكَ بِٱلصَّلَوٰةِ وَٱصۡطَبِرۡ عَلَيۡهَاۖ [طه: 132].

«خانواده خود را به گزاردن نماز دستور بده [زیرا که نماز مایة یاد خدا و پاکی و صفای دل و تقویت روح است] و خود نیز بر اقامه آن ثابت و ماندگار باش.»

﴿إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذۡهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجۡسَ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ وَيُطَهِّرَكُمۡ تَطۡهِيرٗا٣٣ [الأحزاب: 33].

«بی‌تردید خداوند فقط می‌خواهد پلیدی را از شما اهل بیت [پیامبر] دور کند و شما را کاملاً پاک سازد.»

﴿رَحۡمَتُ ٱللَّهِ وَبَرَكَٰتُهُۥ عَلَيۡكُمۡ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِۚ إِنَّهُۥ حَمِيدٞ مَّجِيدٞ٧٣ [هود: 73][62]

«ای اهل بیت رحمت و برکات خداوند شامل حال شماست. بی‌شک خداوند ستوده [در همه افعال و] بزرگوار [در همۀ احوال] است.»

ثانیاً

دلیل دیگری که با استناد به آن همسران پیامبر ج را داخل در مفهوم اهل بیت می‌دانند آیاتی از سوره احزاب است که زنان پیامبر ج را با این لفظ مورد خطاب قرار داده است، مانند آیه 33 این سوره که خداوند فرموده است:

﴿إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذۡهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجۡسَ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ وَيُطَهِّرَكُمۡ تَطۡهِيرٗا٣٣ [الأحزاب: 33].

این آیات خطاب به زنان پیامبر ج است. و در مورد اینکه مراد از اهل بیت فقط (آل عبا) هستند نه دیگران انشا‌ءالله (فصل امامت) به تفصیل در موضوع تطهیر بحث می‌شود.

 

ثالثاً

روایت بخاری از عبدالرحمن بن ابی لیلی است که گفت: «کعب بن عجرهس به من رسید و گفت: نمی‌خواهی مژده‌ای را که از پیامبر شنیدم به تو بدهم؟ گفتم: بلی، می‌خواهم: گفت از رسول خدا ج پرسیدیم: ای رسول خدا خداوند صلوات‌فرستادن بر شما را به ما یاد داده، حالا چگونه بر اهل بیت تو صلوات بفرستیم؟، پیامبر فرمود: «قولوا اللهم صل علی محمد وعلی آل محمد كما صلیت علی إبراهیم وعلی آل إبراهیم إنك حمید مجید اللهم بارك علی محمد وعلی آل محمد كما باركت علی إبراهیم وعلی آل إبراهیم إنك حمید مجید» «بگویید: خداوندا بر محمد ج و آل او سلام و درود بفرست همچنان که بر ابراهیم÷ و آل او درود فرستادی همانا تو ستوده و بزرگوار هستی، پروردگارا برکت محمد ج را افزون گردان، همچنانکه برکت و خجستگی ابراهیم÷ و آل او را افزون کردی، همانا تو ستوده و بزرگوار هستی.»[63]

پیامبر ج به اصحابش چندین روش صلوات فرستادن بر اهل بیتش را به آن‌ها یاد داده است. از جمله:

عمرو بن سلیم رزقی گفت: ابوحمید ساعدیس به من خبر داد که از پیامبر پرسیدند: ای رسول خدا چگونه بر شما صلوات بفرستیم؟ پیامبر ج فرمودند: «دوبار بگویید: اللهم صل علی محمد وأزواجه وذریته كما صلیت علی آل ابراهیم، وبارك علی محمد وأزواجه وذریته كما باركت علی آل ابراهیم، إنك حمید مجید: پروردگارا بر محمد و همسران و فرزندانش درود بفرست همچنان که بر آل ابراهیم درود فرستادی و بر محمد و همسران و فرزندانش برکت بفرست همچنانکه بر اهل بیت ابراهیم درود فرستادی براستی که تو ستوده و بزرگواری.»[64]

پس اگر در صلوات ابراهیمی مفهوم (اهل بیت) بر همسران پیامبر ج دلالت دارد تصریح‌کردن به اینکه زنان پیامبر جزو اهل بیت هستند از واضح‌ترین اموری است که می‌توان در مورد این حدیث شریف گفت.

از انس بن مالکس روایت شده که گفت:

پیامبر ج به اتاق عایشه رفت و گفت «السلام علیكم اهل البیت ورحمة الله» «سلامت و رحمت خداوند بر شما اهل بیت باد» عایشه گفت: سلام و رحمت خداوند بر تو ای رسول خدا، اهل خانه‌ات را چگونه یافتی؟ خداوند خیرت بدهد. و پیامبر ج به اتاق زنان دیگرش رفت و همان جمله را خطاب به آن‌ها نیز گفت، آنان نیز کلام عایشه را به پیامبر گفتند.»[65]

در حدیث (افک) پیامبر ج بر روی منبر و در حالی درباره اتهام عبدالله بن أبی سلول به عائشه صحبت می‌کرد فرمود: «یا معشر المسلمین، من یعذرنی من رجل قد بلغ أذاه في أهل بیتی، فوالله! ما علمت علی أهلی إلا خیراً، ولقد ذكروا رجلاً ما علمت علیه إلا خیراً وما كان یدخل علی أهلی إلا معی» «ای مسلمانان، چه کسی مرا در مورد مردی که اهل بیتم [عایشه] را متهم کرده است، معذور می‌دارد. قسم به خدا جز کار خیر از اهل بیتم [همسرانم] ندیدم، اسم مردی [یعنی صفوان بن معطل] را آورده‌اند، [که من او را از این اتهام مبرا می‌دانم] زیرا که از او به جز نیکی ندیده‌ام. و فقط همراه خودم به خانه ما می‌آید.»[66]

همچنین ابراهیم می‌گوید: به اسود گفتم «آیا از ام‌المؤمنین درباره آنچه که پیامبر سرپیچی از آن ناروا می‌دانست سؤال کردی[67]؟» گفت: بله. گفتم: یا ام‌المؤمنین، از آنچه همه این أحادیث به وضوح به این مطلب اشاره دارند که همسران پیامبر ج جز آل بیت او هستند.

ولی زید بن ارقمس علی‌رغم اینکه اقرار می‌کند که زنان پیامبر ج جز آل بیت او به حساب می‌آیند معتقد است که (تحریم زکات) مخصوص بنی هاشم (خویشاوندان پدری و نسب پیامبر ج) است و همسران پیامبر ج را شامل نمی‌شود.

او به صراحت در مورد این موضوع در حدیثی صحیح می‌گوید: «پرسیدیم: اهل بیت او چه کسانی‌اند؟ گفت زنان او می‌گوید: نه به خدا قسم می‌خورم که زن مدت [کوتاهی] همراه مرد است سپس او را طلاق می‌دهد و او نزد خانواده و اهل خود برمی‌گردد. اهل بیت پیامبر اصل و خویشاوندان پدری اویند که بعد از وفات پیامبر ج زکات به آن‌ها تعلق نمی‌گیرد.

این حدیث بر عده‌ای که از درک مراد زیدس عاجز بودند مبهم و نامفهوم بود و گمان کردند که این روایت با روایت قبلی خود که در آن این چنین آمده بود تفاوت دارد: «زنان پیامبر جزو اهل بیت هستند ولی اهل بیت بعد از پیامبر از صدقه‌ گرفتن محروم‌مند.» هیچ اختلافی بین این دو روایت وجود ندارد. علت تفاوت این دو حدیث این است که زنان پیامبر ج اگرچه در حقیقت جزو اهل بیت هستند ولی اجمالاً و به طور کلی از افرادی که جزو اهل بیت‌ هستند و ‌دادن زکات به آن‌ها حرام است، به شمار نمی‌آیند.

نووی (ره) در شرح این حدیث می‌گوید: «از روایت اولی این چنین برداشت می‌شود که مراد از اهل بیت، افراد خانواده هستند که با او سکونت دارند و پیامبر آن‌ها را اداره و تأمین می‌کند و دستور احترام‌گزاردن و تکریمشان را داده است و آن‌ها را ثقل و گرانقدر نامیده و رعایت حقوقشان را واجب دانسته است. پس زنان شامل همه این مواردند. ولی زکات به آن‌ها تعلق نمی‌گیرد و در روایت اولی با این عبارت به این امر اشاره شده است: «زنان او جزو اهل بیت اویند ولی اهل بیت کسانی‌اند که صدقه به آن‌ها تعلق نمی‌گیرد.» پس دو روایت با همدیگر اختلاف ندارند.»[68]

روایت‌های شیعی، بر صحت مطالبی که گفتیم مهر تأیید می‌گذارند.

در مورد آنچه که از شمول اصطلاح (اهل بیت) بر بنی‌هاشم گفتم، روایت‌های زیادی از اهل تشیع وجود دارد که بر آن صحّه می‌گذارد و گاهی این روایت‌ها به حدّ تواتر می‌رسد، اینک چند نمونه از این روایت‌ها:

صدوق در کتاب «الأمالی» از ابن عباسب نقل می‌کند که گفت «علی÷ از پیامبر ج پرسید: ای رسول خدا ج آیا عقیل را دوست داری؟ پیامبر ج فرمود: بله، قسم به خدا به دو دلیل او را دوست دارم، یکی به خاطر خود او ودیگری به خاطر علاقه ابوطالب به او و اینکه فرزند او به خاطر محبتش به فرزند تو شهید می‌شود و مسلمانان برای او گریه می‌کنند و فرشته‌های مقرّب درگاه خداوند بر او نماز می‌خوانند. در این هنگام پیامبر ج به گریه افتاد و اشکهایش جاری شد و گفت: به پیشگاه خداوند به خاطر مصیبتی که عترم به آن دچار می‌شوند شکایت می‌کنم.»[69]

پس پیامبر ج با گفتن این حدیث ثابت کرد که عقیل و پسرش از عترت او هستند.

در کتاب بحارالأنوار مجلسی درباره امام حسین÷ نقل می‌شود که امام حسین÷ بعد از اینکه پسرش را همراه با برادران و اهل بیتش جمع کرد به آن‌ها نگاه کرد و مدتی گریه کرد و گفت: «خداوندا ما عترت پیامبرت هستیم.»[70]

پس امام حسین÷ اهل عترت را به خود و فرزندش زین‌العابدین محدود نکرد، بلکه لفظ عترت را برای سایر افراد آل بیت که همراه او بودند عمومیت داد.

همچنین یکی از شیعیان به زید بن علی بن حسین گفته است: «ای پسر رسول خدا، آیا اهل بیت شامل تو هم می‌شود؟ زید جواب داده: من از عترت پیامبرم.»[71]

ابن بابویه قمی از گواهی دو پسر کوچک مسلم بن عقیل این چنین روایت می‌کند که: «پسر کوچکتر به او گفت: ای شیخ، آیا محمد ج را می‌شناسی؟ گفت: چطور محمد ج را نمی‌شناسم در حالی که او پیامبر من است؟ [بعد] به او گفت: جعفر بن ابیطالب را چطور؟ جواب داد: چطور جعفر را نمی‌شناسم درحالیکه خداوند به او دو تا بال داد تا هر جایی که خواست با فرشتگان پرواز کند؟ پس پرسید: علی ابن ابیطالب را نیز می‌شناسی؟ گفت: مگر می‌شود او را که پسر عموی و برادر پیامبرم است نشناسم؟ [و در آخر] به شیخ گفت: ای شیخ ما از عترت پیامبرت محمد ج هستیم. ما از فرزندان مسلم بن عقیل بن ابی‌طالب هستیم، بهترین غذاها و گواراترین آب‌ها را از تو می‌خواهیم و تو به ما نمی‌دهی ... .»[72]

حدیثی دیگر نیز وجود دارد که در آن افراد اهل بیت را با صراحت بیشتر بیان می‌کند. محمد بن سلیمان کوفی در کتاب (مناقب امیرالمؤمنین÷) از یزید بن حیان نقل می‌کند که می‌گوید: «من و حصین بن عقبه نزد زید بن ارقم رفتیم و کنار او نشستیم، حصین به او گفت: ای زید خداوند به تو لطف و کرم کرده و خیر بخشش زیادی به تو داده است، از آنچه از رسول خدا ج شنیده‌ای برای ما حرف بزن. زید گفت: پیامبر ج روزی در منطقه‌ای که بین مکه و مدینه است و خم نامیده می‌شود بعد از حمد و ثنای خداوند و موعظه و یادآوری به ما گفت: «أما بعد، أیها الناس، إنما أنا بشر أنتظر أن یأتی رسول ربّی فأجیب وإنی تارك فیكم الثقلین: أحدهما كتاب الله، فیه الهدی والنور فاستمسكوا بكتاب الله وخذوا به. وأهل بیتی، أذكركم الله في اهل بیتی»: «اما بعد، ای مردم من هر لحظه منتظر آمدن فرشته مرگ هستم تا بدان پاسخ گویم. ولی دو چیز گرانبها را در میان شما به ارث می‌گذارم. یکی کتاب خداوند که در آن هدایت و روشنایی است، به آن تمسک بجوئید و شما را به آن رهنمون می‌کنم پس پیامبر بر عمل به کتاب خداوند مردم را تشویق و ترغیب کرد آنگاه فرمود: دوم اهل بیتم، در حق اهل بیتم خدا را به یاد آورید.» و این جمله را سه بار تکرار کرد. حصین به او گفت: ای زید اهل بیت او چه کسانی‌اند؟ آیا زنان جزو اهل بیت او نیستند؟ زید گفت: زنان او جزو اهل بیت اویند ولی اهل بیت کسانی‌اند که زکات دادن به آن‌ها بعد از وفات پیامبر ج حرام است. حصین به او گفت: آن‌ها چه کسانی هستند؟ جواب داد: آن‌ها آل علی و آل جعفر و آل عقیل و آل عباس هستند.

حصین گفت: آیا بعد از پیامبر زکات ‌دادن به همه این‌ها حرام است؟ گفت: بله.»[73]

اربلی در بیان مراد از اهل بیت می‌گوید: «اگر کسی سؤال کرد که در لغت معنای حقیقی اهل بیت بر چه کسانی دلالت می‌کند در حالیکه رسول خدا ج هنگامی که از او دربارۀ اهل بیت سؤال‌شده آن را اینگونه بیان کرده که: من دو چیز گرانبها یعنی کتاب خدا و عترت اهل بیت را در میان شما می‌گذارم ببینید چگونه در این امر جانشینی مرا انجام می‌دهید. پس در جواب او می‌گوییم: طبق کلام پیامبر اهل بیت او: آل علی و آل جعفر و آل عقیل و ال عباس هستند.»[74]

علاوه بر این، حافظ یحیی بن حسن اسدی حلی نیز در کتاب (عمده عیون صحاح الأخبار) همین مطلب را تأیید می‌کند و می‌گوید: «از این موارد می‌توان به آنچه که تغلبی نیز در تفسیر آیه 7 سوره حشر می‌نویسد اشاره کرد. خداوند در این آیه فرموده است:

﴿مَّآ أَفَآءَ ٱللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ مِنۡ أَهۡلِ ٱلۡقُرَىٰ فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي ٱلۡقُرۡبَىٰ [الحشر: 7].

«چیزهایی را که خداوند از اهالی این آبادی‌ها [یعنی از اموال کفار آبادی] به پیامبرش ارمغان داشته است، متعلق به خدا و پیامبر و خویشاوندان [پیامبر] و ... است.»

او می‌گوید: خویشاوندان پیامبر آل علیس، آل عباسس و آل جعفرس و آل عقیلس هستند نه کسانی دیگر. این تفسیر، قاعده درست مسأله است. زیرا کاملاً بر اساس مذهب آل محمد ج است. تفسیر آیه 41 سوره انفال بر آن‌ها دلالت می‌کند:

﴿وَٱعۡلَمُوٓاْ أَنَّمَا غَنِمۡتُم مِّن شَيۡءٖ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُۥ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي ٱلۡقُرۡبَىٰ٤١ [الأنفال: 41].

«[ای مسلمانان] بدانید که هه غنائمی را که به دست می‌آورید، یک پنجم آن متعلق به خدا و پیامبر و خویشاوندان [پیامبر] ... است.»

چون به اعتقاد آنان افراد مستحق خمس، آل علیس و آل عباسس و آل جعفرس و آل عقیلس هستند نه افراد دیگر.[75]

همچنین طبرسی در کتاب (الاحتجاج) در حدیثی مستند و صحیح از ابوالفضل محمد بن عبدالله شیبانی روایت می‌کند: «پیامبر ج در بیماری وفاتش، برای نماز با تکیه بر دوش فضل بن عباس و غلامش ثوبان از خانه خارج شد، نمازی که پیامبر ج خواست به خاطر ناخوشی‌اش خواست آن را به جا نیاورد. ولی خودش را وادار کرد و از خانه خارج شد. بعد از نماز به خانه‌اش برگشت و به غلامش گفت: کنار در بنشین و مانع آمدن انصار مشو و پیامبر بیهوش شد. انصار آمدند و کنار در حلقه زدند و گفتند: نزد رسول الله ج برای ما اجازه بخواه. غلام گفت: پیامبر از هوش رفته است و زنانش کنار او هستند. انصار به گریه و ناله افتادند. پیامبر ج شیون و ناله آن‌ها را شنید و گفت: این‌ها چه کسانی‌اند؟ گفتند: انصار. پیامبر گفت: چه کسی از اهل بیت اینجا حضور دارد؟ گفتند: علی و عباس. پس پیامبر آن‌ها را فراخواند و با تکیه‌دادن بر دوش آن‌ها از اتاق خارج شد.»[76]

شیخ طائفه طوسی نیز از امام صادق÷ روایت می‌کند که گفت: «هنگامی که رسول خدا ج فاطمه را به عقد علی÷ درآورد نزد او آمد و در حالی که فاطمه داشت گریه می‌کرد. پیامبر ج به او گفت: چرا گریه می‌کنی؟ قسم به خدا اگر در میان اهل بیتم کسی بهتر از او بود، تو را به عقد او درمی‌آوردم.»[77]

سلمان فارسی نقل می‌کند: «در مسجد، کنار پیامبر ج نشسته بودم که عباس بن عبدالمطلب وارد شد و سلام کرد، پیامبر ج سلامش را جواب داد و به او خوش‌آمد گفت: عباس به پیامبر ج گفت: چرا علی بن ابیطالب بر ما اهل بیت برتری داده شده در حالی که اصل همه یکی است؟ پیامبر ج جواب داد: عمو اجازه بده بگویم ...[78] از این حدیث برمی‌آید که پیامبر خود به اینکه عباس جزو اهل بیت است اعتراف دارد و به او گفته که چرا علی بن ابیطالب بر سایر مردهای اهل بیت برتری دارد.

امام باقر÷ روایت می‌کند: زمانی که به عباس دستور داده شد که درها را ببندد، به علی÷ اجازه داده شد که در اتاقش را باز بگذارد، عباس و افراد دیگری از آل بیت نزد پیامبر ج آمدند و گفتند: چرا علی اینقدر داخل و خارج می‌شود؟ رسول خدا ج گفت: خداوند به حال او آگاه است، شما او را به حال خود رها کنید.[79]

شاهد کلام سخن امام باقر÷ (عباس و افراد دیگری از اهل بیت آمدند) است، کاملاً واضح است که او عباس و افراد دیگری را در داخل در مفهوم اهل بیت و عترت پیامبر ج می‌داند و مدلول (آل محمد) را در اصحاب کسا یا امامان دوازده‌گانه منحصر نمی‌کند.[80]

ابن عباس نقل می‌کند: «روزی پیامبر ج از خانه خارج شد و در حالی که دست علی÷ را گرفته بود می‌گفت: ای جماعت انصار، ای جماعت بنی‌هاشم، ای جماعت بنی عبدالمطلب، بدانید من محمد فرستاده خدا هستم. من و سه نفر از اهل بیتم یعنی علی، حمزه و جعفر از خاکی مورد رحمت پروردگار خلق شده‌ایم.»

قمی از پیامبر ج روایت می‌کند که گفت: «ألا وإن إلهی اختارنی في ثلاثه من أهل بیتی وأنا سید الثلاثه وأتقاهم اللّه ولافخر، اختارنی  وعلیا وجعفر ابنی ابیطالب وحمزة بن عبدالمطلب كنا رقوداً بالأبطح لیس منّا إلا مسجی بتوبه علی وجهه[81]» «خداوند من را همراه سه نفر از اهل بیتم برگزید، من سرور آن سه و با تقواترین آن‌ها بودم و هیچ تکبر و فخری هم ندارم، من را با علی و جعفر دو پسر ابوطالب و حمزه پسر عبدالمطلب انتخاب کرد، در دشتی خفته بودیم و صورت خود را فقط با جامه‌ای پوشانده بودیم.»

هم‌چنین روایت شده که پیامبر در هنگام بیماری‌اش که منجر به وفاتش شد به دخترش فاطمه زهرا و گفت: «علی بعدی أفضل أمتی وحمزة وجعفر أفضل أهل بیتی بعد علی[82]» «بعد از من علی بهترین فرد امتم است و بعد از او حمزه وجعفر بهترین افراد اهل بیت هستند.»

همچنین غزوه بدر هنگامی که عبیده بن حارث بن عبدالمطلب را که زخمی شده بود نزد پیامبر ج بردند و او در حال مرگ بود، به پیامبر ج گفت: «ای رسول خدا آیا شهید نیستم؟ پیامبر ج فرمود: چرا نه، تو اولین شهید از اهل بیتم هستی.»[83]

 

 

میان افتخار و اختصاص اهل بیت

تا اینجا فهمیدیم که اهل بیت بر بنی‌هاشم و تمام شاخه‌های آن و همچنین بر همسران پیامبر اطلاق می‌شود و دانستیم که خداوند برخی از افراد آل بیت را از لحاظ درجه بر بعضی دیگر برتری داده، تعدادی از آن‌ها مناقب خاص و امتیازات مخصوصی دارند، و سایر افراد اهل بیت در یک مرتبه و مقام هستند و بر همدیگر رجحان ندارند. اهل بیت در این بحث دو گروهند: گروهی از آن‌ها به این شرافت و منزلت عمومی دست یافته‌اند، افراد مسلمان بنی‌هاشم هستند که به خاطر مقام و علو درجات و عظمتشان از دیگر مسلمانان امتیاز و برتری دارند و به میزان درجه دین و ایمانش دوست داشته می‌شوند. افرادی که علاوه بر قرابت وخویشاوندیشان با پیامبر ج، دیندارتر و باتقواترند از برخی دیگر که این ویژگی‌ها را کمتر دارند قابل احترامتر و محبوبترند و نیز آن‌هایی از لحاظ نسبی به پیامبر نزدیکترند از دیگران که در مراتب بعدی رار دادند نزد ما محبوبترند.

دلیل این اعطای امتیاز و برتری به آن‌ها روایتی است که در آن عباس (عموی پیامبر) به خاطر ترشرویی و بدخلقی و قطع کلامش توسط قریش به هنگام ملاقات آن‌ها نزد پیامبر ج شکایت می‌کنند، پیامبر ج به شدت ناراحت و عصبانی می‌شود به طوری که چهره‌اش سرخ می‌شود و عرق از صورت او جاری می‌شود و می‌گوید: «والذی نفسی بیده، لایدخل قلب رجلٍ الإیمان حتی یحبكم للّه ولرّسوله[84]»: «قسم به کسی که زندگی من در اراده اوست، ایمان وارد قبل هیچ کس نخواهد شد مگر آنکه شما [اهل بیت] را به خاطر خدا و رسول او دوست داشته باشد.»

