توجه توجه

بعضی نوشته ها ادامه دارند برای مشاهده کامل نوشته ها به برچسب های مورد نظر یا پست قبل و بعد مراجعه کنید

۱۴۰۰ آذر ۶, شنبه

3- کتاب علم

 

3- کتاب علم

1- باب: فَضْلِ العِلْمِ

باب [1]: فضیلت علم

54- عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: بَيْنَمَا النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فِي مَجْلِسٍ يُحَدِّثُ القَوْمَ، جَاءَهُ أَعْرَابِيٌّ فَقَالَ: مَتَى السَّاعَةُ؟ فَمَضَى رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يُحَدِّثُ، فَقَالَ بَعْضُ القَوْمِ: سَمِعَ مَا قَالَ فَكَرِهَ مَا قَالَ. وَقَالَ بَعْضُهُمْ: بَلْ لَمْ يَسْمَعْ، حَتَّى إِذَا قَضَى حَدِيثَهُ قَالَ: «أَيْنَ - أُرَاهُ - السَّائِلُ عَنِ السَّاعَةِ» قَالَ: هَا أَنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ، قَالَ: «فَإِذَا ضُيِّعَتِ الأَمَانَةُ فَانْتَظِرِ السَّاعَةَ»، قَالَ: كَيْفَ إِضَاعَتُهَا؟ قَالَ: «إِذَا وُسِّدَ الأَمْرُ إِلَى غَيْرِ أَهْلِهِ فَانْتَظِرِ السَّاعَةَ» [رواه البخاری: 59].

54- از ابوهریره رضی الله عنه  روایت است که گفت: در حالی که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در مجلسی نشسته بودند و با مردم صحبت می‌کردند، شخص با دیه نشینی آمده و گفت: قیامت چه وقت است؟

پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  [در جوابش چیزی نگفتند] و به صحت کردن خود ادامه دادند، بعضی از مردم با خود گفتند که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  سخن این شخص را شنیده‌اند، ولی از سؤال وی، بدشان آمده است، عدۀ دیگری گفتند: نه خیر! سؤالش را نشنیده‌اند، تا اینکه [پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم ] سخن خود را تمام کرده و فرمودند:

«شخصی که از قیامت پرسان کرد کجا است»؟

آن شخص گفت: یا رسول الله! [سؤال کننده] منم.

فرمودند: «وقتی که امانت ضایع گردید، منتظر قیامت باش».

گفت: امانت چگونه ضایع می‌شود؟

فرمودند: «وقتی که کار به غیر اهلش سپرده شود، در آن وقت منتظر قیامت باش»([1]).

2- باب: مَنْ رَفَعَ صَوْتَهُ بِالْعِلْمِ

باب [2]: کسی که جهت آموزش علم آوازش را بلند نمود

55- عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرٍو رَضِيَ اللهُ عَنْهُما قَالَ: تَخَلَّفَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ عَنَّا فِي سَفْرَةٍ سَافَرْنَاهَا فَأَدْرَكَنَا - وَقَدْ أَرْهَقَتْنَا الصَّلاَةُ - وَنَحْنُ نَتَوَضَّأُ، فَجَعَلْنَا نَمْسَحُ عَلَى أَرْجُلِنَا فَنَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ: «وَيْلٌ لِلْأَعْقَابِ مِنَ النَّارِ» مَرَّتَيْنِ أَوْ ثَلاَثًا [رواه البخاری: 60].

55- از عبدالله بن عمرو رضی الله عنهما  روایت است که گفت: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در یکی از سفرهایی که سفر کرده بودیم، از ما عقب ماندند، و وقتی به ما رسیدند که نماز تاخیر شده بود، و ما [از عجله طوری پاهای خود را می‌شستیم که گویا] بر پاهای خود مسح می‌کنیم.

پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  به آواز بلند فرمودند: «عذاب دوزخ بر کسانی است که عقب پاهای آن‌ها خشک مانده باشد»، و این سخن را دو و یا سه بار تکرار نمودند([2]).

3- باب: طَرْحِ الإِمَامِ المَسْأَلَةَ عَلَى أَصْحَابِهِ لِيَخْتَبرَ مَا عِنْدَهُمْ مِنَ العِلْمِ

باب [3]: امتحان نمودن استاد شاگردانش را

56- عَنِ ابْنِ عُمَرَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُما قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «إِنَّ مِنَ الشَّجَرِ شَجَرَةً لاَ يَسْقُطُ وَرَقُهَا، وَإِنَّهَا مَثَلُ المُسْلِمِ، فَحَدِّثُونِي مَا هِيَ» فَوَقَعَ النَّاسُ فِي شَجَرِ البَوَادِي قَالَ عَبْدُ اللَّهِ: وَوَقَعَ فِي نَفْسِي أَنَّهَا النَّخْلَةُ، فَاسْتَحْيَيْتُ، ثُمَّ قَالُوا: حَدِّثْنَا مَا هِيَ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ: «هِيَ النَّخْلَةُ» [رواه البخاری: 61].

56- از ابن عمر رضی الله عنهما  روایت است که گفت: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «از جملۀ درخت‌ها درختی است که برگ‌هایش نمی‌ریزد، و این چیز صفت مسلمان است، برایم بگویید که این کدام درخت است»؟

مردمان درخت‌های دشت و صحرا را به ذهن خود می‌آوردند.

عبدالله [بن عمر رضی الله عنهما ] می‌گوید: من فکر کردم که شاید این درخت، درخت خرما باشد، ولی شرم کردم که چیزی بگویم.

مردم گفتند: یا رسول الله! شما برای ما بگویید که این کدام درخت است؟

فرمودند: «این درخت خرما است»([3]).

4- باب: القِرَاءَةُ وَالعَرْضِ عَلَى المُحَدِّث

باب [4]: خواندن حدیث بر مُحَدِّث

57- عَنْ أَنَسَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، قَالَ: بَيْنَمَا نَحْنُ جُلُوسٌ مَعَ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فِي المَسْجِدِ، دَخَلَ رَجُلٌ عَلَى جَمَلٍ، فَأَنَاخَهُ فِي المَسْجِدِ ثُمَّ عَقَلَهُ، ثُمَّ قَالَ: أَيُّكُمْ مُحَمَّدٌ؟ وَالنَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ مُتَّكِئٌ بَيْنَ ظَهْرَانَيْهِمْ، فَقُلْنَا: هَذَا الرَّجُلُ الأَبْيَضُ المُتَّكِئُ. فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ: يَا ابْنَ عَبْدِ المُطَّلِبِ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «قَدْ أَجَبْتُكَ». فَقَالَ: إِنِّي سَائِلُكَ فَمُشَدِّدٌ عَلَيْكَ فِي المَسْأَلَةِ، فَلاَ تَجِدْ عَلَيَّ فِي نَفْسِكَ؟ فَقَالَ: «سَلْ عَمَّا بَدَا لَكَ» فَقَالَ: أَسْأَلُكَ بِرَبِّكَ وَرَبِّ مَنْ قَبْلَكَ، آللَّهُ أَرْسَلَكَ إِلَى النَّاسِ كُلِّهِمْ؟ فَقَالَ: «اللَّهُمَّ نَعَمْ». قَالَ: أَنْشُدُكَ بِاللَّهِ، آللَّهُ أَمَرَكَ أَنْ نُصَلِّيَ الصَّلَوَاتِ الخَمْسَ فِي اليَوْمِ وَاللَّيْلَةِ؟ قَالَ: «اللَّهُمَّ نَعَمْ». قَالَ: أَنْشُدُكَ بِاللَّهِ، آللَّهُ أَمَرَكَ أَنْ نَصُومَ هَذَا الشَّهْرَ مِنَ السَّنَةِ؟ قَالَ: «اللَّهُمَّ نَعَمْ». قَالَ: أَنْشُدُكَ بِاللَّهِ، آللَّهُ أَمَرَكَ أَنْ تَأْخُذَ هَذِهِ الصَّدَقَةَ مِنْ أَغْنِيَائِنَا فَتَقْسِمَهَا عَلَى فُقَرَائِنَا؟ فَقَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «اللَّهُمَّ نَعَمْ». فَقَالَ الرَّجُلُ: آمَنْتُ بِمَا جِئْتَ بِهِ، وَأَنَا رَسُولُ مَنْ وَرَائِي مِنْ قَوْمِي، وَأَنَا ضِمَامُ بْنُ ثَعْلَبَةَ أَخُو بَنِي سَعْدِ بْنِ بَكْرٍ [رواه البخاری: 63].

57- از انس رضی الله عنه  روایت است که گفت: در حالی که ما با پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در مسجد نشسته بودیم، شخصی بر شتری سوار و داخل شد، شتر خود را در مسجد خوابانید و بسته کرد، بعد از آن گفت:

محمد کدام یک از شمایان است؟ و پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در بین صحابه تکیه داده بودند.

گفتیم: همین شخص خوش چهره که تکیه داده است.

آن شخص گفت: ای فرزند عبدالمطلب؟ پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «بلی، شنیدم».

آن شخص گفت: از تو سؤال‌های می‌کنم، و در این سؤال‌ها تشدد خواهم کرد، و با این‌هم از آن به دلت چیزی مگیر.

فرمودند: «هرچه می‌خواهی بپرس».

آن شخص گفت: تو را به خدای تو و به خدای آنانی که پیش از تو بوده‌اند سوگند می‌دهم که: تو را خداوند به سوی همه مردم فرستاده است؟

فرمودند: «بار خدایا! بلی».

گفت: تو را به خدا سوگند می‌دهم که: خدا به تو امر کرده است که در یک شب و روز پنج وقت نماز بخوانی؟

فرمودند: «بار خدایا! بلی».

گفت: تو را به خدا سوگند می‌دهم که: خدا تو را امر کرده است که همین ماه را [یعنی: ماه رمضان را] در سال روزه بگیری؟

فرمودند: «بار خدایا! بلی».

گفت: تو را به خدا سوگند می‌دهم که: تو را خداوند امر کرده است که همین زکات را از اغنیای ما گرفته و برای فقرای ما تقسیم نمایی؟

پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «بار خدایا! بلی».

آن شخص گفت: به آنچه که از [طرف خدا] آورده‌ای ایمان آوردم، و من نمایندۀ قوم خود هستم، و نامم (ضمام بن ثعلبه) است، و از قوم (بنی سعد بن بکر) می‌باشم([4]).

58- عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمَا: أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ «بَعَثَ بِكِتَابِهِ رَجُلًا وَأَمَرَهُ أَنْ يَدْفَعَهُ إِلَى عَظِيمِ البَحْرَيْنِ فَدَفَعَهُ عَظِيمُ البَحْرَيْنِ إِلَى كِسْرَى، فَلَمَّا قَرَأَهُ مَزَّقَهُ قَالَ: فَدَعَا عَلَيْهِمْ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ «أَنْ يُمَزَّقُوا كُلَّ مُمَزَّقٍ» [رواه البخاری: 64].

58- از ابن عباس رضی الله عنهما  روایت است که: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  نامۀ خود را به دست شخصی دادند، و به او امر کردند که آن نامه را برای سردار بحرین بدهد، سردار بحرین آن نامه را برای (کسری) داد، چون (کسری) آن را خواند، پاره پاره کرد.

ابن عباس رضی الله عنهما  می‌گوید: [چون خبر پاره کردن نامه رسید] پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  بر آن‌ها نفرین کردند که پاره پاره شوند([5]).

59- عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: كَتَبَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ كِتَابًا - أَوْ أَرَادَ أَنْ يَكْتُبَ - قِيلَ لَهُ: إِنَّهُمْ لاَ يَقْرَءُونَ كِتَابًا إِلَّا مَخْتُومًا، فَاتَّخَذَ خَاتَمًا مِنْ فِضَّةٍ، نَقْشُهُ: مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ، كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى بَيَاضِهِ فِي يَدِهِ [رواه البخاری: 65].

59- از انس بن مالک رضی الله عنه  روایت است که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  نامۀ نوشتند، و یا می‌خواستند که نوشته کنند،

کسی برای‌شان گفت: این مردم نامۀ بدون مهر را نمی‌خوانند.

همان بود که مهری از نقره تهیه نمودند، که نقش آن (محمد رسول الله) بود، و گویا همین حالا به سفیدی آن مُهر در دست پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  نگاه می‌کنم([6]).

60- عَنْ أَبِي وَاقِدٍ اللَّيْثِيِّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ: أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ بَيْنَمَا هُوَ جَالِسٌ فِي المَسْجِدِ وَالنَّاسُ مَعَهُ إِذْ أَقْبَلَ ثَلاَثَةُ نَفَرٍ، فَأَقْبَلَ اثْنَانِ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَذَهَبَ وَاحِدٌ، قَالَ: فَوَقَفَا عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فَأَمَّا أَحَدُهُمَا: فَرَأَى فُرْجَةً فِي الحَلْقَةِ فَجَلَسَ فِيهَا، وَأَمَّا الآخَرُ: فَجَلَسَ خَلْفَهُمْ، وَأَمَّا الثَّالِثُ: فَأَدْبَرَ ذَاهِبًا، فَلَمَّا فَرَغَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ: «أَلاَ أُخْبِرُكُمْ عَنِ النَّفَرِ الثَّلاَثَةِ؟ أَمَّا أَحَدُهُمْ فَأَوَى إِلَى اللَّهِ فَآوَاهُ اللَّهُ، وَأَمَّا الآخَرُ فَاسْتَحْيَا فَاسْتَحْيَا اللَّهُ مِنْهُ، وَأَمَّا الآخَرُ فَأَعْرَضَ فَأَعْرَضَ اللَّهُ عَنْهُ» [رواه البخاری: 66].

60- از ابوواقد لیثی رضی الله عنه ([7]) روایت است که گفت: در حالی که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در مسجد نشسته بودند، و مردم با ایشان بودند، سه نفر آمدند، دو نفر آن‌ها به سوی پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آمدند، و سومی رفت، آن دو نفر به حضور پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  ایستادند، یکی از آن دو نفر، جای را در حلقۀ مردم خالی یافت، و در آنجا نشست، و دیگری پشت سر آن‌ها نشست، و سومی پشت برگردانید و رفت.

چون پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فارغ شدند فرمودند: «آیا شما را از [احوال] این سه نفر با خبر نسازم؟ اولی: به خدا پناه آورد، خداوند او را پناه داد، دومی حیا کرد، خداوند هم به حالش رحم کرد، سومی که روی گردانید، خداوند هم بر وی غضب کرد»([8]).

5- باب: قَوْلِ النَّبِيِّ  صل الله علیه و آله و سلم : رُبَّ مُبَلَّغٍ أَوْعَى مِنْ سَامِعٍ

باب [5]: این گفته پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  که: بسا تبلیغ شدۀ که از شنونده فهمیده‌تر است

61- عَنْ أَبِي بَكْرَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ: قَعَدَ عليه السَّلامُ عَلَى بَعِيرِهِ، وَأَمْسَكَ إِنْسَانٌ بِخِطَامِهِ - أَوْ بِزِمَامِهِ - ثُمَّ قَالَ: «أَيُّ يَوْمٍ هَذَا»، فَسَكَتْنَا حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهُ سَيُسَمِّيهِ سِوَى اسْمِهِ، قَالَ: «أَلَيْسَ يَوْمَ النَّحْرِ» قُلْنَا: بَلَى، قَالَ: «فَأَيُّ شَهْرٍ هَذَا» فَسَكَتْنَا حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهُ سَيُسَمِّيهِ بِغَيْرِ اسْمِهِ، فَقَالَ: «أَلَيْسَ بِذِي الحِجَّةِ» قُلْنَا: بَلَى، قَالَ: «فَإِنَّ دِمَاءَكُمْ، وَأَمْوَالَكُمْ، وَأَعْرَاضَكُمْ، بَيْنَكُمْ حَرَامٌ، كَحُرْمَةِ يَوْمِكُمْ هَذَا، فِي شَهْرِكُمْ هَذَا، فِي بَلَدِكُمْ هَذَا، لِيُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الغَائِبَ، فَإِنَّ الشَّاهِدَ عَسَى أَنْ يُبَلِّغَ مَنْ هُوَ أَوْعَى لَهُ مِنْهُ» [رواه البخاری: 67].

61- از ابوبکره رضی الله عنه  روایت است که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  بر شتر خود نشستند([9])، شخصی مهار آن شتر را گرفت، بعد از آن فرمودند: «امروز کدام روز است»؟

همگی خاموش شدیم، تا جای که گمان کردیم که شاید امروز را به نام دیگری به غیر از نام خودش یاد کنند.

فرمودند: «آیا روز عید قربان نیست»؟

 گفتیم: بلی هست.

فرمودند: «این کدام ماه است»؟

همگی خاموش شدیم و گمان کردیم که شاید این ماه را به نام دیگری غیر از نام خودش یاد کنند.

فرمودند: «آیا ماه ذوالحجه نیست»؟

گفتیم: بلی هست.

فرمودند: «یقینا خون‌های شما، و اموال شما، و نوامیس شما، مانند حرمت امروز شما، مانند حرمت این ماه شما، مانند حرمت این شهر شما [که شهر مکۀ مکرمه باشد]، بر شما حرام است، و کسی که اینجا حاضر است، [این خبر را] برای کسی که حاضر نیست برساند، چون شخص حاضر شاید این سخن را برای کسی برساند که او این سخن را از کسی که آن را شنیده است بهتر بفهمد»([10]).

6- باب: مَا كَانَ النَّبِيُّ  صل الله علیه و آله و سلم  يَتَخَوَّلُهُمْ بِالْمَوْعِظَةِ وَالعِلْمِ كَيْ لاَ يَنْفِرُوا

باب [6]: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  اوقات مناسبی را برای تعلیم و موعظه اختیار می‌کردند

62- عَنِ ابْنِ مَسْعُودٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: كَانَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ «يَتَخَوَّلُنَا بِالْمَوْعِظَةِ فِي الأَيَّامِ، كَرَاهَةَ السَّآمَةِ عَلَيْنَا» [رواه البخاری: 68].

62- از ابن مسعود رضی الله عنه  روایت است که گفت: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  روزهای مناسبی را جهت موعظه کردن برای ما انتخاب می‌کردند، تا اینکه مبادا خسته و دلسرد شویم([11]).

63- عَنْ أَنَسِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، عَنِ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، قَالَ: «يَسِّرُوا وَلاَ تُعَسِّرُوا، وَبَشِّرُوا، وَلاَ تُنَفِّرُوا» [رواه البخاری: 69].

63- از انس رضی الله عنه ، از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  روایت است که فرمودند: «آسان‌گیری کنید و سخت‌گیری نکنید، و مردم را بشارت دهید و متنفر نسازید»([12]).

7- باب: مَنْ يُرِدِ الله بِهِ خَيْرًا يُفَقِّهْهُ (فِي الدِّينِ)

باب [7]: کسی را که خداوند برایش ارادۀ خیر داشته باشد در امور دین دانشش می‌دهد

64- عَنْ مُعَاوِيَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ: «مَنْ يُرِدِ اللَّهُ بِهِ خَيْرًا يُفَقِّهْهُ فِي الدِّينِ، وَإِنَّمَا أَنَا قَاسِمٌ وَاللَّهُ يُعْطِي، وَلَنْ تَزَالَ هَذِهِ الأُمَّةُ قَائِمَةً عَلَى أَمْرِ اللَّهِ، لاَ يَضُرُّهُمْ مَنْ خَالَفَهُمْ، حَتَّى يَأْتِيَ أَمْرُ اللَّهِ» [رواه البخاری: 71].