 (همانطور که می‌دانید) در روایتی که سند آن صحیح است این حدیث چنین بیان شده است که پیامبر ج گفت: «والذی نفسی بیده لایبغضنا أهل البیت أحد إلا أدخله الله النار[85].»: «قسم به کسی که جانم در دست اوست هر کس نسبت به ما اهل بیت کینه بورزد خداوند او را وارد آتش خواهد کرد.»

اما افراد شرور و بدکار بنی‌هاشم که از مسیر هدایت پیامبر ج جدا هستند، به اندازه گمراهی و درویشان از مسیر هدایت پیامبر، مورد کینه و دشمنی واقع می‌شوند، و اگر گمراهی‌شان آن‌ها را تا مرز کفر و زندقه پیش نبرده باشد به خاطر مسلمان‌بودن و قرابتشان با پیامبر ج مورد احترام و دوستی قرار می‌گیرند و به سبب معصیت و سرپیچی‌شان مورد کینه و نفرت قرار می‌گیرند.

افراد گمراه بنی‌هاشم بر دیگر افراد صالح ومتقی غیر بنی‌هاشم هیچ برتری ندارند، چون که با توجه به آیه 13 سوره حجرات، میزان برتری انسان‌ها بر یکدیگر نزد پروردگار تقوا و پرهیزگاری است نه اصل و نسب. خداوند در این آیه می‌فرماید:

﴿إِنَّ أَكۡرَمَكُمۡ عِندَ ٱللَّهِ أَتۡقَىٰكُمۡۚ١٣ [الحجرات: 13].

«بی‌گمان گرامیترین شما در نزد خداوند باتقواترین شما است.»

پیامبر ج نیز این مسأله را تأکید می‌کند و می‌گوید: «و من بطأ به عمله لم یسرع به نسبه[86]»، «هر کس که اعمال خودش نیکو نباشد اصل و نسب به فریاد او نمی‌رسد.» پس اگر کسی اعمالش بد باشد و برخلاف مسیر و روش پیامبر ج حرکت کند، اصل و نسب هرگز نمی‌تواند او را نجات دهد و نزد خداوند برای او شفاعت کند.

اما شخص کافر و مرتد از بنی‌هاشم هیچ نسبتی با اهل بیت پیامبر ج ندارد و هیچ احترامی نزد مردم ندارد و این به معنای انکار قرابت نسبی او با رسول خدا ج نیست، چون احدی نمی‌تواند آن را انکار کند و فقط اطلاق مفهوم آل بیت (که خداوند آن را با احترام یاد می‌کند) بر مرتدان و کافران محال است.

به همین خاطر نمی‌توان گفت که ابولهب و امثال او از اشخاص کافر مستبد اهل بیت پیامبر ج هستند، اگرچه ابولهب در حقیقت عموی رسول خدا ج بوده است.

افرادی از این قبیل مانند سایر کافران و حتی بیشتر از آن‌ها مورد کینه و نفرت واقع می‌شوند. خداوند در قرآن کریم آیاتی را درباره کفر و سرسختی و مبارزه ابولهب با اسلام و خانواده‌اش نازل کرده است که تا قیامت تلاوت می‌شوند.

اگر اصل و نسب از گمراهی و ضلالت کسی جلوگیری می‌کرد، خداوند پسر نوح را از گمراهی بازمی‌داشت، زمانی که پدرش او را صدا زد:

﴿يَٰبُنَيَّ ٱرۡكَب مَّعَنَا وَلَا تَكُن مَّعَ ٱلۡكَٰفِرِينَ٤٢ [هود: 42].

«ای فرزند دلبندم با ما سوار شو و با کافران مباش، [اگر به سوی خدا برگردی نجات می‌یابی، و اگرنه با همه بی‌دینان هلاک می‌شوی.]»

ولی پسر نوح÷ غرق‌شدن را به جای هدایت برگزید، و یا آذر پدر حضرت ابراهیم÷ که پدرش خطاب به او گفت:

﴿يَٰٓأَبَتِ لَا تَعۡبُدِ ٱلشَّيۡطَٰنَۖ إِنَّ ٱلشَّيۡطَٰنَ كَانَ لِلرَّحۡمَٰنِ عَصِيّٗا٤٤ يَٰٓأَبَتِ إِنِّيٓ أَخَافُ أَن يَمَسَّكَ عَذَابٞ مِّنَ ٱلرَّحۡمَٰنِ فَتَكُونَ لِلشَّيۡطَٰنِ وَلِيّٗا٤٥ [مريم: 44-45].

«ای پدر! شیطان را پرستش مکن زیرا که شیطان پیوسته در برابر [فرمان خداوند] رحمان سرکش بوده و هست. ای پدر! من از این می‌ترسم که عذاب سختی از سوی خداوند مهربان گریبانگیر تو شود [که آتش دوخز است] و آنگاه همدم شیطان [در نفرین خداوند و عذاب سوزان] شوی.»

پدر ابراهیم÷ از نصیحت او سرپیچی و با غرور جواب داد [و هردو به سزای اعمالشان رسیدند.] دین ما بر پایه ایمان قلبی و کردار راستین استوار است نه بر آنچه که در کتاب‌های انساب نوشته شده است.

ویژگی‌های آل عبا و همسران پیامبر ج

اما گروه دوم از آل بیت، اصحاب کسا (علی، فاطمه، حسین و حسن) و همسران و فرزندان پیامبر ج هستند به همراه افرادی از بنی‌هاشم که فضایل و ویژگی‌های خاصی دارند. مانند عباس، حمزه و جعفر که این ویژگی‌ها و فضیلت‌ها آن‌ها را از سایر افراد بنی‌هاشم متمایز می‌سازد.

پس این اشخاص صفات و ویژگی‌های دارند که به قطع نظر از دیگران، عامه افراد بنی‌هاشم هم این ویژگی‌ها را ندارند.

ویژگی اهل کسا در این حدیث پیامبر که در مورد آن‌ها گفته شده است نمایان می‌شود: «هولاء أهل بیتی، وأهل بیتی أحق» «اینان اهل بیت من‌اند و اهل بیت من بیش از دیگران نسبت به من سزاوارند.» پس پیامبر ج با این حدیث آن‌ها را اهل بیت و نزدیکترین مردم به خود خواند و آن‌ها را با پارچه‌ای پوشاند و برای آن‌ها دعا کرد تا پاک شوند، در جای خود به تفصیل دربارۀ این موضوع در کتاب بحث خواهم کرد.

اما فرزندان و همسران پیامبر ج این امتیاز را دارند که در صلوات ابراهیمی که به چند صورت از پیامبر ج نقل شده بر آن‌ها صلوات فرستاده می‌شود، مثلاً: «قولوا اللهم صل علی محمد وأزواجه وذریته، كما صلیت علی آل ابراهیم وبارك علی محمد وأزواجه وذریته كما باركت علی آل ابراهیم إنك حمید مجید[87]» «بگویید: خداوند بر محمد ج و همسران و فرزندان او درود و صلوات بفرست همچنانکه بر آل ابراهیم صلوات فرستادی و پروردگارا، کرامت و عزت محمد ج و همسران و فرزندان او را افزون بگردان همچنانکه بر عزت و شرف آل ابراهیم افزودی همانا تو ستوده و بزرگواری.»

زنان پیامبر امتیازات دیگری نیز دارند. مثلاً خداوند آن‌ها را امهات المؤمنین نامیده است و این صفت مادر بودن آن‌ها با تقدس و حرمت عدم ازدواج آن‌ها بعد از پیامبر همراه است. زیرا آن‌ها در دنیا و آخرت متعلق به پیامبرند و نیز باید به آن‌ها با احترام و رعایت ادب نگاه کرد.

از دیگر اوصاف خوبی که دارند این است که خداوند آن‌ها را بر سایر زنان مومنان برتری داده است، مقام و منزلت و فضل و درجه‌ای دارند که زنان دیگر ندارند. خداوند در سوره احزاب آیه 32 می‌فرماید:

﴿يَٰنِسَآءَ ٱلنَّبِيِّ لَسۡتُنَّ كَأَحَدٖ مِّنَ ٱلنِّسَآءِ إِنِ ٱتَّقَيۡتُنَّۚ فَلَا تَخۡضَعۡنَ بِٱلۡقَوۡلِ فَيَطۡمَعَ ٱلَّذِي فِي قَلۡبِهِۦ مَرَضٞ وَقُلۡنَ قَوۡلٗا مَّعۡرُوفٗا٣٢ [الأحزاب: 32].

«ای همسران پیامبر! شما [در فضل و شرف] مثل هیچکدام از زنان [عادی مردم] نیستید. اگر می‌خواهید پرهیزگار باشید [به گونه هوس‌انگیز] صدا را نرم و نازک نکنید [و با ادا و اطواری بیان نکنید] که بیماردلان چشم طمع به شما بدوزند و بلکه به صورت شایسته و برازنده سخن بگویید. [به آن گونه که مورد رضای خدا و پیامبر اوست.]»

علاوه بر این خداوند در آیه 34 سوره احزاب مقام و منزلت آن‌ها را با تلاوت آیات قرآن و حکمت‌‌های پیامبر در خانه‌هایشان بالا برده است:

﴿وَٱذۡكُرۡنَ مَا يُتۡلَىٰ فِي بُيُوتِكُنَّ مِنۡ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ وَٱلۡحِكۡمَةِۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ لَطِيفًا خَبِيرًا٣٤ [الأحزاب: 34].

«و آیات خدا و سخنان حکمت‌انگیز [پیامبر] را که در منازل شما خوانده می‌شود [بیاموزید و برای دیگران] یاد کنید. بی‌گمان خداوند دقیق است.»

به خاطر جایگاه و مقام آن‌ها نزد پیامبر ج و مسلمانان خداوند در قرآن کریم در سوره احزاب آیه‌های 30 و 31 می‌فرماید که اگر کار نیکی انجام دهند اجر آن‌ها دو برابر حساب می‌شود و نیز اگر عمل زشتی (گناهی) را مرتکب شوند کیفر و عذاب آن دو برابر است:

﴿يَٰنِسَآءَ ٱلنَّبِيِّ مَن يَأۡتِ مِنكُنَّ بِفَٰحِشَةٖ مُّبَيِّنَةٖ يُضَٰعَفۡ لَهَا ٱلۡعَذَابُ ضِعۡفَيۡنِۚ وَكَانَ ذَٰلِكَ عَلَى ٱللَّهِ يَسِيرٗا٣٠وَمَن يَقۡنُتۡ مِنكُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَتَعۡمَلۡ صَٰلِحٗا نُّؤۡتِهَآ أَجۡرَهَا مَرَّتَيۡنِ وَأَعۡتَدۡنَا لَهَا رِزۡقٗا كَرِيمٗا٣١ [الأحزاب: 30-31].

«ای همسران پیامبر! هر کدام از شما که مرتکب گناه آشکاری شود [از آنجا که مفاسد گناهان شما در محیط تأثیر سوئی دارد و به شخص پیامبر هم لطمه می‌زند] کیفر او دو برابر [دیگران] خواهد بود و این برای خدا آسان است. و هر کس از شما در برابر خدا و پیامبرش خضوع و اطاعت کند و کار شایسته انجام دهد، پاداش او را دوچندان خواهیم داد، و برای او [در قیامت] رزق و نعمت ارزشمندی فراهم ساخته‌ایم.»

همچنین امام محمد بن عاصم اصفهانی در روایتی صحیح از فضیل بن مرزوق نقل می‌کند: «از حسن بن حسن برادر عبدالله بن حسن شنیدم که به مردی که در مورد آن‌ها غلو و افراط می‌کرد می‌گفت: وای بر شما ... ما را به خاطر خدا دوست داشته باشید. پس اگر خداوند را اطاعت کردیم، ما را دوست بدارید و اگر از اوامر الهی سرپیچی کردیم از ما متنفر باشید» سپس گفت: «به خدا قسم، از شدت و ترس دو برابر‌ شدن کیفر و عذابِ کسی از ما که عاصی و نافرمان است به خدا پناه می‌برم و برای کسی که کار نیک انجام می‌دهد آرزوی پاداش دو برابر دارم.»[88]

همچنین شیخ طبرسی از مفسران بزرگ شیعه اثنی عشری در تفسیر (مجمع‌البیان) جلد 8 صفحه 153 از ابوحمزه ثمالی درباره زید بن علی÷ روایت می‌کند که زید گفت: «از خداوند می‌خواهم که پاداش شخص نیکوکارمان را دو برابر بدهد و از اینکه خداوند کیفر و عذاب شخص گناهکار ما را دو چندان کند بیم دارم همچنانکه خداوند همین وعده‌ها را به زنان پیامبر ج داده است.»

علی بن عبدالله بن حسین از پدرش به نقل از زین‌العابدین روایت می‌کند که مردی به او گفت: شما از اهل بیت هستید و از جانب خداوند در مورد آمرزش و بخشش واقع می‌شوید، می‌گوید زین‌العابدین عصبانی شد و گفت: سزاوارتر است حکم خداوند درباره زنان پیامبر ج را درباره ما اعمال کنید نه ادعای شما. ما اجر نیکوکارمان را دو برابر و کیفر شخص گناهکارمان را دو برابر می‌دانیم. پس این دو آیه سوره احزاب را که درباره زنان پیامبر ج نازل شده بود خواند.»

پس بر اساس این سه روایت که با اسانید اهل سنت و اهل تشیع روایت شده است، اشاره می‌کند که پاداش و عذاب ائمه اهل بیت دو برابر حساب می‌شود.

هنگامی که حبّ و دوستی به کینه و دشمنی تبدیل می‌شود ... .

بی‌تردید حب و دوستی اهل بیت÷، یاری، نصرت و پشتیبان آن‌ها بودن معنایی ایمانی و دلنشین دارد که تا هر زمانی که این حب و دوستی ایمانی و شرعی عاری از تحریفات یاوه‌گویان باقی بماند احساسات صادق و پاک مسلمانان برای آن به جوش درمی‌آید.

ولی هنگامی که از حدود شرع و قانونی خود تجاوز کند به کینه و دشمنی با آل بیت پیامبر ج تبدیل می‌شود و این بدان سبب است که دروغ‌ بافتن و از خود حرف درآوردن و نسبت‌ دادن اهل بیت به آنچه که برخلاف دین و اخلاقشان است به هر صورتی که باشد نمی‌توان آن را حب و وفاداری نسبت به اهل بیت÷ دانست، بلکه درست عنوان نفرت و خصومت را به خود می‌گیرد!

اگر می‌توانستیم مثلاً از مسیح÷ نظر و دیدگاهش را در مورد کسی که به نام حبّ و دوستداری از او درباره اوصاف او غلو می‌کند و یا اقوالی که او آن‌ها را نگفته به او نسبت می‌دهد، بپرسیم که آیا ممکن است این گونه دوست‌داشتن را نیکو بشمارد و آرزوی دیدن آن فرد را در بهشت نزد پروردگار مقتدر کند یا اینکه از او به بدی یاد می‌کند خود از او و فسادی که در دین خدا و عقاید مردم به وجود آورده است مبرا و پاک می‌داند؟

قطعاً منفورترین افراد نزد حضرت عیسی ÷کسانی‌اند که در اوصاف او غلو کردند و او را یکبار همتای خداوند و یکبار به عنوان پسر خدا لقب دادند و تحریفاتی از عقاید بت‌پرستی ابداعی خود را به جای رسالت الهی حضرت عیسی÷، جایگزین کردند و آن را دین مسیح÷ خواندند و خود و دیگران را با آن قانع کردند!

همچنان که خداوند در درباره دیدگاه و نظر حضرت عیسی÷ در مورد مسیحیها در سوره مائده در ضمن آیه‌های 116 و 115 چنین می‌فرماید:

﴿ءَأَنتَ قُلۡتَ لِلنَّاسِ ٱتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَٰهَيۡنِ مِن دُونِ ٱللَّهِۖ ١١٦ [المائدة: 116].

«آیا تو به مردم گفته‌ای که به جز الله، من و مادرم را هم دو خدای دیگر بدانید [و ما دو نفر را پرستش کنید؟.]»

حضرت عیسی÷ خود را از ادعای آن‌ها مبرا و پاک می‌شمارد و می‌گوید:

﴿وَإِذۡ قَالَ ٱللَّهُ يَٰعِيسَى ٱبۡنَ مَرۡيَمَ ءَأَنتَ قُلۡتَ لِلنَّاسِ ٱتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَٰهَيۡنِ مِن دُونِ ٱللَّهِۖ قَالَ سُبۡحَٰنَكَ مَا يَكُونُ لِيٓ أَنۡ أَقُولَ مَا لَيۡسَ لِي بِحَقٍّۚ إِن كُنتُ قُلۡتُهُۥ فَقَدۡ عَلِمۡتَهُۥۚ تَعۡلَمُ مَا فِي نَفۡسِي وَلَآ أَعۡلَمُ مَا فِي نَفۡسِكَۚ إِنَّكَ أَنتَ عَلَّٰمُ ٱلۡغُيُوبِ١١٦ مَا قُلۡتُ لَهُمۡ إِلَّا مَآ أَمَرۡتَنِي بِهِۦٓ أَنِ ٱعۡبُدُواْ ٱللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمۡۚ وَكُنتُ عَلَيۡهِمۡ شَهِيدٗا مَّا دُمۡتُ فِيهِمۡۖ فَلَمَّا تَوَفَّيۡتَنِي كُنتَ أَنتَ ٱلرَّقِيبَ عَلَيۡهِمۡۚ وَأَنتَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ شَهِيدٌ١١٧ [المائدة: 116-117].

«[عیسی می‌گوید:] خداوند تو را منزه از آن می‌دانم [که دارای شریک باشی.] شایسته نیست برای من چیزی را بگویم [و بطلبم که وظیفه و] حق من نیست. اگر آن را گفته باشم بی‌گمان تو از آن آگاهی. تو [علاوه بر خدا هر گفتار من] از راز درون من هم با خبری، ولی من [چون انسانی بیش نیستم] از آنچه بر من پنهان می‌کنی بی‌خبرم. زیرا تو دانندة رازها و غیب‌هایی [و از خفایا و نوایای امور باخبری.] من به آن‌ها چیزی نگفته‌ام مگر آنچه که مرا به گفتن آن دستور داده‌ای [و آن] اینکه جز خدا را نپرستید که پروردگار من و شماست [و من و شما را آفریده است و همه بندگان مطیع اوییم.] من تا آن زمان که در میان آنان بودم از وضع [اطاعت و عصیان] ایشان آگاهی داشتم و زمانی که مرا از دنیا خارج کردی و میراندی، تنها تو مراقب و ناظر ایشان بوده‌ای [و افکار واعمالشان را تحت نظر داشته‌ای] و تو بر همه چیز آگاهی.»

آری ... مسیحیان همه این ادعا را کردند و برای درستی آن روایت‌ها و داستان‌ها و رویاهایی دروغین جعل کردند. کلیساها و صلیب‌ها را ساختند و تصاویر حضرت مسیح÷ را کشیدند و مجسمه‌هایی را که به صلیب‌کشیدن مسیح خداوند را نشان می‌داد برپا کردند و در این راه از مال و ثروت خود مایه گذاشتند و وقت خود را صرف پرداختن به این امور کردند. خون‌ها ریخته شد ... همه این کارها به خاطر وجود اوهام و توهماتی بود که فقط با تکیه بر متشابهات بنا شده بودند!

پس این نوع حب و دوستی که افسار گسیخته و بی‌برنامه باشد، هم برای آن فرد و هم برای دیگران شوم و ناپسند است و اگر فرد مسلمان بر اصولی غیر از تقوا و اعتقاد به دین خداوندِ یکتا، افراد نیکوکار را دوست بدارد در حقیقت از دین واقعی فرسخ‌ها دور ‌شده است. در این رابطه موارد بالا به نسبت اهل بیت با مسیح÷ زیاد فرقی نمی‌کند، پس منفورترین افراد نزد اهل بیت کسانی نیستند که آشکارا با آن‌ها دشمنی می‌کنند و به آن‌ها توهین می‌کنند، زیرا این‌ها دشمنان آشکار و انسان‌های رسوا و درمانده هستند. بلکه خطر جدی از ناحیه کسانی است که خود را از اهل بیت می‌دانند و درباره آن‌ها حرف می‌زنند و غلو می‌کنند و صفات خداوند را به آن‌ها نسبت می‌دهند و به جای رسالتی که خود شخص پیامبر ج حامی آن بود اصولی را آورده‌اند که فقط در عنوان و طنین‌انداز بودن شعارها با رسالت پیامبر ج مطابقت و همخوانی دارد!

امام صادق÷ در این باره می‌گوید: «در غیاب ما هیچ کس برای ما دشمن‌تر از فردی نیست که به مودت و محبت ما تظاهر و در آن ادعا و انتساب‌های ناروا وارد کند.»[89]

همچنین می‌گوید: «بی‌تردید کسانی که در پیروی و تبعیت اهل بیت ادعاها و انتساب‌های دروغینی را وارد می‌کند افرادی هستند که از یهودیان، مسیحیان، زردتشتیان و مشرکان گناهکارتر و مجرم‌ترند.»[90]

همچنین می‌گوید: «خداوند هیچ آیه‌ای را درباره منافقین نازل نکرده است مگر اینکه دربارۀ افرادی باشد که در تشیع و پیروی از اهل بیت ادعاهایی نادرست و غلط دارند.»[91]

در واقع اهل بیت پیامبر ج در برابر بدعت‌هایی که مردم در زمان حیات آن‌ها و یا بعد از آنان به وجود می‌آورند، و هیچ ارتباطی هم به عقیده، دین و اخلاق آن‌ها ندارد، هیچ گونه مسئولیتی به عهده ندارند. بلکه این غالیان هستند که مسئولیت این امور را به عهده دارند. خداوند نیز در روز قیامت آن‌ها را درباره این امور بازخواست می‌کند.

حتی امام علیس نیز از خودش می‌پرسد: «آیا تو بودی که به مردم گفتی در هنگام سختی‌ها به تو پناه بیاورند و خداوند همیشه جاوید را فراموش کنند؟»[92]

چه بسا از امامان اهل بیت یکی بعد از دیگری پرسیده شود: آیا شما بودید به مردم گفتید که ما را بر همه پیامبران و فرستاده‌های خداوند جز محمد ج برتری دهید؟

آیا شما به مردم گفتید که ولایت شما بر پیامبران عرضه شده و شما آن را به عنوان شرطی برای قبول اعمال بندگان قرار دادید؟

قطعاً همه اینان از این ادعاهای باطلی که به دروغ و بهتان به آن‌ها نسبت داده شده و نیز از کسانی که آن را به ایشان نسبت داده‌اند خود را پاک و مبرا می‌دانند.

اهل بیت در مقابل این افکار[93] و اتهامهایی[94] که مدعیان تشیع به غیر حق به مخالفشان نسبت می‌دهند و نیز در مورد حلال‌شمردن لعنت‌فرستادن و توهین به صحابه پیامبر هیچ مسئولیتی ندارند.

همچنان که اهل بیت سوءاستفاده‌های هر چند ناچیز واندک و نیز سرقت اموالشان که امروزه توسط رهبران و روسای بعضی از گروه‌ها به اسم اهل بیت و فقط برای بدست‌آوردن سود شخصی خودشان انجام می‌گیرد.[95]

در دوست‌داشتن اهل بیت تعادل و میانه‌روی بهترین کار است.

خداوند می‌فرماید که در هر دستوری که به بندگانش می‌دهد شیطان در دو صورت با این امر موافق است، یکی آنکه بندگان در انجام آن امر غلو و افراط کنند و دیگری در صورتی که در آن کوتاهی و سهل‌انگاری ‌کنند.

در اینجا به بیان کلام زیبایی از امام علی در وصف نگاه مردم به او می‌پردازیم. امام علی می‌گوید: «دو گروه با نوع دید و نگاهی که به من دارند تباه می‌شوند: یکی آن که من را بسیار دوست دارند و این دوست‌داشتن مفرط آنان را به غیر حق می‌کشاند و دیگری گروهی که نسبت به من دشمنی و کینه فراوان دارند و این نفرت آن‌ها را از مسیر حق خارج می‌کند. ولی بهترین گروه کسانی‌اند که: میانه‌رو و معتدلند. پس از این گروه باشید و به عامه مردم بپویندید. چون خداوند پشتیبان و یاری‌گر جماعت است و از دو دستگی و تفرقه بپرهیزید که چون که افراد تنها سریع به وسیله شیطان از مسیر الهی خارج و در گمراهی خود نابود می‌شوند همچنان که گوسفند تنها و جدا مانده از گله، نصیب گرگ می‌شود.[96]

کسی که در کلام امام علی به خوبی دقت می‌کند می‌بیند که او به سه گروه اشاره می‌کند: شیعه، نواصب (دشمنان امام) و عامه مسلمانان (اهل سنت.)

نواصب کسانی که با امام علی کینه و دشمنی دارند و نفرت آن‌ها از او تا حدی پیش می‌رود که به او ناسزا می‌گویند و بر او لعنت می‌فرستند و از او اظهار برائت می‌کنند!

گروهی هم که جانب افراط و غلو را دارند همان شیعیان اثناعشری هستند که ادعای عصمت امام علی و بزرگی امامت او بر تمام پیامبران الهی جز حضرت محمد ج را دارند و حتی ایمان ‌داشتن به امامت او را به عنوان شرطی برای قبول اعمال دانسته‌اند!

واضح است که عامه مسلمانان که امام علی از آن‌ها با عنوان (گروه میانه‌رو و معتدل) یاد کرده همان کسانی هستند که امام علی را دوست دارند و به ایمان و صداقت او گواهی می‌دهند و او را پسر عموی رسول خدا ج، سرور اهل بیت و صاحب افتخارات بزرگ در تاریخ اسلام می‌دانند و برخلاف نواصب (دشمنان) کافر او به فضایل او اعتراف می‌کنند و مانند شیعیان هم به افراط و غلو در اوصاف او نمی‌پردازند و اعتقاد دارند که فقط شخص پیامبر ج معصوم است، پس (یک پیامبر از هزار فرد ولی و نیکوکار بهتر است.)

این دوست داشتن در کدام ماده قرار می‌گیرد؟!

هنگامی که غلو به بیشترین حد خود می‌رسد و قوانین شرعی به فراموشی‌ سپرده می‌شود، به بدترین حالت خود بی‌حرمتی و توهین در مورد رسول‌ خدا ج شروع می‌شود. روایت‌های شیعیان و علمایشان در وصف ائمه و ذکر خصوصیاتشان مبالغاتی است که در واقع و نقص‌هایی برای پیامبر ج به صورت آشکار و یا پنهان در نهان دارند!

در نوشتن این مطلب و مباحث بارها سعی کردم که صبور باشم و عبارات و جملات لطیفی را به زبان بیاورم ولی هنگامی که به شخص پیامبر و حتی ذات الهی بی‌حرمتی می‌شود و دیگر نمی‌توان از عبارات لطیف و نرمی استفاده کرد!

خداوند و پیامبرش ج در نظر ما از هر کسی بزرگوارترند.

به این خاطر می‌گویم تا خواننده گرامی اگر برخی کلمات خشن و رکیک را در متن می‌بیند آن را قبول کند و در آنچه می‌گویم تدبر و تأمل کند و آن را با معیار اسلام بسنجد که بی‌تردید اسلام وقوع این کفرها را از اهل سنت یا تشیع و یا هر گروه دیگری مردود می‌داند.

حالا اگر مایل باشید اول درباره امام علی÷ و روایتی که درمورد ولادت اوست حرف می‌زنیم که در این روایت اوصافی به او نسبت داده شده که در وجود او نیست.

شیعیان چنین روایت می‌کنند: «بلند شدم[97] مادرش را بین زنان و قابله‌های دور بر او دیدم جبرئیل پرده‌ای بین من و آن زنها گذاشته بود و هنگامی که مادرش او را زایید من بغلش کردم. بعد به دستور جبرئیل دست راستم را به سوی مادرش دراز کردم و علی را با دو دستم گرفتم، علی دست راستش را در کنار گوشش قرار داد و اذان و شهادتین را گفت و مأمور رسالت شد. پس به طرف من رو کرد و گفت: سلام علیکم یا رسول‌الله، ای برادر آیا بخوانم؟!، قسم به خدا! علی از آیاتی که بر آدم نازل شده بود و پسرش آن‌ها را خوانده بود شروع کرد تا آخرش همه را به شکلی تلاوت کرد که اگر آدم هم آنجا بود اعتراف می‌کرد که علی بهتر از او آن‌ها را می‌خواند، پس آیات نازل شده بر ابراهیم و آیات تورات و انجیل را خواند که اگر موسی و عیسی آنجا بودند گواهی می‌دادند که علی بهتر از آن‌ها آیات را می‌خواند. سپس قرآن را که بر من نازل شده بود را از اول تا آخرش خواند، بعد با حرف زد و من هم‌چنان که با پیامبران صحبت می‌شود با او حرف زدم، پس او به کودکی‌اش برگشت.»[98]

شیخ محمد کاظم قزوینی در کتاب «الامام علی من المهد الی اللحد[99]» می‌گوید: «ابوطالب به دیدن فاطمه رفت و به او تبریک گفت و فرزند دلبندش را به سینه‌اش گرفت و سپس او را به مادرش بر‌گرداند. در این هنگام رسول خدا ج که هنوز به پیامبری مبعوث نشده بود، ‌آمد. وقتی که علی او را دید خوشحال شد و مانند یک بچه یکساله ‌خندید، پیامبر ج او را بوسید و به خاطر تولد او شکر خداوند را به جا ‌آورد چون می‌دانست که علی بهترین جانشین و برادر برای پیامبر ج خواهد بود و اولین کسی خواهد بود که به او ایمان می‌آورد و آرزوها و امیدهای پیامبر در ابلاغ رسالتی که بعداً به آن مبعوث می‌شود با وجود علی تحقق می‌یابد. پس علی به پیامبر سلام داد و آیات 1 و 2 سوره مؤمنون را خواند.

﴿قَدۡ أَفۡلَحَ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ١ ٱلَّذِينَ هُمۡ فِي صَلَاتِهِمۡ خَٰشِعُونَ٢ [المؤمنون: 1-2].

«مسلماً مؤمنان پیروز و رستگارند، کسانی هستند که در نمازشان خشوع و خضوع دارند.»

پیامبر ج گفت: با علی مؤمنان رستگار می‌شوند سپس علی آیه‌های دیگر سوره مؤمنون را تا آیه 10 و 11 تلاوت کرد:

﴿أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡوَٰرِثُونَ١٠ ٱلَّذِينَ يَرِثُونَ ٱلۡفِرۡدَوۡسَ هُمۡ فِيهَا خَٰلِدُونَ١١ [المؤمنون: 10-11].

«آنان مستحقان [سعادت] و صاحبان [بهشت] هستند. بهشت برین را تملک می‌کنند و جاودانه در آن خواهند ماند.»

پیامبر ج گفت: به خدا تو امیر آنانی و از علم خودت به آن‌ها توشه می‌دهی و آن‌ها با هم دیگر بحث می‌کنند و تو راهنمای آنان خواهی بود و آنان به وسیله تو هدایت می‌شوند»!

این افراد این چنین با بی‌شرمی کامل شالوده نزول وحی بر امام علی÷ را قبل از مبعوث‌شدن پیامبر ج بنیان می‌نهند. چون رسول خدا ج مدتی بعد از ولادت علی به پیامبری مبعوث شد. پس امام علی از کجا قرآن را می‌شناخت و آن را به همراه کتاب‌های آسمانی دیگر تلاوت کند؟! آیا قبل از پیامبر ج بر او نازل شده بود؟! چگونه سوره مؤمنون را حفظ کرده بود در حالیکه خداوند هنوز آیه اول سورۀ علق را نازل نکرده بود؟!

آیا مقام و منزلت پیامبر ج نزد اینان احترام و ارزشی ندارد که از گفتن این داستانهای دروغین خجالت بکشند!

چگونه می‌توان گفت که به پیامبر ج احترام می‌گذارند در حالی که می‌گویند پیامبر ج به امام علی گفته است: «خداوند آیه زیر را بر من نازل کرده است:

﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلرَّسُولُ بَلِّغۡ مَآ أُنزِلَ إِلَيۡكَ مِن رَّبِّكَۖ وَإِن لَّمۡ تَفۡعَلۡ فَمَا بَلَّغۡتَ رِسَالَتَهُۥۚ٦٧ [المائدة: 67].

«ای فرستادۀ [خدا، محمد مصطفی!] هر آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده [به تمام و کمال و بدون هیچگونه خوف و هراسی، به مردم] برسان [و آنان را به آن دعوت کن]، و اگر چنین نکنی، رسالت خدا را [بر مردم] نرسانده‌ای [و مردم را به آن فرا نخوانده‌ای. زیرا تبلیغ همه اوامر و احکام بر عهده توست]»، بر من نازل کرده است مقصود از ابلاغ رسالت من، اعلام ولایت توست و اگر من آن را ابلاغ نکنم کارم بی‌نتیجه و بیهوده می‌ماند.»

منظور خداوند از ﴿مَآ أُنزِلَ إِلَيۡكَ مِن رَّبِّكَۖ [المائدة: 67]. ولایت توست ای علی و اگر ولایت تو را ابلاغ نکنم اعمالم تباه می‌شود.[100]

توهین و بی‌حرمتی به رسول خدا ج (نعوذ بالله) به این اندازه رسیده است.

فاطمه زهرا (ل)، سرور زنان جهان و پاره‌تن پیامبر نیز به نوعی در این غلو و افراط، سهم دارد.

همین آیت‌الله العظمی خمینی در یکی از خطبه‌هایش با تمام جرأت او را چنین وصف می‌کند «فاطمه زن آفریده شد، اگر مرد بود حتماً پیامبر می‌شد و در مقام و جایگاه رسول خدا ج قرار داشت.»[101]

پس این چنین [امام] خمینی با جرأت و بی‌احترامی بر مقام و جایگاه پیامبر ج ادعا می‌کند که کسی دیگر هم می‌تواند در مقام و مکان پیامبر ج قرار بگیرد!

اگر در سخن او نیک تأمل کنی در می‌یابی که فاطمه بر پیامبر ج برتری داده شده است، در غیر این صورت اگر پیامبر از فاطمه برتر می‌دانستند چه توجیه انگیزه‌ای برای مرد فرض‌ کردن او و قرار دادن او در جایگاه رسول خدا ج وجود دارد؟!

توهین و بی‌احترامی به پیامبر ج به این اندازه محدود نمی‌شود!

از آیت‌الله العظمی محمد صدر سؤال می‌شود: اگر بین زیارت پیامبر ج و زیارت امام رضا÷ یکی انتخاب شود کدام یک بهتر و بیشترین پاداش را دارد؟ در جواب می‌گوید: «همچنان که از روایات برمی‌آید زیارت امام رضا÷ بر زیارت سایر أئمه برتری دارد ولی ما روایتی را نیافته‌ایم که در آن بر زیارت پیامبر ج رحجان داده شده باشد.»[102]

پس او می‌تواند که به برتری زیارت امام رضا بر پیامبر ج رأی بدهد. ولی متأسفانه روایتی در این زمینه روایت نشده است تا او به آن استناد کند!

این دیگر چه بی‌حرمتی و چه دینی است که زیارت پیامبر ج را همسان با زیارت دیگران قرار می‌دهد؟!

زیاد تعجب کنید چون که فجیع‌تر و تلخ‌تر از این امور هم وجود دارد!

در کتاب‌های شیعیان اثنا عشری روایت شده که جابر بن عبدالله انصاری از پیامبرج و او نیز از خداوند نقل می‌کند که فرمود: «یا أحمد، لولاك لما خلقت الأفلاك، ولو لا علی لما خلقتك، ولو لا فاطمة لما خلقتكما» «ای پیامبر، اگر به خاطر تو نبود دنیا را نمی‌آفریدم و اگر علی نبود تو را هم خلق نمی‌کردم و اگر به خاطر فاطمه نبود هیچ کدامتان را نمی‌آفریدم[103].» پس با این همه بی‌حرمتی نسبت به پیامبر ج دیگر چه کرامتی برای او باقی مانده است؟!

روایت‌هایی که در این موارد باشند تعدادشان خیلی زیاد است، فقط کافی است که به یکی از این کتاب‌هایی که در مورد فضائل ائمه در آن‌ها بحث شده مثل کتاب (بصائر الدرجات) صفار و (بحارالأنوار) مجلسی و کتاب‌هایی از این قبیل دست پیدا کنی و میزان فاجعه و مصیبت را ببینی!

گاهی اوقات این مسأله فقط به برتری‌داشتن ائمه بر پیامبر ج ختم نمی‌شود بلکه به حدی می‌رسد که بعضی از صفات خداوند را به أئمه نیز نسبت داده می‌شود!

این مورد دیگر از موارد قبلی جدا است، زیرا در هر حال پیامبر ج انسان است و دست‌درازی و تجاوز به حرمت او مانند دست‌رازی بر اوصاف ذات پروردگار نیست.

روایتی‌هایی به امام علی نسبت داده شده که او گفته است: «من اول و آخر هستم[104]»، «من چشم خدا و دست او هستم، من همیشه در کنار خدا و راه ورود به نزد پروردگارم.»[105]

همچنین مجلسی 36 روایت[106] را نقل می‌کند که در آن‌ها امام علی به عنوان وجه‌ الله و ید الله آمده است. در رجال کشی[107] این روایت به این شکل آمده است: «من وجه (چهره) و کنار خدا هستم. من اول، آخر، ظاهر و باطن هستم.» ابن بابویه قمی در کتاب (التوحید) این روایت‌ها را ذکر کرده، ولی او بعد از اینکه نتوانسته آن ما را ضعیف و مردود بداند، تأویلات و تفاسیر مناسبی برای آن‌ها ارائه می‌دهد!

پس اگر در کتابی که درباره توحید نوشته می‌شود، این اقوال شرک‌آمیز را همراه با توجیهات و ذکر نمونه‌های خارج آورده می‌شود دیگر چه انتظاری می‌توان از کتاب‌ها دیگر داشت؟

همچنین به امام علی نسبت داده‌اند که گفته: «به خدا قسم، وقتی که ابراهیم در آتش بود من همراه او بودم، من بودم که آتش را به سرما و سلامت تبدیل کردم. نیز همراه نوح بودم و او را از غرق‌شدن نجات دادم. من بودم که به موسی تورات را یاد دادم و با عیسی در گهواره حرف زدم و انجیل را به او آموختم و با یوسف در چاه بودم و او را از فریب برادرانش رهایی دادم و همراه سلیمان روی عرش بودم و من بادها را به تصرف او در آوردم.»[108]

حتی می‌گویند که امام علی علم غیب را هم دارد!

در (الأنوار النعمانیه)، جلد اول صفحه 33 روایتی به امام صادق نسبت داده شده که گفته است: «هر آنچه که در آسمان‌ها و زمین می‌گذرد، امام از آن‌ها خبر دارد، او در ملکوت آسمان‌ها نگاه می‌کند و از همه موجودات و مخلوقات آگاهی دارد، و هر کس چنین صفاتی را نداشته باشد، امام نیست» و در (الكافی) جلد اول صفحه 261 از زبان امام صادق روایت می‌شود: «من از آنچه که در آسمان‌ها و زمین است اطلاع ندارم ولی به هر آنچه که در بهشت و جهنم است علم دارم و از گذشته و آینده خبر دارم.»

در حالی که خداوند در قرآن کریم در سوره نمل آیه 65 می‌فرماید:

﴿قُل لَّا يَعۡلَمُ مَن فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ ٱلۡغَيۡبَ إِلَّا ٱللَّهُۚ [النمل: 65].

«بگو: کسانی که در آسمان و زمین هستند غیب را نمی‌دانند جز خداوند.»

همچنین در سوره اعراف آیه 188 خطاب به بهترین مخلوقات و خاتم پیامبران محمد مصطفی ج می‌فرماید که به مردم بگوید:

﴿وَلَوۡ كُنتُ أَعۡلَمُ ٱلۡغَيۡبَ لَٱسۡتَكۡثَرۡتُ مِنَ ٱلۡخَيۡرِ وَمَا مَسَّنِيَ ٱلسُّوٓءُۚ ١٨٨ [الأعراف: 188].

«و اگر غیب می‌دانستم، منافع فراوانی نصیب خود می‌کردم [زیرا که با اسباب آن آشنا بودم] و اصلاً شر و بلا به من نمی‌رسید [زیراکه از موجبات آن آگاه بودم، حال که از اسباب خیرات و برکات و از موجبات آفات و مضرات بی‌خبرم، چگونه از وقوع قیامت آگاه خواهم بود؟]»

اما تصرف در دنیا و اداره امور دنیوی امری است که امامان به سادگی از عهده آن برمی‌آیند![109]

از امام صادق÷ روایت می‌شود که گفت: «دنیا برای امام مانند تکه‌ای گردو است که کاملاً در دسترس او قرار دارد و امام می‌تواند از آن بخورد [دخل و تصرف کند] همچنان که یکی از شما از آنچه که بر روی سفره‌اش به دلخواه خود می‌خورد.»

در مقایسه با مطالبی که در این کتاب‌ها نوشته می‌شود، عبارات‌هایی از قبیل اینکه؛ ضربه امام علی بر مرحب یهودی نزدیک بود زمین را دو نصف کند و یا رعد و برق از امام صادر می‌شوند، چندان غریب و دور از ذهن جلوه نمی‌کند.

روایتی از کتاب (الأختصاص)، صفحه 327 به نقل از امام صادق آمده است که گفت: «این رعد و برق‌هایی که مشاهده می‌کنید از سرور شما است، پرسیدم: سرور ما چه کسی است؟ گفت: امیرالمؤمنین علی÷[110]

علاوه بر این، بر طبق روایت‌های شیعیان، ائمه÷ علت و سبب خلق دنیا هستند!!

مثلاً می‌گویند که امام صادق گفته است: «ما علت وجود و برهان خداوندیم و پروردگار عمل کسی را که از حق و حقوق ما غافل است قبول نمی‌کند!»[111]

یا اینکه امامان همان لفظ ﴿كُن [البقرة: 117]. در آیة ﴿فَيَكُونُ [البقرة: 117]. هستند که خداوند به وسیله آن اشیاء را می‌آفریند.

روایتی طولانی به امام علی نسبت داده شده است که دربارۀ صفات امام چنین می‌گوید: «امام کلمه، حجت، صورت، نور، حجاب، و آیت و نشانه خداوند است. خدا او را برمی‌گزیند و هرچه بخواهد به او می‌دهد. به این ترتیب اطاعت از ولایت او بر تمام بندگان واجب می‌شود. پس امام جانشین خدا در آسمان‌ها و زمین است ... و هر آنچه را که او و خدا بخواهند انجام می‌دهد ... در هنگام بلاها و مصیبت‌ها پناهگاه بندگان است. حاکم، آمر و ناهی اعمال مردم و نگهبان خدا بر مخلوقاتش است ... خداوند آن‌ها را از نور عظمت خود خلق کرده و امور بندگانش را به آن‌ها واگذار کرده است. پس امامان راز پنهان خداوند و اولیای مقرب او در امر میان کاف و نون و یا همان (کن) هستند. امامان مردم را به سوی خدا فرا می‌خوانند و برای آن‌ها در مورد خداوند سخن می‌گویند و دستوراتش را اجرا می‌کنند، امامان مبدأ و غایت وجود و قدرت خدا و مشیت او و ام‌الکتاب و آخرین پیام‌رسانان پروردگارند.»[112]

این‌جاست که فرد مسلمان از خود می‌پرسد که این‌ها چه چیزی را برای خداوند باقی گذاشته‌اند؟!

اگر کسی خوب تأمل کند جواب این سؤال را در زیارت رجبیه خواهد یافت هنگامی که گفته می‌شود (خداوندا هیچ فرقی میان تو و امامان وجود ندارد جز اینکه آن‌ها بندگان تو هستند.)[113]

پس می‌بیند که چقدر گستاخانه و با بی‌شرمی به پروردگار بی‌حرمتی می‌شود!

هیچ فرقی بین امامان و پروردگارشان نیست، جز اینکه امامان بندگان اویند ... پس او معبود و آن‌ها عابد هستند و تنها اختلافشان در درجه کمال است، به همین دلیل خدا معبود و امامان بندگان او شدند، برداشتی که من از این عبارت دارم کاملاً شبیه سخن مشرکین مکه در فرمانبرداری اجابت خداوند است «لبیک پروردگارا تنها گوش به فرمان تو هستیم. هیچ شریکی برای تو نیست، جز یکی که هرچه دارد برای توست»!

فقط الفاظ با هم‌دیگر فرق دارند، معانی یکی هستند.

پس امامان تقریباً در همه اوصاف مانند ‌داشتن علم بر همه چیز و عدم اشتباه و غفلت از امور عالم و ... با خداوند مشترکند. حتی آن‌ها مانند خداوند، نه تنها اسماء الحسنی دارند[114]، بلکه در روایات آمده است که امامان همان اسماء الحسنی هستند مثلاً چنان که گفتیم امام علی نام‌هایی از قبیل، اول، آخر، ظاهر، باطن و عالم به تمام امور دارد.

شیعیان اثناعشری حتی آفرینش جهان هستی را به امامان نسبت می‌دهند!

در متن زیارت [امام] حسین که ابن قولویه با اِسناد صحیح (در نظر شیعیان اثناعشری) آن را از امام صادق روایت می‌کند چنین آمده است: «به خاطر شماست که خداوند زمان را طولانی و هرچه را بخواهد نابود و یا پایدار می‌کند و با وجود شما از زمین درختها سبز می‌شود و از میوه‌ها و ثمرهای آن به عمل می‌آید و از آسمان رحمت و رزق و خداوند فرو می‌بارد، و اراده خداوند در میزان و اندازه امور به نزد شما می‌آیند و از منزل‌های شما خارج می‌شود.)[115]

همچنین در زیارت مشهور جامعه چنین آمده است: «خداوند دنیا را با شما آغاز و با شما پایان می‌دهد و به خاطر شما رحمتش را بر مردم نازل می‌کند.»[116]

پس اگر فلسفه وجود به خاطر امامان است و تدبیر و اداره امور زندگی به عهد آنهاست، اسم‌های نیکوی خداوند هستند و کسانی هستند که از همه کائنات زمین و آسمان خبر دارند، پس فقط حساب اُخروی را به عهده ندارند.

این نیز از مواردی است که شیعیان اثناعشری با صراحت آن را در کتاب‌های خود می‌آورند که امام حسابرسی و داوری است که در روز قیامت حساب مخلوقات به عهده اوست!

مجلسی در بحارالأنوار، جلد 24، صفحه 272 نقل می‌کند که از برقی در کتاب (الآیات) از امام صادق روایت شده است که رسول خدا ج به امام علی گفت: تو قاضی و حسابرس امور این امت هستی! روز قیامت تو رکن بزرگ خداوند هستی. زیرا بازگشت همه به سوی تو است و تو باید آن‌ها را محاسبه کنی و راه، راه تو و حساب و داوری همه امور فقط به عهده توست!

در حالیکه خداوند در سوره مبارکه غاشیه در آیه‌های 25 و 26 درباره این امور می‌فرماید:

﴿إِنَّ إِلَيۡنَآ إِيَابَهُمۡ٢٥ ثُمَّ إِنَّ عَلَيۡنَا حِسَابَهُم٢٦ [الغاشية: 25-26].