64- از معاویه رضی الله عنه ([13]) روایت است گه گفت: از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  شنیدم که فرمودند: «کسی که خداوند برایش ارادۀ خیر داشته باشد، برای وی در امور دین دانش می‌دهد، من تقسیم می‌کنم و خدا می‌دهد، و این امت تا ظهور علائم قیامت بر امر خداوند پایبند خواهند بود، و مخالفت دیگران ضرری به ایشان نمی‌رساند»([14]).

8- باب: اَلْفَهْمُ فِي الْعِلْمِ

باب [8]: ذکاوت در علم

65- عَنْ ابْنَ عُمَرَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمَا قَالَ: كُنَّا عِنْدَ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَأُتِيَ بِجُمَّارٍ، فَقَالَ: «إِنَّ مِنَ الشَّجَرِ شَجَرَةً»، وذكر الحديث وَزَادَ في هَذِهِ الرِّوايةِ: فَإِذَا أَنَا أَصْغَرُ القَوْمِ، فَسَكَتُّ [رواه البخاری: 72].

65- از ابن عمر رضی الله عنهما  روایت است که گفت: در حضور پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  بودیم که برای‌شان خوشه خرمای نورسی آوردند، فرمودند: «از جمله درخت‌ها درختی است که خاصیت مسلمان را دارد»، می‌خواستم بگویم که این درخت، خرما است، ولی چون من خوردترین فرد آن مجلس بودم، سکوت نمودم([15]).

9- باب: الِاغْتِبَاطِ فِي العِلْمِ وَالحِكْمَةِ

باب [9]: جواز رشک بردن در علم و حکمت

66- عَنْ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ مَسْعُودٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «لاَ حَسَدَ إِلَّا فِي اثْنَتَيْنِ: رَجُلٌ آتَاهُ اللَّهُ مَالًا فَسُلِّطَ عَلَى هَلَكَتِهِ فِي الحَقِّ، وَرَجُلٌ آتَاهُ اللَّهُ الحِكْمَةَ فَهُوَ يَقْضِي بِهَا وَيُعَلِّمُهَا» [رواه البخاری: 73].

66- از عبدالله بن مسعود رضی الله عنه  روایت است که گفت: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «رشک بردن، جز در دو چیز، در چیز دیگری روا نیست، [یکی]: در شخصی که خداوند برایش مال و دارائی داده است، و او را قادر ساخته است که آن مال را در راه خیر به مصرف برساند، [دومی]: کسی است که خداوند برایش حکمت ارزانی داشته است، و او با این حکمت، در بین مردم قضاوت می‌کند، و آن را [برای دیگران] می‌آموزد»([16]).

10- باب: قَوْلِ النَّبِيِّ  صل الله علیه و آله و سلم : اللَّهُمَّ عَلِّمْهُ الكِتَابَ

باب [10]: این گفتۀ پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  که: خدایا قرآن را برایش بیاموز

67- عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمَا قَالَ: ضَمَّنِي رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَقَالَ: «اللَّهُمَّ عَلِّمْهُ الكِتَابَ» [رواه البخاری: 75].

67- از ابن عباس رضی الله عنهما  روایت است که گفت: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  مرا در آغوش گرفته و دعا کردند که: «خدایا! قرآن را برایش بیاموز»([17]).

11- باب: مَتَى يَصِحُّ سمَاعُ الصَّغِيرِ

باب [11]: شنیدن حدیث برای طفل چه وقت صحیح است؟

68- وعَنْه رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: «أَقْبَلْتُ رَاكِبًا عَلَى حِمَارٍ أَتَانٍ، وَأَنَا يَوْمَئِذٍ قَدْ نَاهَزْتُ الِاحْتِلاَمَ، وَرَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يُصَلِّي بِمِنًى إِلَى غَيْرِ جِدَارٍ، فَمَرَرْتُ بَيْنَ يَدَيْ بَعْضِ الصَّفِّ، وَأَرْسَلْتُ الأَتَانَ تَرْتَعُ، فَدَخَلْتُ فِي الصَّفِّ، فَلَمْ يُنْكَرْ ذَلِكَ عَلَيَّ» [رواه البخاری: 76].

68- و از ابن عباس رضی الله عنهما  روایت است که گفت: در زمانی که قریب به بلوغ بودم، بر خر ماده سوار شدم و به طرف (منی) آمدم، و پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  بدون آنکه دیواری پیش روی‌شان قرار داشته باشد، نماز می‌خواندند، من از پیش روی بعضی ازصف‌ها گذشتم، و خر را گذاشتم که بچرد، و خودم در صف ایستادم، و [پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  و دیگران] از این عمل بر من اعتراض نکردند([18]).

69- عَنْ مَحْمُودِ بْنِ الرَّبِيعِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: «عَقَلْتُ مِنَ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ مَجَّةً مَجَّهَا فِي وَجْهِي وَأَنَا ابْنُ خَمْسِ سِنِينَ مِنْ دَلْوٍ» [رواه البخاری: 77].

69- از محمود بن ربیع رضی الله عنه ([19]) روایت است که گفت: بیاد دارم که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در زمانی که من پنج ساله بودم، آبی را از دلوی با دهان خود گرفته و بر رویم پاشاندند([20]).

12- باب: فَضْلِ مَنْ عَلِمَ وَعَلَّم

باب [12]: فضیلت تعلم و تعلیم

70- عَنْ أَبِي مُوسَى رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: عَنِ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ: «مَثَلُ مَا بَعَثَنِي اللَّهُ بِهِ مِنَ الهُدَى وَالعِلْمِ، كَمَثَلِ الغَيْثِ الكَثِيرِ أَصَابَ أَرْضًا، فَكَانَ مِنْهَا نَقِيَّةٌ، قَبِلَتِ المَاءَ، فَأَنْبَتَتِ الكَلَأَ وَالعُشْبَ الكَثِيرَ، وَكَانَتْ مِنْهَا أَجَادِبُ، أَمْسَكَتِ المَاءَ، فَنَفَعَ اللَّهُ بِهَا النَّاسَ، فَشَرِبُوا وَسَقَوْا وَزَرَعُوا، وَأَصَابَتْ مِنْهَا طَائِفَةً أُخْرَى، إِنَّمَا هِيَ قِيعَانٌ لاَ تُمْسِكُ مَاءً وَلاَ تُنْبِتُ كَلَأً، فَذَلِكَ مَثَلُ مَنْ فَقُهَ فِي دِينِ اللَّهِ، وَنَفَعَهُ مَا بَعَثَنِي اللَّهُ بِهِ فَعَلِمَ وَعَلَّمَ، وَمَثَلُ مَنْ لَمْ يَرْفَعْ بِذَلِكَ رَأْسًا، وَلَمْ يَقْبَلْ هُدَى اللَّهِ الَّذِي أُرْسِلْتُ بِهِ» [رواه البخاری: 79].

70- از ابوموسی رضی الله عنه  روایت است که گفت: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «هدایت و علمی که خداوند مرا به آن مبعوث ساخته است، مانند باران فراوانی است که بر زمین می‌بارد، بعضی از این زمین‌ها، پاک [و قابل زرع] است، که آب را جذب کرده و از آن سبزه و گیاه می‌روید، و نوع دیگری از زمین، آب را در خود نگه داشته و به سبب این آب، خداوند برای مردم منفعت می‌رساند، [به طوری که مرد از آن] می‌آشامند، [و به حیوانات] آب می‌دهند، و زراعت می‌کنند، و نوع دیگر زمینی است هموار و سخت، که نه آب را ذخیره می‌کند، و نه حاصل می‌دهد.

همچنین است [موقف مردم]، زیرا در مردم کسانی هستند که دین خدا را می‌آموزند، و از آنچه که خداوند مرا به آن مبعوث ساخته است منفعت می‌برند، به طوری که خودش آموخته و به دیگران هم تعلیم می‌دهد.

و [گروه دیگر] کسانی‌اند که از روی رعونت و تکبر به این چیزها التفاتی نمی‌کنند، و هدایت خداوندی را که من به آن مبعوث شده‌ام، قبول نکرده‌اند»([21]).

13- باب: رَفْعِ العِلْمِ وَظُهُورِ الجَهْلِ

باب [13]: از بین رفتن علم و به میان آمدن جهل

71- عَنْ أَنَسِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «إِنَّ مِنْ أَشْرَاطِ السَّاعَةِ: أَنْ يُرْفَعَ العِلْمُ وَيَثْبُتَ الجَهْلُ، وَيُشْرَبَ الخَمْرُ، وَيَظْهَرَ الزِّنَا» [رواه البخاری: 80].

71- از انس رضی الله عنه  روایت است که گفت: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «از علامات قیامت این است که: علم از بین می‌رود، و جهل جایگزین آن می‌شود، شراب‌خواری رواج می‌یابد، و زنا منتشر می‌گردد»([22]).

72- وعَنْه رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: لَأُحَدِّثَنَّكُمْ حَدِيثًا لاَ يُحَدِّثُكُمْ أَحَدٌ بَعْدِي، سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ: «مِنْ أَشْرَاطِ السَّاعَةِ: أَنْ يَقِلَّ العِلْمُ، وَيَظْهَرَ الجَهْلُ، وَيَظْهَرَ الزِّنَا، وَتَكْثُرَ النِّسَاءُ، وَيَقِلَّ الرِّجَالُ، حَتَّى يَكُونَ لِخَمْسِينَ امْرَأَةً القَيِّمُ الوَاحِدُ» [رواه البخاری: 81].

72- و از انس رضی الله عنه  روایت است که گفت: من برای شما حدیثی را از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  می‌گویم که بعد از من کسی آن را برای شما نخواهد گفت، از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  شنیدم که می‌فرمودند:

«از علامات قیامت این است که علم کم می‌شود، و جهل جایگزین آن می‌گردد، زنا انتشار می‌یابد، زن‌ها زیاد می‌شوند، و مردها آن قدر کم می‌شوند که سرپرستی پنجاه زن را فقط یک مرد بر عهده می‌گیرد»([23]).

14- باب: فَضْلِ العِلْمِ

باب [14]: فضیلت علم

73- عَنْ ابْنَ عُمَرَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمَا قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يقول: «بَيْنَا أَنَا نَائِمٌ، أُتِيتُ بِقَدَحِ لَبَنٍ، فَشَرِبْتُ حَتَّى إِنِّي لَأَرَى الرِّيَّ يَخْرُجُ فِي أَظْفَارِي، ثُمَّ أَعْطَيْتُ فَضْلِي عُمَرَ بْنَ الخَطَّابِ» قَالُوا: فَمَا أَوَّلْتَهُ يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ: «العِلْمَ» [رواه البخاری: 82].

73- از ابن عمر رضی الله عنهما  روایت است که گفت: از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  شنیدم که فرمودند: «در حالی که خواب بودم قدح شیری برایم داده شد، از آن شیر آنقدر نوشیدم که فکر کردم سیرابی از ناخن‌هایم سرازیر گردید، و آنچه را که زیاد آمد، برای عمر بن خطاب دادم».

پرسیدند: این خواب را چه تعبیر می‌کنید؟ فرمودند: «علم و دانش»([24]).

15- باب: الفُتْيَا وَهُوَ وَاقِفٌ عَلَى الدَّابَّةِ وَغَيْرِهَا

باب [15]: فتوی دادن در هنگام سوار بودن بر مرکوب و غیر آن

74- عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرِو بْنِ العَاصِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمَا: أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَقَفَ فِي حَجَّةِ الوَدَاعِ بِمِنًى لِلنَّاسِ يَسْأَلُونَهُ، فَجَاءهُ رَجُلٌ فَقَالَ: لَمْ أَشْعُرْ فَحَلَقْتُ قَبْلَ أَنْ أَذْبَحَ؟ فَقَالَ: «اذْبَحْ وَلاَ حَرَجَ» فَجَاءَ آخَرُ فَقَالَ: لَمْ أَشْعُرْ فَنَحَرْتُ قَبْلَ أَنْ أَرْمِيَ؟ قَالَ: «ارْمِ وَلاَ حَرَجَ» فَمَا سُئِلَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ عَنْ شَيْءٍ قُدِّمَ وَلاَ أُخِّرَ إِلَّا قَالَ: «افْعَلْ وَلاَ حَرَجَ» [رواه البخاری: 83].

74- از عبدالله بن عمرو بن العاص رضی الله عنهما  روایت است که: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در حجة الوداع به (منی) ایستاده شدند تا به سؤال‌های مردم پاسخ بگویند.

شخصی نزدشان آمد و گفت: متوجه نشدم، پیش از اینکه ذبح کنم، سر خود را تراشیدم.

فرمودند: «ذبح کن و باکی ندارد».

شخص دیگری آمد و گفت: متوجه نگردیدم و پیش از اینکه جمره بزنم، ذبح نمودم.

فرمودند: «جمره بزن و باکی ندارد».

[راوی می‌گوید]: و پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از هیچ چیزی که تقدیم و تاخیر شده باشد، پرسان نشدند، مگر آنکه فرمودند: «بکن و باکی ندارد»([25]).

16- باب: مَنْ أَجَابَ الفُتْيَا بِإِشَارَةِ الرَّأْسِ وَاليَدِ

باب [16]: کسی که از فتوی را به اشارۀ سر و دست جواب داد

75- عَنْ أَبي هُرَيْرَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ عَنِ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ: «يُقْبَضُ العِلْمُ، وَيَظْهَرُ الجَهْلُ وَالفِتَنُ، وَيَكْثُرُ الهَرْجُ»، قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ، وَمَا الهَرْجُ؟ فَقَالَ: «هَكَذَا بِيَدِهِ فَحَرَّفَهَا، كَأَنَّهُ يُرِيدُ القَتْلَ» [رواه البخاری: 85].

75- از ابوهریره رضی الله عنه  روایت است که گفت: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «علم از بین می‌رود، و جهل و فتنه‌انگیزی جای‌گزین آن می‌شود، و هرج [و مرج] زیاد می‌گردد».

کسی پرسید: یا رسول الله! هرج [و مرج] چیست؟

[در جواب آن شخص] دست مبارک خود را طوری حرکت دادند که دلالت بر کشت و کشتار می‌کرد([26]).

76- عَنْ أَسْمَاءَ بنتِ أَبي بكرٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمَا قَالَتْ: أَتَيْتُ عَائِشَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهَا وَهِيَ تُصَلِّي فَقُلْتُ: مَا شَأْنُ النَّاسِ؟ فَأَشَارَتْ إِلَى السَّمَاءِ، فَإِذَا النَّاسُ قِيَامٌ، فَقَالَتْ: سُبْحَانَ اللَّهِ، قُلْتُ: آيَةٌ؟ فَأَشَارَتْ بِرَأْسِهَا: أَيْ نَعَمْ، فَقُمْتُ حَتَّى تَجَلَّانِي الغَشْيُ، فَجَعَلْتُ أَصُبُّ عَلَى رَأْسِي المَاءَ، فَحَمِدَ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَأَثْنَى عَلَيْهِ، ثُمَّ قَالَ: «مَا مِنْ شَيْءٍ لَمْ أَكُنْ أُرِيتُهُ إِلَّا رَأَيْتُهُ فِي مَقَامِي هَذَا، حَتَّى الجَنَّةُ وَالنَّارُ، فَأُوحِيَ إِلَيَّ: أَنَّكُمْ تُفْتَنُونَ فِي قُبُورِكُمْ - مِثْلَ أَوْ - قَرِيبَ - لاَ أَدْرِي أَيَّ ذَلِكَ قَالَتْ أَسْمَاءُ - مِنْ فِتْنَةِ المَسِيحِ الدَّجَّالِ، يُقَالُ مَا عِلْمُكَ بِهَذَا الرَّجُلِ؟ فَأَمَّا المُؤْمِنُ أَوِ المُوقِنُ - لاَ أَدْرِي بِأَيِّهِمَا قَالَتْ أَسْمَاءُ - فَيَقُولُ: هُوَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ، جَاءَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَالهُدَى، فَأَجَبْنَا وَاتَّبَعْنَا، هُوَ مُحَمَّدٌ ثَلاَثًا، فَيُقَالُ: نَمْ صَالِحًا قَدْ عَلِمْنَا إِنْ كُنْتَ لَمُوقِنًا بِهِ. وَأَمَّا المُنَافِقُ أَوِ المُرْتَابُ - لاَ أَدْرِي أَيَّ ذَلِكَ قَالَتْ أَسْمَاءُ - فَيَقُولُ: لاَ أَدْرِي، سَمِعْتُ النَّاسَ يَقُولُونَ شَيْئًا فَقُلْتُهُ» [رواه البخاری: 86].

76- از اسماء بنت ابوبکر صدیق رضی الله عنهما ([27]) روایت است که گفت: نزد عایشه رضی الله عنها  رفتم، و او نماز می‌خواند، گفتم: مردم را چه شده است؟ [که جزع و فزع می‌کنند]، به سوی آسمان اشاره کرد [و آفتاب گرفتگی را برایم نشان داد]، و در این وقت مردم به نماز ایستاده بودند.

عائشه گفت: سبحان الله.

پرسیدم: این [آفتاب گرفتگی] علامت [نزول عذاب و یا علامت نزدیکی روز قیامت است]؟

با سر خود اشاره کرد که: بلی [چنین است].

[اسماء می‌گوید: بعد از این گفت و شنود، به نماز] برخاستم، تا آنکه بیهوشی بر من غلبه کرد، [جهت رفع بیهوشی] بر سر خود آب می‌ریختم.

و پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  حمد و ثنای خداوند را گفته و فرمودند: «هر آن چیزی که تا حالا برایم نشان داده نشده بود، اینک در همین جا دیدم، حتی جنت و دوزخ را هم دیدم».

«و بر من وحی شد که: شمایان در قبرهای خود آزمایش می‌شوید، مانند آزمایشی که با مسیح دجال می‌شوید، از شما پرسان می‌شود که این شخص [یعنی پیامبر خدا محمد  صل الله علیه و آله و سلم ] کیست؟ شخص مؤمن و یا متیقن می‌گوید: او محمد پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  است، برای ما دلائل روشن و اسباب هدایت را آورده بود، و مایان هم به ندایش لبیک گفته و از وی پیروی نمودیم، (او محمد است) (او محمد است) (او محمد است)، برایش گفته می‌شود که آرام بخواب، ما می‌دانستیم که تو به این چیز یقین داری، ولی منافق و یا مشکک می‌گوید: من چیزی نمی‌دانم، از مردم شنیدم که چیزی می‌گفتند، من هم مثل آن‌ها گفتم»([28]).

17- باب: الرِّحْلَةِ فِي المَسْأَلَةِ النَّازِلَةِ، وَتَعْلِيمِ أَهْلِهِ

باب [17]: رفتن جهت حل مسئلۀ که واقع شده است و تعلیم دادن خانوادۀ خود

77- عَنْ عُقْبَةَ بْنِ الحَارِثِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ: أَنَّهُ تَزَوَّجَ ابْنَةً لِأَبِي إِهَابِ بْنِ عُزَيْزٍ فَأَتَتْهُ امْرَأَةٌ فَقَالَتْ: إِنِّي أَرْضَعْتُ عُقْبَةَ وَالَّتِي تَزَوَّجَ بِها، فَقَالَ لَهَا عُقْبَةُ: مَا أَعْلَمُ أَنَّكِ أَرْضَعْتِنِي، وَلاَ أَخْبَرْتِنِي، فَرَكِبَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ بِالْمَدِينَةِ فَسَأَلَهُ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «كَيْفَ وَقَدْ قِيلَ» فَفَارَقَهَا عُقْبَةُ، وَنَكَحَتْ زَوْجًا غَيْرَهُ [رواه البخاری: 88].