«مسلماً بازگشت آنان [پس از مرگ و رستاخیز] به سوی ما خواهد بود. آنگاه حساب [و کتاب و سروکار] آن‌ها با ما خواهد بود.»

ولی اهل تشیع با کمال سادگی و بی‌شرمی از خداوند و حتی از مسلمانان مسئولیت این امور را به امامان÷ واگذار کرده‌اند.

اکنون این سؤال پیش می‌آید: «چرا اینان امامان را کاملاً خدا نمی‌خوانند و تا خیال خود را از شمارش صفات و اسماء خداوند و توزیع آنها بر ائمه راحت کنند؟!.»

غلو و افراط در مهمترین کتاب‌های شیعیان

غلو و افراطی که در کتاب‌های شیعیان وجود دارد تنها در چند موردی که به آن‌ها اشاره می‌کنم محدود نمی‌شود که انسان بتواند آن‌ها را انکار کند و ادعای عدم صحت آن‌ها به عقیده شیعه را داشته باشد، بلکه ابواب کاملی را شامل می‌شود که هر باب آن شمار زیادی از این احادیث افراطی را در برمی‌گیرد، نمونه‌ای از این احادیث را در کتاب (الکافی) کلینی که نزد شیعیان مهم‌ترین کتاب حدیث به شمار می‌آید، ذکر می‌کنیم.

این مطلب ادعای شخصی من نیست، خود محققان و علمای شیعه به آن اذعان دارند، مثلاً عبدالحسین شرف‌الدین موسوی که از بزرگترین علمای شیعه است در کتاب (المراجعات) می‌گوید: «کتاب‌های مرجع شیعیان اثنا عشری درباره اصول و فروع از قرون نخستین تا کنون، چهار کتاب (کافی، تهذیب، استبصار، من لایحضره الفقیه) هستند که روایت‌های آن‌ها متواتر و دارای سند صحیح است. ولی مهم‌ترین آن‌ها کتاب کافی است که قدیمی‌ترین و بهترین و صحیح‌ترین کتاب شیعیان است.[117]

همچنین آیت‌الله العظمی محمد سعید طباطبائی حکیم در کتاب (فی رحاب العقیده) درباره کافی می‌نویسد: «کتاب کافی علاوه بر اینکه در شرح اصول و فروع جامع است دو امتیاز دیگر را نیز دارد: یکی آنکه: تنها کتاب کاملی است که در زمان حیات امامان نوشته شده و به دست ما رسیده است، این کتاب در اواخر غیب صغری که زمان حضور امامان به شمار می‌آید نوشته شده است و این دوره‌ای است که می‌توان از طریق نائبان مخصوص امام که در تماس مستقیم با او بودند به آن رجوع کرد.

دوم: مؤلف کتاب در مقدمه آن بیان کرده است که می‌خواهد تمام اخبار و روایت‌های صحیح در مورد امامان معصوم÷ در آن جمع کند.

منظور از صحت اخبار کتاب این نیست که به رجال موثق اهل حدیث آن را با روشهای صحیح روایت کرده‌اند. زیرا این امر در زمان او مرسوم نبوده است. بلکه ظاهر امر نشان می‌دهد او می‌خواسته بگوید که آن را از کتاب‌هایی روایت کرده که در زمان حیات ائمه÷ مشهور و معروف بوده‌اند و شیعیان چون آن‌ها را از امامان می‌دیدند یا می‌شنیدند به آن‌ها استناد می‌کردند و یا حتی برخی از این کتاب‌ها را پیش امامان می‌بردند و امامان صحت سند آن‌ها را تصدیق می‌کردند. همچنین دلیلی که می‌توان برای صدق و حسن اختیار احادیث در این کتاب ذکر کرد، تعریف و تمجید علمای بعدی بزرگ شیعه از کتاب و مؤلفش است. او را شخصی مهم و عالم به اخبار و مؤثق‌ترین فرد در ذکر و ثبت احادیث ذکر کرده‌اند. حتی در میان دانشمندان شیعه با لقب ثقه الإسلام شناخته شده است.

ولی منظور ما این نیست که همه اخبار آن کاملاً صحیح هستند. چون این امر به خاطر فاصله زمانی زیاد و در دسترس نبودن بسیاری از قرائن و شواهد صحت آن و همچنین به سبب احتمال لغزش و بی‌دقتی انسان، پیش می‌آید.

بلکه می‌خواهیم بگوییم که این کتاب می‌تواند تصویر کلی و از مفاهیم اهل بیت و خصوصیات برجسته آن را در موضوعاتی که به آن پرداخته است، به ما بدهد. پس واقعیت کلی کتاب صحت و صدق اخبار است.»[118]

خلاصه سخن عبدالحسین شرف‌الدین و آیت‌الله العظمی محمد سعید حکیم این است که احکام و اخبار موجود در کتاب کافی کاملاً صحیح است و انسان می‌تواند که اگر اجمالاً به (اصول کافی) نگاهی بیندازیم، ابوابی را می‌بینم که در آن‌ها مطالبی افراطی و غلوآمیز نوشته شده که با طریقه معتدل و متین اهل بیت سازگار نیست. از جمله:

باب- امامان ولی‌امر و خزانه‌داران علم خدا هستند.

باب- امامان جانشینان خدا در زمین.

باب- امامان نور خداوند هستند.

باب- آیاتی که خداوند در قرآن ذکر کرده امامان هستند.

باب- قوانینی که پروردگار و رسول الله ج با ائمه در دنیا مقرر کردند.

باب- کسانی خداوند آن‌ها را از میان بندگانش برگزید و کتابش را برای آن‌ها به ارث گذاشت امامان هستند.

باب- امامان اگر بخواهند از چیزی علم داشته باشند، به آن علم پیدا می‌کنند.

باب- امامان به این مسأله علم دارند که چه زمانی می‌میرند و آن‌ها با اختیار و اراده خود می‌میرند.

باب- ائمه از گذشته و آینده خبر دارند و هیچ چیزی از آن‌ها پنهان نمی‌ماند.

باب- خداوند به پیامبرش هیچ چیزی را یاد نداد مگر اینکه به او امر کرد که آن را به امام علی÷ یاد دهد و اینکه علی÷ هرچه را که پیامبر می‌دانست، او هم از آن خبر داشت.

باب- اگر چیزی از امامان پنهان گذاشته شود آن‌ها همه خصوصیات آن چیز را به مردم می‌گویند.

باب- واگذاری و تفویض امور دین به رسول الله ج و ائمه.

باب- قرآن به امامان هدیه داده شده است.

باب- نعمتی که خداوند در قرآن از آن‌ها سخن گفته است همان امامان هستند.

باب- پیش‌گذاردن اعمال به پیشگاه پیامبر ج و امامان [و حسابرسی‌کردن آن‌ها توسط ائمه]

باب- ائمه منبع علم و شجره نبوت و انواعی از فرشتگان هستند.

باب- فقط امامان وارثان علم هستند و آن‌ها از همدیگر ارث می‌برند.

باب- امامان علم پیامبر ج و همه پیامبران و اولیای امر قبل از خود را به ارث برده‌اند.

باب- ائمه همه کتاب‌های نازل‌شده از جانب پروردگار را نزد خود دارند و همه آن‌ها را به خوبی می‌فهمند، اگرچه با زبانی دیگر هم نوشته شده‌اند.

باب- امامان بودند که قرآن را کاملاً جمع کردند و آن‌ها به تمام قرآن علم دارند.

باب- در مورد اینکه امامان در شب جمعه تعدادشان افزایش می‌یابد.

باب- اگر بر تعداد امامان افزوده نمی‌شود آنچه که نزد آن‌ها بود تمام می‌شود.

باب- امامان از تمام علومی که به ملائکه و انبیاء و پیامبران÷ داده شده اطلاع دارند.

این چیزی غیر از بسیاری کتاب‌هایی از قبیل (بصائرالدرجات) صفار و (بحارالأنوار) مجلسی و ... است که این منهج و اسلوب را دارند.

مراجع و علمای بزرگ شیعه در مورد امامان اثناعشری چگونه فکر می‌کنند؟

غلو و افراطی که در روایت‌ها و مهم‌ترین کتاب‌های شیعی مشاهده می‌شد، در سخنان و کتاب‌های مراجع و علمای بزرگ شیعه بیشتر آشکار می‌شود. چون این گروه روایت‌های موجود در آن کتاب‌ها را غربال کرده‌ و روایت‌هایی را که موافق با اعتقاد خودشان باشد در رسائل و فتواهایشان آورده‌اند و بقیه را که به عقاید آنان نزدیک نبوده است مردود دانسته‌اند!

اگر کسی بخواهد بی‌طرفانه قضاوت کند در میان این اعلام برائت شیعیان اثناعشری از غلو در مورد صفات ائمه به اعتبار اینکه آنچه در کتاب‌ها آمده همه آن صحیح نیست همچنین انصاف اقتضا می‌کند که احادیث صحیح و ضعیف را به شیعه تحمیل نکنیم و بین سخنان مراجع و علماهای بزرگ شیعه که هیچ تأویل و تفسیری را نمی‌توان برای آن‌ها آورد چون که در توافق کامل با احادیث و روایت‌های موجود در آن کتاب‌ها است، خود را متحیر می‌بیند.

برای انصاف هم حد و اندازه‌ای مشخص وجود دارد که نباید از آن فراتر رفت چون که به سادگی و نوعی چشم فروبستن از حقیقت می‌انجامد.

نمونه‌هایی از سخنان مراجع و علمای بزرگ شیعه را همراه با ذکر اسم کتاب‌هی آنان و شماره صفحات را برای مثال اینجا می‌آوریم.

 

 

 

1- امام خمینی

[امام] خمینی در کتاب (حکومت اسلامی صفحه 52) درباره ائمه÷ فصل را اینگونه شروع می‌کند: «از ضرورات مذهب ما این است که امامان ما دارای جایگاه و مقامی هستند که هیچکدام از فرشتگان مقرب خدا و پیامبران به آن نمی‌رسند ... و اخباری از آن‌ها به ما رسیده است که آن‌ها با خداوند حالاتی را دارند که از توانایی فرشتگان مقرب خدا و پیامبر ج خارج است.»

در این سخنان به طور مطلق امامان اهل بیت بر پیامبران خدا برتری داده شده‌اند، همچنان که امامان اثناعشری نزد شیعیان اثناعشری از همه پیامبران به غیر از محمد مصطفی ج مقدم‌تر هستند.

غلو و افراط در نزد [امام] خمینی به اندازه کفایت نمی‌کند، بلکه تا حد نفی خطا و فراموشی و غفلت از ائمه فراتر می‌رود مثلاً در (حکومت اسلامی، صفحه 95) در این مورد می‌نویسد: «امامان÷ افرادی هستند که به اعتقاد ما از خطا و غفلت معصوم هستند و به تمام مصلحت‌های مسلمانان احاطه و علم دارند» و در صفحه 52 همین کتاب در مورد خضوع و فروتنی موجودات هستی برای آن‌ها می‌گوید: «امام مقام ستوده و درجه‌ای عالی و خلافتی تکوینی دارد که تمام موجودات هستی در برابر ولایت و حکمرانی او خضوع و فروتنی دارند.»

عجیب این است که در میان علمای بزرگ شیعه دو نفر در زمان خود معصوم‌ بودن امامان را از خطاء و اشتباه بزرگترین درجه غلو[119] می‌دانستند، ولی اکنون این عقیده از اصول مقرر مذهب تشیع است و هر کس با آن مخالفت کند، جزو دشمنان اهل بیت دانسته می‌‌شود و یا در بهترین حالت از کسانی است که در دادن حقوق اهل بیت کوتاهی کرده‌اند!

شاید یکی از مطالبی که بتوان آن را در تأیید این موضوع آورد، این اعتقاد است که مذهب شیعه به مرور زمان از لحاظ عقائدی تحول و تکامل می‌یابد. مثلاً در گذشته از اختلاف سیاسی با بنی‌امیه تغییر و به اختلافات عقیدتی بین شیعه و اهل سنت و حتی میان خود شیعیان گسترش پیدا کرده است[120].» همچنان که از لحاظ باور و عقیده به مرور زمان غلو و افراط عقایدی آن‌ها هر روز بزرگ و بزرگتر شده است.

مثلاً آیت‌الله العظمی محمد حسین شیرازی در کتاب جامع (الفقه) می‌گوید: «اما غالی - به معنایی که صدوق (ره) آن را به کار برده به پیرو ابن‌ولید گفته می‌شد او به اولین درجه غلو یعنی معصوم‌ بودن پیامبر از خطا و اشتباه معتقد بود کافر نیست، و با دلیل خلاف آن ثابت شده و حتی امروزه این اعتقاد جزو ضروریات مذهب ما به شمار می‌آید»!!

به نظرات اگر محمد بن حسن و شاگردش ابن بابویه قمی (شیخ صدوق) در زمان ما حضور داشتند، به این علمای بزرگ و مراجع تقلید شیعه از [امام] خمینی گرفته تا جدیدترین مراجع حوزه‌های علمیه که خود را ادامه‌دهنده و پیرو اهل بیت می‌دانند ولی همگی آن‌ها این غلو را قبول کرده و آن را به عنوان اساس اعتقادی خود گذاشته‌اند، چه می‌گفتند!؟[121]

یا نظرشان در مورد شیخ علی میلانی که در رساله (عصمت) این روایت کتاب کافی را آورده است، چیست؟: «خداوند ما را در بهترین صورت ممکن خلق کرده است و ما را نگهبان و مسئول‌رساندن دستورات الهی و وسیله بخشش رحم و مهربانی بر بندگانش قرار داده است. همچنین ما چهره بخشنده پروردگار و در بارگاه او هستیم که مردم بدان راهنمایی می‌شوند. همچنین خزاین او در آسمان و زمین ما هستیم. به وسیله ما درختان ثمر و میوه می‌دهند و محصولات می‌رسند و درختان رشد می‌کنند و جویها جاری می‌شوند و به وسیله ما باران از آسمان نازل می‌شود و گیاهان بر روی زمین می‌رویند و به وسیله عبادت ما، خداوند پرستیده می‌شود. اگر ما نبودیم خداوند مورد پرستش واقع نمی‌شد. سپس او در مورد شرح این روایت می‌نویسد: آیا کسی که چشم خداوند در میان بندگانش و زبان گویای او در میان مردم و دست نیرومند او در میان بندگان اوست، دچار اشتباه، فراموشی و نسیان می‌شود؟![122]

بله ... آقای میلانی برای ما درست نیست که در مورد ائمه احتمال سهو، اشتباه و فراموش بدهیم، زیرا نزد شما به مقام الوهیت رسیده‌اند، در غیر این صورت چه دلیلی برای ربط این روایت غلوآمیز به تعلیق افراطی شما وجود دارد، اگر منظور قایل‌شدن مقام الوهیت برای ائمه نمی‌باشد؟! ابن بابویه قمی از ابی صلت هروی روایت کرده که گفته است: «به امام رضا÷ گفتم، ای پسر رسول خدا ج، در منطقه کوفه کسانی هستند که گمان می‌کنند پیامبر ج در نماز دچار سهو نشده است، گفت: دروغ می‌گویند، خدا لعنت‌شان کند، تنها کسی که دچار سهو نمی‌شود، خدایی است که پروردگاری جز او وجود ندارد.»[123]

تنها کافی است که به گفتار امام رضا درباره کسانی که صفات مخصوص خداوند را به ائمه اهل بیت نسبت می‌دهند استناد کنیم.

حال چرا فقط انگشت روی این مورد بگذاریم، با اینکه مطالب شگفت‌آورتری درباره ائمه وجود دارد؟ همان طور که در روایات و بیانات علمای شیعه آمده است، ائمه از نور آفریده شده‌اند و از اصل خلقتی که آدم از آن خلق شده یعنی گِل آفریده نشده‌اند!

من نتوانستم اسرار این معادله مشکل را حل کنم. زیرا هدف از تغییر خلقت اهل بیت، از صورت طبیعی خود که خداوند همه مردمان و انبیا از آدم تا خاتم را بر اساس آن آفریده است، به صورت فرشته‌ای چیست؟

آنها در پاسخ به تو خواهند گفت: «آیا خداوند بر هر کاری توانا نیست؟»

آری، خداوند بر هر کاری تواناست ... اما برای هر چیزی علتی قرار داده است، این عبارت و توجیهات غیر آن نیز، چیزهایی نیستند که ما عقاید خود را بر آن‌ها بنا کنیم. چرا خداوند اهل بیت را از نور می‌آفریند، حال اینکه بقیه پیامبران را از گل آفریده است؟

اگر گفته شود: این امر به خاطر احترام آن‌هاست، در پاسخ می‌گوییم: چه عیب و نقصی در آفرینش انبیاء با اینکه از گل درست شده‌اند وجود داشت؟!

وقتی که سخنان امام خمینی را مطالعه می‌کنی می‌توانی مشاهده کنی که غلو، او را تا چه حدی از افراط کشانده است. او می‌گوید: «دوست من، بدان که اهل بیتِ عصمت÷ در مقام ملکوتی و غیبی قبل از آفرینش جهان همانند پیامبر بوده‌اند، و انوار آن‌ها از همان وقت به تسبیح و تقدیس خداوند مشغول بوده است، این امر حتی از نظر علمی، از دایره قدرت فکر انسان بیرون است. در حدیث شریف آمده است: «ای محمد! خداوند، یکتا و تنها بود، سپس محمد، علی و فاطمه را آفرید. هزار سال گذشت. سپس خدا همه کائنات را آفرید و آن‌ها را بر آفرینش موجودات شاهد گرفت، اطاعت آن‌ها را بر تمام مخلوقات واجب و امور کائنات را به آن‌ها واگذار کرد!!»[124]

آنها آنچه را بخواهند، حلال می‌کنند و هرچه بخواهند، حرام می‌کنند مگر اینکه خدا چیزی غیر این را بخواهد!! بعد گفت: ای محمد، این دینی است که هر کس از آن پیشی جوید از راه به در رفته وهر کس تخلف کند تباه شده است. و هر کس از آن پیروی کند به سر منزل مقصود رسیده است، ای محمد آن را با خود داشته باش.

این مطالبی است که در کتاب‌های معتبر درباوه ائمه آمده است که عقل در آن متحیر می‌ماند. زیرا هیچ کس بر حقایق و اسرار ائمه÷ اطلاع نیافته جز خودشان[125]. درود خدا بر آنان[126]!! [امام] خمینی به مناسبت ولادت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب می‌گوید: «نه من و نه غیر من نمی‌تواند درباره شخصیت امیرالمؤمنین÷ صحبت کند. ما توان درک جوانب مختلف شخصیت این انسان بزرگ را نداریم. بی‌تردید او انسانی است کامل و مظهر تمامی اسماء و صفات خداوند و در نتیجه ابعاد و جوانب مختلف شخصیت ایشان براساس نام‌های خداوند بالغ بر هزار عدد است و ما حتی نمی‌توانیم یکی از آن‌ها را توضیح دهیم. این انسانی که در خود تمامی اضداد را جمع کرده است، هیچ احدی نمی‌تواند در مورد او صحبت کند. پس بهتر می‌دانم که ساکت شوم و چیزی نگویم ... سپس می‌گوید: «این موجود، معجزه‌ای الهی است که هیچکس توان رسیدن به حقیقت آن را ندارد و بلکه همگان بر حسب فهم و ادراک خود سخن می‌گویند در حالی که امام علی÷ غیرِ آن چیزی است که تصور کرده و به فکرشان رسیده است، یعنی ما هیچ وقت نمی‌توانیم ایشان را آن طور که هستند توصیف کنیم[127]. به همین خاطر هر کسی قسمتی از صفات متضاد ایشان را انتخاب کرده و گمان می‌کند امیرالمؤمنین÷ را شناخته است...، پس اگر این طور است بهتر آن است که از سخن گفتن در مورد او چشم‌پوشی کنیم و در فکر این باشیم که در مسیر هدایت او گام برداریم تا بلکه به بخشی از این راه دست یابیم.)[128]

بلکه پا را از این هم فراتر می‌نهد و در مورد امیرالمؤمنین علی÷ می‌گوید: (جانشین، خلیفه و قائم مقام او [یعنی پیامبر ج]ست. در مُلک و سلطنت در محضر قدرت مطلق و ربوبیت با حقیقت او یکی است، اصل درخت طوبی و حقیقت (سِدْرَهُ المنتهی) است، رفیق اعلی است در مقام یا پایین‌تر، معلم روحانیون و تأیید کننده انبیا و مرسلین امیرالمؤمنین علی÷ است.)[129]

شما می‌دانید سخن او که می‌گوید (متحد با لاهوت است) همانند عقیده مسیحیان درباره حضرت عیسی÷ است که معتقدند جانب لاهوتی [الهی] با جانب ناسوتی [بشری] یکی شده است.[130]

[امام] خمینی با ادعای حلول خداوند در امیرالمؤمنین علی÷ این سخن را به او نسبت می‌دهد که می‌گوید: «ما با خدا حالتهایی داریم که در برخی از این حالات او اوست و ما ما هستیم و در بعضی حالات او ما است و ما او هستیم»!![131]

این باور دقیقاً عقیده کسانی است که قائل به وحدت وجود هستند، خدا همان علی است و علی همان خدا، چیزی جز تصریح به این گفتار نمانده است!!

2- آیه الله العظمی خویی

در مراه النجاه از ایشان این سؤال پرسیده شده است: از بعضی روایات پیداست که رسول خدا ج و حضرت فاطمه (س) در مراسم عزاداری امام حسین حاضر می‌شوند، نظر جنابعالی چیست، و بر فرض ورود، آیا شامل حضور بقیه ائمه÷ نیز می‌شود؟

خویی جواب داده که: این مسئله ممکن است. بعضی روایات نیز بر این امر دلالت دارد. والله اعلم![132]

3- آیه الله العظمی جواد تبریزی

در تعلیقات و فتاوای تبریزی که با مراه‌النجاه خوئی چاپ شده، آمده است: فردی پرسید: «عده‌ای معتقدند پیامبر ج و اهل بیت÷ قبل از آفرینش کائنات با روح و جسم مادی خود وجود داشته‌اند و آن‌ها قبل از خلق آدم آفریده شده‌اند. بلکه حتی خداوند صورتهایشان را پیرامون عرش قرار داده است نظر شما درباره آن‌ها چیست؟

تبریزی جواب داده است: آنان به صورت اشباحی از نور قبل از آفرینش آدم وجود داشته‌اند، اما همانطور که پیداست آفرینش مادی آن‌ها متأخر از آفرینش آدم است، تنها خدا می‌داند!!) دوباره از او سؤال شده است: آیا اعتقاد به این که صدیقه طاهره حضرت فاطمه (س) خودش در آن واحد در مجالس متعدد زنان با جسم مادی‌اش حاضر می‌شود، جایز است؟ تبریزی جواب داده است: حضور یافتن به صورت نور در مکانهای متعدد در یک زمان اشکال ندارد. چون صورت نوری او خارج از زمان و مکان است. چون جسمی عنصری نیست که احتیاج به زمان و مکان داشته باشد، خدا می‌داند!!![133]

باز هم از او سؤال شده است: آیا هیچ خصوصیتی در آفرینش زهرا (س) وجود دارد، با توجه به مصیبت‌هایی که بعد از پدرش ج بر ایشان نازل آمد و ظلمی که از طرف قومش بر او روا داشته شد، شکستن پهلویش و سقط جنینی که در شکم داشتند، نظر شما در این مورد چیست؟

تبریزی چنین جواب داده است: بله خلقت ایشان مثل خلقت سایر ائمه÷ به لطفی از طرف خدای سبحان است. از آن‌جا که آفرینش آنان را از آفرینش بقیه مردم متمایز کرده است. فاطمه (س) در شکم مادرش سخن می‌گفت و بعد از وفات پیامبرج نیز فرشته‌ها بر او نازل می‌شدند!!![134]

دوباره از او سؤال شده است: با توجه به آیه مباهله، و با توجه به آنچه روایات و زیارات [مثل زیارت جامعه کبیره] آن را تأیید می‌کنند آیا اعتقاد به اینکه امامان دوازده‌گانه و زهرا (س) برترین مخلوقات به جز پیامبر اکرم ج هستند امکان دارد؟

تبریزی جواب داده است: بلی اعتقاد درباره این امر مذکور با توجه به آیه مشخص است. همچنین روایاتی که به آن‌ها اشاره شد و زیارات نیز همین مقصود را دارند.[135]

این گفتار، تصریح تبریزی به این است که امامان و حضرت زهرا به غیر از حضرت محمد ج بر بقیه انبیا برتری دارند. همچنین در کتابش (الانوار الإلهیه في المسائل الاعتقادیه) به این عقیده تصریح کرده است. زمانی که از او درباره برتری ائمه بر انبیا از او سؤال شده، او جواب می‌دهد: (امامان ما به غیر از پیامبر ج بر بقیه انبیا برتری دارند[136].) پوشیده نیست که در این افراط و زیاده‌روی درباره ائمه اهل بیت چه اندازه اسائه ادب نسبت به پیامبران خدا وجود دارد. پیامبرانی که خداوند آن‌ها را برای به دوش گرفتن رسالت خود برگزیده و آنان را بر تمام عالمیان برتری داده است.

بی‌تردید این عقاید نمونه زنده‌ای از غلوی است که به نام محبت اهل بیت و طرفداری از آنان وارد مذهب تشیع شده است.

 

 

4- آیت الله العظمی محمد بن مهدی حسینی شیرازی

در کتاب (من فقه الزهراء) سخنی دارد که متن آن چنین است: (ائمه÷ و فاطمه زهرا (س) نیز که از آنان است از نظر علم و قدرت، به فرمان خدا بر تمام کائنات مگر آنچه را که خداوند استثناء کرده باشد، احاطه کامل دارند، گفتاری هم که در زیارت رجبیه گذشت بر این نکته دلالت دارد. همانطور که در جمله‌ای از احادیث نیز این مطلب وارد شده است «آن‌ها هر آنچه را بوده و هست یا خواهد بود می‌دانند.» زیرا این کار عقلاً محال نیست! و شبیه این امر در امور مادی نیز وجود دارد از قبیل هوا و حرارت و جاذبه و غیره[137].) دوباره می‌گوید: «همانطور که فاطمه زهرا (س) مثل بقیه معصومین÷ بر حسب مشیت خداوند سبحان علم غیب دارد، هم فاطمه زهرا (س) و هم معصومین ولایت تکوینی دارند به این معنا که براساس فرمان خداوند اختیار همه کائنات در دست ائمه است و فاطمه زهرا نیز یکی از آن‌هاست. همانطور که زمام مرگ در اختیار عزرائیل است، ائمه÷ از نظر به وجود آوردن و از بین بردن امور و اشیاء در جهان حق تصرف دارند، اما واضح است که قلب‌هایشان محل اراده خداست. آنچه را ما بیان می‌داریم شامل همه معصومین÷ است. چون هر صلاحیتی که برای پیامبران ثابت شده است، برای ائمه نیز ثابت است. به خاطر اینکه آنان از پیامبران برترند، فاطمه (س) نیز به غیر از حضرت محمد ج بر بقیه انبیای الهی برتری دارد.[138]

5- آیت الله العظمی محمد محمدصادق صدر

اما محمد صدر سخنان عجیب‌تری می‌گوید.

او صبر امام حسین را با صبر پیامبران الهی و آن دسته از انبیا که به خاطر بردباری در راه دعوت به سوی خدا و پیروزی در آزمایش‌های الهی لقب اولوالعزم یافته‌اند مقایسه می‌کند.

این مقایسه به حدی می‌رسد که موی بر اندام یکتاپرستان راست می‌کند: آن‌جا که محمد صدر با چنان روش زننده و زشتی انبیا را تحقیر می‌کند که هیچ توضیحی نمی‌توان برای آن داشت جز اینکه صریحاً پیامبران و فرشتگان را مسخره می‌کند.

در خطبه‌های منتشر شده‌اش می‌گوید: صبر حسین÷ از صبر آدم÷ بیشتر بود، در قرآن آمده است:

﴿وَعَصَىٰٓ ءَادَمُ رَبَّهُۥ فَغَوَىٰ١٢١ ثُمَّ ٱجۡتَبَٰهُ رَبُّهُۥ فَتَابَ عَلَيۡهِ وَهَدَىٰ١٢٢ [طه: 121-122].

«بدین نحو آدم از فرمان پروردارش سرپیچی کرد و گمراه شد [و این واقعه پیش از نبوت او بود.] سپس پروردگارش او را [برای پیامبری] برگزید و توبه‌اش را پذیرفت و [به سوی اعتذار و استغفار] رهنمودش کرد.»

امام حسین÷ از حضرت نوح÷ که از پیامبران اولوالعزم بود بیشتر شکیبایی داشت. خداوند درباره نوح می‌فرماید:

﴿قَالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوۡتُ قَوۡمِي لَيۡلٗا وَنَهَارٗا٥ فَلَمۡ يَزِدۡهُمۡ دُعَآءِيٓ إِلَّا فِرَارٗا٦ وَإِنِّي كُلَّمَا دَعَوۡتُهُمۡ لِتَغۡفِرَ لَهُمۡ جَعَلُوٓاْ أَصَٰبِعَهُمۡ فِيٓ ءَاذَانِهِمۡ وَٱسۡتَغۡشَوۡاْ ثِيَابَهُمۡ وَأَصَرُّواْ وَٱسۡتَكۡبَرُواْ ٱسۡتِكۡبَارٗا٧ [نوح: 5-7].

«نوح گفت: پروردگارا! من قوم خود را شب و روز [به سوی ایمان به تو] فراخوانده‌ام. اما دعوت و فرا خواندنم تنها بر گریز ایشان افزود! من هر زمان که ایشان را دعوت کرده‌ام تا [ایمان بیاورند و] تو آنان را بیامرزی، انگشت‌های خود را به گوش‌هایشان فرو کرده‌اند [تا ندای حق را نشوند] و جامه‌های‌شان را بر سر کشیده‌اند [تا قیافه مرا نبینند] و [در فسق و فجور و ظلم و زور بیشر فرو رفته‌اند و بر کفر] پافشاری کرده‌اند و سخت سرکشی نموده و بزرگی فروخته‌اند.»

نوح سال‌ها صبر پیشه کرد، با همه این‌ها از او انتظار می‌رفت که در برابر خدا زبان به شکایت نگشاید. اما حسین هرگز نزد خدا ابراز شکایت نکرد.

بعد می‌گوید: امام حسین÷ بیشتر از ذوالنون [حضرت یونس] نیز صبر داشت، چون او (یونس) نتوانست چند سالی بیشتر صبر پیشه کند، و از آن جامعه‌ای که طبق روایت مکلف به دعوت و پیامبری در آن بود فرار کرد:

﴿وَذَا ٱلنُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَٰضِبٗا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقۡدِرَ عَلَيۡهِ فَنَادَىٰ فِي ٱلظُّلُمَٰتِ أَن لَّآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنتَ سُبۡحَٰنَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ٨٧ [الأنبياء: 87].

« [یاد کن داستان‌ یونس ملقب به] ذوالنون را در آن هنگام که [بر قوم نافرمان خود خشم گرفت و ایشان را به عذاب خدا تهدید کرد و بدون دریافت پیام آسمانی، از میانشان] خشمناک بیرون رفت و گمان برد که [با زندانی کردن و دیگر چیزها] بر او سخت و تنگ نمی‌گیریم [سوار کشتی شد و کشتی به تلاطم افتاد و به قید قرعه مسافران وکشتی‌بانان او را به دریا انداختند و نهنگی او را بلعید.] در میان تاریکی‌های [سه‌گانة شب و دریا و شکم نهنگ] فریاد بر آورد که [کریما و رحیما!] پروردگاری جز تو نیست و تو پاک و منزهی. [از هر گونه کم و کاستی و فراتر از هر آن چیزی هستی که نسبت به تو بر دلمان می‌گذرد و تصور می‌کنیم. خداوندا بر اثر مبادرت به کوچ بدون اجازه حضرت باری] من از جمله ستمکاران شده‌ام [مرا دریاب!.]»

فرشته‌ها به حضرت مریم (سلام الله علیها) مژده عیسی÷ و ولادت او را دادند. با وجود این آن را دشوار دانست و ساکت شد تا این که آن امر واقعیت پیدا کرد:

﴿قَالَتۡ أَنَّىٰ يَكُونُ لِي غُلَٰمٞ وَلَمۡ يَمۡسَسۡنِي بَشَرٞ وَلَمۡ أَكُ بَغِيّٗا٢٠ قَالَ كَذَٰلِكِ قَالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٞۖ وَلِنَجۡعَلَهُۥٓ ءَايَةٗ لِّلنَّاسِ وَرَحۡمَةٗ مِّنَّاۚ وَكَانَ أَمۡرٗا مَّقۡضِيّٗا٢١ [مريم: 20-21].

«[مریم] گفت: چگونه پسری خواهم داشت در حالی که انسانی [از راه حلال] با من نزدیکی نکرده است و زناکار هم نبوده‌ام؟! [جبرئیل] گفت: همانگونه است [که بیان داشتی. اما] پروردگار تو گفته است این [کار، یعنی دادن فرزند بدون پدر] برای من آسان است. [انجام این امر] به خاطر آن است که [می‌خواهم] او را معجزه‌ای برای مردمان کنیم، و [وی را برای بندگان مخلص] رحمتی از سوی خود سازیم. دیگر کار انجام یافته است [و جایی برای بحث و گفتگو نمانده است.]»

خداوند با وجود تو این کار را مقدر کرد! و به اختیار تو نبود بلکه به اختیار پروردگار صورت گرفت. چرا به آنچه شایسته نیست زبان می‌گشایی؟! آیا حتی یکی از معصومین هم چیز ناشایستی گفت؟ حتی با تیزبینی هم چنین چیزی نمی‌توان یافت.

خداوند درباره زکریا می‌فرماید:

﴿فَنَادَتۡهُ ٱلۡمَلَٰٓئِكَةُ وَهُوَ قَآئِمٞ يُصَلِّي فِي ٱلۡمِحۡرَابِ أَنَّ ٱللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحۡيَىٰ مُصَدِّقَۢا بِكَلِمَةٖ مِّنَ ٱللَّهِ وَسَيِّدٗا وَحَصُورٗا وَنَبِيّٗا مِّنَ ٱلصَّٰلِحِينَ٣٩ قَالَ رَبِّ أَنَّىٰ يَكُونُ لِي غُلَٰمٞ وَقَدۡ بَلَغَنِيَ ٱلۡكِبَرُ وَٱمۡرَأَتِي عَاقِرٞۖ قَالَ كَذَٰلِكَ ٱللَّهُ يَفۡعَلُ مَا يَشَآءُ٤٠ [آل عمران: 39-40].

«پس [خداوند دعای او را پذیرفت و] در حالی که در عبادتگاه به نیایش ایستاده بود، فرشتگان او را ندا در دادند که خداوند تو را به یحیی مژده می‌دهد، و او تصدیق کننده کلمه خدا [یعنی عیسی، چون با کلمه (کُن) پدید آمده است] و پیشوا و بر کنار از هوس‌های سرکش، و پیامبری از [تبار] صالحان خواهد بود. [با رسیدن این مژده، زکریا متحیرانه و مضطربانه کیفیت وقوع این امر خارق العاده را جویا شد و] گفت: پروردگارا! چگونه فرزندی مرا خواهد بود، در حالی که پیری به سراغ من آمده است و همسرم نازاست؟ [خداوند توسط فرشتگان بدو] فرمود: همین طور است، خداوند هر کاری را بخواهد انجام می‌دهد.»

فرشته‌ها رو در رو با او صحبت می‌کنند با وجود این علت‌های طبیعی او را متأثر می‌کنند و اهمیت این علت‌ها این امر را در نظرش مشکل جلوه می‌نماید به همین خاطر جلوی فرشته‌ها زبان به اعتراض می‌گشاید.[139]

محمد صدر این طور در مورد پیامبر الهی و حضرت مریم صحبت می‌کند. مهم این است که امام حسین از همه بزرگتر است و بس، حتی اگر منجر به لطمه‌زدن به شخصیت پیامبران شود و به انتقاد و کاستن از شأن پیامبران و بی‌شرمی در حرف زدن درباره آنان بینجامد.

اما مثل اینکه محمد صدر خود را با تقواتر و پرهیزکارتر از فرشتگان می‌داند. بعد از اینکه در خطبه‌اش می‌گوید حسین بیشتر از فرشته‌ها صبور بود این آیه را ذکر کرده است:

﴿وَإِذۡ قَالَ رَبُّكَ لِلۡمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٞ فِي ٱلۡأَرۡضِ خَلِيفَةٗۖ٣٠ [البقرة: 30].

«زمانی [را یادآوری کن] که پروردگارت به فرشتگان گفت: من در زمین جانشینی بیافرینم.»

فرشتگان زبان باز کردند و گفتند که این حرف پسندیده‌ای از شما نیست. آیا از کسی شنیده‌ای که چنین حرفی به خدا بزند؟ پناه بر خدا!![140]

آیت العظمی محمد صدر به همه این‌ها نیز بسنده نمی‌کند بلکه مقایسه‌ای بین مرقد امام علی و کعبه شریف انجام داده و می‌گوید: (خیلی اتفاق می‌افتد که برای مؤمنین آگاه این سؤال پیش می‌آید که کعبه بزرگتر است یا حرم امیرالمؤمنین÷؟ من می‌گویم: حرم امیرالمؤمنین. هر جوابی که داری بده، نه تنها حرم بلکه مصلی و محل سکونت امیرالمؤمنین نیز از کعبه بزرگترند، خدایا امام علی عجب دوستیی با کعبه دارد؟ اما با امیرالمؤمنین دوستی دارد ولیّ بر حق خداست. فقط همین؟ نه بلکه بیشتر از این‌ها.)[141]

6- آیت الله العظمی وحید خراسانی

وحید خراسانی امام مهدی را مخاطب قرار داده و می‌گوید: «ای انجام‌دهنده چیزی که هستی به آن وابسته است، و ای کسی که آنکه وجود از اوست هر جا خدا باشد تو هم هستی! هیچ مکانی از تو خالی نیست به حکم دلیل و برهان از وجود خدا. و همچنین تو نیز همه جا هستی، زیرا کارهای خدا با اینکه کار او هستند اما به واسطه تو صورت می‌‌پذیرند. هر چیزی از خداست زیرا پروردگاری جز او نیست و همه چیز از اوست و هر چیزی از تو است زیرا همه آن‌ها به واسطه تو انجام می‌پذیرند و به وجود می‌آیند، ما یکتاپرستیم ... و چیزی را از تو نمی‌دانیم. بلکه هر چیزی را از خدا می‌دانیم، اما در عین حال که اعتقاد داریم که همه چیزی از اوست، اعتقاد داریم که نفس و روح ما نیز از اوست اما به واسطه تو، حتی همین نگاه و رؤیتی (نظری) که ما از آن استفاده می‌کنیم، و قدم‌هایی که بر می‌داریم از خدا هستند، اما به واسطه تو ... ای رقمی که همه چیز را فرا گرفته است[142]) وحید خراسانی با صراحتی سرکشانه می‌گوید: «امام زمان بنده‌ای گردید، و هنگامی که بنده گردید، پروردگار شد، پس «عبودیت جوهره حقیقت ربانی اوست» کسی که دارای این طبیعت باشد ربوبیتش نسبت به چیزهای دیگر تحقق می‌یابد، البته به واسطه خداوند مستقلاً.»[143]

وحید خراسانی برای تأیید اقوال خود حدیثی را از یکی از پیشوایان گروه ملعون و منقرض خطابیه که به امام صادق نسبت الوهیت می‌دادند، به نام مفضل بن عمر روایت می‌کند که از امام صادق÷ شنیده است که در مورد آیه 69 سوره زمر که خداوند می‌فرماید:

﴿وَأَشۡرَقَتِ ٱلۡأَرۡضُ بِنُورِ رَبِّهَا٦٩ [الزمر: 69].

«و زمین [محشر و عرصات قیامت] با نور [تجلی] خداوندگارش روشن می‌شود.»

می‌گوید: خداوندگار و امام زمین است. من گفتم: وقتی که خروج کرد چه اتفاقی می‌افتد؟ گفت: آن هنگام مردم از نور خورشید و ماه بی‌نیاز شده و به نور امام بسنده می‌کنند.[144]

شیخ وحید خراسانی با استناد به گفتار این غلوکنندگان معتقد است: بی‌تردید امام زمان دارای امامت مطلق است، یعنی دارای علم، قدرت و اراده مطلق و برتری کامل (اقتدار تام) و رحمت فراوان است.[145]

همچنین می‌گوید: بی‌شک امام زمان به زیارت اولیای خداوند رفته و هیچ پرده‌ای و مانعی فراروی او قرار ندارد. برای کسی که «انجام دهنده چیزی است که وجود به آن بستگی دارد» مانعی وجود ندارد[146].) با وجود اینکه خداوند ما را از فراخواندن غیر خود را بر حذر می‌دارد و می‌فرماید:

﴿وَمَنۡ أَضَلُّ مِمَّن يَدۡعُواْ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَن لَّا يَسۡتَجِيبُ لَهُۥٓ إِلَىٰ يَوۡمِ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَهُمۡ عَن دُعَآئِهِمۡ غَٰفِلُونَ٥ [الأحقاف: 5].

«چه کسی گمراه‌تر از کسی است که افرادی را به فریاد بخواند و پرستش کند که [اگر] تا روز قیامت [هم ایشان را به فریاد بخواند و پرستش کند] پاسخ نمی‌گویند؟ [نه تنها پاسخش را نمی‌دهند، بلکه سخنانش را هم نمی‌شنوند] و اصلاً آنان از پرستشگران و به فریاد خواهندگان غافل و بی‌خبرند.»

و می‌فرماید:

﴿وَلَا تَدۡعُ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَنفَعُكَ وَلَا يَضُرُّكَۖ١٠٦ [يونس: 106].

«و به جای خدا کسی و چیزی را پرستش مکن و به فریاد مخوان که به تو نه سودی می‌رساند و نه زیانی.»

و همچنین فرموده است:

﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ تَدۡعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ عِبَادٌ أَمۡثَالُكُمۡۖ١٩٤ [الأعراف: 194].

«بتهایی را که به جز خدا فریاد می‌دارید و می‌پرستید. بندگانی همچونخود شما هستند [و کاری از آنان ساخته نیست و نمی‌توانند فریادرس شما باشند.]»

آیت الله العظمی وحید خراسانی مردم مسلمان و غیرمسلمان را به درخواست کمک از امام مهدی÷ فرامی‌خواند و می‌گوید: «بی‌تردید هر کس همه درها به روی او بسته شود و در بیابان بی‌آب و علفی سرگردان بماند و هیچ راه نجاتی نداشته باشد، هیچ فرقی ندارد خواه یهودی باشد یا مسیحی، مسلمان شیعه باشد یا سنی، اگر در این هنگام امام مهدی÷ را بخواند و بگوید: (یا اباصالح المهدی أدركنی) قطعا نیازش برآورده می‌شود ... به خاطر اینکه در این حالت به طور حقیقی از امام دعا و درخواست می‌شود. زیرا این درخواست ناشی از یک ضرورت و نیاز واقعی است که پرده‌ها را کنار می‌زند، اما در غیر این حالت، فراخواندن، متوجه او نخواهد بود. البته دعا کردن از درگاه خدا (کسی که هستی از اوست) یا از درگاه راه خدا (کسی که هستی به واسطه اوست) مساوی است و هیچ فرقی ندارد همانطور که باید به درگاه خدا دعا کنی تا نیازت برآورده شود به نسبت امام مهدی نیز همین طور است. اول باید با دعا به امام روی آوری تا قطعاً دعایت مستجاب شود زیرا او صراط مستقیم و بزرگترین راه برای رسیدن به مقصود است[147]. باز می‌گوید: «هرگاه کسی در تنگنای شدیدی قرار گرفت و برای نجات از بیابانی که در آن سرگردان و گرفتار شده است و رسیدن به آبادی به (سبیل اعظم) یعنی کسی که وجود هستی به واسطه اوست (امام مهدی÷) روی بیاورد امام راه را به او نشان می‌دهد و او را به کارهایی راهنمایی می‌کند که با انجام آن‌ها نجات پیدا کند ... نیاز، آن کس را واداشته که به امام روی آورد و به او توسل کند، امام نیز نظری به او می‌کند که دوا و شفای آن فرد خواهد شد.[148]

مثل اینکه آیت الله العظمی وحید خراسانی این حقیقت را که پیامبر و بقیه أئمه قدرتشان در چارچوب زمان و مکان محدود بود و درک نکرده و متوجه نشده است که آن‌ها توان کنار زدن پرده را ندارند و برای کمک به دوستان خود و کسانی که به آن‌ها متوسل می‌شوند و از آن‌ها درخواست کمک می‌کنند از این قدرت خارق‌العاده برخوردار نیستند. دوستان اهل بیت در شدیدترین گرفتاریها روی به درگاه خدا آورده و از او درخواست کمک و گشایش کرده‌اند. اما این سخنان بسیار اغراق‌آمیز بوده و امام مهدی÷ هرگز برای دوستان خود نمی‌تواند چنین کاری انجام دهد.

7- آیت الله حائری احقاقی

از آیت الله احقاقی در مورد کلمه (شدید القوی[149]) در سوره نجم سؤال شد، ایشان جواب دادند: «چطور ممکن است حال اینکه در حدیث صحیح آمده و نزد امامیه مشهور است که امام علی÷ در عالم اول (عالم نورانی) معلم جبرئیل÷ بوده این روایت بسیار مشهور است و احتیاجی به ذکر آن نیست!»[150]

آیا امام علی÷ به جبرئیل، امین وحی آسمان را آموزش داده است؟!! بی‌تردید این حرف زیاده‌روی بیش ازحد و گمراهی آشکاری است که به هیچ توضیحی نیاز ندارد.

یکی از مقلدان ایشان از او می‌پرسد: «پیامبر ج در بیماری وفاتش به برادر و پسر عموی خود امام علی÷ فرمودند: «هنگامی که روح مقدس من از بدنم خارج شد، با دستت آن را بگیر و به صورتت بمال.» بعد فرمود: «اگر من از دنیا رفتم مرا غسل بده و کفن کن و بدان که اولین کسی که بر من نماز می‌خواند خداوند جبار است. بعد اهل بیتم، بعد فرشتگان، و همین طور درجه به درجه از امت من.» معنی برآمدن روح از تن پیامبر چیست؟ همچنین معنی اینکه امام علی÷ آن را با دست گرفته و صورتش را با آن مسح کند چیست؟ بعد نماز خواندن خداوند بر ایشان چگونه است؟ به ما جواب دهید! خدا به شما طول عمر دهد! آیت الله حائری جواب می‌دهد و می‌گوید: «نفس اینجا به معنی روح است. یعنی هرگاه روح از بدنم خارج شد، به عنوان تبرک آن را به صورتت بمال. زیرا روح پاک پیامبر شریف‌ترین و پاک‌ترین ارواح است. البته این قضیه درباره روح بشری پیامبر است. اما روح لاهوتی[151] ایشان همان است که بعد از وفات هر معصوم به معصوم دیگر منتقل می‌شود. آن روح همان پادشاه هدایت شده‌ای است که در روایات ما نقل شده است. در بعضی روایات نیز وارد شده که این روح لاهوتی مثل کف، روی لبان امام پیدا شده امام بعدی آن را با دهان خود گرفته و می‌خورد.