77- از عقبه بن حارث رضی الله عنه ([29]) روایت است که: وی با یکی از دخترهای ابو إهاب بن عزیز ازدواج نمود، زنی نزدش آمد و گفت که من، عقبه و آن دختری را که با وی ازدواج کرده است، شیر داده‌ام.

عقبه برای آن زن گفت: فکر نمی‌کنم که تو مرا شیر داده باشی، و نه مرا از این شیردادن خبر دادی.

و همان بود که [عقبه] سوار شد و به مدینۀ منوره نزد پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  رفت، و مسأله را از ایشان پرسید.

پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «چگونه [با او ازدواج می‌کنی] در حالی که چنین چیزی هم گفته شده است»؟

و عقبه از آن زن مفارقت کرد، و آن زن با شخص دیگری ازدواج نمود([30]).

18- باب: التَّنَاوُبِ فِي العِلْمِ

باب [18]: نوبت در تحصیل علم

78- عَنْ عُمَرَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: كُنْتُ أَنَا وَجَارٌ لِي مِنَ الأَنْصَارِ فِي بَنِي أُمَيَّةَ بْنِ زَيْدٍ وَهِيَ مِنْ عَوَالِي المَدِينَةِ وَكُنَّا نَتَنَاوَبُ النُّزُولَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، يَنْزِلُ يَوْمًا وَأَنْزِلُ يَوْمًا، فَإِذَا نَزَلْتُ جِئْتُهُ بِخَبَرِ ذَلِكَ اليَوْمِ مِنَ الوَحْيِ وَغَيْرِهِ، وَإِذَا نَزَلَ فَعَلَ مِثْلَ ذَلِكَ، فَنَزَلَ صَاحِبِي الأَنْصَارِيُّ يَوْمَ نَوْبَتِهِ، فَضَرَبَ بَابِي ضَرْبًا شَدِيدًا، فَقَالَ: أَثَمَّ هُوَ؟ فَفَزِعْتُ فَخَرَجْتُ إِلَيْهِ، فَقَالَ: قَدْ حَدَثَ أَمْرٌ عَظِيمٌ. قَالَ: فَدَخَلْتُ عَلَى حَفْصَةَ فَإِذَا هِيَ تَبْكِي، فَقُلْتُ: طَلَّقَكُنَّ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ؟ قَالَتْ: لاَ أَدْرِي، ثُمَّ دَخَلْتُ عَلَى النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَقُلْتُ وَأَنَا قَائِمٌ: أَطَلَّقْتَ نِسَاءَكَ؟ قَالَ: «لاَ» فَقُلْتُ: اللَّهُ أَكْبَرُ [رواه البخاری: 89].

78- از عمر رضی الله عنه  روایت است که گفت: من و یکی از همسایه‌گانم از مردم انصار که از قوم بنی امیه بن زید بود و در منطقۀ (عوالی مدینه) سکونت داشت، در مشرف شدن به حضور پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  باهم نوبت داشتیم، یک روز او می‌رفت و یک روز من، روزی که من می‌رفتم، اگر وحی نازل می‌گردید، و یا مسائل دیگری واقع می‌شد، برایش خبر می‌دادم، و روزی که او می‌رفت، او هم همین کار را می‌کرد.

یک روز که نوبت همسایه انصاری‌ام بود، آمد و در خانه‌ام را به شدت کوبید و گفت: آیا فلانی هست؟ من ترسیدم و بیرون شدم.

گفت: [امروز] کار مهمی رخ داده است، [پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  همسران خود را طلاق داده‌اند].

[عمر رضی الله عنه  می‌گوید]: نزد أم المؤمنین (حفصه)([31]).  رضی الله عنها  رفتم، دیدم که گریه می‌کند.

گفتم: مگر پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  شمایان را طلاق داده است؟

گفت: نمیدانم.

بعد از آن نزد پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  رفتم، و همانطور که ایستاده بودم پرسیدم: آیا همسران خود را طلاق داده‌اید؟

فرمودند: نه.

گفتم: (الله أکبر)([32]).

19- باب: الغَضَبِ فِي المَوْعِظَةِ وَالتَّعْلِيمِ إِذَا رَأَى مَا يَكْرَهُ

باب [19]: غضب کردن در وقت موعظه و تعلیم به سبب پیش آمد ناگوار

79- عَنْ أَبِي مَسْعُودٍ الأَنْصَارِيِّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: قَالَ رَجُلٌ يَا رَسُولَ اللَّهِ، لاَ أَكَادُ أُدْرِكُ الصَّلاَةَ مِمَّا يُطَوِّلُ بِنَا فُلاَنٌ، فَمَا رَأَيْتُ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فِي مَوْعِظَةٍ أَشَدَّ غَضَبًا مِنْ يَوْمِئِذٍ، فَقَالَ: «أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّكُمْ مُنَفِّرُونَ، فَمَنْ صَلَّى بِالنَّاسِ فَلْيُخَفِّفْ، فَإِنَّ فِيهِمُ المَرِيضَ، وَالضَّعِيفَ، وَذَا الحَاجَةِ» [رواه البخاری: 90].

79- از ابومسعود انصاری رضی الله عنه  روایت است که گفت: شخصی برای [پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم ] گفت: یا رسول الله! از بسکه فلانی نماز را دراز می‌کند، نزدیک است که نماز را درنیابم([33]). پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آن‌چنان برآشفته شدند که در هیچ موعظه ایشان را در چنین حالتی ندیده بودم، و فرمودند:

«ای مردم! شما [به این کار خود] مردم را متنفر می‌سازید، کسی که به مردم [امامت می‌دهد] نماز را سبک بخواند، زیرا در بین مردم اشخاص مریض، و ناتوان و کسانی هستند که کار ضروری دارند»([34]).

80- عَنْ يَزِيدَ بْنِ خَالِدٍ الجُهَنِيِّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ: أَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ سَأَلَهُ رَجُلٌ عَنِ اللُّقَطَةِ، فَقَالَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «اعْرِفْ وِكَاءَهَا، أَوْ قَالَ وِعَاءَهَا، وَعِفَاصَهَا، ثُمَّ عَرِّفْهَا سَنَةً، ثُمَّ اسْتَمْتِعْ بِهَا، فَإِنْ جَاءَ رَبُّهَا فَأَدِّهَا إِلَيْهِ» قَالَ: فَضَالَّةُ الإِبِلِ؟ فَغَضِبَ حَتَّى احْمَرَّتْ وَجْنَتَاهُ، أَوْ قَالَ احْمَرَّ وَجْهُهُ، فَقَالَ: «وَمَا لَكَ وَلَهَا، مَعَهَا سِقَاؤُهَا وَحِذَاؤُهَا، تَرِدُ المَاءَ وَتَرْعَى الشَّجَرَ، فَذَرْهَا حَتَّى يَلْقَاهَا رَبُّهَا» قَالَ: فَضَالَّةُ الغَنَمِ؟ قَالَ: «لَكَ، أَوْ لِأَخِيكَ، أَوْ لِلذِّئْبِ» [رواه البخاری: 91].

80- از زید بن خالد جهنی رضی الله عنه ([35]) روایت است که: شخصی از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از حکم چیز (یافت شده) پرسید.

پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «از نخبند و ظرف و کیسه آن بخود معرفت کامل و حاصل کن، و یک سال از آن سراغ بده، سپس از آن استفاده کن، و اگر صاحبش پیدا شد، آن را برایش برگردان».

آن شخص: پرسید: با شتر گم شده چه باید کرد؟

پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آن‌چنان برآشفته گردیدند که رخسارشان سرخ شد، و یا گفت که روی‌شان سرخ شد، و فرمودند: «تو را به شتر چه کار؟ او آبِش خور، و کفش خود را با خود دارد، آب را می‌نوشد، و درخت را می‌چرد، او را بگذار تا صاحبش آمده و او را دریابد»([36]).

آن شخص گفت: گوسفند گم‌شده چه طور؟

فرمودند: «گوسفند یا برای تو است [در صورتی که صاحبش پیدا نشود]، یا برای برادر تو [که صحاب گوسفند باشد] و یا برای گرگ [اگر بدست کسی نیفتد]»([37]).

81- عَنْ أَبِي مُوسَى رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: سُئِلَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ عَنْ أَشْيَاءَ كَرِهَهَا، فَلَمَّا أُكْثِرَ عَلَيْهِ غَضِبَ، ثُمَّ قَالَ لِلنَّاسِ: «سَلُونِي عَمَّا شِئْتُمْ» قَالَ رَجُلٌ: مَنْ أَبِي؟ قَالَ: «أَبُوكَ حُذَافَةُ» فَقَامَ آخَرُ فَقَالَ: مَنْ أَبِي يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ فَقَالَ: «أَبُوكَ سَالِمٌ مَوْلَى شَيْبَةَ» فَلَمَّا رَأَى عُمَرُ مَا فِي وَجْهِهِ قَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، إِنَّا نَتُوبُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ [رواه البخاری: 92].

81- از ابو موسی رضی الله عنه  روایت است که گفت: از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از چیزهای پرسان می‌کردند که بدشان می‌آمد، چون از این چیزها زیاد پرسیدند، خشمگین گردیده و فرمودند: «هرچه که می‌خواهید از من بپرسید».

شخصی پرسید که: پدر من کیست؟

فرمودند: «پدر تو، حذافه است».

دیگری برخاست و پرسید: یا رسول الله! پدر من کیست؟

فرمودند: «پدر تو: (سالم) آزاد شدۀ (شیبه) است».

چون عمر آثار [خشم و غضب را] در چهرۀ پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  مشاهده نمود، گفت: یا رسول الله! ما [از اینکه سبب آزردگی شما شدیم] به نزد خداوند عزوجل توبه می‌نماییم([38]).

20- باب: مَنْ أَعَادَ الحَدِيثَ ثَلاَثًا لِيُفْهَمَ عَنْهُ

باب [20]: کسی که حدیث را جهت آنکه فهمیده شده سه بار تکرار نمود

82- عَنْ أَنَسٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ عَنِ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَنَّهُ كَانَ «إِذَا تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ أَعَادَهَا ثَلاَثًا، حَتَّى تُفْهَمَ عَنْهُ وَإِذَا أَتَى عَلَى قَوْمِ فَسَلَّمَ عَلَيْهِمْ سَلَّمَ ثَلاَثًا» [رواه البخاری: 94].

82- از انس رضی الله عنه  روایت است که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  وقتی که تکلم به کلمۀ [مهمی] می‌کردند، برای آنکه خوب فهمیده شود، آن را سه بار تکرار می‌کردند، و وقتی که نزد مردمی می‌آمدند و بر آن‌ها سلام می‌دادند، سه بار سلام می‌دادند([39]).

21- باب: تَعْلِيمِ الرَّجُلِ أَمَتَهُ وَأَهْلَهُ

باب [21]: تعلیم دادن شخص کنیز و خانوادۀ خود را

83- عَنْ أَبِي مُوسى رَضِيَ اللهُ عَنْهُ - قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «ثَلاَثَةٌ لَهُمْ أَجْرَانِ: رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الكِتَابِ، آمَنَ بِنَبِيِّهِ وَآمَنَ بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، وَالعَبْدُ المَمْلُوكُ إِذَا أَدَّى حَقَّ اللَّهِ وَحَقَّ مَوَالِيهِ، وَرَجُلٌ كَانَتْ عِنْدَهُ أَمَةٌ يَطَؤُهَا، فَأَدَّبَهَا فَأَحْسَنَ تَأْدِيبَهَا، وَعَلَّمَهَا فَأَحْسَنَ تَعْلِيمَهَا، ثُمَّ أَعْتَقَهَا فَتَزَوَّجَهَا فَلَهُ أَجْرَانِ» [رواه البخاری: 97].

83- از ابوموسی رضی الله عنه  روایت است که گفت پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «سه گروه هستند که برای آن‌ها دو ثواب است:

[اول] شخصی از اهل کتاب است که به پیامبر خود و به محمد  صل الله علیه و آله و سلم  ایمان آورده است.

[دوم]: غلامی است که حق خدا را [از نماز و روزه وغیره] و حق باداران خود را [از خدمت و امانت‌داری وغیره] اداء کرده است.

[سوم]: کسی است که کنیزی دارد، با وی جماع می‌کند، و بعد از آن به طور شایستۀ تربیتش می‌کند، و به طور شایستۀ تعلیمش می‌دهد، و سپس آزادش ساخته و با او ازدواج می‌نماید، برای هریک از این اشخاص، دو ثواب است»([40]).

22- باب: عِظَةِ الإِمَامِ النِّسَاءَ

باب [22]: موعظۀ امام به زن‌ها

84- عَنِ ابْنَ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمَا: أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ - «خَرَجَ وَمَعَهُ بِلاَلٌ، فَظَنَّ أَنَّهُ لَمْ يُسْمِعْ النِّسَاء فَوَعَظَهُنَّ وَأَمَرَهُنَّ بِالصَّدَقَةِ، فَجَعَلَتِ المَرْأَةُ تُلْقِي القُرْطَ وَالخَاتَمَ، وَبِلاَلٌ يَأْخُذُ فِي طَرَفِ ثَوْبِهِ» [رواه البخاری: 98].

84- از ابن عباس رضی الله عنهما  روایت است که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در حالی که بلال همراه‌شان بود، [از صفوف مردها] بیرون شده [و نزد زن‌ها آمدند]، چون فکر می‌کردند که شاید زن‌ها موعظه ایشان را نشنیده باشند، آن‌ها را وعظ و نصیحت کردند، و به آن‌ها امر کردند که صدقه بدهند.

و زن بود که گوشواره و انگشترش را می‌انداخت، و بلال به گوشۀ دامن خود جمع می‌کرد([41]).

23- باب: الحِرْصِ عَلَی الْحَدِیثِ

باب [23]: حرص بر شنیدن حدیث

85- عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ مَنْ أَسْعَدُ النَّاسِ بِشَفَاعَتِكَ يَوْمَ القِيَامَةِ؟ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «لَقَدْ ظَنَنْتُ يَا أَبَا هُرَيْرَةَ أَنْ لاَ يَسْأَلُنِي عَنْ هَذَا الحَدِيثِ أَحَدٌ أَوَّلُ مِنْكَ لِمَا رَأَيْتُ مِنْ حِرْصِكَ عَلَى الحَدِيثِ أَسْعَدُ النَّاسِ بِشَفَاعَتِي يَوْمَ القِيَامَةِ، مَنْ قَالَ لاَ إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، خَالِصًا مِنْ قَلْبِهِ، أَوْ نَفْسِهِ» [رواه البخاری: 99].

85- از ابوهریره رضی الله عنه  روایت است که گفت: گفتم: یا رسول الله! در قیامت لایق‌ترین شخص به شفاعت شما کیست؟

پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «ای ابوهریره! از حرصی که به تو نسبت به فرا گرفتن حدیث دیدم، فکر می‌کردم که شخص دیگری پیش از تو از این موضوع از من پرسان نخواهد کرد، لایق‌ترین شخص به شفاعت من در روز قیامت کسی است که از صمیم قلب (لا إله إلا الله) بگوید»([42]).

24- باب: كَيْفَ يُقْبَضُ العِلْمُ

باب [24]: علم چگونه از بین می‌رود

86- عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرِو بْنِ العَاصِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمَا قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ: «إِنَّ اللَّهَ لاَ يَقْبِضُ العِلْمَ انْتِزَاعًا يَنْتَزِعُهُ مِنَ العِبَادِ، وَلَكِنْ يَقْبِضُ العِلْمَ بِقَبْضِ العُلَمَاءِظ، حَتَّى إِذَا لَمْ يُبْقِ عَالِمًا اتَّخَذَ النَّاسُ رُءُوسًا جُهَّالًا، فَسُئِلُوا فَأَفْتَوْا بِغَيْرِ عِلْمٍ، فَضَلُّوا وَأَضَلُّوا» [رواه البخاری: 100].

86- از عبدالله بن عمرو بن العاص رضی الله عنهما  روایت است که گفت: از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  شنیدم که فرمودند: «خداوند علم را از بین مردم به یکبارگی از بین نمی‌برد، بلکه عالم را به سبب از بین بردن علماء از بین می‌برد».

«بعد از اینکه عالمی را باقی نگذاشت، مردم رئیسان نادانی را انتخاب می‌کنند، و این اشخاص نادان، چون از مسئله پرسان شوند، بدون علم برای مردم فتوی می‌دهند، و به این طریق سبب گمراهی خود و دیگران می‌شوند»([43]).

25- باب: هَلْ يُجْعَلُ لِلنِّسَاءِ يَوْماً فِي العِلْمِ

باب [25]: آیا جهت تعلیم زن‌ها روز معینی اختصاص داده می‌شود؟

87- عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الخُدْرِيِّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: قَالَتِ النِّسَاءُ لِلنَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: غَلَبَنَا عَلَيْكَ الرِّجَالُ، فَاجْعَلْ لَنَا يَوْمًا مِنْ نَفْسِكَ، فَوَعَدَهُنَّ يَوْمًا لَقِيَهُنَّ فِيهِ، فَوَعَظَهُنَّ وَأَمَرَهُنَّ، فَكَانَ فِيمَا قَالَ لَهُنَّ: «مَا مِنْكُنَّ امْرَأَةٌ تُقَدِّمُ ثَلاَثَةً مِنْ وَلَدِهَا، إِلَّا كَانَ لَهَا حِجَابًا مِنَ النَّارِ» فَقَالَتِ امْرَأَةٌ: وَاثْنَتَيْنِ؟ فَقَالَ: «وَاثْنَتَيْنِ» [رواه البخاری: 101].

87- از ابوسعید خدری رضی الله عنه  روایت است که گفت: زن‌ها برای پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  گفتند: مردها در مشرف شدن به حضور شما برای ما جای نگذاشته‌اند، [خوب است] برای ما روز معینی را اختصاص دهید.

پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  روزی را جهت ملاقات با آن‌ها وعده دادند [و در آن روز] آن‌ها را موعظه نموده [و به چیزهای] امر نمودند، و از آن جمله فرمودند:

«هیچ زنی نیست که سه فرزندش پیش از وی مرده باشد، مگر آنکه برایش پردۀ در مقابل آتش دوزخ خواهد بود».

زنی گفت: اگر دو فرزندش پیش از وی مرده باشد چطور؟

فرمودند: «حتی اگر دو فرزندش مرده باشد».

و در روایتی از ابوهریره رضی الله عنه  آمده است که: [آن فرزندان] بالغ نشد باشند([44]).

26- باب: مَنْ سَمِعَ شَيْئًا فَرَاجَعَ حَتَّى يَعْرِفَهُ

باب [26]: کسی که چیزی را شنیده است و برای آنکه بفهمد دوباره می‌پرسد

88- عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهَا أَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ: «مَنْ حُوسِبَ عُذِّبَ» قَالَتْ عَائِشَةُ: فَقُلْتُ أَوَلَيْسَ يَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى: ﴿فَسَوْفَ يُحَاسَبُ حِسَابًا يَسِيرًا قَالَتْ: فَقَالَ: «إِنَّمَا ذَلِكِ العَرْضُ، وَلَكِنْ: مَنْ نُوقِشَ الحِسَابَ يَهْلِكْ» [رواه البخاری: 103].

88- از عایشه رضی الله عنها  روایت است که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «هرکسی که [در قیامت] محاسبۀ شود، عذاب می‌شود».

عائشه رضی الله عنها  می‌گوید: پرسیدم آیا خداوند نگفته است که: «به زودی محاسبۀ آسانی خواهد شد؟»

فرمودند: «این مرحلۀ پیش شدن به محاسبه است، ولی کسی که به طور دقیق محاسبه شود، هلاک می‌گردد»([45]).

27- باب: لِيُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الغَائِبَ

باب [27]: شخص حاضر باید [خبر را] برای شخص غائب برساند

89- عَنْ أَبِي شُرَيْحٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ الغَدَ مِنْ يَوْمِ الفَتْحِ، يَقُولُ قَوْلَا سَمِعَتْهُ أُذُنَايَ وَوَعَاهُ قَلْبِي، وَأَبْصَرَتْهُ عَيْنَايَ حِينَ تَكَلَّمَ بِهِ: حَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَى عَلَيْهِ، ثُمَّ قَالَ: «إِنَّ مَكَّةَ حَرَّمَهَا اللَّهُ، وَلَمْ يُحَرِّمْهَا النَّاسُ، فَلاَ يَحِلُّ لِامْرِئٍ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَاليَوْمِ الآخِرِ أَنْ يَسْفِكَ فِيهَا دَمًا، وَلاَ يَعْضِدَ بِهَا شَجَرَةً، فَإِنْ أَحَدٌ تَرَخَّصَ لِقِتَالِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فِيهَا، فَقُولُوا: إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَذِنَ لِرَسُولِهِ وَلَمْ يَأْذَنْ لَكُمْ، وَإِنَّمَا أَذِنَ لِي فِيهَا سَاعَةً مِنْ نَهَارٍ، ثُمَّ عَادَتْ حُرْمَتُهَا اليَوْمَ كَحُرْمَتِهَا بِالأَمْسِ، وَلْيُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الغَائِبَ» [رواه البخاری: 104].

89- از ابو شُریح رضی الله عنه ([46]) روایت است که گفت: از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فردای روز فتح [مکه] سخنی شنیدم که گوش‌هایم آن را شنید، و قلبم حفظ نمود، و چشم‌هایم ایشان را وقتی که به این سخن تکلم می‌کردند، دید، ایشان بعد از حمد و ثنای خداوند متعال فرمودند:

«مکه را خداوند دارای حرمت ساخت، و این حرمت را مردم برایش نداده‌اند، و کسی که به خدا و روز آخرت ایمان دارد، روا نیست که در مکه خونی را بریزد، و یا درختی را قطع نماید».

«و اگر کسی از رخصتی که [در روز فتح مکه] برای پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  داده شده بود، دلیل به جواز قتال در مکه می‌جست، برایش بگوئید که: خداوند این رخصت را برای پیامبر خود داده بود، نه برای شما، و همان رخصت هم برایم به مدت یک ساعت از روز بود، و بعد از آن، حرمت آن روز به حرمت دیروزی خود برگشت، و کسی که حاضر است [سخن مرا] برای کسی که غائب است، برساند»([47]).

28- باب: إِثْمِ مَنْ كَذَبَ عَلَى النَّبِيِّ  صل الله علیه و آله و سلم

باب [28]: گناه کسی که بر پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  دروغ بگوید

90- عَنْ عَليّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ: «لاَ تَكْذِبُوا عَلَيَّ، فَإِنَّهُ مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارَ» [رواه البخاری: 106].

90- از علی رضی الله عنه ([48]) روایت است که گفت: از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  شنیدم که می‌فرمودند:

«بر من دروغ نگویید [یعنی: از زبان من دروغ نگوئید]، زیرا کسی که از [زبان] من دروغ بگوید، پس هرآئینه جایش را در دوزخ آماده نماید»([49]).

91- عَنْ سَلَمَةَ بنِ الأَكْوَعِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ: «مَنْ يَقُلْ عَلَيَّ مَا لَمْ أَقُلْ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ» [رواه البخاری: 109].

91- از سلمه بن اکوع رضی الله عنه ([50]) روایت است که گفت: از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  شنیدم که فرمودند: «کسی که بر من چیزی بگوید که من نگفتۀ باشم، [یعنی: از زبانم چیزی بگوید که من نگفته باشم]، پس جای خود را در آتش آماده نماید»([51]).

92- عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ عَنِ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ: «تَسَمَّوْا بِاسْمِي وَلاَ تَكْتَنُوا بِكُنْيَتِي، وَمَنْ رَآنِي فِي المَنَامِ فَقَدْ رَآنِي، فَإِنَّ الشَّيْطَانَ لاَ يَتَمَثَّلُ فِي صُورَتِي، وَمَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّدًا فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ» [رواه البخاری: 110].

92- از ابوهریره رضی الله عنه  روایت است که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند:

«به نام من نام‌گذاری کنید، ولی کنیه‌ام را برای خود کنیه قرار ندهید».

«و کسی که مرا به خواب به بیند، در حقیقت خودم را به خواب دیده است، زیرا شیطان خود را به صورت من درآورده نمی‌تواند».

«و کسی که بر من دروغ بگوید، جای خود را در آتش آماده نماید»([52]).

29- باب: كِتَابَةِ الْعِلْمِ

باب [29]: نوشتن علم

93- وعَنْهُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ: أَنَّ الَّنِبيَّ صلّى الله عليه وسلم قَالَ: «إِنَّ اللَّهَ حَبَسَ عَنْ مَكَّةَ القَتْلَ، أَوِ الفِيلَ» - وَسَلَّطَ عَلَيْهِمْ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَالمُؤْمِنِينَ، أَلاَ وَإِنَّهَا لَمْ تَحِلَّ لِأَحَدٍ قَبْلِي، وَلَمْ تَحِلَّ لِأَحَدٍ بَعْدِي، أَلاَ وَإِنَّهَا حَلَّتْ لِي سَاعَةً مِنْ نَهَارٍ، «أَلاَ وَإِنَّهَا سَاعَتِي هَذِهِ حَرَامٌ، لاَ يُخْتَلَى شَوْكُهَا، وَلاَ يُعْضَدُ شَجَرُهَا، وَلاَ تُلْتَقَطُ سَاقِطَتُهَا إِلَّا لِمُنْشِدٍ، فَمَنْ قُتِلَ فَهُوَ بِخَيْرِ النَّظَرَيْنِ: إِمَّا أَنْ يُعْقَلَ، وَإِمَّا أَنْ يُقَادَ أَهْلُ القَتِيلِ». فَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ اليَمَنِ فَقَالَ: اكْتُبْ لِي يَا رَسُولَ اللَّهِ، فَقَالَ: «اكْتُبُوا لِأَبِي فُلاَنٍ». فَقَالَ رَجُلٌ مِنْ قُرَيْشٍ: إِلَّا الإِذْخِرَ يَا رَسُولَ اللَّهِ، فَإِنَّا نَجْعَلُهُ فِي بُيُوتِنَا وَقُبُورِنَا؟ فَقَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «إِلَّا الإِذْخِرَ إِلَّا الإِذْخِرَ» [رواه البخاری: 112].

93- و از ابوهریره رضی الله عنه  روایت است که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند:

«خداوند قتل و یا فیل را از داخل شدن به مکه نافع شد، و پیامبر خود رسول الله صل الله علیه و آله و سلم  و مسلمانان را بر اهل مکه غالب ساخت، بدانید و آگاه باشید که مکه نه پیش از من برای کسی حلال شده بود، و نه بعد از من برای کسی حلال خواهد شد، و مکه برای من یک ساعتی از روز حلال گردید».

«و آگاه باشید که اکنون در همین ساعت دارای حرمت است، نه گیاهش چیده می‌شود، و نه درختش قطع می‌گردد، مال گمشده‌اش را جز کسی که به صاحبش سراغ می‌دهد، نباید بردارد، کسی که کشته می‌شود، [صاحبان خود] بین یکی از دو چیز مخیر اند: یا دیت بگیرند و یا قاتل را قصاص نمایند».

شخصی از اهل یمن آمد و گفت: یا رسول الله [این چیزها را] برایم بنویس.

فرمودند: «برای ابوفلان بنویسید».

شخصی از قریش گفت: یا رسول الله! (اِذْخر) را [که نوع گیاهی است] از گیاهان مکه استثناء فرمائید، زیرا از آن در خانه‌ها و قبرهای خود استفاده می‌نمائیم.

پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «مگر اذخر، مگر اذخر»([53]).

94- عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمَا قَالَ: لَمَّا اشْتَدَّ بِالنَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَجَعُهُ قَالَ: «ائْتُونِي بِكِتَابٍ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لاَ تَضِلُّوا بَعْدَهُ» قَالَ عُمَرُ إِنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ غَلَبَهُ الوَجَعُ، وَعِنْدَنَا كِتَابُ اللَّهِ حَسْبُنَا. فَاخْتَلَفُوا وَكَثُرَ اللَّغَطُ، قَالَ: «قُومُوا عَنِّي، وَلاَ يَنْبَغِي عِنْدِي التَّنَازُعُ» [رواه البخاری: 114].

94- از ابن عباس رضی الله عنهما  روایت است که گفت: هنگامی که مرض پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  شدت یافت [و این همان مرضی بود که از آن وفات نمودند]، فرمودند: «برایم کتابی بیاورید تا برای‌تان چیزی بنویسم که بعد از من گمراه نشوید».

عمر رضی الله عنه  گفت: (درد) بر پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  غلبه نموده است، و کتاب خدا نزد ما موجود است و برای ما کافی است، [سر این موضوع] اختلاف بروز کرد، و جار و جنجال زیاد شد.

پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «از نزد من برخیزید، در حضور من جار و جنجال مناسب نیست»([54]).

30- باب: العِلْمِ وَالعِظَةِ بِاللَّيْلِ

باب [30]: تعلیم دادن و موعظه نمودن به شب

95- عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهَا قَالَتْ: اسْتَيْقَظَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ ذَاتَ لَيْلَةٍ فَقَالَ: «سُبْحَانَ اللَّهِ، مَاذَا أُنْزِلَ اللَّيْلَةَ مِنَ الفِتَنِ، وَمَاذَا فُتِحَ مِنَ الخَزَائِنِ، أَيْقِظُوا صَوَاحِبَاتِ الحُجَرِ، فَرُبَّ كَاسِيَةٍ فِي الدُّنْيَا عَارِيَةٍ فِي الآخِرَةِ» [رواه البخاری: 115].

95- از أم سلمه رضی الله عنها ([55]) روایت است که گفت: شبی پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از خواب برخاسته و فرمودند:

«سبحان الله! امشب چه فتنه‌هایی نازل شد، و چه خزانه‌های فتح گردید، عذاب‌های زیادی و رحمت‌های بی‌شمار نازل گردیده است، این‌هایی را که در حجره‌ها خوابند [یعنی: أمهات مؤمنین را] بیدار کنید، بسا زن‌های که در دنیا پوشیده هستند، ولی در آخرت برهنه خواهند بود»([56]).

31- باب: السَّمَرِ فِي الْعِلْمِ

باب [31]: بیدار خوابی جهت تحصیل علم

96- عَنْ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عُمَرَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمَا قَالَ: صَلَّى بِنَا النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ العِشَاءَ فِي آخِرِ حَيَاتِهِ، فَلَمَّا سَلَّمَ قَامَ، فَقَالَ: «أَرَأَيْتَكُمْ لَيْلَتَكُمْ هَذِهِ، فَإِنَّ رَأْسَ مِائَةِ سَنَةٍ مِنْهَا، لاَ يَبْقَى مِمَّنْ هُوَ عَلَى ظَهْرِ الأَرْضِ أَحَدٌ» [رواه البخاری: 116].

96- از عبدالله بن عمر رضی الله عنهما  روایت است که گفت: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در آخرین ایام حیات خود، نماز خفتن [عشاء] را برای ما اداء نمودند، و بعد از سلام دادن برخاسته و فرمودند:

«می‌دانید که امشب چه شبی است؟ [گویا صحابه رضی الله عنهم  گفتند: نمی‌دانیم، و یا گفتند: می‌دانیم، پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند]: صد سال بعد از امشب، از کسانی که اکنون در روی زمین هستند، هیچ‌کسی زنده نمی‌ماند»([57]).

97- عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمَا قَالَ: بِتُّ فِي بَيْتِ خَالَتِي مَيْمُونَةَ بِنْتِ الحَارِثِ زَوْجِ النَّبِيِّ صلّى الله عليه وسلم وَكَانَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ عِنْدَهَا فِي لَيْلَتِهَا، فَصَلَّى النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ العِشَاءَ، ثُمَّ جَاءَ إِلَى مَنْزِلِهِ، فَصَلَّى أَرْبَعَ رَكَعَاتٍ، ثُمَّ نَامَ، ثُمَّ قَامَ، ثُمَّ قَالَ: «نَامَ الغُلَيِّمُ» أَوْ كَلِمَةً تُشْبِهُهَا، ثُمَّ قَامَ، فَقُمْتُ عَنْ يَسَارِهِ، فَجَعَلَنِي عَنْ يَمِينِهِ، فَصَلَّى خَمْسَ رَكَعَاتٍ، ثُمَّ صَلَّى رَكْعَتَيْنِ، ثُمَّ نَامَ، حَتَّى سَمِعْتُ غَطِيطَهُ أَوْ خَطِيطَهُ، ثُمَّ خَرَجَ إِلَى الصَّلاَةِ [رواه البخاری: 117].

97- از ابن عباس رضی الله عنهما  روایت است که گفت: شبی در خانۀ خاله‌ام أم المؤمنین میمونه بنت حارث رضی الله عنها ([58]) همسر پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  خوابیدم، و پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در شب نوبت او در نزد او بودند، پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  نماز عشاء را اداء نموده و به خانۀ خود آمدند، و چهار رکعت نماز اداء نموده و خواب شدند.

بعد از آن برخاسته و فرمودند: «آیا طفلک [یعنی ابن عباس] خوابیده است»؟ یا کلمۀ مثل آن را گفتند.

بعد از آن [به نماز] ایستادند، من هم برخاستم و به طرف چپ شان ایستادم، مرا گرفته و به طرف راست خود قرار دادند، و پنج رکعت نماز اداء نمودند، و بعد از آن دو رکعت [سنت نماز صبح] را خوانده و خوابیدند، تا جایی که صدای نفیر آن حضرت  صل الله علیه و آله و سلم  را شنیدم، بعد از آن [بدون آنکه وضوء بسازند] برای ادای نماز [صبح] بیرون شدند([59]).

32- باب: حِفْظِ الْعِلْمِ

باب [32]: حفظ علم

98- عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: «إِنَّ النَّاسَ يَقُولُونَ أَكْثَرَ أَبُو هُرَيْرَةَ، وَلَوْلاَ آيَتَانِ فِي كِتَابِ اللَّهِ مَا حَدَّثْتُ حَدِيثًا، ثُمَّ يَتْلُو ﴿إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنْزَلْنَا مِنَ البَيِّنَاتِ إِلَى قَوْلِهِ ﴿الرَّحِيمُ إِنَّ إِخْوَانَنَا مِنَ المُهَاجِرِينَ كَانَ يَشْغَلُهُمُ الصَّفْقُ بِالأَسْوَاقِ، وَإِنَّ إِخْوَانَنَا مِنَ الأَنْصَارِ كَانَ يَشْغَلُهُمُ العَمَلُ فِي أَمْوَالِهِمْ، وَإِنَّ أَبَا هُرَيْرَةَ كَانَ يَلْزَمُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ بِشِبَعِ بَطْنِهِ، وَيَحْضُرُ مَا لاَ يَحْضُرُونَ، وَيَحْفَظُ مَا لاَ يَحْفَظُونَ» [رواه البخاری: 118].

98- از ابوهریره رضی الله عنه  روایت است که گفت: مردم می‌گویند: ابوهریره احادیث بسیاری را روایت می‌کند، و اگر [خوف] دو آیت از قرآن مجید نمی‌بود، اصلا حدیثی را روایت نمی‌کردم، و سپس این آیت را تلاوت نمود: ﴿کسانی که دلایل و هدایتی را که نازل کردیم، و در کتاب بر مردم عرضه داشتیم، کتمان می‌کنند، مورد لعنت خدا، و لعنت لعنت کنندگان واقع می‌شوند...([60]).

برادران مهاجر ما مشغول خرید و فروش در بازار، و برادران انصار ما مشغول مال و زندگی خود بودند، و ابوهریره بود که جهت سیر کردن شکم خود، به طور دائم همراه پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  بود، و [در نتیجه] مجالسی را حاضر می‌شد، که آن‌ها حاضر نمی‌شدند، و چیزهای را حفظ می‌کرد، که آن‌ها حفظ نمی‌کردند([61]).

99- وعَنْهُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، إِنِّي أَسْمَعُ مِنْكَ حَدِيثًا كَثِيرًا أَنْسَاهُ؟ قَالَ: «ابْسُطْ رِدَاءَكَ» فَبَسَطْتُهُ، قَالَ: فَغَرَفَ بِيَدَيْهِ، ثُمَّ قَالَ: «ضُمَّهُ» فَضَمَمْتُهُ، فَمَا نَسِيتُ شَيْئًا بَعْدَهُ [رواه البخاری: 119].

99- و از ابوهریره رضی الله عنه  روایت است که گفت:

گفتم: یا رسول الله! من احادیث بسیاری را از شما می‌شنوم، و باز آن‌ها را فراموش می‌کنم.

فرمودند: «ردای خود را هموار کن».

ردای خود را هموار کردم، چند پیمانه با دو دست خود [مانند کسی که آب را با دست خود در ظرفی بریزد] در ردایم ریخته و فرمودند: «ردای خود را به هم بپیچ».

ردای خود را به هم پیچیدم، و بعد از این واقعه، هیچ چیزی را فراموش نکردم([62]).

100- وعَنْهُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: «حَفِظْتُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وِعَاءَيْنِ: فَأَمَّا أَحَدُهُمَا فَبَثَثْتُهُ، وَأَمَّا الآخَرُ فَلَوْ بَثَثْتُهُ قُطِعَ هَذَا البُلْعُومُ» [رواه البخاری: 120].

100- و از ابوهریره رضی الله عنه  روایت است که گفت: از [احادیث] پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  دو ظرف را حفظ کردم، یکی از آن دو ظرف را نشر کردم، و اگر دیگری را نشر کنم همین حلقومم بریده خواهد شد([63]).

33- باب: الإِنْصَاتِ لِلْعُلَمَاءِ

باب [33]: گوش فرا دادن برای علماء

101- عَنْ جَرِيرٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ: أَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ لَهُ فِي حَجَّةِ الوَدَاعِ: «اسْتَنْصِتِ النَّاسَ» فَقَالَ: «لاَ تَرْجِعُوا بَعْدِي كُفَّارًا، يَضْرِبُ بَعْضُكُمْ رِقَابَ بَعْضٍ» [رواه البخاری: 121].

101- از جریر رضی الله عنه  روایت است که گفت: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در (حجة الوداع) برایم گفتند: «از مردم بخواه که خاموش شوند».

بعد از آن فرمودند: «بعد از من کافر نشوید، به طوری که یکی گردن دیگری را بزند»([64]).