در بعضی روایات نیز آمده که آن روح لاهوتی مثل گنجشکی مجسم شده و  امام بعدی آن را می‌بلعد، همانطور که این واقعه در مورد امام رضا÷ و امام جواد÷ روی داد.[152]

8- آیت الله العظمی مولی میرزا عبدالرسول احقاقی

به سؤالی که درباره یکی از روایات مذهب شیعه از او شده است این گونه پاسخ می‌دهد: «گفته امام زمان÷ که می‌فرماید: «إذا شئنا شاء»: «هرگاه ما خواستیم و اراده کردیم خدا نیز اراده می‌کند.» بر این امر دلالت دارد که اراده امامان مخالف اراده خدا نخواهد بود. بلکه همان طور که امام زمان÷ فرموده است «بلکه قلب‌های ما ظرف‌هایی برای اراده خداوند است و هرگاه ما چیزی را اراده کردیم خدا نیز آن را اراده می‌کند.» اما در مورد اینکه حساب مردم با امامان است در بسیاری از روایات و زیارات از جمله زیارت جامعه کبیره آمده است: «رجوع مردم به سوی شماست، حسابرسی آن‌ها بر عهده شماست و نتیجه‌گیری و تصمیم نهایی نیز نزد شماست.» همچنین روایات دیگری وجود دارند که بر همین مفهوم دلالت دارند که ما بعضی از آن‌ها را یادآوری می‌کنیم.

در صحیح کافی جلد 8 صفحه 195 از امام باقر÷ روایت شده است: «زمانی که قیامت بیاید، خداوند مردم اولین و آخرین را برای قضاوت جمع می‌کند، آن گاه پیامبرج و امام علی÷ دعوت می‌شوند. بعد لباس سبز رنگی به پیامبر پوشانده می‌شود که نور آن بین مشرق و مغرب را پر نور می‌کند. نظیر همین لباس نیز به امام علی÷ پوشانده می‌شود. بعد آن دو بر مکان بلندی قرار می‌گیرند. سپس ما دعوت می‌شویم و حسابرسی مردم به ما واگذار می‌شود. ما نیز اهل بهشت را وارد بهشت و اهل جهنم را وارد جهنم می‌کنیم.»

در کتاب کافی ج 8 ص 162 نیز از امام کاظم÷ روایت شده که: «بازگشت این مردم به سوی ماست و حساب آن‌ها نیز بر عهده ماست ... الی آخر.»

در کتاب امالی شیخ طوسی ص 406 نیز از امام صادق روایت شده است: «زمانی که روز قیامت فرا رسد، خداوند حساب شیعه را به ما واگذار می‌کند.» روایات دیگری نیز موجود است که خارج از شمارش است.[153]

من هم حق دارم که سخن کوتاهی در مورد این سخنان اغراق‌آمیز داشته باشم. پس می‌گویم: اگر ما قبول کنیم خواست امامان خواست خداست و آن‌ها ذره‌ای از این خواست و اراده تخلف نمی‌کنند، بلکه من هم اغراق کننده باشم و با شما این نظریه را قبول می‌کنم. اما چیزی که من نمی‌توانم بفهمم این روایت است که می‌گوید: «وقتی ما خواسته و اراده کردیم. خدا نیز اراده می‌کند»، مثل اینکه، پناه بر خدا، اراده خدا تابع اراده ائمه است و قضیه فقط اتحاد خواست و اراده نیست. اما اگر این اغراق کنندگان ذره‌ای حیا و ترس از خدا در وجودشان یافت می‌شد، باید به ائمه نسبت می‌دادند که آن‌ها گفته‌اند: «وقتی خدا اراده کرد ما نیز اراده می‌کنیم.» نه عکس این قضیه ... واقعا که این غلو، آخرین درجه الحاد است.

9- آیت الله العظمی محمد حسینی شاهرودی

از طرف طلبه‌های حوزه علمیه قم از ایشان سؤالی شده که در جواب می‌گوید:

«س 14: یکی از طلبه‌ها به این روایات که می‌گویند نور حضرت فاطمه (س) قبل از آفرینش آسمان‌ها و زمین وجود داشته شک و شبهه وارد کرده است. نظر شما چیست؟ با توجه به اینکه بعضی از این روایات سند محکمی نیز دارند. مثل روایت سدیر صیرفی که شیخ صدوق آن را در معانی الاخبار ذکر کرده است؟»

جواب:

«بدون شک خداوند نور حضرت محمد ج، امام علی÷، حضرت فاطمه (س)، امام حسن÷ و امام حسین÷ را قبل از آفرینش عالم و آدم خلق کرده است که به صورت نورها و شبح‌هایی بر سایه عرش قرار داشتند. روایات نیز در این مورد بسیار زیاد است به طوری که جایی برای ایجاد شبهه نمی‌گذارند. نگاه البحار، ج 2 ص 15 و 25؛ ج 28، ص 45، در مورد حضرت فاطمه (س) هم، نگا: البحار، ج 43، ص 4-3.)[154]

10- امام بزرگ، محمد حسین آل کاشف الغطاء

او ائمه را در شعری چنین توصیف می‌کند:

یا كعبةً لله إن حجت لها

 

الأملاك فعرشه میقاتُها

أنتم مشیئته التی خُلقت بها الأشیاء

 

بل ذرئت بها ذراتها

أنا في الوری قالٍ لكم إن لم أقل

 

ما لم تقله في المسیح غلاتها[155]

معنی:

«ای کعبه خدا که اگر فرشته‌ها حج آن را انجام دهند، عرش خداوند، محل احرامشان (میقات) خواهد بود.

شما آن اراده خدایید که همه چیز را با آن آفرید، بلکه با این اراده، تمامی ذرات عالم پخش شده است.

من اگر چیزی را که غلو کنندگان درباره مسیح÷ گفته‌اند، در مورد شما نگویم، در واقع من از میان مردم با شما دشمنی کرده‌ام.»

کاشف الغطا، امامان را کعبه فرشتگان و عرش خدا را محل احرام آن‌ها قرار داده است. در بیت دوم، آن‌ها را اراده خدا که با آن موجودات را آفرید می‌نامد. بلکه بیشتر از این‌ها، با خود پیمان می‌بندد که آنچه غلو کنندگان در مورد حضرت عیسی÷ گفته‌اند، در مورد ائمه بگوید، شاید هم با این اوصاف به عهدی که بسته وفا کرده است.

11- علامه آیت الله جعفر شوشتری

آیت الله شوشتری در کتاب خصائص حسینی می‌نویسد: «بدان که خداوند یگانه و تنها بود. هیچ مخلوقی وجود نداشت. نه زمانی بود و نه مکانی. وقتی که آفرینش مخلوقات را شروع کرد. از نور او، نور امام علی÷ و حضرت فاطمه (س) و امام حسن÷ و امام حسین÷ جدا شد. همانطور که از مجموعه روایات معتبر بر می‌آید، خداوند مکانها و عالمهای مختلفی را برای این انوار قرار داد. از جمله: قبل از آفرینش عرش، بعد از آفرینش آدم، گاهی اوقات به صورت نور و بعضی اوقات به صورت شبح‌هایی از نور بوده‌اند. همچنین زمانی به صورت سایه و ذراتی از نور در بهشت بوده‌اند و زمانی به صورت ستونی از نور تا اینکه زمانی در پشت حضرت آدم÷ قرار داده شده‌اند. بعد در انگشت‌های دست و پیشانی او. و همه اجداد از حضرت آدم÷ تا عبدالله بن عبدالمطلب پدر پیامبر ج و در پیشانی همه مادران در زمان حمل از حوا تا آمنه بنت وهب مادر پیامبر ج، این نورها نیز در مکان‌های مختلفی قرار داشته‌اند. از جمله: جلو، رو، زیر و پیرامون عرش. همچنین در هر پرده‌ای از پرده‌های دوازده‌گانه، در دریاهایی از نور و سراپرده‌ها، در هرمحلی نیز مدت معینی ماندگار شده‌اند. چهار صد و بیست هزار سال قبل از آفرینش عرش وجود داشته‌اند. قبل از آفرینش حضرت آدم÷ نیز به مدت پانزده هزار سال پیرامون عرش و مدت دوازده هزار سال زیر عرش بوده‌اند. البته این توضیحات در اینجا نمی‌گنجد. بلکه نیاز به کتاب مستقلی دارد. فقط هدف بیان برخی از خصوصیات امام حسین÷ است. درباره نور آن حضرت و امتیاز نور او در بین انوار در تمام این عالم‌ها و حالت‌هایی که داشته‌اند در سایه‌ها، شبح‌ها و ذرات نور، نیز وقتی که در بهشت به صورت درختی درآمده بودند و زمانی که در بهشت در یکی از این عالم‌ها به صورت گوشواره‌ای در گوش حضرت فاطمه (س) مجسم شده بودند.

می‌گوییم: بی‌تردید منشأ این انوار در این عالم‌ها نور پیامبر بوده است. امتیاز نور امام حسین نیز از این جهت است که از نور ایشان است. زیرا پیامبر ج از امام حسین÷ است و امام حسین÷ از پیامبر. اما نور امام حسین÷ هنگام جدایی این ویژگی را داشت که دیدنش باعث اندوه و ناراحتی می‌شد.[156]

همچنین پس از مقایسه‌ای که میان زیارت امام حسین÷ و کعبه انجام داده است، زیر عنوان (خداوند ویژگی‌های کعبه را به امام بخشیده است) می‌گوید: «نهم اینکه: همان طور که خداوند طواف کعبه را یکی از ارکان اسلام قرار داده است و می‌فرماید: ﴿وَلِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حِجُّ ٱلۡبَيۡتِ ٩٧ [آل عمران: 97]. زیارت امام حسین÷ را نیز یکی از ارکان اسلام قرار داده است. در حدیث آمده است: اگر کسی زیارت امام÷ را ترک کند ایمانش را ناقص کرده و حرمت و صله رحم پیامبر را زیر پا نهاده و نسبت به پیامبر نافرمانی کرده است. در روایتی دیگر آمده است که چنین فردی شیعه نیست. در روایتی دیگر آمده که از اهل بهشت نیست. بلکه از میهمانان اهل بهشت است. در روایتی دیگر آمده است که حقی از حقوق خداوند را ترک کرده است. ولو اینکه هزار حج به جای آورد. در روایتی دیگر آمده است که از هر خیری محروم می‌شود. در روایتی دیگر آمده است بعد از این که به گوش یکی از ائمه رسید که گروهی از شیعیان یک یا دو سال سپری می‌شود و به زیارت نمی‌روند. ایشان فرمودند: بهره‌شان را از دست دادند، از ثواب خدا کناره گرفته و از جوار پیامبر ج دوری گزیده‌اند.[157]

باز زیر همین عنوان می‌گوید: «مورد سیزدهم: خداوند کعبه را محل طواف مردم قرار داده و به نسبت قدم‌ها و دفعات آن پاداش طواف را می‌دهد، اما همان طور که از عنوان زیارت پیداست فضیلت زیارت امام حسین÷ بسیار بیشتر از این‌هاست.

چهاردهم: خداوند کعبه را محل طواف فرشتگان قرار داد، همان طور که در روایات آمده زمانی که جبرئیل÷ بنا به دستور خداوند کعبه را بنا نهاد، هفتاد هزار فرشته در پیرامون آن طواف می‌کردند و از خیمه‌ای که خداوند آن را از بهشت نازل کرده بود و بر پایه‌های خانه‌ای که فرشته‌ها قبل از آفرینش آدم، آن را ساخته بودند نگهداری و حراست می‌کردند، که پایه‌های آن تا مقابل قبرها، بیت معمور و عرش ارتفاع داشت. وقتی که خیمه کنار برده شد و جبرئیل÷ بنای دوم را ساخت، فرشته‌ها پیرامون آن طواف کردند، آدم و حوا نیز به آن‌ها نگاه کرده و هفت بار طواف بیت را به جای آوردند، در حالی که امام حسین÷ محل طواف فرشته‌ها و شفیع آن‌ها بود، آن هنگام که به صورت یک نور بود با بقیه انواری که در پیرامون عرش قرار داشتند.[158]

دوباره زیر همین عنوان می‌گوید: «مورد نوزدهم: بی‌تردید کعبه محل طواف همه انبیا از آدم تا خاتم است، همان طور که بسیاری از روایات متواتر نیز بر این امر دلالت می‌کنند، نظیر همین حکم نیز برای امام حسین÷ به نسبت جسد، سر مبارک و قبر شریفشان ثابت است.»[159]

آیت الله شوشتری با تأکید می‌گوید که مرقد امام حسین÷ مثل سایر خانه‌های خدا حرم بوده و بلکه به عقیده شیعه، با توجه به روایات شیعی زیادی که نقل شده است حتی بزرگتر و محترمتر از کعبه است.

آیت‌ الله شوشتری می‌گوید: «مورد سی‌ام: خداوند قبل از مسطح کردن زمین کعبه را آفرید و آن را حرم قرار داد. اما درباره کربلا از امام علی بن الحسین÷ روایتی نقل شده است که ایشان فرمودند: خداوند بیست و چهار هزار سال قبل از اینکه خاک کعبه را بیافریند و آن را حرم قرار دهد، زمین کربلا را آفریده و آن را حرم امن و مبارکی قرار داده است و هنگامی که خداوند زمین را لرزاند و آن را حرکت داد زمین کربلا همان طور که هست با خاکش به صورتی نورانی از زمین جدا شد و در بلندمرتبه‌ترین باغ از باغ‌های بهشت قرار داده ‌شد، و در والاترین مسکن که جز پیامبران کسی در آن ساکن نمی‌شود، جای داده خواهد شد. یا گفته است: پیامبران اولوالعزم در آن ساکن می‌شوند و آن خاک مثل درخشان‌ترین ستاره زمین، در بین باغ‌های بهشت می‌درخشد[160].» همچنین می‌گوید: «سی و یکم: مکه به سخن آمد و به احترامی که خدا برای او نهاده تفاخر کرد و گفت: چه زمینی مثل من بزرگ و والاست در حالی که خانه خدا بر پشت من بنا ساخته شده است. مردم از هر گوشه و کناری به دیدن من می‌آیند. اما کربلا برتری بیشتری دارد. زیرا وقتی که مکه فخرفروشی کرد خداوند به او وحی کرد که آرام بگیر و ساکت شو! بزرگی‌ای که به تو داده شده است در برابر بزرگی کربلا چیزی نیست جز مثل اینکه سوزنی در دریایی فرو رفته و خیس شده باشد. اگر به خاطر زمین کربلا نبود تو را بزرگ نمی‌کردم و اگر به خاطر کسی که زمین کربلا او را در برگرفته نبود، نه تو را و نه خانه‌ای را که به آن افتخار کردی نمی‌آفریدم! پس آرام بگیر و پست، متواضع و ذلیل باش و بر زمین کربلا تکبر و فخرفروشی نکن و گرنه تو را از جا کنده و در آتش جهنم می‌اندازم[161].» تا آخر.

زیر عنوان (چیزی که از طرف امام حسین÷ به انبیا داده شده) نیز می‌گوید: «مقصد چهارم: در مورد چیزی که به واسطه امام حسین÷ به پیامبران داده شده است، بدان که از امام حسین÷ به تمام پیامبران دو چیز داده شده است:

اولاً: ایشان سرمشق تمامی پیامبران است، هرگاه یکی از پیامبران دچار مصیبت و گرفتاری می‌شد، از امام حسین پیروی می‌کرد و با تأسی به ایشان بر آن مصیبت صبر می‌گرفت. به همین خاطر، روزی امام علی÷ به امام حسین÷ گفتند. ای ابا عبدالله تو از قدیم اسوه و سرمشق بوده‌ای.

ثانیاً: هرکدام از پیامبران که دچار گرفتاری شده‌اند با بر زبان‌آوردن اسم امام حسین÷ گرفتاری آن‌ها برطرف شده است و در این مورد روایات زیادی نقل شده است:

روایت اول: زمانی که خداوند اسمهای پنجگانه را به حضرت آدم آموخت و ایشان با گفتن آن کلمات توبه کردند. هنگامی که گفت (به حق حسین)، توبه‌اش پذیرفته شد.

روایت دوم: در مورد آرام گرفتن کشتی حضرت نوح÷، هنگامی که به ایشان وحی شد که به پنج تن توسل کند به اسم امام حسین که رسید، کشتی بر کوه جودی ‌ایستاد.

روایت سوم: در قبول شدن دعای حضرت زکریا، وقتی که دعا کردند و فرمودند: خدایا از فضل خود جانشینی به من ببخش، خداوند اسم‌های پنج تن را به او یاد داد. وقتی که حضرت زکریا÷ گفتند: به حق حسین، به او مژده پسری به اسم یحیی داده شد.

روایت چهارم: درباره نجات حضرت یونس÷ از شکم ماهی. زیرا ایشان به حق پنج تن دعا کردند و وقتی گفتند: «به حق حسین»، ماهی او را به کنار دریا انداخت.

روایت پنجم: در رفع مرض حضرت ایوب÷، هنگامی که به پنج تن متوسل شد و خدا به ایشان وحی فرمود: پای خود را به زمین بکوب، این آبی است که برای شست و شوی (تنت مفید) است، وقتی که به اسم حسین رسید، دعایش مستجاب شد.

روایت ششم: در مورد فدیه اسماعیل÷، زیرا روایت شده است که مقصود از ذبح عظیم، امام حسین÷ است. البته این روایت بر برتری شأن حضرت اسماعیل÷ بر امام حسین دلالت نمی‌کند.

روایت هفتم: در مورد نجات حضرت یوسف÷ از تاریکی چاه: هنگامی که کاروان بر سر چاه فرود آمد، با توسل حضرت یوسف÷ به پنج تن و با بر زبان آوردن کلمه (به حق حسین) سطل به چاه انداخته شد.

روایت هشتم: در مورد خارج شدن حضرت یوسف÷ از زندان: زیرا هنگامی که بعد از چند سال به پنج تن توسل کرد و گفت: (به حق حسین)، آن دوست زندانی‌اش، آمد و گفت: ای یوسف ای دوست من تعبیر این خواب را به ما بگو. الی آخر قصه.

روایت نهم: در مورد برطرف کردن اندوه حضرت یعقوب÷: هنگامی که ناراحتی ایشان زیاد و زندگی بر ایشان تنگ شد، گفت: خداوندا، آیا به من رحم نمی‌کنی، هم چشمانم را از دست داده‌ام وهم نور چشمم را! خداوند به او وحی کرد: «بگو: پروردگارا: به حق محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین، از تو می‌خواهم که چشمانم را به من بازگردانی.» به محض تلفظ کلمه حسین، آن مژده‌رسان آمد و یعقوب÷ بینا شد.[162]

آیت الله شوشتری بین پیامبران الهی که خدا آن‌ها را برای رساندن پیام خود به عالمیان برگزیده است و بین امام حسین÷، پسر دختر رسول خدا ج، چنین مقایسه‌ای انجام داده است. تفاوت زیادی وجود دارد بین اینکه کسی از نزدیکان رسول خدا ج و سرور جوانان اهل بهشت باشد، با توجه به فضایلی که برای او هست و بین یکی از پیامبران خدا مقایسه شود چه برسد به اینکه او را با تمامی پیامبران مقایسه کرد! همان طور که برای آیت الله شوشتری خوشایند بوده که دست به چنین مقایسه‌ای بزند!

اما حقیقت این است که آیت الله شوشتری به مقایسه امام حسین÷ با پیامبران÷ و حتی پیامبران اولوالعزم بسنده نکرده، بلکه پا را فراتر نهاده است و قداست و عظمت پروردگار و حرمت و بزرگی شهادت امام حسین را با هم مقایسه کرده است. جایی که زیر عنوان (خصوصیات ویژگی عطایای امام حسین÷) می‌گوید: (مورد اول: یکی از صفات خداوند این است:

﴿وَإِن مِّن شَيۡءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمۡدِهِۦ٤٤ [الإسراء: 44].

«هیچ موجودی نیست مگر اینکه [به زبان حال یا قال] حمد و ثنای وی می‌گویند.»

این آیه پنج معنی دارد، نیز به امام حسین نظیر همین رتبه بخشیده شده است. زیرا همه موجودات هر کدام به نوعی برای مصیبت امام حسین÷ گریه کردند. ولی‌ ما گریه آن‌ها را درک نمی‌کنیم. گویا تنها در اشک ریختن خلاصه نمی‌شود. گریه آسمان چکیدن خون از آن است. گریه زمین به این صورت است که هر سنگی که برداشته شود زیرش خون وجود دارد. گریه‌ ماهی خارج شدن از آب، گریه هوا تاریک شدن آن است، گریه خورشید و ماه نیز گرفتگی آن‌هاست. همان طور که همه این موارد در روایات آمده است.[163]

بر خواننده آگاه، پوشیده نیست که آیت الله شوشتری، در همه سخنانی که از ایشان نقل کردیم، تا اندازه‌ای از غلو و زیاده‌روی پیش رفته‌اند که همه کسانی را که بعد از او می‌خواهند به اندازه او یا بیشتر زیاده‌روی کنند ناتوان و درمانده کرده است. مگر اینکه با صراحت ائمه را خدا بخوانند یا با تبعیت از مسیحی‌ها بگویند که ائمه پسران خدا هستند. همان طور که مسیحیان حضرت عیسی÷ را پسر خدا می‌دانند.




[1]) صحیح بخاری، کتاب الجنائز، حدیث شماره (1385)، علل الشرائع ابن بابویه قمی، ج 2، ص 376، روایت شماره (2).

[2]) ایقاظ الفكرة لمراجعة الفطرة (ص 45-50).

[3]) ترمذی این حدیث را از عدی بن حاتمس روایت کرده است.

[4]) روضة المحبین ونزهة المشتاقین (1/152).

[5]) ارسطو یکی از بزرگترین و داناترین حکیمان دوران خویش بود. او حکمت را از افلاطون شاگرد سقراط آموخت و در مسائلی با او مخالفت داشت وقتی از او در این مورد سؤال شد در جواب گفت: افلاطون و حق هردو دوست من هستند ولی اولویت حق در دوستی از افلاطون بیشتر است.

[6]) سنن ابوداود، کتاب الادب، باب في الهوی، حدیث شماره (5130) گرچه عده‌ای این سند را تضعیف نموده‌اند، اما اصفهانی در «الامثال في الحدیث» (ص 153) با سند حسن آن را روایت کرده است.

[7]) عون المعبود في شرح سنن ابیداود (14/28).

[8]) منظور مذهب اعتقادی است نه مذهب فقهی

[9]) العلم الشامخ في تفضیل الحق علی الاباء والمشایخ 7.

[10]) الاعتصام، ج 1، ص 27-28.

[11]) احیاء علوم الدین، ج 1، ص 64.

[12]) جامع بیان العلم، ج 1، ص 132.

[13]) مجموع الفتاوی، ج 2، ص 352-353.

[14]) همان منبع، ج 20، ص 213-214.

[15]) الفكر السامی، حجوی، ص 230.

[16]) فتح القدیر، ص 352-353.

[17]) متأسفانه برخی از این متعصبان حتی به خودشان زحمت نمی‌دهند تا کسی را که یاران رسول خدا را دشنام می‌دهد دعوت و او را هدایت و راهنمایی کنند. این چه معیارهایی برای دعوت است؟ باید میان گفته برخی از پیشینیان درباره عدم همنشینی و گفتگو با اهل بدعت با هدف خودداری از ترویج افکار و دادن فرصت برای ترویج افکار باطلشان در میان مردم و وظیفه دعوت همه کسانی که راه را گم کرده‌اند، تفاوت قائل بود. زیرا آن‌ها افراد اندکی بودند که از هوی و هوس خود پیروی می‌کردند نه اینکه در جستجوی حقیقت باشند. با فرض ثبوت مخالفت یکی از پیشینیان با آنچه ذکر کردیم باید دانست که با وجود منهج قرآن و سیره رسول خدا ج و روش او در دعوت کفار و اهل کتاب که با وجود گستاخی‌شان نسبت به خداوند پیامبر ج و همچنین تلاشهای منافقان در راه زیان‌ رساندن به اسلام و مسلمانان و اعراب بادیه‌نشین که در گفتگو بسیار بی‌ادب بودند، نمی‌توان به سخن یک نفر از پیشینیان استناد کرد. آری اگر در میان آن‌ها [پیروان افکار دیگر] کسی قصد خود بزرگ‌بینی داشته باشد با او نباید مناقشه و گفتگو کرد و به او مجال سخن داد. اما تعمیم‌دادن در این حکم امری است که آن را تقبیح و محکوم می‌کنیم.

[18]) این تهمتی است که هیچ بهره‌ای از واقعیت ندارد. آنچه در تقریرات علمای شیعه در نوارها و کتاب‌ها و روایات مذهبشان آمده است، بغض و کینه نسبت به یاران پیامبر ج و نفرین و لعن‌کردن آن‌ها به عنوان سرگرمی و طعن‌ورزیدن نسبت به نسب برخی از آن‌هاست که در صفحات آینده این طرز فکر مورد بررسی قرار خواهد گرفت. اما علما و عامه اهل سنت نسبت به اهل بیت هیچ کینه‌ای ندارند. بلکه آن‌ها را دوست دارند و مورد تقدیر قرار می‌دهند و آثار علمایشان نسل به نسل این امر را ثابت می‌کند. غایت این امر این است که آن‌ها براساس دلایل شرعی ابوبکر و عمر را بر علی برتری می‌دهند و برتری‌دادن در میان آن‌ها به هیچ عنوان به معنی داشتن بغض و کینه نست به یکی از آن‌ها نیست. در این باره سخنی زیبا از شیخ جعفر شاخوری که یکی از علمای معاصر شیعه امامیه است به ذهنم خطور کرد. او می‌گوید: «من برای خوانندگان حادثه‌ای را ذکر می‌کنم که همواره در ذهن دارم. میان دو نفر اختلاف و مجادله‌ای صورت گرفت که آیا عباس بن علیس برتر است یا علی‌اکبرس - محضر برای خوانندگان عزیز عرض می‌کنم و بنده در این اختلاف جزو یاران ابوالفضل العباس بودم اولی برای اثبات فضیلت بیشتر عباس به این امر استناد کرد که او آخرین کسی بود که امام حسین در جنگ او را نزد خود نگه داشت به او اجازه جنگیدن نداد و زمانی که او کشته شد، امام حسین گفت: اکنون کمرم شکست. این امر دلالت دارد که او تکیه‌گاه امام بوده است. همچنین عباس زمانی که تشنگی امام حسین را به یاد آورد از نوشیدن آب خودداری کرد. بنابراین او فضایل بیشتری دارد. دومی برای اثبات برتری و فضایل بیشتر علی‌اکبر گفت: اخلاق و ظاهر او بیشتر از همه مردم به پیامبر ج شباهت داشت. از میان بنی‌هاشم او اولین کسی بود که امام حسین در جنگ او را به کارزار فرستاد. همچنین او در جنگ کربلا بیش از همه افراد جراحات برداشت. پس باید او برتر باشد. دیری نپایید که این اختلاف به درگیری لفظی و بحثی داغ تبدیل شد تا جایی که گمان کردم در آن زمان دشمنی دیرینه‌ای میان ابوالفضل عباس و علی‌اکبر بوده است و همواره سؤال می‌کردم چرا آن دو در جنگ به یکدیگر یاری رسانده‌اند؟!» مرجعیة المرحله وغبار التغییر، ص 67. می‌گوییم: همین امر را درباره اختلاف میان ابوبکر صدیق و علی‌بن ابی‌طالب می‌توان گفت. فقط فرد متعصب و معاند می‌تواند به آسانی خود را قانع کند که او وکیل اهل بیت بر روی زمین است و جز او کسی آن‌ها را دوست ندارد و حقوق آن‌ها را به رسمیت نمی‌شناسد. در اینجا سخن ما با خردمندان است. اما آنان که خردشان کمی به علت تعصبات کوچک شده است و مردم را فقط به علت داشتن اختلاف با آن‌ها متهم می‌سازند. فقط کسانی بدان‌ها اهمیت می‌دهند که همچون خودشان باشد.

[19]) منظور این‌جانب از این سخن این نیست که عقیده اسلامی به آرا و نظراتی تبدیل شده است که گاهی مورد قبول واقع و گاهی مردود می‌شود و در نظر فرد مخالف امری مقدس نیست و باید گفتگو با او را براساس این امر قبول کنیم. اما نظریه نگاه از بالا - که گفتگو با مخالفان را قبول ندارد بلکه از طرف مخالف فقط می‌خواهد که آرای او را قبول کند - هیچ ارتباطی به اسلام ندارد.

[20]) این امر در سال 1992 م. و در دانشکده علوم دانشگاه کویت اتفاق افتاد.

[21]) عجیب اینکه موسوی حدیث کساء را به کتاب (ریاض الصالحین) امام نووی ارجاع داده است، با وجود اینکه این حدیث در صحیح مسلم روایت شده است. شایسته‌تر بود که حدیث به صحیح مسلم ارجاع داده شود نه ریاض الصالحین. زیرا صحیح مسلم یکی از منابع اصلی احادیث پیامبرج است. در حالی که ریاض الصالحین کتابی است که احادیثی را از کتاب‌های مختلف در خود گرد آورده است.

[22]) ثم اهتدیت، ص 34، گفتگو با منعم.

[23]) همان منبع، ص 80.

[24]) همان منبع، ص 10.

[25]) همان منبع، ص 219.

[26]) همان منبع، ص 24.

[27]) همان منبع، ص 54.

[28]) گویی او اولین کسی است که کتابخانه شخصی را ابداع کرده است سپس این نام را برای اولین بار بر آن نهاده است! در این جهل مرکب او تأمل کنید و در ادعایش مبنی بر شکست‌دادن علمای مصر و تونس بیندیشید خودتان جواب واضح و آشکاری می‌یابید.

[29]) تیجانی حتی در نگارش نام کتاب‌ها هم دچار اشتباه می‌شود. کتاب ترمذی سنن نام دارد نه صحیح ترمذی!

[30]) همان منبع، ص 86-88.

[31]) او در صفحه 50 در ضمن تعریف زیارت نجف می‌نویسد: «پشت سر او (همراه عراقی‌ام یعنی منعم) حرکت کردم در حالی که گیج‌ شده بودم گویی آرزو می‌کردم که بهره‌ای ازآن را به من می‌دادند.

[32]) یکی از دوستان تعریف می‌کرد که در یکی از کتاب‌های تیجانی مطلبی را خوانده است که به همین امر اشاره دارد. کتاب مورد نظر را پیدا کردم و با شگفتی فراوان دیدم تیجانی از پدیده‌ای که من دیده بودم به عنوان امری عادی و شایع در مساجد و مراقد یاد می‌کند!

      تیجانی در کتاب «كل الحلول عند آل الرسول»: «اهل بیت کلید حلّ مشکل‌ها» صفحه 169 تحت عنوان «سیگارکشیدن در محل نماز» می‌گوید: «اهل سنت و جماعت از شیعیان به علت سیگار کشیدن در مساجد و اماکن نماز بسیار انتقاد می‌کنند و می‌گویند: این عمل منکر و جزو اعمال شیطان است. در واقع باید گفت این پدیده تقریباً در همه میان شیعیان رواج دارد و هرگاه برای اولین بار وارد مساجدشان می‌شوی با مشاهده آن تعجب خواهی کرد. به یاد دارم زمانی که اولین بار در نجف این امر را مشاهده کردم بسیار تعجب و آن را تقبیح کردم. به همین دلیل در این باره از یکی از علمایشان پرسیدم. آن‌ها به من پاسخی دادند که مرا قانع نکرد.»

[33]) در دیدار اخیرم از سوریه در سال 2006 م. آن جوان و آن کتاب‌فروشی را که در آن زمان به کتابفروشی سیده رقیه مشهور بود نیافتم. گویی به شخص دیگری واگذار شده و نام آن تغییر پیدا کرده بود.

[34]) کاشانی در تفسیر صافی، مقدمه ششم را به اثبات تحریف قرآن اختصاص داده و آن را چنین نام نهاده است: «مقدمه ششم درباره جمع‌آوری، تحریف، کم و کاست قرآن و تأویل آن» او پس از ذکر روایاتی که برای اثبات تحریف  قرآن بدان‌ها استناد و آن‌ها را از منابع مورد اعتماد شیعه نقل کرده است به نتایجی دست یافته است که درباره آن چنین می‌گوید: «آنچه از این اخبار و روایات دیگر که از طریق اهل بیت÷ نقل شده است برمی‌آید این است قرآنی که در میان ماست همه آن قرآنی نیست که بر حضرت محمد ج نازل شده است. بلکه مقداری از آن برخلاف آن چیزی است که خداوند آن را نازل نموده و برخی از آن دچار تحریف و مطالبی از آن حذف شده است. از جمله چندین بار نام امام علی و کلمه (اهل بیت) و همچنین نامهای منافقان در  قسمت‌های متعددی از قرآن حذف شده است. همچنین ترتیب آیات و سوره‌های آن براساس آن چیزی نیست که خداوند و پیامبرش دوست دارند.» سپس عقیده تحریف قرآن را در نظر علمای بزرگ شیعه امامیه بیان می‌کند و می‌گوید: «اما درباره اعتقاد مشایخ و علمای ما/ باید گفت که ثقة الاسلام کلینی به تحریف و نقصان قرآن معتقد بود. زیرا او در این باره روایاتی را در کتاب (الكافی) ذکر کرده و هیچکدام از آن‌ها را مردود ندانسته است. همچنین او در آغاز کتابش می‌گوید: او اموری را روایت می‌کند که از صحت آن‌ها اطمینان دارد. همچنین تفسیر استادش علی بن ابراهیم قمی مملو، از این اقوال است و در این باره مبالغه کرده است. همچنین شیخ احمد بن ابی‌طالب طبرسی نیز در کتاب الاحتجاج، بر روش آن‌ها عمل کرده است.

[35]) تقی‌الدین ابن تیمیه در کتاب (منهاج السنة) جلد 4 صفحه 125 این کتاب را به او نسبت داده است.

[36]) اگر منظور ازولایت مطلقه محبت‌کردن و یاری‌دادن و بیعت با خلافت و امامت او در دین و حقانیت امام علی در برابر دشمنانش (در جنگ صفین و جمل) باشد، قطعاً درست است، ولی اگر منظور از آن پذیرفتن غلویی مانند اعتقاد به داوری اهل بیت در دنیا و آخرت و حضور آن‌ها در هنگام مرگ و واگذاری حساب و کتاب مخلوقات به آن‌ها باشد، گزافه‌گویی محض است.

[37]) کتاب (علم المَحَجّة) صفحه 287 زیر عنوان (علماء العامة وقبولهم فضائل اهل البیت).

[38]) مراد از اهل بیت امامان دوازده‌گانه (علی بن ابی‌طالب، حسن و حسین، علی بن حسین، محمد بن علی ملقب به باقر، جعفر بن محمد ملقب به صادق، موسی بن جعفر ملقب به کاظم، علی بن موسی ملقب به رضا، محمد بن علی ملقب به جواد، علی بن محمد ملقب به هادی، حسن بن علی ملقب به عسکری و محمد بن حسن ملقب به قائم، حجت و مهدی منتظر است.

[39]) کتاب (الشهاب الثاقب في معنی الناصب) صفحه 144.

[40]) حاکم در [المستدرک] جلد سوم صفحه 150 آن را روایت کرده است و گفته است (حدیث بنا به شرط مسلم صحیح است) و نیز ألبانی در کتاب (السلسلة الصحیحة) جلد 5 صفحه 643 شماره 2488 آن را صحیح دانسته است.

[41]) کتاب (ایثار الحق علی الخلق)، صفحه 416.

[42]) پسران حمزه بن عبدالمطلبس این‌ها بودند: (عمارة) که مادرش خولة دختر قیس بن قهد انصاری است. (یعلی) مادرش از انصار و قبیله اوس بود، ابن عبدالبر گفته است که: «او و برادرش یعلی در هنگام وفات رسول اکرم ج سنی از آن‌ها گذشته بود. از آن‌ها روایتی نقل نشده است. به حمزه ابوعمار می‌گفتند، عمار بزرگترین فرزند او بود و اگر تا بعد شهادت پدرش که شش سال و چند ماه قبل از وفات پیامبر بوده زنده مانده باشد، حتماً جزو یاران پیامبر بوده است.

     دخترهای حمزهس یکی (سلمی) و دیگری (أمامة) بود که هردو از صحابه بودند. و بعد از حمزه با مرگ فرزندانش نسل او منقطع گردید. و هیچ کس از آن‌ها به جا نماند. نگا: (جمهره أنساب العرب) ابن حزم، صفحه 17 و کتاب (الاستیعاب) ابن عبدالبر جلد اول صفحه 353.

[43]) کتاب (الشریعة) صفحه 832.

[44]) ترمذی سنن خود در کتاب (كتاب المناقب) قسمت مناقب علی بن ابی‌طالب در حدیث شماره 3736 آن را روایت کرده است.

[45]) همه طریقه‌های اسناد حدیث صحیح است (نگا: (السلسلة الصحیحة) حدیث شماره 2295.

[46]) کتاب (مجموع الفتاوی)، جلد 2، صفحه 268-269.

[47]) کتاب إجلاء الأفهام جلد 1 صفحه 206 و کتاب (فتح الباری) جلد 11 صفحه 160.

[48]) تفسیر قرطبی جلد 1، صفحه 382.

[49]) کتاب (مفردات غریب القرآن) صفحه 31.

[50]) مقصود علما از (بنی‌هاشم) کسانی‌اند که بستگان و خویشاوندان پیامبر هستند، در غیر این صورت همه علما بر این نکته اتفاق‌نظر دارند که کسانی که صدقه‌دادن به آن‌ها حرام است و اصطلاح (آل بیت) بر آن‌ها اطلاق می‌شود و محبت و تکریمشان واجب است، افراد مؤمن بنی‌هاشم هستند نه همه بنی‌هاشم چه مسلمانشان و چه کافرشان!

     برای اطلاع بیشتر رجوع شود به کتاب‌های (فتح الوهاب) شیخ الإسلام ذکریا انصاری و جلد 1 صفحه 8، و (فتح المعین) شیخ زین الدین ملیباری جلد 1 صفحه 20.

[51]) مسلم در (كتاب فضائل الصحابة) باب (من فضائل علي بن ابي طالب) در حدیث شماره 2408 آنرا روایت کرده است.

[52]) او عبدالله بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف است.

[53]) او عبدالمطلب بن ربیعه بن حارث بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف است.

[54]) بخاری در (كتاب المناقب) باب (مناقب قریش) در حدیث شماره 3502 آن را ذکر کرده است.

[55]) ابوداود در (كتاب الخراج) باب (في بیان مواضع قسم الخمس وسهم ذی القربی) در حدیث شماره 2980 آن را آورده است.

[56]) المغنی، جلد 2 صفحه 520.

[57]) تفسیر المیزان، جلد 15، صفحه 342.

[58]) تفسیر قمی، جلد 2 صفحه 116 تا 117 سوره قصص.

[59]) (مفردات غریب القرآن) صفحه 29.

[60]) کتاب (لسان العرب) در ذیل ریشه أهل.

[61]) کتاب (القاموس المحیط) باب اللام فصل الهمزة صفحه 1245.

[62]) تاج العروس جلد 14 صفحه 36.

[63]) بخاری آن را در (كتاب أحادیث الأنبیاء) در باب تفسیر آیه ﴿وَٱتَّخَذَ ٱللَّهُ إِبۡرَٰهِيمَ خَلِيلٗا١٢٥ [النساء: 125]. در حدیث شماره 3370 روایت کرده است.

[64]) احادیث الأنبیاء، بخاری، حدیث شماره 3369.

[65]) بخاری این حدیث را در «كتاب التفسیر» باب تفسیر آیه ﴿لَا تَدۡخُلُواْ بُيُوتَ ٱلنَّبِيِّ إِلَّآ أَن يُؤۡذَنَ لَكُمۡ إِلَىٰ طَعَامٍ غَيۡرَ نَٰظِرِينَ إِنَىٰهُ [الأحزاب: 53]. به شماره 4793 روایت کرده است.

[66]) مسلم در کتاب «التوبه» باب (في حدیث إلا فك وقبول توبة القاذف) در حدیث شماره 7020 آن را روایت کرده است.

[67]) مسلم در کتاب (الأشربة) باب (النهی عن الانتباذ في المزفت والدّباء والحنتم والنقیر وبیان أنه منسوخ) در حدیث شماره 5172 این روایت آورده است.

[68]) شرح صحیح مسلم، نووی، جلد 15، صفحه 180-181.

[69]) أمالی الصدوق، صفحه 191 حدیث شماره 200 و بحارالأنوار، جلد 22، صفحه 288 و جلد 44 صفحه 287.

[70]) بحار الأنوار، جلد 44، صفحه 383.

[71]) همان کتاب، جلد 46، صفحه 202.

[72]) الامالی، صدوق، صفحه 143، حدیث شماره 145.

[73]) مناقب امیرالمؤمنین÷، جلد دوم صفحه 116 و کشف الغمة جلد اول صفحه 549.

[74]) بحار الأنوار جلد 25 صفحه 237 به نقل از کتاب (كشف الغمة في معرفه الأئمة) اربلی.

[75]) عمدة عیون صحاح الأخبار، صفحه 6-7.

[76]) الاحتجاج، جلد 1، صفحه 70 و بحارالأنوار، جلد 28، صفحه 176.

[77]) کتاب (الأمالی) نوشته طوسی صفحه 40 حدیث شماره 45.

[78]) (إرشاد القلوب) جلد 2، صفحه 403 و بحارالأنوار، جلد 43، صفحه 17.

[79]) تفسیر امام عسکری، صفحه 20، بحارالأنوار، جلد 39، صفحه 25.

[80]) کتاب (الأمالی)، صدوق، صفحه 275 حدیث شماره 306 و کتاب (الخصال)، جلد 1، صفحه 204.

[81]) تفسیر القمی، جلد 2، صفحه 347 و بحار الأنوار، جلد 22، صفحه 277 و جلد 35، صفحه 214.

[82]) (کمال الدین)، باب (ما روی عن النبي صلی الله علیه وآله وسلم في النص علی القائم÷ وأنه (الثانی عشر الأئمة) صفحه 245.

[83]) (مناقب آل ابی‌طالب)، جلد 1، صفحه 188 و (بحارالأنوار)، جلد 19، صفحه 225.

[84]) سند این حدیث که از یزید بن ابی‌زیاد روایت شده ضعیف است. ولی تقی‌الدین ابن تیمیه در (مجموع الفتاوی) جلد 27 صفحه 268 می‌گوید که این حدیث از پیامبر ج با اسناد صحیح روایت شده است. شاید او از چیزهایی اطلاع داشته که من از آن‌ها خبری نداشته‌ام، در هر حال من همه اسناد در معرض گمان را به دقت بررسی کردم و فهمیدم که همه آن‌ها از یزد بن ابی زیاد روایت شده است.

[85]) الحاکم در (المستدرک) جلد 3، صفحه 150 این حدیث را روایت کرده و گفته است: «سند آن بنا به شرط مسلم، صحیح است، و البانی در کتاب (السلسلة الصحیحة) جلد 5، صفحه 643 در حدیث شماره 2488آن را صحیح دانسته است.

[86]) مسلم در کتاب (الذكر والدعاء والتوبة والاستغفار)، باب (فضل الاجتماع علی تلاوة القرآن) در حدیث شماره (2699) آن را روایت کرده است.

[87]) بخاری در کتاب (أحادیث الأنبیاء) در حدیث شماره 3369 این حدیث را روایت کرده است.

[88]) جزء محمد بن عاصم اصفهانی، صفحه 125.

[89]) (رجال الكشی)، صفحه 373، روایت شماره 555.

[90]) (بحار الأنوار)، جلد 65، صفحه 166 و (رجال الكشی) صفحه 364 روایت شماره 528.

[91]) (رجال الكشی) صفحه 366 روایت شماره 535 و معجم رجال الحدیث خوئی، جلد 15، صفحه 265.

[92]) دعای (حلال المشاكل) از دعاهایی است که در بین شیعه‌های عراق و ایران و کشورهای خلیج بسیار رواج دارد و رگه‌هایی از شرک برای خدا در آن وجود دارد، زیرا در این دعا از امام علی درخواست نصرت و حل مشکلات را دارند، و با تمام دل‌شکستگی و فروتنی از او طلب رفع بلاها و جلب خیرات و دفع ضرر می‌کنند.

متن دعا چنین است:

یا أبا الغیث أغثنی

 

یا علی الدرجات

      ای فریادرس همه و ای کسی که درجه‌ای والا داری به فریادم برس.

حلّ عقدتی بك قیدی

 

أنت لی إن ناب اهدی

گره مشکلاتم را که فقط به دست تو باز می‌شود بگشا، در مشکلات من فقط تو را دارم.

أنت لی إن حط قدری

 

یا محل المشكلات

اگر من کم‌ ارزشم مهم نیست ای حلال مشکلات چون من تو را دارم.

سیدی انت منائی

 

سیدی انت رجائی

ای سرورم تو تنها پناهگاه و  امید هستی.

لك أخلصت ولائی

 

یا محل المشكلات

ای برطرف کننده مشکلات محبت و دوستی‌ام فقط برای توست.

سیبدی أنت سندی

 

سیدی أنت عمادی

سرورم تو تکیه‌گاه و مورد اعتماد من هستی.

في مماتي ومعادي

 

یا محل المشكلات

      آشکار می‌شود که در هنگام مرگ و در آخرت  نیز فقط تو پشتیبان و تکیه‌گاه من هستی ای حلال مشکلات.

      یکی از دوستان ما برای تهیه چند کتاب به یکی از کتابخانه‌های شیعی می‌رود، ماجرای جالبی دربارۀ این دعا برای اتفاق می‌افتد می‌گفت: من نزد کتابفروش بودم که زنی آمد و گفت که کتاب حلال مشاکل را می‌خواهد ما من هم حس کنجکاوی‌ام گل کرد به آن زن گفتم: این کتاب درباره چه چیزی بحث می‌کند؟ دعا را همراه اعتقادات در مورد آن را برایم  توضیح داد.

      به او گفتم ... سبحان الله ... فکر می‌کنی که علی بن ابی‌طالبی که نتوانست مشکل خود را در مقابل ابوبکر و عمر حل کند، می‌تواند مشکل تو را برطرف کند!! زن گفت: خفه شو و خدا را شکر می‌گویم که از شر او آسیبی به من نرسید.

[93]) علامه یوسف بحرانی در کتاب (الشهاب الثاقب) به بیان نقل‌قول‌هایی از علمای بزرگ شیعه اثناعشری می‌پردازد که در آن مخالفان شیعیان اثناعشری کافر محسوب می‌شوند و غسل‌دادن و نمازخواندن بر میت آن‌ها حرام است.