34- باب: مَا يُسْتَحَبُّ لِلْعَالِمِ إِذَا سُئِلَ: أَيُّ النَّاسِ أَعْلَمُ؟

باب [34]: اگر از عالمی پرسان شد که از همه عالم‌تر کیست؟ بگوید که: خدا

102- عَنْ أُبَيُّ بنِ كَعْبٍ عَنِ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: قَامَ مُوسَى النَّبِيُّ خَطِيبًا فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ فَسُئِلَ أَيُّ النَّاسِ أَعْلَمُ؟ فَقَالَ: أَنَا أَعْلَمُ، فَعَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِ، إِذْ لَمْ يَرُدَّ العِلْمَ إِلَى اللهِ، فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ: أَنَّ عَبْدًا مِنْ عِبَادِي بِمَجْمَعِ البَحْرَيْنِ، هُوَ أَعْلَمُ مِنْكَ. قَالَ: يَا رَبِّ، وَكَيْفَ بِهِ؟ فَقِيلَ لَهُ: احْمِلْ حُوتًا فِي مِكْتَلٍ، فَإِذَا فَقَدْتَهُ فَهُوَ ثَمَّ، فَانْطَلَقَ وَانْطَلَقَ بِفَتَاهُ يُوشَعَ بْنِ نُونٍ، وَحَمَلاَ حُوتًا فِي مِكْتَلٍ، حَتَّى كَانَا عِنْدَ الصَّخْرَةِ وَضَعَا رُءُوسَهُمَا وَنَامَا، فَانْسَلَّ الحُوتُ مِنَ المِكْتَلِ فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي البَحْرِ سَرَبًا، وَكَانَ لِمُوسَى وَفَتَاهُ عَجَبًا، فَانْطَلَقَا بَقِيَّةَ لَيْلَتِهِمَا وَيَوْمَهُمَا، فَلَمَّا أَصْبَحَ قَالَ مُوسَى لِفَتَاهُ: آتِنَا غَدَاءَنَا، لَقَدْ لَقِينَا مِنْ سَفَرِنَا هَذَا نَصَبًا، وَلَمْ يَجِدْ مُوسَى مَسًّا مِنَ النَّصَبِ حَتَّى جَاوَزَ المَكَانَ الَّذِي أُمِرَ بِهِ، فَقَالَ لَهُ فَتَاهُ: (أَرَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنَا إِلَى الصَّخْرَةِ؟ فَإِنِّي نَسِيتُ الحُوتَ. قَالَ مُوسَى: (ذَلِكَ مَا كُنَّا نَبْغِي فَارْتَدَّا عَلَى آثَارِهِمَا قَصَصًا) فَلَمَّا انْتَهَيَا إِلَى الصَّخْرَةِ، إِذَا رَجُلٌ مُسَجًّى بِثَوْبٍ، أَوْ قَالَ تَسَجَّى بِثَوْبِهِ، فَسَلَّمَ مُوسَى، فَقَالَ الخَضِرُ: وَأَنَّى بِأَرْضِكَ السَّلاَمُ؟ فَقَالَ: أَنَا مُوسَى، فَقَالَ: مُوسَى بَنِي إِسْرَائِيلَ؟ قَالَ: نَعَمْ، قَالَ: هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَنْ تُعَلِّمَنِي مِمَّا عُلِّمْتَ رَشَدًا قَالَ: إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا، يَا مُوسَى إِنِّي عَلَى عِلْمٍ مِنْ عِلْمِ اللَّهِ عَلَّمَنِيهِ لاَ تَعْلَمُهُ أَنْتَ، وَأَنْتَ عَلَى عِلْمٍ عَلَّمَكَهُ لاَ أَعْلَمُهُ، قَالَ: سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا، وَلاَ أَعْصِي لَكَ أَمْرًا، فَانْطَلَقَا يَمْشِيَانِ عَلَى سَاحِلِ البَحْرِ، لَيْسَ لَهُمَا سَفِينَةٌ، فَمَرَّتْ بِهِمَا سَفِينَةٌ، فَكَلَّمُوهُمْ أَنْ يَحْمِلُوهُمَا، فَعُرِفَ الخَضِرُ فَحَمَلُوهُمَا بِغَيْرِ نَوْلٍ، فَجَاءَ عُصْفُورٌ، فَوَقَعَ عَلَى حَرْفِ السَّفِينَةِ، فَنَقَرَ نَقْرَةً أَوْ نَقْرَتَيْنِ فِي البَحْرِ، فَقَالَ الخَضِرُ: يَا مُوسَى مَا نَقَصَ عِلْمِي وَعِلْمُكَ مِنْ عِلْمِ اللَّهِ إِلَّا كَنَقْرَةِ هَذَا العُصْفُورِ فِي البَحْرِ، فَعَمَدَ الخَضِرُ إِلَى لَوْحٍ مِنْ أَلْوَاحِ السَّفِينَةِ، فَنَزَعَهُ، فَقَالَ مُوسَى: قَوْمٌ حَمَلُونَا بِغَيْرِ نَوْلٍ عَمَدْتَ إِلَى سَفِينَتِهِمْ فَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا؟ قَالَ: أَلَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا؟ قَالَ: لاَ تُؤَاخِذْنِي بِمَا نَسِيتُ وَلاَ تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْرًا - فَكَانَتِ الأُولَى مِنْ مُوسَى نِسْيَانًا -، فَانْطَلَقَا، فَإِذَا غُلاَمٌ يَلْعَبُ مَعَ الغِلْمَانِ، فَأَخَذَ الخَضِرُ بِرَأْسِهِ مِنْ أَعْلاَهُ فَاقْتَلَعَ رَأْسَهُ بِيَدِهِ، فَقَالَ مُوسَى: أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ؟ قَالَ: أَلَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا؟ - قَالَ ابْنُ عُيَيْنَةَ: وَهَذَا أَوْكَدُ - فَانْطَلَقَا، حَتَّى إِذَا أَتَيَا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا، فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُمَا، فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارًا يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ قَالَ الخَضِرُ: بِيَدِهِ فَأَقَامَهُ، فَقَالَ مُوسَى: لَوْ شِئْتَ لاَتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْرًا، قَالَ: هَذَا فِرَاقُ بَيْنِي وَبَيْنِكَ «قَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «يَرْحَمُ اللَّهُ مُوسَى، لَوَدِدْنَا لَوْ صَبَرَ حَتَّى يُقَصَّ عَلَيْنَا مِنْ أَمْرِهِمَا» [رواه البخاری: 122].

102- از أُبی بن کعب رضی الله عنه ([65]) از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  روایت است که فرمودند: «موسی نبی علیه السلام ([66]) برای بنی اسرائیل خطبه می‌داد([67])، [کسی از وی] پرسید: از همه داناتر کیست؟

گفت: من از همه داناترم.

چون نسبت علم را به خداوند نداد، خداوند بر وی عتاب نموده، و وحی فرستاد که بندۀ از بندگان من در (مجمع البحرین)، از تو داناتر است([68]).

موسی علیه السلام  گفت: خدایا! چگونه می‌توانم نزد او برسم؟

برایش گفته شد که: ماهیی را در زنبیلی انداخته و با خود بردار، به هر جایی که ماهی گم شد، آن شخص در آنجا است.

موسی علیه السلام  با خادم خود (یوشع بن نون) ماهیی را در زنبیلی با خود گرفته و براه افتادند، تا اینکه نزد صخره رسیدند، در آنجا سر خود را گذاشته و خوابیدند، ماهی از زنبیل برآمد و آهسته به سوی دریا رفت([69])، و این کار برای موسی علیه السلام  و خادمش تعجب‌آور بود. بعد از آن برخاستۀ و بقیۀ آن روز و شب را راه رفتند، چون صبح شد، موسی برای خادم خود گفت: صبحانۀ ما را بیاور، چون از این سفر خسته و مانده شده‌ایم.

و موسی علیه السلام  تا از جای که مامور به رفتن آنجا شده بود، نگذشته بود، احساس خستگی و ماندگی نکرده بود([70])، خادمش برایش گفت: جای را که نزد صخره خوابیده بودیم بیاد داری؟ ماهی را در همانجا فراموش کردم.

موسی علیه السلام  گفت: این همان جایی است که ما در طلب آن هستیم، و همان بود که در پی خود برگشتند.

چون نزد صخره رسیدند، شخصی را دیدند که خود را به جامۀ [و یا گفت به جامۀ خود] پیچانده است([71]).

موسی علیه السلام  سلام کرد.

خضر گفت: در این سرزمین سلام چه معنی دارد([72])؟

موسی علیه السلام  گفت: من موسی هستم؟

[خضر گفت]: موسی بنی اسرائیل؟

گفت: بلی، و گفت: آیا [اجازه می‌دهی] که با تو همراهی کنم، و از آنچه که برایت آموخته شده است، برایم بیاموزی؟

گفت: تو تحمل همراهی با من را نداری، زیرا خداوند علمی را برای من آموخته است که تو آن را نمی‌دانی، و علمی را برای تو آموخته است که من آن را نمی‌دانم([73]).

[موسی علیه السلام ] گفت: إن‌شاء الله مرا شخص صابری خواهی یافت، و از هیچ امر و فرمان تو سرپیچی نخواهم کرد.

هردوی آن‌ها [یعنی: موسی و خضر علیهما السلام] در ساحل دریا به راه افتادند، خودشان از خود کشتی نداشتند، ولی کشتیی سر رسید و با او مفاهمه کردند تا آن‌ها را با خود بردارد، صاحبان کشتی خضر را شناخته، و آن‌ها را بدون کرایه با خود سوار کردند.

گنجشکی آمد و در کنار کشتی نشست، و یک یا دو بار نول خود را در دریا غوطه داد.

خضر گفت: ای موسی! علم من و علم تو، نسبت به علم خدا، مانند همین یک یا دو نول آبی است که این گنجشک از دریا برداشته، [و چیزی را کم نکرده است].

بعد از آن خضر علیه السلام  تختۀ از تخته‌های کشتی را درآورد.

موسی برایش گفت: این مردم ما را بدون کرایه با خود سوار کردند، تو کشتی آن‌ها را خراب نموده و همۀ سرنشینان آن را غرق می‌سازی.

[خضر علیه السلام ] گفت: مگر نگفته بودم که تو تحمل همراهی با من را نداری؟

[موسی علیه السلام ] گفت: مرا از چیزی که فراموش کرده‌ام، مؤاخذه مکن و باعث زحمت درکارم مشو، و این اولین فراموشی موسی علیه السلام  بود.

باز براه افتادند، و طفلی را دیدند که با اطفال دیگر در حال بازی کردن است، خضر سر آن طفل را با دست از تنش کند و جدا نمود([74]).

موسی علیه السلام  گفت: آیا شخص بی‌گناهی را بدون اینکه کسی را کشته باشد به قتل می‌رسانی؟

[خضر علیه السلام ] گفت: مگر به تو نگفته بودم که تو تحمل همراهی با من را نداری؟

باز براه افتادند، تا اینکه به قریۀ رسیدند، از مردم آن قریه طلب نان نمودند، ولی آن‌ها از مهمان کردن آن‌ها ابا ورزیدند، و در آن قریه دیواری را مشاهده نمودند که در حال فرو ریختن است([75])، خضر علیه السلام  [چیزی] به دست خود گفت و آن دیوار را، راست ایستاده کرد.

موسی علیه السلام  گفت: اگر می‌خواستی در مقابل این کار خود مزدی می‌گرفتی.

[خضر علیه السلام ] گفت: این نقطۀ جدایی بین من و تو است».

پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «خداوند موسی را رحمت کند، دوست داشتیم که صبر می‌کرد تا قصۀ آن‌ها بر ما روشن می‌شد»([76]).

35- باب: مَنْ سَأَلَ وَهُوَ قَائِمٌ عَالِمًا جَالِسًا

باب [35]: کسی که ایستاده از عالمی نشسته چیزی پرسیده است

103- عَنْ أَبِي مُوسَى رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا القِتَالُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ؟ فَإِنَّ أَحَدَنَا يُقَاتِلُ غَضَبًا، وَيُقَاتِلُ حَمِيَّةً، فَقَالَ: «مَنْ قَاتَلَ لِتَكُونَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ العُلْيَا، فَهُوَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ» [رواه البخاری: 123].

103- از ابوموسی رضی الله عنه  روایت است که گفت: شخصی نزد پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آمد و گفت یا رسول الله! جهاد فی سبیل الله چگونه است؟ زیرا بعضی از مایان به اساس انتقام، و بعضی روی عصبیت قومی و قبیلوی می‌جنگد.

[پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم ] فرمودند: «کسی که به جهت اعلای کلمة الله بجنگد، جنگ او جهاد فی سبیل الله است»([77]).

36- باب: قَوْلِ اللهِ تَعَالَى: ﴿وَمَآ أُوتِيتُم مِّنَ ٱلۡعِلۡمِ إِلَّا قَلِيلٗا٨٥

باب [36]: این قول خداوند متعال که: از علم جز مقدار اندکی داده نشده‌اید

104- عَنِ ابْنِ مَسْعُودٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: بَيْنَا أَنَا أَمْشِي مَعَ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فِي خَرِبِ المَدِينَةِ، وَهُوَ يَتَوَكَّأُ عَلَى عَسِيبٍ مَعَهُ، فَمَرَّ بِنَفَرٍ مِنَ اليَهُودِ، فَقَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ: سَلُوهُ عَنِ الرُّوحِ؟ وَقَالَ بَعْضُهُمْ: لاَ تَسْأَلُوهُ، لاَ يَجِيءُ فِيهِ بِشَيْءٍ تَكْرَهُونَهُ، فَقَالَ بَعْضُهُمْ: لَنَسْأَلَنَّهُ، فَقَامَ رَجُلٌ مِنْهُمْ، فَقَالَ يَا أَبَا القَاسِمِ مَا الرُّوحُ؟ فَسَكَتَ، فَقُلْتُ: إِنَّهُ يُوحَى إِلَيْهِ، فَقُمْتُ، فَلَمَّا انْجَلَى عَنْهُ، قَالَ: «(وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتُوا مِنَ العِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا)» [رواه البخاری: 125].

104- از ابن مسعود رضی الله عنه  روایت است که گفت: در حالی که با پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در مکان مخروبه و ویرانۀ از مدینۀ منوره می‌رفتم، و پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  با چوب خرمای که در دست‌شان بود عصا می‌زدند، به گروهی از مردم یهود رسیدیم، عده از آن‌ها برای عده دیگری گفت که: دربارۀ [حقیقت] روح از وی [یعنی: از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم ] پرسان نمائید، گروه دیگری گفتند: پرسان نکنید، زیرا مبادا نشود موقفی بگیرد که بدتان بیاید، و گروهی گفتند: که حتما سؤال می‌کنیم.

و همان بود که یکی از آن‌ها برخاست و گفت: یا ابا القاسم! روح چیست؟

پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  خاموش شدند.

با خود گفتم: بر ایشان وحی نازل می‌گردد، و من برخاستم، [تا در هنگام نزول وحی، مزاحم ایشان نشوم] و وقتی که علائم وحی از ایشان برطرف شد، این آیت را تلاوت نمودند: ﴿از تو دربارۀ روح می‌پرسند، بگو که روح از امر پروردگار من است، و شما از علم، جز مقدار اندکی داده نشده‌اید»([78]).

37- باب: مَنْ خَصَّ بِالعِلْمِ قَوْمًا دُونَ قَوْمٍ كَرَاهِيَةَ أَنْ لاَ يَفْهَمُوا

باب [37]: کسی که از خوف نفهمیدن علم، تنها عدۀ را به آموختن آن اختصاص داده است

105- عَنْ أَنَسٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ: أَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، كَانَ مُعَاذٌ رَدِيفُهُ عَلَى الرَّحْلِ، قَالَ: «يَا مُعَاذَ»، قَالَ: لَبَّيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَسَعْدَيْكَ، قَالَ: «يَا مُعَاذُ»، قَالَ: لَبَّيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَسَعْدَيْكَ ثَلاَثًا، قَالَ: «مَا مِنْ أَحَدٍ يَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ، صِدْقًا مِنْ قَلْبِهِ، إِلَّا حَرَّمَهُ اللَّهُ عَلَى النَّارِ»، قَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ: أَفَلاَ أُخْبِرُ بِهِ النَّاسَ فَيَسْتَبْشِرُون؟ قَالَ: «إِذًا يَتَّكِلُوا» وَأَخْبَرَ بِهَا مُعَاذٌ عِنْدَ مَوْتِهِ تَأَثُّمًا [رواه البخاری: 128].

105- از انس رضی الله عنه  روایت است که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  برای (معاذ)([79]) که پشت سر ایشان بر مرکوبی سوار بود، فرمودند: «یا معاذ»!

گفت: بلی یا رسول الله! بفرمائید بخدمت حاضرم!

فرمودند: «یا معاذ»!

گفت: بلی یا رسول الله! بفرمائید، بخدمت حاضرم، تا اینکه این سخن سه بار تکرار شد.

فرمودند: «هیچکسی نیست که از صدق دل بگوید: (أشْهد أَنْ لا إِلَه إِلَّا اللَّه وأَنَّ محمدا رسولُ اللّه) مگر آنکه خداوند او را بر آتش دوزخ حرام می‌گرداند».

معاذ گفت: یا رسول الله! آیا از این چیز به مردم خبر بدهم که خوشحال شوند؟

فرمودند: «در این موضوع در وقت مرگ خود از خوف اینکه مبادا [از پوشیدن این حدیث] گنهکار شود، برای مردم خبر داد([80]).

38- باب: الْحَیَاءِ فِي العِلْمِ

باب [38]: شرم کردن در تحصیل علم

106- عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهَا قَالَتْ: جَاءَتْ أُمُّ سُلَيْمٍ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لاَ يَسْتَحْيِي مِنَ الحَقِّ، فَهَلْ عَلَى المَرْأَةِ مِنْ غُسْلٍ إِذَا احْتَلَمَتْ؟ قَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «إِذَا رَأَتِ المَاءَ» فَغَطَّتْ أُمُّ سَلَمَةَ، تَعْنِي وَجْهَهَا، وَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللَّهِ وَتَحْتَلِمُ المَرْأَةُ؟ قَالَ: «نَعَمْ، تَرِبَتْ يَمِينُكِ، فَبِمَ يُشْبِهُهَا وَلَدُهَا» [رواه البخاری: 130].

106- از أم سلمه رضی الله عنها  روایت است که گفت: (أم سلیم)([81]) نزد پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آمد و گفت: یا رسول الله! خداوند از بیان حق حیاء نمی‌کند، آیا اگر زن احتلام شود، بر وی غسل واجب می‌شود؟

پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «به شرطی آنکه آب [منی] را ببیند».

أم سلمه رضی الله عنها  روی خود را پوشانیده و گفت: یا رسول الله! زن هم احتلام می‌شود؟

فرمودند: «بلی! دستت به خاک [یک نوع خوش کلامی است]، وگرنه چه سبب است که فرزندش همرنگش می‌شود»([82])؟

39- باب: مَنِ اسْتَحْيَا فَأَمَرَ غَيْرَهُ بِالسُّؤَالِ

باب [39]: کسی که خودش حیا کرد و دیگری را امر کرد که پرسان نماید

107- عَنْ عَليِّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: كُنْتُ رَجُلًا مَذَّاءً فَأَمَرْتُ المِقْدَادَ أَنْ يَسْأَلَ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَسَأَلَهُ، فَقَالَ: «فِيهِ الوُضُوءُ» [رواه البخاری: 132].

107- از علی رضی الله عنه  روایت است که گفت: من شخصی بودم که (مذی) از من بسیار خارج می‌شد، (مقداد)([83]) را امر کردم تا [حکم] آن را از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  بپرسد، و چون پرسید، فرمودند: «از [خارج شدن] مذی، وضوء واجب می‌شود»([84]).

40- باب: ذِكْرِ العِلْمِ وَالفُتْيَا فِي المَسْجِدِ

باب [40]: بیان کردن علم و فتوی دادن در مسجد

108- عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمَا: أَنَّ رَجُلًا، قَامَ فِي المَسْجِدِ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، مِنْ أَيْنَ تَأْمُرُنَا أَنْ نُهِلَّ؟ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «يُهِلُّ أَهْلُ المَدِينَةِ مِنْ ذِي الحُلَيْفَةِ، وَيُهِلُّ أَهْلُ الشَّأْمِ مِنَ الجُحْفَةِ، وَيُهِلُّ أَهْلُ نَجْدٍ مِنْ قَرْنٍ» وَقَالَ ابْنُ عُمَرَ وَيَزْعُمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ: «وَيُهِلُّ أَهْلُ اليَمَنِ مِنْ يَلَمْلَمَ» وَكَانَ ابْنُ عُمَرَ يَقُولُ: لَمْ أَفْقَهْ هَذِهِ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ [رواه البخاری: 133].

108- از عبدالله بن عمر رضی الله عنهما  روایت است که: شخصی در مسجد برخاست و گفت: یا رسول الله! به ما امر می‌کنید که از کجا احرام ببندیم؟

پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «مردم مدینه: از ذوالحلیفه، مردم شام: از جحفه، و مردم نجد: از قرن منازل».

ابن عمر رضی الله عنهما  گفت: و مردم گمان می‌کنند پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند که: «مردم یمن: از یلملم احرام ببندند»، و ابن عمر رضی الله عنهما  می‌گفت: ولی من این چیز را از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  نفهمیدم([85]).

41- باب: مَنْ أَجَابَ السَّائِلَ بِأَكْثَرَ مِمَّا سَأَلَهُ

باب [41]: کسی که سائل را به بیشتر از آنچه که سؤال کرده است جواب داده است

109- وعَنْه رَضِيَ اللهُ عَنْهُ، أَنَّ رَجُلًا سَأَلَ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ مَا يَلْبَسُ المُحْرِمُ؟ فَقَالَ: «لاَ يَلْبَسُ القَمِيصَ، وَلاَ العِمَامَةَ، وَلاَ السَّرَاوِيلَ، وَلاَ البُرْنُسَ، وَلاَ ثَوْبًا مَسَّهُ الوَرْسُ أَوِ الزَّعْفَرَانُ، فَإِنْ لَمْ يَجِدِ النَّعْلَيْنِ فَلْيَلْبَسِ الخُفَّيْنِ، وَلْيَقْطَعْهُمَا حَتَّى يَكُونَا تَحْتَ الكَعْبَيْنِ» [رواه البخاری: 134].

109- و از ابن عمر رضی الله عنهما  روایت است که شخصی از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  پرسید: محرم چه لباسی را باید بپوشد؟

فرمودند: «پیراهن نپوشد، دستار (عمامه) نپیچد، ازار نپوشد، عبا نپوشد، و لباسی که معطر به خوشبویی و زعفران باشد، نپوشد، اگر کفش را نیافت، موزه بپوشد، ولی باید آن را طوری قطع نماید که از زیر کعبین [یعنی: بجلک] پایین‌تر باشد»([86]).


4- کتابُ الوُضوء



[1]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) امانت هرچه که باشد، ضایع کردن آن، و خیانت کردن در آن کار بد و نامشروعی است، ولی مراد از امانت در اینجا وظائف و مناصبی است که شخص متحمل آن می‌گردد که باید آن را به بهترین وجهی انجام داده و اداء نماید، مانند: خلافت، امارت، وزارت، قضاوت، و امثال این‌ها، چنان‌چه که آخر حدیث دلالت بر این امر دارد، و امانت در این امور دو جانبه است، جانب سپردن امانت، و جانب قبول کردن امانت، یعنی: کسی که این امانت را به دیگری می‌سپرد باید به کسی بسپرد که اهل این امانت باشد، و کسی که متحمل این امانت می‌شود، باید آن را طوری که شایستۀ آن است به انجام برساند، خداوند متعال می‌فرماید: ﴿۞إِنَّ ٱللَّهَ يَأۡمُرُكُمۡ أَن تُؤَدُّواْ ٱلۡأَمَٰنَٰتِ إِلَىٰٓ أَهۡلِهَا وَإِذَا حَكَمۡتُم بَيۡنَ ٱلنَّاسِ أَن تَحۡكُمُواْ بِٱلۡعَدۡلِ [انساء: 58]، یعنی: خداوند شما را امر می‌کند که امانت‌ها را به اهل آن بسپارید، و وقتی که بین مردم قضاوت می‌کردید، به اساس عدالت قضاوت کنید.

      2) طوریکه از این نص، و از نصوص دیگری که در مورد قیامت آمده است دانسته می‌شود، قیامت بر سه نوع است: قیامت دنیوی، قیامت برزخی، و قیامت اخروی، قیامت دنیوی عبارت از بدبختی، نا امنی، حق تلفی، گرسنگی، و بی‌بند و باری است، و قیامت برزخی، عبارت از قیامتی است که بر هر فرد چه نیکو کار باشد و چه بدکار بعد از مردنش شروع می‌شود، و قیامت اخروی و یا قیامت عمومی همان قیامتی است که همگان بعد از مردن دوباره زنده شده و بعد از محاسبه اعمال، نیکوکاران به بهشت و بدکاران به دوزخ فرستاده می‌شوند.

      3) مراد از قیامتی که در این حدیث شریف آمده است، قیامت دنیوی که عبارت از بدبختی، نا امنی و حق تعالی تلفی است می‌باشد، و البته وقتی که کار به غیر اهلش سپرده شود و کسانی خلافت و زمامداری امور مسلمانان را به عهده بگیرند که از نگاه علم و دانش، و درک امور سیاسی، و فهم مصالح عمومی لیاقت چنین منصبی را نداشته باشند، نمی‌توان جز بدبختی، نا امنی، حق تلفی، گرسنگی و دیگر مشاکل اجتماعی چیز دیگری را از آن‌ها انتظار داشت، و بدون شک این نوع مصائب و مشاکل نمونۀ از قیامت کبری و یا قیامت اخروی است.

      4) کسی که مشغول سخن زدن با شخص دیگری است، نباید سخنش را قطع کرد و از وی چیزی پرسید، و یا با وی به سخن زدن پرداخت، زیرا حق اول برای همان کسی است که فعلا مشغول سخن گفتن با او است، و اگر در چنین وقتی مداخله می‌کنیم، در واقع تجاوز به حق آن شخص دیگری نموده‌ایم.

[2]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) بلند کردن آواز در وقت ضرورت از آن جمله در وقت تعلیم علم، در صورتی که به این کار ضرورت باشد، جواز دارد.

      2) امام طحاوی در مورد این حدیث گفته است که: مسلمانان در اول پاهای خود را مانند مسح کردن سر، مسح می‌کردند، بعد از آن پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آن‌ها را از مسح کردن منع نموده و امر به شستن پا نمودند، و مسح کردن نسخ گردید، وعدۀ دیگری می‌گویند که از اول پاهای خود را می‌شستند، ولی چون این مرتبه از عجله زیاد پاهای خود را به طوری شستند که گویا بر آنها مسح می‌کنند، پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آن‌ها را به شستن کامل امر فرمودند، و اصل قضیه هرچه که باشد، نتیجه آن می‌شود که به اتفاق همگان شستن پا در وضوء فعلا فرض است، و مسح کردن کفایت نمی‌کند.

      3) امام عینی رحمه الله  می‌گوید: (اینکه صحابه رضی الله عنهم  نماز را تا این حد تاخیر کردند، سببش این بود که می‌خواستند نماز را با پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  اداه نمایند، و چون پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از ایشان عقب مانده بودند، منتظر آمدن و رسیدن ایشان بودند، از این جهت نماز را تاخیر نمودند)، و از این سخن اینطور دانسته می‌شود که خود پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  نماز را در وقتش با کسانی که با ایشان بودند، اداء نموده بودند، والله تعالی أعلم بالصواب.

[3]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) سبب شرم عبدالله بن عمر رضی الله عنهما  این بود که: در آن مجلس بزرگان صحابه، مانند ابوبکر و عمر رضی الله عنهما  و امثال این‌ها نشسته بودند، و چون در این وقت ابن عمر رضی الله عنهما  خورد سال بود، لذا شرم کرد که در مقابل آن‌ها که سکوت کرده‌اند و چیزی نمی‌گویند، چیزی بگوید و ابراز نظر نماید.

      2) همچنانی که درخت خرما در مقابل تقلبات حوادث از گرمی و سردی مقاومت نموده و برگش نمی‌ریزد، شخص مسلمان نیز از وقائع ناگوار شکست نخورده و نمی‌هراسد، و به ادای مسئولیت خود که عبادت خالق و خدمت به خلق الله و دعوت به کار خیر، و انجام وظائف دنیوی باشد، ادامه می‌دهد.

[4]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) اینکه پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در جواب آن شخص، عوض (بلی) «بار خدایا! بلی» می‌گفتند، سببش این است که به ذکر نام خدا تبرک می‌جستند، و به این اسلوب خود، خدا را در آنچه که می‌گفتند شاهد می‌گرفتند، تا سخن‌شان برای شخص مقابل دلنشین‌تر گردد.

      2) در این حدیث ذکری از حج نیامده است، و در سنن نسائی از روایت ابوهریره رضی الله عنه  آمده است که: آن اعرابی گفت: تو را به خدا قسم می‌دهم که خدا تو را امر کرده است که اگر کسی توانائی داشته باشد، باید به به این خانه حج نماید، و پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در جوابش فرمودند که: بار خدایا! بلی، سنن النسائی، کتاب الصیام، باب وجوب الصیام (4/124)، برقم (2094).

      3) شخصی که این سؤال‌ها را به این اسلوب خشن نمود، در روایتی هنوز مسلمان نشده بود، و در روایت دیگری که مسلمان شدنش را در این وقت افاده می‌کند، وی از مردم بادیه نشین بود، و غلظت و شدت برای بسیاری از بادیه نشینان از خصلت و سجیه آن‌ها است، ولی با آن‌هم این شخص نسبت به فهمی که داشت پیش از آنکه به سؤال‌هایش بپردازد، از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  معذرت خواست، و نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  به فهم این شخص شهادت داده و بعد از اینکه رفت، فرمودند:
«آدم با فهمی بود»، و عمر
رضی الله عنه  گفت که: هیچکسی را ندیدم که سؤال‌هایش را از ضمام بهتر و موجزتر مطرح کرده باشد.

      4) ضمام رضی الله عنه  چون نزد قومش رسید، اولین سخنش این بود که گفت: لات و عزی بسیار بد است، قومش گفتند: مگر از پیسی و جذام و جنون نمی‌ترسی؟ گفت: وای بر شما، به خداوند قسم است که لات و عزی نه بکسی نفع رسانده می‌توانند و نه ضرر، و خدا رسولی فرستاده و کتابی را بر وی نازل ساخته است، تا بدین وسیله شما را از فکر جاهلیت نجات بدهد، و بدانید که من مسلمان شده‌ام، (أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شریک له، وأن محمدا عبده ورسوله) و آن‌ها را به اسلام دعوت کرد، و همان روز هنوز شام نشده بود که مرد و زن قبیله‌اش مسلمان شدند (أسد الغابه: 3/43).

[5]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) کسی که نامه را ذریعۀ وی برای سردار بحرین فرستادند، عبدالله بن حذافۀ سهمی بود، این شخص در زمان خلافت عمر رضی الله عنه  با جمع دیگری از صحابه به اسارت رومیان درآمد، رومیان از وی خواستند که به کفر برگردد، او ابا ورزید، پادشاه روم برایش گفت: اگر سرم را ببوسی تو را آزاد می‌سازم، حذافه رضی الله عنه  قبول نکرد، گفت: سرم را ببوس، تو را و تمام کسانی را که با تو اسیر شده‌اند، آزاد می‌کنم، حذافه رضی الله عنه  سرش را بوسید، و همان بود که پاشاه روم او و هشتاد نفر از مسلمانان را که با وی اسیر شده بودند، آزاد کرد، چون به مدینه برگشت صحابه از بوسه زدن سر پادشاه روم بر او طعنه می‌زدند، او در جواب می‌گفت: خداوند بواسطه یک بوسه‌ام هشتاد نفر از مسلمانان را آزاد ساخت، هنوز به من طعنه می‌زنید؟

      2) نام سردار بحرین، منذر بن ساوی بود، و بحرین منطقه‌ای است که بین بصره و عمان قرار دارد، و اکنون دولت مستقلی است.

      3) کسری لقب پادشاهان فرس بود، همچنانی که فرعون لقب پادشاهان مصر، و قیصر لقب پادشاهان روم بود، و نام کسری پرویز فرزند هرمز، فرزند نوشیروان بود.

      4) بعد از این که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  دعا کردند که خداوند آن‌ها را پاره پاره کند، دیری نگذشت که (شرویه) فرزند کسری، پدرش را کشت، و شش ماه نگذشت که شرویه هم مرد، و ملک بی‌سرپرست گردیده و خراب شد.

      5) در عمدة القاری آمده است که: کسری بعد از اینکه نامۀ پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  را پاره کرد، به (باذان) که نماینده‌اش در یمن بود نوشت که: برایم خبر رسیده است که شخصی از مردم قریش ادعای نبوت را دارد، بزودی نزدش برو و از وی بخواه که از این ادعایش توبه نماید، ورنه سرش را برایم بفرست، و همان بود که (باذان) نامه کسری را برای پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرستاد، پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در جوابش نوشتند که: «خداوند بمن وعده داده است که کسری در فلان روز و فلان تاریخ به قتل می‌رسد»، و روزی را که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  تعیین کرده بودند، روز سه شنبه دهم ماه جمادی الأولی سال هفتم هجری بود، چون نامۀ پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  برای باذان رسید، گفت: اگر این شخص پیامبر باشد، آنچه را که گفته است به حقیقت خواهد پیوست، و همان بود که خبر کشته شدن کسری در همان روز معین برای باذان رسید، بعد از این واقعه (باذان) خبر مسلمان شدن خود، و مسلمان شدن کسان دیگری را که از فس با وی بودند، برای پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرستاد.

[6]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) مراد از نامۀ که ذکرش در این حدیث نبوی شریف رفته است، نامه‌ای است که می‌خواستند برای اهل روم و یا اهل فرس بفرستند.

      2) همانطوری که در متن حدیث نبوی شریف آمده است، نقش مهر پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  (محمد رسول الله) بود، و در روایات دیگری آمده است که: (محمد رسول الله) مقلوب و در سه سطر نوشته شده بود، به طوری که (محمد) در سطر پایان، (رسول) در سطر دوم، و (الله) در سطر اول قرار گرفته بود، و من خودم یکی از نامه‌های پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  را که به این مهر ممهور شده بود دیدم، و مهر به شکل تقریبا مربعی بود، و کلمه (محمد) در سطر زیرین، کلمۀ (رسول) در سطر وسط، و کلمۀ (الله) در سطر فوقانی قرار گرفته بود.

      3) از این حدیث نبوی شریف اینطور دانسته می‌شود که نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  به عرف و عادت مردم – حتی غیر مسلمانان – در صورتی که مخالف به احکام شرعی نمی‌بود، اهمیت می‌دادند، و با آن مخالفت نمی‌کردند، و اکنون (عُرف) یکی از ادلۀ معتبر شرعی است، و در نزد عامۀ اصولیین و علماء با شروط معینی مقبول و قابل احتجاج است.

[7]- وی حارث بن عوف لیثی است، در غزوۀ بدر اشتراک نمود، و از لواء داران در فتح مکه بود، در مکۀ مکرمه یک سال مجاورت گزید، و در همانجا در سال شصت و هشت هجری به سن هفتاد و پنج سالگی وفات نمود، امام بخاری رحمه الله  از وی تنها همین یک حدیث را روایت کرده است، أسد الغابه (5/319).

[8]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) اینکه پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  دربارۀ کسی که آمد و پهلوی دیگران نشست گفتند که: «به خدا پناه آورد، و خداوند او را پناه داد» این است که: چون بنی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  مبلغ حکم خدا، و مبین دین خدا هستند، از این جهت از نشستن این شخص به مجلس پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  تعبیر به پناه آوردن به خدا شده است، و مراد از پناه دادن خدا به وی این است که خداوند او را مشغول رحمت و رضوان خود ساخته است، و یا آنکه به سبب این عمل نیکش او را در روز قیامت به سایۀ عرش خود پناه می‌دهد.

      2) اینکه پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از نشستن شخص دوم در پشت سر مردم تعبیر به (حیاء) نمودند این است که این شخص از شستن در پهلوی مردمی که در مجلس نشسته بودند، حیاء کرد، از این جهت رفت و پشت سر آن‌ها نشست، و یا سببش این است که این شخص از اینکه مجلس را مانند رفیق سوم خود ترک کند، حیاء نمود.

      3) در لفظ حدیث نبوی شریف از باب مشاکله برای خداوند متعال نیز اطلاق لفظ حیاء شده است، و چون این امر نسبت به خداوند متعال مستحیل است، از این جهت گفته‌اند که مراد از حیاء نسبت به خداوند عزوجل  ترک عذاب این شخص، و رحمت به حال وی است.

      4) گویند: شخص سومی که از مجلس پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  اعراض کرد، شخصی از منافقین بود، و سبب اعراضش نفاقش بود نه چیز دیگری، و به همین سبب خداوند متعال از وی اعراض نمود، یعنی: بر وی غضب کرد.

[9]- این واقعه در حجة الوداع و در روز اول عید قربان و در منطقۀ (منی) واقع گردید، و چون در این وقت می‌خواستند برای مردم خطبه بدهند، لذا برای آنکه همگان صدای‌شان را بشنوند، بر بالای شتر نشستند.

[10]- از احکام مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) اینکه پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  حرمت خون و حرمت مال، و حرمت ناموس را به حرمت روز عید قربان، و حرمت ماه عید، و حرمت شهر مکه تشبیه نموده‌اند، سببشش این است که این زمان و این مکان در نزد مردم عرب دارای احترام خاص خود بود، تا جایی که به هیچ وجه حاضر نبودند که حرمت این زمان و این مکان را نقض نمایند، و با وجود آنکه همیشه به جنگ و جدال و چور و چپاول می‌پرداختند، ولی در این روز و در این ماه، و در این مکان از این کارها کاملا خودداری می‌نمودند، بنابراین باید مسلمانان بنا به توصیه جدی پیامبر خود، و بنابراین که این امور سه گانه در قوانین بین المللی و در نزد همۀ جهانیان از بالاترین حقوق بشری شناخته شده است، با کمال دقت این دستورات نبوی را محترم بشمارند، و به جان کسی، و مال کسی، و ناموس و شرف کسی تعدی و تجاوز ننمایند.

      2) عالم باید علمی را که آخوخته است، برای دیگران تعلیم بدهد.

      3) عالم باید محرمات دین را به صورت هرچه شدیدتر برای مردم گوشزد نماید.

      3) روایت حدیث برای کسی که معنی آن را نمی‌داند، روا است، چنان‌چه کسانی که این حدیث برای آن‌ها می‌رسد، قبول کردن آن حدیث از زبان چنین شخصی – در صورتی که دیگر شروط روایت حدیث در وی موجود باشد – بر آن‌ها واجب است.