     برای نمونه شیخ مفید در کتاب (المقنعة) می‌گوید: «برای اهل ایمان جایز نیست که شخصی از مخالفان ولایت را غسل دهد و بر جسد او نماز بخواند! مگر هنكام ضرورت ان هم از جهت تقيه ونبايد در نماز برايش دعا كند بلكه او را لعنت كند »

 

[94]) رهبر انقلاب ایران آیت‌الله العظمی (امام خمینی) در (المكاسب المحرّمة، جلد اول، صفحه 379-380) درباره غیرشیعیان می‌گوید: «هیچ شک و شبهه‌ای در این نیست که نباید به آن‌ها احترام گذاشت، بلکه این امر همچنان که محققان اهل تشیع گفته‌اند از ضروریات مذهب تشیع است. علاوه بر این کسی که در اخبار این اختلافات تأمل کند بدون هیچ شکی توهین و اهانت به این‌ها را روا و جائز می‌داند. امامان معصوم نیز چه بسیار بر آن‌ها طعن و لعنت می‌فرستادند و از آن‌ها به بدی یاد می‌کردند. مثلاً ابوحمزه از امام محمد باقر÷ نقل قول می‌کند «به او گفتم: بعضی از یاران به بدگویی مخالفان‌شان می‌پردازند و به آن‌ها افترا می‌زنند. امام محمد باقر÷ گفت: دوری جستن از آن‌ها بهتر است. ای ابوحمزه همه مردم تجاوزگر و ظالم هستند جز شیعیان ما ... .» پس افترا و بدگویی آن‌ها جایز است. ولی دوری‌ کردن از آن‌ها بهتر و نیکتر است. ولی این امر جز برخی از موارد مشکل است. صاحب الجواهر چه قدر زیبا گفته است که «به درازا کشاندن سخن در مورد آن مانند اتلاف وقت به دنبال چیزهای بدیهی و آشکار است!» پس اگر رهبر انقلاب و  امام بزرگی که علما و عوام اهل تشیع به او افتخار می‌کنند این چنین بگوید، دیگر چه انتظاری از بقیه مردم می‌رود؟!

[95]) می‌توانید در مورد مسأله خمس به تفاسیر اهل سنت درباره آیه خمس و تطابق آن با تفاسیر شیعه اثناعشری رجوع کنید. سپس در کشمکش تاریخی نمایندگان نواب مهدی منتظر بر اموال شیعه و مبارزه امروزه بین مسئولان و مراجع و دیدگاه‌های خیالی آنان درباره ظهور امام مهدی با رعایت انصاف به مطالعه بپردازید.

     آیت‌الله العظمی احمد حسینی بغدادی در نطقی صریح و خطیر به این نکته اشاره می‌کند و می‌گوید: «امروز ما با چشمان خودمان می‌بینیم که یکی از مراجع دینی نجف با تمام توان و استراتژی خود می‌خواهد یکی از نزدیکان خود را برای مقام مرجعیت امامت انتخاب می‌کند و از رزق و کسب و کار زحمت‌کشان و محرومان برای او سرمایه‌ای هنگفت فراهم آورده است و این شخص بر طبق اجماع علمای حوزه مجتهد نیست و تنها نماد و دکوری از مجتهدین است. می‌گویند او درباره هر موضوعی نظر می‌دهد. الآن به همه امور واقف است و با اسراف کامل انفاق می‌کرد و از آن لذت می‌برد و از غضب خداوند و کینه مستمندان هم نمی‌ترسید و فکر می‌کرد که هرگز اجلش فرا نخواهد رسید و هیچ حساب و کتابی در کار او نمی‌شود و کسی ناظر اعمال او نیست. حتی حرام و حلال و مرگ و رستاخیز را نیز فراموش کرده و عاقبت جاه‌طلبی‌های آن شخص گمراه ‌کننده این بود که خداوند وقتی به طور ناگهانی و بدون علت جان خلیفه مورد نظارت او را بگیرد، این امر بر اساس مداولۀ (گردش و پی‌درپی آمدن) قرآنی است که خداوند می‌فرماید: ﴿وَتِلۡكَ ٱلۡأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيۡنَ ٱلنَّاسِ [آل عمران: 140].

     بغدادی می‌گوید «من به خاطر اینکه گریه می‌کنم و رنج می‌کشم انتقاد می‌کنم نه به خاطر اینکه از او بدم می‌آید و با او دشمنی دارم با روش‌های علمی اینان را مورد انتقاد قرار می‌دهم. چون می‌خواهم در سطح مسئولیت جنش تاریخی اسلام باشند و از مرجعیت دینی انتقاد می‌دهم چون که برای مفهوم حوزه متعهد علمیه هیچ احترامی قائل نمی‌شود. همچنین حیات فکری را به نقد می‌کشانم چون که من بدون هیچ شرط و اقتناعی و بدون هیچ نظریه و اصول فکری با سختی‌های آن زندگی می‌کنم. اشک تمام قربانی‌های این حوزه‌های دینی از چشم من جاری می‌شود و اندوه آن‌ها در قلبم است و دردهایشان من را جریحه‌دار می‌کند، نه برای اینکه من قدسیم بلکه بخاطر اینکه من انسانی دردمند و اندوهگینم که عذابم خوروی را تصور و تجربه می‌کنم با آن کاملاً از نزدیک زندگی می‌کنم» [حق الإمام في فكر السید البغدادی صفحه 65-66] و مطلب جالبی که الآن می‌خواهم بگویم آن است که مراد از سخنان بغدادی، آیت‌الله العظمی ابوالقاسم خوئی و دو پسرش محمد و عبدالمجید است! مهم‌تر از همه این‌ها درباره موضوع خمس اعتراف یکی از مدعیان جانشینی، مهدی منتظر یعنی [محمد بن علی شلمغانی] است، هنگامی که با ابوالقاسم بن روح بر سر نیابت و جانشینی قائم غائب و نزاع داشت و از مردم خمس را گرفت. ابوالقاسم پیروز شد و به شلمغانی فرصت قلع و قمع اموال خمس را نداد. شلمغانی می‌گفت «هنگامی که با ابوالقاسم بن روح به نزاع پرداختم می‌دانستم دارم چه کار می‌کنم بر سر این موضوع [خمس] با همدیگر دعوا می‌کردیم همچنان که سگ‌ها بر سر لاشه‌ای با همدیگر دعوا می‌کنند» [کتاب (الغیبة)، طوسی، صفحه 241].

     جالب اینجاست که در بعضی از کتاب‌های شیعه با نص صریح آمده که هر کس به آن‌ها خمس را نپردازد، حرام‌زاده و زناکار است!! علامه یوسف بحرانی در کتاب (الكشكول جلد 3 صفحه 16) یکی از موضوعات را عنوان (یکی از اسباب زنا، خوردن خمس است) می‌آورد و با تأکید در مورد آن می‌گوید: «با اخبار متواتر در مورد حلال ‌بودن مال خمس برای شیعه به خاطر پاک ‌کردن اولاد آن‌ها آمده است. همچنان در بعضی از اخبار زنا که سبب به وجود آمدن نسب خبیث است به عنوان سبب خوردن خمس توسط مخالفان شیعه ذکر شده است»! پس طمع به خوردن حرام اموال دیگران به این حد می‌رسد!

[96]) نهج‌البلاغه، صفحه 127 در ذیل (ومن كلام له÷ وفیه یبین بعض احكام الدین ویكشف للخوارج الشبهة وینقض حكم الحكمین).

[97]) کلام از زبان پیامبر ج نقل می‌شود. - آن‌ها چنین می‌پندارند -.

[98]) مدینة المهاجر، هاشم البحرانی، جلد 1، صفحه 29 و الفصائل، ابن شاذان قمی، صفحه 127-128 و شجرة طوبی، شیخ محمدحائری، جلد 2، صفحه 219 و انوار علویه، شیخ جعفر نقدی، صفحه 35.

[99]) الإمام علی من المهد الی اللحد، صفحه 15 و در الأمالی، طوسی، صفحه 707-708 و بحارالأنوار، مجلسی جلد 35، صفحه 37 (درباره اینکه علی÷ روز ولادتش «قد افلح المؤمنون» را خوانده است).

[100]) الأمالی، ابن بابویه قمی، صفحه 583 و مناقب امیرالمؤمنین÷، کوفی، جلد اول، صفحه 140 و حلیة الأبرار، بحرانی، جلد اول صفحه 192 و تأویل الآیات، شرف‌الدین حسینی، جلد اول، صفحه 217.

[101]) گزیده‌ای از سخنان و خطبه‌های امام خمینی جلد اول، صفحه 305 (به تاریخ 16/5/1979) به مناسب روز زن.

[102]) مجمع مسائل و ردود، ص 373.

[103]) مستدرک السفینة، جلد 3، صفحه 169 و مجمع البحرین، ابوالحسن مرندی، صفحه 14.

[104]) جامع الأسرار و منبع الأنوار، حیدرآملی، صفحه 205، حدیث شماره 394.

[105]) کافی در جلد اول، صفحه 145 و مجلسی در بحارالأنوار، جلد 24، صفحه 194 این روایت را نقل کرده‌اند.

[106]) بحارالأنوار، جلد 24، صفحه‌های 191-203.

[107]) رجال الکشی، صفحه 211، شماره 374 و نیز رجوع کنید به بصائرالدرجات، صفحه 151 و بحارالأنوار، جلد 94، صفحه 180.

[108]) الأنوار النعمانیة، جلد اول، صفحه 31.

[109]) الاختصاص، صفحه 217 در بحث (قدرة الأئمه)، و بحارالأنوار، جلد 25، صفحه 367 باب (غرائب افعالهم÷) و بصائرالدرجات، صفحه 408 (باب قدرتهم).

[110]) مشارق أنوار الیقین، صفحه 110.

[111]) بحارالأنوار، جلد 26، صفحه 259، حدیث شماره 36.

[112]) بحارالأنوار، جلد 25، صفحه 169 تا 174، (فصلی دیگر در وجوب امامت) حدیث شماره 38.

[113]) مشارق أنوار الیقین، صفحه 134 و الانسان الکامل، صفحه 128 و الرسائل الثمانیة. صفحه 88.

[114]) روایت‌های زیادی در این باره نقل شده است، از جمله آن‌ها روایتی است که امام علی درباره خودش گفته است: «من اسماء الحسنی هستم» - شرح دعای جوشن، صفحه 576 و الأنوار النعمانیة، جلد 2، صفحه 100 همچنین روایتی که عیاشی به نقل از امام جعفر صادق روایت می‌کند که او گفت: «قسم به خدا ما اسماءالحسنی خداوند هستیم و اعمال برای هیچ کسی پذیرفته نمی‌شود مگر اینکه نسبت به ما شناخت و معرفت داشته باشد.» همچنین می‌گوید: «پس خداوند را به وسیله آن‌ها بخوانید.» تفسیر عیاشی، ج 2، ص 42، حدیث شماره 119 و البرهان، ج 2، ص 52، روایتی شبیه همین مضمون به امام محمدباقر نسبت داده شده است. نگا: بحارالأنوار، ج 25، ص 4، حدیث شماره 7 امثال این حدیث فراوانند.

[115]) كامل الزیارات، صفحه 200، باب 79.

[116]) بحارالأنوار، جلد 102، صفحه 144.

[117]) المراجعات – المراجعة 110.

[118]) فی رحاب العقیدة، صفحه 19-20.

[119]) ابن بابویه قمی، معروف به (الصدوق) در کتاب (من لایحضره الفقیه، جلد اول، فحه 234) چنین می‌آورد؛ «غلات و آشوب‌طلبان که خداوند آن‌ها را لعنت کند احتمال خطا و اشتباه پیامبر ج را انکار می‌کنند و می‌گویند: اگر پیامبر ج در نماز اشتباه کرده باشد پس ممکن است که در ابلاغ رسالت نیز خطا و اشتباه کند، چون نماز نیز همانند ابلاغ رسالت او یک فریضه است.» ولی محمد بن حسن استاد صدوق قبل از او به این مطلب اشاره کرده است: «اولین درجه غلو، نفی خطا و اشتباه از پیامبر ج و امام است.»

[120]) مانند اختلاف‌هایی که بین شیعیان اثناعشری و زیدیه و اسماعیلیه و واقفه و فطحیه در طول تاریخ وجود داشته و هر روز بیشتر زبانه می‌کشد.

[121]) كتاب الفقه، جلد 4، صفحه 247.

[122]) العصمة، ص 30.

[123]) عیون اخبار الرضا÷ باب (ما جاء عن الرضا÷ في وجه دلائل الأئمة والرد علی الغلاة والمفوضة لعنهم الله) حدیث شماره 5.

[124]) آنچه آیت الله العظمی خمینی می‌گوید عین تفویضی است که امامان آن را نکوهش کرده و از قائلین به آن دوری جسته‌اند. تفویض، همانطور که شیخ محمد صالح مازندرانی در کتاب (شرح اصول کافی، ج 9، ص 61) آن را تعریف می‌کند این است: «که خداوند، حضرت محمد ج و امام علی÷ و سایر ائمه را آفرید، سپس آفرینش آسمان‌ها و زمین و آن چه را در بین آن‌هاست به آنان واگذار کرد. همچنین تقسیم روزی، اجل، مرگ و زندگی را در اختیار آنان قرار داده است. آن چه در موضوع تفویض و ارتباط آن با فکر امام خمینی جلب توجه می‌کند تکفیر نکردن مفوّضه از طرف او در (كتاب الطهارة، ج 3، ص 340) است. او با وجود همه احادیث صریحی که درباره کافر بودن آن‌ها روایت شده است و اتفاق علمای جدید و قدیم شیعه در این باره، آن‌ها را تکفیر نکرده است. هیچ جای تعجبی هم ندارد زیرا امام خمینی خود دارای این اندیشه است و همانطور که گذشت آن را نیز اعلام می‌دارد، متن سخنان امام خمینی در (کتاب الطهاره) این است: «اختلافی در این باره وجود ندارد که قائل شدن به جبر و تفویض، مستلزم کفر به معنی نفی اصول نمی‌شود. مگر در حالت دقیقی که حتی علمای اعلام متوجه آن نمی‌شوند، چه برسد به عامه مردم، و با صرف نظر از اینکه چه چیزی از آن ناشی شده و به کجا می‌انجامد قطعاً باعث کافر شدن نمی‌شود»! شیخ مفید در کتاب (الاعتقادات، ص 100) گفته است: «از زراره روایت شده است که به امام صادق÷ گفتم: یکی از فرزندان عبدالله بن سبأ قائل به تفویض است. ایشان گفتند: تفویض چیست؟ گفتم: می‌گوید: خداوند حضرت محمد ج و امام علی÷ را آفرید. سپس همه امور، از جمله آفرینش، رزق، زندگی و مرگ را به آنان واگذار کرد. ایشان گفتند: دشمن خدا دروغ گفته است. اگر پیش او بازگشتی این آیه سوره رعد را برای او بخوان: ﴿أَمۡ جَعَلُواْ لِلَّهِ شُرَكَآءَ خَلَقُواْ كَخَلۡقِهِۦ فَتَشَٰبَهَ ٱلۡخَلۡقُ عَلَيۡهِمۡۚ قُلِ ٱللَّهُ خَٰلِقُ كُلِّ شَيۡءٖ وَهُوَ ٱلۡوَٰحِدُ ٱلۡقَهَّٰرُ [الرعد: 16]. «یا اینکه [شدت گمراهی آنان را به آنجا کشانده است که] برای خدا شریکانی قایل می‌شوند که [به گمان ایشان] آن‌ها همچون خدا دست به آفرینش زده‌اند [و آفریده‌های ایشان از آفریده‌های خدا] بر آنان مشتبه و مختلط شده است؟ [که چنین نیست]. بگو: خدا آفریننده همه چیز است و او یکتا و توانا [بر انجام آفرینش و چرخش هستی] است.» پیش آن مرد بازگشتم و آنچه را امام صادق÷ گفته بود برای او بازگو کردم، گویی سنگی را در دهان او گذاشته‌ام یا اینکه لال شده بود.

     کجایند کسانی که با وجود این روایت گمان می‌کنند مذهب اثناعشری خالی از تأثیر عبدالله بن سبأ و عاری از راه یافتن فکر سبائی به علمای بزرگ شیعه و در راس آن‌ها امام خمینی است.

[125]) حقیقت آنان این است که همه‌ آن‌ها به صورت انسان آفریده شده‌اند و مالک هیچ سود و زیانی برای نفس خود نمی‌باشند، پیامبر خدا محمد ج است در حالی که او برترین آنان است. خداوند درباره پیامبر می‌فرماید:﴿قُلۡ إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٞ مِّثۡلُكُمۡ يُوحَىٰٓ إِلَيَّ أَنَّمَآ إِلَٰهُكُمۡ إِلَٰهٞ وَٰحِدٞۖ [الكهف: 110]. «[ای پیامبر] بگو: من فقط انسانی همانند شما هستم [و امتیاز من فقط آن است که من پیامبر خدا هستم] و به من وحی می‌شود که معبود شما یکی است.» سوره کهف آیه 110.

     حال وضع امام علی÷ و حضرت زهرا چگونه است در حالی که از نظر جایگاه و منزلت از درجه پایین‌تری برخوردارند؟!

[126]) چهل حدیث [امام] خمینی ص 654، و مختصر چهل حدیث ص 232، تلخیص از سامی خضرا

[127]) این مطلبی است که ما آن را در مورد پروردگار قبول می‌کنیم، می‌گوییم که هر کمالی که آن را در خدا تصور کنی خدا از آن برتر و کامل‌تر است، عقل ما این کمال را آن طور که هست درک نمی‌کند ولو اینکه معنایش را درک کرده باشد، اما مثل اینکه [امام] خمینی درباره علی بن ابی‌طالبس به این امر معتقد است.

[128]) روزنامه رسالت، شماره 628.

[129]) مصباح الهدایة، ص 5.

[130]) مسیحیان عقیده دارند که حضرت مسیح÷ از دو جنبه (خلق شده است)، یک جانب الهی و یک جانب بشری بر جزء الهی اسم (لاهوت) گذاشته‌اند و بر جزء بشری اسم (ناسوت).

[131]) مصباح الهدایة، ص 114.

[132]) صراط النجاة، ج 3، ص 319، سؤال شماره (1000).

[133]) صراط النجاة، ج 3، ص 439 – سؤال شماره (1263).

[134]) صراة النجاة، ج 3، ص 439-440، سؤال شماره (1264).

[135]) صراة النجاة، جزء دوم، ص 568.

[136]) الأنوار الإلهیة في المسائل العقائدیة، ص 179.

[137]) من فقه الزهراء، مقدمه ص 36-37، زیر عنوان (شمولیه علمهم وقدرتهم) (فراگیری علم و قدرت ائمه).

[138]) من فقه الزهراء، مقدمه، ص 12 زیر عنوان (ولایت تکوینی و تشریعی).

[139]) منبر الصدر، ص 44-46.

[140]) می‌گویم: بلکه شنیده‌ایم که کسی از پیامبران، حضرت مریم و فرشته‌ها انتقاد می‌کند و در عین حال ادعا می‌کند که مسلمان و تابع اهل بیت است!

     اما فرشتگان که آقای صدر حق آن‌ها را نمی‌شناسند، بندگانی هستند که خداوند در مورد آن‌ها فرموده است: ﴿عِبَادٞ مُّكۡرَمُونَ٢٦لَا يَسۡبِقُونَهُۥ بِٱلۡقَوۡلِ وَهُم بِأَمۡرِهِۦ يَعۡمَلُونَ٢٧ [الأنبياء: 26-27]. «بندگان گرامی و محترمی هستند [که به هیچ وجه از طاعت وعبادت و اجرای فرمان یزدان سرپیچی نمی‌کنند] آنان [آنقدر مودب و فرمانبردار یزدانند که هرگز] در سخن گفتن بر او پیشی نمی‌‌گیرند، و تنها به فرمان او کار می‌کنند [نه به فرمان کس دیگری.]» شیخ طوسی از علمای بزرگ اثنی عشری در کتاب تفسیرش (تبیان، ج 1، ص 132) می‌گوید: «فرشته‌ها گفتند: ای پروردگار ما! آیا کسی را در زمین قرار می‌دهی که فساد می‌کند و خونها می‌ریزد؟ البته به عنوان کسب اطلاع و استعلام از روی مصلحت و حکمت نه از روی انکار. مثل اینکه آن‌ها چنین گفته‌اند: اگر وضع آدم چنین است که ما فکر کرده‌ایم پس ما را از حکمت آن آگاه فرمایید! بعضی نیز گفته‌اند: خداوند به فرشتگان اجازه داد که در این مورد از او سؤال کنند و آگاه کردن آن‌ها نیز از طرف خدا به خاطر تثبیت و رسوخ این مطلب در نفوس فرشتگان است که فقط خدا علم غیب می‌داند. مثل اینکه فرشتگان گفته‌اند: آیا قومی را در زمین می‌آفرینی که خونریزی می‌کنند و به نافرمانی می‌پردازند در حالی که اگر فهمیدند تو آن‌ها را آفریده‌ای سزاوار این است که همانند ما به تسبیح و تقدیس تو بپردازند؟ و آن‌ها این حرف را نزدند مگر به خاطر اینکه خدا به آن‌ها اجازه داد، چونکه برای آن‌ها درست نیست بدون اجازه یا دستور سؤالی بپرسند به این علت که خدا می‌فرماید: ﴿وَيَفۡعَلُونَ مَا يُؤۡمَرُونَ [النحل: 50]. «و انجام می‌دهند آنچه را که به آن‌ها دستور داده می‌شود.»

[141]) منبر الصدر، ص 14.

[142]) صفحه 42-43 از کتاب مقتطفات ولائیه، ترجمه عباس بن نخمی (احتمالا نخعی باشد)، سخنرانی سوم زیر عنوان (صبر الحجة) آن را در مسجد اعظم قم ایراد کرده در تاریخ 13 شعبان 1411 مصادف با 27/2/1991.

[143]) همان، ص 41.

[144]) همان، ص 64.

[145]) همان، ص 45.

[146]) همان، ص 44.

[147]) همان، ص 50.

[148]) همان، ص 51.

[149]) آیه چنین است ﴿عَلَّمَهُۥ شَدِيدُ ٱلۡقُوَىٰ٥ [النجم: 5]. «[جبرئیل فرشته] بس نیرومند آن را بدو آموخته است.» ظاهراً منظور آیت الله حائری این است که چطور ممکن است جبرئیل÷ چنین نیرویی داشته باشد یا او قرآن را آیه پیامبر آموزش دهد با اینکه این روایت وجود دارد (مترجم).

[150]) الدین بین السائل والمجیب، ج 2، ص 49، سؤال شماره 240.

[151]) (لاهوت) اصطلاحی است که مسیحیان آن را به کار برده‌اند و معنای آن نزد آن‌ها جوهر و حقیقت خدا است. اما به عقیده ما این کلمه را نمی‌توان برای خدا به کار برد. هرچند محل اختلاف به کار بردن این لفظ برای خدا نیست بلکه منظور اشاره به معنی آن بود.

[152]) الدین بین السائل والمجیب، ج 2، ص 75-76 سؤال شماره 256.

[153]) همان، ص 17.

[154]) ردود عقائدیة، ص 25.

[155]) دیوان شعراء الحسین، محمد باقر نجفی، ص 12، ص‍. تهران 1374 ه‍.

[156]) الخصائص الحسینیة، (محل نوره بعد خلقه) ص 28-29.

[157]) الخصائص الحسینیة، ص 293.

[158]) همان، ص 296.

[159]) همان، ص 300.

[160]) همان، ص 306.

[161]) همان، ص 307.

[162]) الخصائص الحسینیة، ص 362.

[163]) همان، ص 72-73.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

مقدمه‌ی مؤلف

  مقدمه‌ی مؤلف الحمد لله رب العالـمين، والصلاة والسلام على نبينا محمد وعلى آله وأصحابه أجمعين‏. أما بعد: از جمله درس‌هایی که در مسجد...