[11]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) از اسلوب نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  آن بود که در موعظه و سخنرانی‌های خود سه چیز را همیشه مراعات می‌کردند: یکی وقت مناسب، و دیگری سخن مناسب، و سومی اندازۀ مناسب، و در این اواخر کتابی به دستم افتاد که حاوی تمام سخنرانی‌های پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در مناسبت‌های مختلف بود، این کتاب را از اول تا به آخر مطالعه نمودم، دیدم که این سه اصل در هریک از این سخرانی‌های مراعات گردیده است، به طور نمونه دیدم که هیچ سخرانی‌شان که به صورت آرام و مناسب ایراد گردد، بیشتر از پنج دقیقه وقت را دربر نمی‌گیرد، و از اینجا بود که مردم سخنان ایشان را به گوش هوش می‌شنیدند، و به خاطر می‌سپردند، و در این وقت یادم از سخنرانانی آمد که اگر وقت سخنرانی‌شان مناسب باشد، سخن‌شان مناسب نیست، و اگر فرضا این دو مناسب باشد، اندازۀ مناسب را از نگاه وقت هیچگاه مراعات نمی‌کنند، و از اینجا است که اکثر سخنان‌شان دلسرد کننده و ملال‌آور است، تا جایی که همۀ حضار در انتظار لحظۀ هستند که سخنرانی چنین اشخاصی ختم شود، و گوش‌های‌شان از سخنان ملال‌آور وی راحت گردد.

      2) نه تنها در سخنرانی بلکه در همۀ امور این اصل را که (دلسرد نشدن) و (خسته نشدن) مردم باشد، مراعات می‌کردند، چنان‌چه فرمودند که: در وقت نماز اگر طعام شما آماده و حاضر شد، اول طعام خود را صرف کنید، تا مبادا ذهن و فکر شما در وقت نماز خواندن به چیز دیگری مشغول شود.

      3) پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  غمخوار همگان، و مهربان برای همگان بودند، خداوند متعال بر امت محمدی منت گذاشته و می‌فرماید: ﴿لَقَدۡ جَآءَكُمۡ رَسُولٞ مِّنۡ أَنفُسِكُمۡ عَزِيزٌ عَلَيۡهِ مَا عَنِتُّمۡ حَرِيصٌ عَلَيۡكُم بِٱلۡمُؤۡمِنِينَ رَءُوفٞ رَّحِيمٞ ١٢٨ [التوبه: 128]، یعنی: پیامبری از میان خودتان برای شما آمد که بی‌تردید و رنج‌های شما بر او گران می‌آید، و به هدایت‌تان اصرار دارد، و بر مؤمنان رؤوف و مهربان است.

[12]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) این حدیث نبوی اساس تبلیغ و دعوت به سوی اسلام است، و علماء گفته‌اند که مراد از آسان‌گیری که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  به آن امر فرموده‌اند، آسان‌گیری در امور دنیوی است، و مراد از بشارت دادن، وعده دادن به رحمت الهی و مغفرت او تعالی در امور اخروی است، و طوری که نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  به آن اشاره می‌فرمایند، اگر این دو اصل مراعات نگردد، مردم از دین متنفر می‌شوند، و خود نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  در همۀ مراحل دعوت خود این دو اصل را به طور کامل مراعات می‌کردند، از آن جمله اینکه روزی شخص بادیه نشینی به مسجد نبوی داخل گردید، و رفت به گوشۀ از مسجد بول نمود، صحابه بر وی غضب کرده و زبان به ملامتی او گشودند، پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند، خاموش باشید، بگذارید بول کند، و بعد از اینکه بول کرد، سطل آبی را گرفته و بر روی بول‌هایش بریزید.

      2) اولیای امور و کسانی که مسؤولیت امور مردم را بر عهده دارند، باید به آن‌ها مهربانی نموده و کار گشای آن‌ها بشند، نه آنکه جهت خود خواهی و تکبر، و یا گرفتن رشوت و غیره بر آن‌ها کبر فروخته و در مقابل آن‌ها از تشدد و سختگیری کار بگیرند.

      3) این حدیث نبوی شریف متعلق به امور دنیا و آخرت است، جزء اول حدیث که در آن امر به آسانگیری است، متعلق به امور دنیوی، و در جزء دوم آن که امر به بشارت است، متعلق به امور اخروی است، پس باید در امور دنیوی با مردم از آسانگیری کار گرفت، و در امور اخروی مردم را بشارت به رحمت و مغفرت خداوندی داد.

[13]- وی معاویه بن ابی سفیان بن صخر بن حرب است، دارای مناقب زیادی است، در رجب سال شصت هجری به عمر هشتاد و هفت سالگی وفات نمود، امام بخاری رحمه الله  از وی هشت حدیث روایت کرده است، فتح المبدی (1/161).

[14]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) مراد از دانش در امور دین، دانستن احکام حلال و حرام، و دانستن حق خدا و حق خود و حق دیگران است، تا از حلال مستفید گردیده و از حرام اجتناب ورزد، و به حق کسی تجاوز ننماید، و مسائل دین از این امور پنجگانه خارج نیست، و مفهوم حدیث نبوی دلالت بر این دارد که اگر کسی احکام دین را نمی‌داند، از این خیر محروم است، و از این حدیث فضل علماء و دانشمندان بر دیگران به خوبی مشهود است، و از عمر رضی الله عنه  روایت است که می‌گفت: (پیش از آنکه به ریاست برسید، فقه [یعنی: احکام حلال و حرام] را بیاموزید)، و شاید قصدش این باشد، که اگر پیش از رسیدن به ریاست فقه نیاموزید، بعد از رسیدن به امارت فرصت آموختن فقه برای شما میسر نشود، چنان‌چه شاید قصدش این باشد که اگر فقه را نیاموخته به ریاست برسید، احتمال دارد که سبب بدبختی خود و دیگران شوید، و البته مراد از فقه، فهم حقیقی دین، و فهم مقاصد شرعی است، نه آنکه شخص منسوب به علم باشد، ولی برداشت و فهمش از دین، فهم معکوس از دین، و از مقاصد شرعی باشد.

      2) مراد از این فرمودۀ پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  که «من تقسیم می‌کنم و خدا می‌دهد» این است که: آنچه را که خداوند برای من وحی کرده است، برای شما تبلیغ می‌کنم، و خداوند برای هرکدام فهم جداگانۀ می‌دهد، و به این سبب است که بعضی‌ها از این وحی چیزهای بیشتری و بعضی‌ها چیزهای کمتری می‌فهمند، و البته صحابه و هرکس دیگری که وحی قرآن و احادیث نبوی را می‌شنوند، در فهم و استنباط خود با یکدیگر متفاوت می‌باشند، و شاید یکی از اسباب اختلاف فقهاء در استنباط احکام از نصوص شرعی، همین تفاوت فهم آن‌ها باشد.

      3) بعضی می‌گویند که سبب ورود این حدیث نبوی تقسیم کردن مالی بود که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  روی مصلحتی که لازم دیدند از آن مال برای عدۀ مقدار بیشتری دادند، کسانی که حکمت این امر را نمی‌دانستد بر این تقسیم پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  اعتراض نمودند، و پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در مقابل اعتراض آن‌ها فرمودند که: و وظیفۀ من تقسیم کردن است، و به این طریق برای آن‌ها فهماندند که این تقسیم کردن من به اساس وحی بوده است، نه به اساس خواهش خودم، پس جای برای اعتراض باقی نمی‌ماند،

      4) این حدیث دلالت بر حجیت اجماع دارد، زیرا مفهوم آن دلالت بر این دارد، که حق از این امت خارج نیست.

      5) طوری که عدۀ از علماء می‌گویند: از این حدیث نبوی شریف این طور دانسته می‌شود که هیچ عصری خالی از مجتهد نمی‌باشد، یعنی: وقت و زمانی نمی‌شود که مجتهدی، و یا مجتهدینی در آن عصر و زمان وجود نداشته باشد.

      6) علم فقه بر علوم دیگر فضیلت دارد، زیرا اکثر علم تفسیر و علم حدیث بیانگر احکام فقه است، و علم اصول فقه نیز بیانگر طریقۀ (فقه) نصوص قرآن کریم و سنت نبوی است، پس گویا تمام علوم شرعی برای فهم و دانستن علم فقه است، و از این جهت است که علم فقه بر علوم دیگر فضیلت دارد، و علاوه بر آن، علم (فقه) بیانگر حق خدا و حق بنده است، و کسی که علم را فقه را می‌آموزد و به آن عمل می‌کند، حق خدا و بنده‌اش را اداء کرده است، و اساس شریعت هم همین چیز است، و سورۀ (والعصر) هم اشاره به همین امر دارد، و از اینجا است که امام شافعی رحمه الله  می‌گوید که: اگر برای مردم جز همین سورۀ (والعصر) چیز دیگری نازل نمی‌شد، برای‌شان کافی بود.

[15]- تفصیل بیشتر متعلق به این حدیث قبلا به حدیث شماره (56) بیان گردید، به آنجا مراجعه شود.

[16]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) لفظ حدیث نبوی شریف(حسد) است، و مراد از حسد در اینجا به اتفاق علماء غبطه است، زیرا حسد را در دو حالت جواز داده است، حال آنکه از نگاه شرعی (حسد) در هیچ حالتی جواز ندارد، و فرق بین غبطه و حسد آن است که غبطه عبارت از آن است که شخص آرزو کند تا خدا برایش نعمتی بدهد که برای فلان شخص داده است، مثلا: شخص عالمی را می‌بیند، و آروز می‌کند که خداوند برایش مانند این شخص علم بدهد، و شخصی را می‌بیند که خداوند از راه حلال برایش مال و مکنتی داده است، و این شخص از خدا می‌خواهد تا برای او نیز مالی و منالی از راه حلال عطا فرماید، ولی (حسد) آن است که آرزوی زوال نعمت را از آن شخص دیگر داشته باشد، و آرزوی زوال نعمت از دیگران که همان حسد بردن باشد، از گناهان کبیره است.

      2) در سنن ابوداود از ابوهریره رضی الله عنه  روایت است که گفت: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «از حسد بردن بپرهیزید، زیرا (حسد) حسنات را طوری که می‌خورد که آتش هیزم را».

      3) حسد از نگاه تعلق گناه به آن بر سه نوع است، حسد حرام، حسد مباح، و حسد مستحب، حسد حرام آن است که انسان آرزوی زوال نعمت را از برادر مسلمان خود داشته باشد، و حسد مباح که همان (غبطه) باشد، عبارت از آن است که آرزو کند تا خداوند نعمت دنیوی را که برای دیگری داده است، برای او نیز بدهد، و حسد مستحب آن است که آرزو کند که خداوند همانطور که فلان شخص را به طاعت و عبادت رهنمون ساخته است، او را نیز رهنمون سازد.

      4) بعضی از علماء می‌گویند: آرزوی زوال نعمت از کافر و فاجری که نعمت را در راه فسق و فجور و معصیت به مصرف می‌رساند، روا است، و در حسد مذموم و حرام داخل نمی‌شود.

[17]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) در فتح الباری در سبب این دعا آمده است که: ابن عباس رضی الله عنهما  گفت: شبی با پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  [در قیام لیل] نماز می‌خواندم، مرا پهلوی خود ایستاده کردند، و من پس آمدم و پشت سرشان ایستاده شدم، چون از نماز فارغ شدند فرمودند، من تو را پهلوی خود ایستاده کردم، و تو چرا پس آمدی و پش سرم ایستاده شدی؟ گفتم: آیا مناسب است که کسی در پهلوی شما بایستد در حالی که شما پیامبر خدا هستید؟ چون این سخن را شنیدند برایم دعا کردند که خداوند علم و دانشم را افزون سازد. و دعای پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  اجابت گردید، و دانش ابن عباس رضی الله عنهما  به جایی رسید که او را دریای علم، حبر امت، و مفسر قرآن لقب دادند.

      2) مراد از (آموختن قرآن) آموختن احکام و علوم قرآن است، و قرآن کریم مشتمل بر علوم بسیاری است، و آنچه که متعلق به شریعت است، سه علم است، علم عقیده که متعلق به امور غیبی، مانند: ایمان آوردن به خدا، و ایمان آوردن به ملائکه، و کتاب‌های منزله، و پیامبران، و روز آخرت وغیره است، و علم فقه که متعلق به حلال و حرام و امور دنیوی است، چه این امور بین خدا و بنده‌اش باشد، مانند: نماز و روزه و حج و امثال این‌ها، و چه بین یک بنده و بنده دیگر، مانند: خرید و فروش، و نکاح، و طلاق، امثال این‌ها، و علم اخلاق که بیانگر فضائل ورذائل است، به این معنی که شخص مسلمان باید به فضائل مانند: صدق، عفت، کرم، حیاء و امثال این‌ها متصف گردیده، و از رذائل مانند: دروغ، غیبت، حسد، و امثال این‌ها خودداری نماید.

[18]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) عبور شخص سوار از پیش روی نمازگذار سبب فساد نماز نمی‌گردد، ولی عبور کردن از پیش روی شخص نمازگذار برای کسی که عبور می‌کند مکروه است، و پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرموده‌اند که اگر شخصی می‌خواست از پیش روی شما عبور کند، مانع عبور کردنش شوید، و تفصیل بیشتر این موضوع إن‌شاءالله در جای خودش خواهد آمد.

      2) شنیدن حدیث برای طفل خوردسال جواز دارد، و کمال اهلیت که عقل و بلوغ باشد، در وقت اداء و روایت حدیث شرط است، و همچنین است کافر و فاسق، یعنی: اگر کافر حدیث را در حال کفر شنید، و آن را در حال اسلام روایت کرد، روایتش مقبول است، چنان‌چه که اگر فاسق حدیث را در حال فسق شنید، و آن را در حال عدالت روایت کرد، روایتش مقبول است.

      3) سواره رفتن به جماعت جواز دارد، و اگر خوف فوت جماعت به سبب پیاده رفتن وجود داشته باشد، سواره رفتن به جهت دریافتن جماعت سنت و یا مستحب است.

      4) اگر نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  عمل شخصی از صحابه را می‌بینند، و به آن اعتراض نمی‌کنند، این عمل در حکم سنت نبوی است، از این جهت علماء گفته‌اند که: از عبور خر از پیش روی نمازگذار، فاسد نمی‌شود، زیرا از اینکه ابن عباس رضی الله عنهما  سوار بر خر از پیش روی صف نمازگذاران گذشت، و پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  چیزی نگفتند، دلالت بر این دارد که این عمل سبب فساد نماز نمی‌گردد، گرچه مناسب و بهتر آن است که شخص چه پیاده و چه پیاده از پیش روی نمازگذار عبور نکند.

[19]- وی محمود بن ربیع بن سراقه انصاری است، و وقتی که چهار ساله و یا پنج ساله را تا آخر عمر خود به خاطر داشت، در بیت المقدس در سال نود و نه هجری به سن نود و سه سالگی وفات نمود، (أسد الغابه: 4/332).

[20]- از مسائل و احکام متعلق به این حدیث آنکه:

      1) گویند که این عمل از طرف نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  روی خوش طبعی، و یا جهت آن بوده است که این آب سبب برکت برای آن طفل گردد، و صحابه رضی الله عنهم  می‌خواستند که به این طریق اطفال‌شان از برکات نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  بهره‌مند گردند، زیرا دیده بودند که نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  وقتی که آب دهان خود را در چاه خشک و بی‌آبی انداختند، به برکت آب دهان‌شان، آب از آن چاه آن‌چنان فواره زد که برای یک لشکر و حیوانات همراه‌شان کفایت نمود.

      2) به استناد بر این حدیث نبوی در نزد بسیاری از اهل حدیث کمترین سنی که شنیدن و تحمل حدیث در آن جواز دارد، پنج سال است، ولی عدۀ چهار سال را معتبر دانسته‌اند، زیرا در روایت دیگر این حدیث آمده است که سن محمود در وقت وقوع این واقع چهار سال بود، چنان‌چه نظر عدۀ دیگری بر آن است که برای صحت شنیدن و تحمل حدیث سن معینی نیست، بلکه اساس فهم و درایت است، ولو آنکه در کمتر از پنج سال و یا چهار سال باشد، چنان‌چه این زبیر رضی الله عنهما  واقعۀ که پدرش را در غزوۀ خندق در بنی قریظه دیده بود، روایت می‌کند، و خودش در این وقت سه ساله بود.

[21]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      کسانی که احکام دین برای آن‌ها رسیده است سه قسم‌اند:

      قسم اول: کسانی‌اند که احکام دین را می‌آموزند، و به آن عمل می‌کنند، و از آنچه که آموخته‌اند به دیگران نیز آموزند، این مانند همان زمین حاصل‌خیزی است که باران بر آن می‌بارد، آب را در خود نگه می‌دارد، و از آن گیاه می‌روید، و به دیگران هم منفعت می‌رساند.

      و قسم دوم: کسانی‌اند که احکام دین را می‌آموزند، ولی به آن عمل نمی‌کنند، و یا عبارت از کسانی‌اند که نصوص دین را که عبارت از قرآن و سنت باشد، حفظ می‌کنند ولی خودشان از خود قوت استنباط و درک احکام را ندارند، این گروه مانند زمینی است که آب را نگه می‌دارد، و گرچه خودش گیاهی نمی‌رویاند، ولی سبب می‌شود تا دیگران از آن استفاده نمایند، و گرچه این نوع دوم از مردم، در حدیث به طور صریح مذکور نیست، ولی سیاق و فحوای حدیث دلالت بر آن دارد.

      و قسم سوم: یا مسلمانانی هستند که نه چیزی را می‌دانند که برای دیگران بیاموزند، و نه چیزی را حفظ کرده‌اند که برای دیگران برسانند، و یا مراد از آن‌ها کفار خود از این دین بهره برده‌اند، و نه سبب رساندن خیر برای دیگران شده‌اند.

[22]- از احکام و مسائل و متعلق به این حدیث آنکه:

      1) مراد به از بین رفتن علم – طوری که در حدیث دیگری آمده است – این است که علمای متبحر و حقیقی از بین می‌روند، و گروه جاهلی به نام (علماء) جایگزین آن‌ها می‌شوند، و در احکام دین – در حالی که علمی ندارند – برای مردم فتوی می‌دهند، و به این طریق سبب گمراهی خود و دیگران می‌شوند.

      2) مراد از شرابخواری- طوری که در همین حدیث از روایت دیگری آمده است – انتشار زیاد شرابخواری است، نه مطلق شرابخواری، زیرا سیاق حدیث نبوی شریف دلالت بر این دارد که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از چیزهای خبر می‌دادند که در عصرشان وجود نداشته است، و مطلق شرابخواری ولو به صورت اندک در عصر خودشان هم وجود داشته است.

      3) علامات قیامت، وقوع همۀ این چهار چیز است نه یکی از آن‌ها، گرچه بعضی‌ها بر این نظر اند که هریک از این امور چهار گانه علامه قیامت است، ولی سیاق حدیث بیشتر دلالت به تایید نظر اول دارد، والله تعالی أعلم.

[23]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) سبب کمی زن‌ها، یا خون ریزی و جنگ است که مردها کشته شده و از بین میروند، و تنها زن‌ها باقی می‌مانند، یا آنکه در تولد وزایمان طبیعی، زن‌ها بیشتر و مردها کمتر می‌گردند.

      2) امام شرقاوی در شرح مختصر صحیح البخاری می‌گوید که: از مجموع آنچه که در این حدیث و درحدیث قبلی آمده است اینطور دانسته می‌شود که از بین رفتن ضرورات پنجگانه که عبارت از: دین، عقل، جان، مال و ناموس باشد، از علامات قیامت شناخته شده است، و این امور پنجگانه در هر دین و قانونی از ضروریات بقای هر جامعه شناخته شده است، و از بین رفتن این امور سبب از بین رفتن آن جامعه می‌گردد، زیرا از بین رفتن علم، سبب از بین رفتن دین، و شرابخواری سبب از بین رفتن عقل، و از بین رفتن مردها به سبب جنگ و کشتار سبب از بین رفتن جان و مال، و انتشار زنا سبب از بین رفت شرف و ناموس می‌شود، و وقتی که این امور پنجگانه که اساس دنیا و آخرت هر جامعه بر آن‌ها استوار است از بین رفت، علامات قیامت پیدا می‌شود.

[24]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  شیر را به علم تعبیر نموده‌اند، زیرا همانطوری که شیر بهترین غذای جسم است، علم هم بهترین غذای روح است، و علاوه بر آن شیر غذایی از غذاهای بهشت است.

      2) این حدیث دلالت بارزی بر فضیلت و علم دانش عمر بن خطاب رضی الله عنه  دارد، زیرا این حدیث می‌رساند که وی پرورش یافتۀ مدرسۀ نبوت، و تعلیم یافتۀ دست نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  می‌باشد، و اجتهادات فقهی فراوانش در مسائل مختلف، شاهد این مدعا است، و این جای تعجب نیست، زیرا وی کسی است که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در موردش فرموده‌اند که: «پیش از شما در بنی اسرائیل کسانی بودند که بدون آنکه پیامبر باشند، برای آن‌ها الهام می‌شد، و اگر در امت من کسی از آن‌ها باشد، عمر است»، صحیح البخاری حدیث (3689)، و چون در بنی اسرائیل چنین اشخاصی وجود داشته‌اند، در این امت که فاضله است، چنین اشخاصی به یقین وجود دارند، و از آن جمله عمر رضی الله عنه  است.

[25]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) حج رکنی از ارکان اسلام است، و فقط برای یک بار بر مسلمان فرض است، و عموم کسانی که حج را انجام می‌دهند، کسانی هستند که برای بار اول به این کار اقدام می‌نمایند، و چون حج دارای اعمال فراوانی است، لذا کمتر کسی یافت می‌شود که تمام احکام و مسائل متعلق به حج را به طور شاید و باید بداند، لذا حجاج احتیاج به این دارند که کسی اعمال حج را برای‌شان توضیح بدهد، و اگر دچار اشتباهی شده‌اند، حکم آن را برای‌شان بیان نماید، و روی این ملحوظ بود که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در منی ایستادند، تا به سؤال‌های مردم در مورد احکام و مناسک حج پاسخ بگویند.

      2) اصل آن است که حجاج بیت الله الحرام در روز اول عید قربان، باید اول رمی جمره، بعد از آن ذبح، و در اخیر تراشیدن سر را انجام دهند، ولی اگر کسی این اعمال را روی جهل و نادانی به ترتیبش انجام نداد، آیا بر وی (دم) و یا فدیه لازم می‌گردد، یا نه؟ بین علماء اختلاف است.

      امام شافعی و امام احمد بن حنبل رحمهما الله – نظر به ظاهر این حدیث – می‌گویند: اگر کسی روی جهل و عدم معرفت احکام حج، ترتیب بین این اعمال، و اعمال مشابه آن را مراعات ننمود، باکی نداشته و بر وی چیزی از دم و یا فدیه لازم نمی‌گردد.

      ولی امام ابوحنیفه و امام مالک رحمهما الله می‌گویند: مراعات ترتیب در بین این اعمال واجب است، بنابراین اگر کسی ترتیب را در انجام دادن این اعمال مراعات ننمود، ولو آنکه از روی جهل و نادانی باشد، بر وی (دم) لازم می‌گردد، و دلیل‌شان این است که ابن عباس رضی الله عنهما  می‌گوید: «کسی که چیزی را در حج خود تقدیم و یا تاخیر کرد، باید گوسفندی صدقه بدهد».

      و از این حدیث نبوی که می‌گوید: «انجام بده و باکی ندارد» اینطور جواب می‌دهند که: مراد از این قول پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  که فرموده‌اند: «باکی ندارد» این است که تقدیم تاخیر این امور اگر از روی جهل و نادانی و یا فراموشی باشد، گناهی ندارد، ولی عقوبت دنیوی که ذبح یک گوسفند باشد، از وی ساقط نمی‌گردد.

      ولی ظاهر حدیث، بیشتر دلالت به تایید مذهب اول دارد، زیرا اگر مراد تنها نفی عقوبت اخروی که گناه باشد می‌بود، آنچه که بر وی از عقوبت دنیوی که ذبح یک گوسفند باشد لازم می‌گردید، برایش بیان می‌کردند، زیرا به اساس قاعدۀ اصولی تاخیر بیان از وقت حاجت جائز نیست، والله تعالی أعلم.

[26]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) سبب سؤال آن شخص از معنی (هرج) آن بود که (هرج) کلمۀ حبشی است، و معنی‌اش قتل است، و آن شخص زبان و لغت حبشی را نمی‌دانست.

      2) در این حدیث نبوی شریف آمده است که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در جواب آن شخص که پرسید: (هرج و مرج) چیست؟ دست خود را حرکت دادند، گویا به اشارۀ دست جواب او را دادند، و حرکت دست پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  به اینگونه بود که: دست راست خود را روی دوش چپ خود گذاشته و به جانب راست آوردند، به مانند آنکه کارد هنگام ذبح حیوان، از یک طرف گلو به طرف دیگر آن کشیده می‌شود.

[27]- وی اسماء دختر ابوبکر صدیق، و خواهر عائشۀ صدیقه أم المؤمنین، و همسر زبیر رضی الله عنهم  است، وی مشهور بذات النطاقین است، در راه اسلام جان فشانی‌های زیادی کرد، مناقبش بسیار و فضائلش فراوان است، در سال هفتاد و سه هجری به سن صد سالگی در مکۀ مکرمه وفات یافت، و تا آخرین لحظات عمر، نه یکی از دندان‌هایش افتاد، و نه هم عقل و فراستش را از دست داد، أسد الغابه (5/392-393).

[28]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) راوی که این حدیث را از اسماء روایت کرده است می‌گوید: بیادم نیست که اسماء گفت: شمایان در قبرهای خود آزمایش می‌شوید، مانند آزمایشی که با مسیح دجال می‌شوید، و البته از نگاه معنی فرق چندانی بین این دو عبارت نیست، ولی روات حدیث نظر به اینکه می‌خواستند حدیث را به عین لفظی که شنیده‌اند روایت کنند، هردو عبارت را روایت کرده‌اند.

      2) (مسیح) مشتق از مسح است، و این شخص از آن جهت مسیح نامیده شده است که تمام روی زمین را غرض گمراه کردن مردم در چند روز پیموده و مسح می‌کند، و (دجال) صیغۀ مبالغه و مشتق از (دجل) به معنی دروغ و فریب است، و این شخص از آن جهت (دجال) نامیده شده است، که با دروغ‌های خود مردم را فریب داده و گمراه می‌کند.

      3) بهشت و دوزخ هم اکنون وجود دارد.

      4) سؤال ملکین و عذاب قبر برای کسی که سزاوار آن می‌باشد، حق است.

      5) کسی که در صدق نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  و یا در رسالت وی در شک باشد، کافر است.

      6) نماز کسوف سنت است.

      7) خواندن نماز کسوف برای زن‌ها نیز مشروع است.

      8) سوال کردن چیزی از نمازگذار جواز دارد، و نمازگذار در وقت ضرورت می‌تواند با اشارۀ خفیف جواب آن را بدهد، ولی بعضی از علماء مشروعیت این سوال و جواب را در نمازهای غیر فرضی می‌دانند.

[29]- وی عقبه بن حارث بن عامر قرشی است، زبیر می‌گوید: وی همان کسی است که خبیب بن عدی را به شهادت رسانده است، در فتح مکه مسلمان شد، و زنی را که به نکاح گرفته بود، نامش غنیه و مشهور به ام یحیی بود، أسد الغابه (3/416).

[30]- از احکام متعلق به این حدیث آنکه:

      1) به اساس این گفتۀ آن زن که: (که من، عقبه و آن دختری را که با وی ازدواج کرده است، شیر داده‌ام)، آن دختری را که (عقبه) به نکاح گرفته بود، خواهر رضاعی‌اش می‌شد، و در نتیجه نکاح آن‌ها باهم حرام بود.

      2) در ثبوت (رضاه) یعنی: شیرخوارگی به شهادت زن بیت علماء اختلاف است، یک زن در صورتی که به شیر آوری معروف باشد، ثابت می‌شود، و امام شافعی رحمه الله  می‌گوید: وقتی شیر خوارگی ثابت می‌شود که چهار زن به این کار شهادت بدهند، تا اینکه جای شهادت دو مرد را بگیرد، و امام ابوحنیفه رحمه الله  به این نظر است که: ثبوت شیرخوارگی از راه شهادت مانند ثبوت اموال است که به کمتر از شهادت دو مرد، و یا یک مرد و دو زن ثابت نمی‌شود، و از حدیث نبوی اینطور جواب می‌دهند، که حکم پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در تحریم آن زن، حکم قطعی و به اساس قضاوت نبود، بلکه حکم توجیهی و از باب احتیاط بود، و سیاق حدیث دلالت بر این امر دارد.

      3) دختر و پسری که از سینۀ زنی شیر می‌خورند، باهم خواهر و برادر می‌شوند، و فرقی نمی‌کنند، که این دو طفل در یک وقت باهم شیر خورده باشند، و یا به طور متفرق، مثلا: یکی را امثال شیر داده باشد، و دیگری ده سال پیش، و یا ده سال بعد از آن، و سائر متعلق به شیر خوارگی در باب شیرخوارگی إن‌شاءالله بعد از این خواهد آمد.

[31]- حفصه رضی الله عنها  دختر عمر بن خطاب رضی الله عنه  بود، و شنیده بود که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  همسران خود را طلاق داده‌اند، از این جهت گریه می‌کرد، ولی چون به این امر یقین کامل نداشت، در جواب عمر رضی الله عنه  که از وی پرسید: آیا پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  شمایان را طلاق داده‌اند؟ گفت که: نمی‌دانم.

[32]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) عوالی مدینۀ منوره عبارت از قریه‌های بود که به طرف جنوب شرق شهر مدینه منوره قرار داشتند، و نزدیکترین این قریه‌ها دو میل، و دورترین آن‌ها هشت میل از داخل شهر مدینۀ منوره فاصله داشتند.

      2) این گفتۀ آن شخص انصاری که در خانۀ عمر رضی الله عنه  را کوبید، و برایش گفت که: (امروز کار مهمی رخ داده است) در این حدیث به طور مختصر ذکر گردیده است، و اصل عبارت چنین است که: آن شخص گفت که (کار مهمی رخ داده است، پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  همسران خود را طلاق داده‌اند)، و البته این چیزی بود که این شخص انصاری فکر می‌کرد، و در واقع، پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  همسران خود را طلاق نداده بودند، بلکه برای مدت معینی از آن‌ها گوشه‌گیری نموده بودند.

      2) تکبیر گفتن عمر رضی الله عنه  به سبب تعجب وی از این امر بود که آن شخص انصاری اعتزال پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  را از همسران‌شان را طلاق فکر کرده بود، و یا به جهت فرحتی بود که از طلاق ندادن پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  همسران خود را برای وی حاصل شده بود.

      3) برای شخص روا است که به خانۀ دخترش – ولو آنکه بدون اذن خواستن از شوهر وی باشد – داخل شود، و بالأخص آنکه اگر این داخل شدن به غرض حل مشاکل خانوادگی آن‌ها باشد.

[33]- در اینجا باید به دو نکته اشاره نمود:

      1) کسی که نماز را طولانی می‌کرد، معاذ بن جبل رضی الله عنه  بود، و کسی که در نزد پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از طولانی شدن نماز شکایت کرد، شخص مزدور کاری بود که تمام روز به کار مشغول بود، شب که به خانه‌اش برمی‌گشت، مانده و خسته و بود، و با آن‌هم به نماز حاضر می‌شد، ولی از اینکه معاذ رضی الله عنه  نماز را طولانی می‌کرد، برایش سبب مشقت می‌شد، از این جهت نزد پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آمد و شکایت نمود.

      2) ظاهر قول این شخص که گفت: از بسکه فلانی نماز را دراز می‌کند، نزدیک است که نماز را درنیابم، دلالت برعکس مطلوبش می‌کند، زیرا طولانی شدن نماز سبب دریافتن جماعت می‌گردد، نه سبب درنیافتن آن، و علماء از این اشکال جواب‌های مختلفی ارائه داده‌اند، و آنچه که از همه به واقع نزدیکتر می‌رسد این است که: این شخص نسبت به ضعف وخستگی که داشت، چون امام نماز را طولانی می‌کرد، اشتراک کردن به جماعت برایش مشکل تمام می‌شد، و به این سبب نزدیک بود که نماز خواندن به جماعت را ترک کند، پس در این صورت دراز کردن نماز سبب آن می‌شد که این شخص جماعت را درنیابد.

[34]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) بعد از شنیدن شکایت آن شخص، با وجود آنکه پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از این سخن برآشفته شدند، ولی معاذ رضی الله عنه  را به طور مشخص مورد خطاب و ملامتی قرار ندادند، تا این کار سبب خجالت وی نشود، و این چیز اسلوب پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  بود، که اگر از کسی اشتباهی رخ می‌داد، او را به طور مشخص مورد خطاب و سرزنش قرار نمی‌دادند، بلکه به توجیه و ارشاد خود جنبۀ شمولیت داده و همگان را مورد خطاب قرار می‌دادند، تا به این طریق از یک طرف این کار سبب خجالت آن شخص نشود، و از طرف دیگر توجیه و ارشادشان عمومیت پیدا کرده و همگان از آن استفاده نمایند.

      2) طوری که به همگان معلوم است، نماز از اساسی‌ترین ارکان دین است، ولی جهت مراعات حال مردم، و جهت آنکه مبادا به مشقت افتادن در ادای آن سبب تنفر ولو یک نفر از مردمان گردد، پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  امر به سبک خواندن نماز نمودند، و ایکاش همه کسانی که خود را علم‌بردار دین می‌دانند، از این ارشادات نبوی پیروی نموده و با کارهای نابخردانه خود سبب متنفر شدن مردم از این دین انسان ساز و جهان شمول نگردند، و به عوض چوب و چماق، از درایت و حکمت کار می‌گرفتند، و با خود فکر می‌کردند که آیا نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  در تمام دورۀ نبوت خود، در امر به معروف و نهی از منکر – ولو برای یک مرتبه – با کسی از راه خشونت و ارعاب پیش آمد کرده‌اند. ﴿لَّقَدۡ كَانَ لَكُمۡ فِي رَسُولِ ٱللَّهِ أُسۡوَةٌ حَسَنَةٞ لِّمَن كَانَ يَرۡجُواْ ٱللَّهَ وَٱلۡيَوۡمَ ٱلۡأٓخِرَ وَذَكَرَ ٱللَّهَ كَثِيرٗا ٢١ [الأحزاب: 21].

[35]- وی زید بن خالد جهنی است، بیرق قوم جهینه در روز فتح مکه در دست وی بود، در مدینۀ منوره سکونت گزید، و در همانجا در سال هفتاد و هشت هجری وفات یافت، امام بخاری رحمه الله  از وی پنج حدیث روایت کرده است، أسد الغابه (2/238).

[36]- سبب غضب پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آن بود که آن شخص شتر گمشده را به مال گمشده قیاس نمود، و فکر کرد همانطوری که می‌توان مال گمشده را برداشت، شتر گمشده را نیز می‌توان گرفت و با خود برد، ولی این قیاس غلط است، زیرا مال گمشده اگر برداشته نشود، تلف گردیده و از بین می‌رود، ولی شتر گمشده در دست آب و علف برایش میسر بوده و اگر کسی او را نگیرد، امروز و یا فردا صاحبش آمده و او را بدست می‌آورد.

      و بعضی از علماء گفته‌اند که اگر خوف این وجود داشت که شتر بدست اشخاصی خائنی بیفتد، و او را برای خود برده و به صاحبش ندهند، روا است که شتر را مانند هر مال گمشدۀ دیگری برده و از آن محافظت به عمل آورد، چنان‌چه که عثمان رضی الله عنه  در زمان خلافت خود امر کرد که شتر گمشده را بگیرند، و بعد از معرفت حاصل کردن به آن، آن را بفرشند، و سپس اگر صاحبش آمد، قیمتش را برایش بدهند.

[37]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از این جهت برای آن شخص گفتند که: «از نخبند و ظرف و کیسۀ آن برای خود معرفت کامل حاصل کن»، تا مال یافت شده با مال کسی که آن را یافته است، خلط نشود، و یا اینکه اگر این مال از حالت اصلی‌اش تغییر می‌خورد، و صاحبش بعد از این می‌آید، و نشانی آن را می‌گوید، بیادش باشد که مالش چه مواصفاتی داشته است، تا به این طریق بتواند مال را به صاحبش پس بدهد.

      2) کسی که مالی را می‌یابد، باید آن را یک سال سراغ بدهد، و این سراغ دادن باید در احتمال رفت و آمد صاحب آن مال، در آنجا بیشتر باشد، و باید در هفتۀ اول همه روز صبح و شام از آن مال سراغ بدهد، و در هفتۀ دوم روزانه یکبار، و در هفتۀ سوم تا هفتۀ هفتم هر هفته یکبار، و بعد از آن در هرماهی یکبار، تا آنکه یک سال کامل شود.

      3) اگر بعد از یک سال صاحبش پیدا نشد، شخص یابنده می‌تواند از مال یافت شده استفاده نماید، و اگر بعد از استفاده کردن از آن مال، صاحبش پیدا شد، یابنده باید بدل و یا قیمت آن را برای صاحبش پس بدهد، و علماء گفته‌اند که از باب احتیاط بهتر است که اگر یابنده فقیر نباشد، مال یافت شده را برای فقراء بدهد و خودش از آن استفاده نکند، و در این صورت هم اگر صاحب مال پیدا شد، یابنده باید بدل و یا قیمت آن را برای صاحبش بپردازد.

      4) پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از این جهت بین شتر و گوسفند گم شده فرق گذاشتند که: گوسفند – برخلاف شتر – در مقابل حیوانات درنده ضعیف بوده و از خود دفاع کرده نمی‌تواند، بنابراین اگر گم شود، و کسی که او را می‌یابد، با خود نبرد، گرگ و یا درندۀ دیگری او را خواهد خورد، ولی اگر شخص یابنده او را ببرد، در صورتی که صاحبش پیدا شود، مالش را برایش مسترد می‌دارد، و اگر پیدا نشود، به تفصیلی که قبلا گذشت، به شخص یابنده و یا فقراء تعلق می‌گیرد.

[38]- ازاحکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) سبب بد بردن پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از سؤال کردن مردم آن بود، که مبادا جواب دادن به این سؤال‌ها، سبب آن شود که چیزهای مباح، بر مسلمان واجب گردیده و یا بر آن‌ها حرام گردد، و از این سبب به مشقت بیفتند، و این قول خداوند متعال که می‌فرماید: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَسۡ‍َٔلُواْ عَنۡ أَشۡيَآءَ إِن تُبۡدَ لَكُمۡ تَسُؤۡكُمۡ اشاره به این امر دارد.

      2) شخصی اولی که در مورد پدرش از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  سؤال کرد، عبدالله بن حذافه بود، و سبب سؤالش آن بود که مردم او را به غیر پدرش نسبت می‌دادند، و شخص دوم: سعید بن سالم بود، و سبب سؤال او نیز آن بود که بنا به عادت جاهلیت بعضی از مردم در مورد نسبش بر او طعنه می‌زدند.

      3) عمر رضی الله عنه  از این جهت گفت که: (یا رسول الله! ما [از اینکه سبب آزردگی شما شدیم] به نزد خداوند عزوجل توبه می‌نماییم) که مبادا غضب پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  سبب نزول عذاب خداوندی گردد.

      4) از امور دین فقط باید از چیزهای سؤال نمود که مورد ضرورت باشد.

      5) از هرکار و تصرفی که سبب مشقت و مشکلات برای مردم می‌گردد، باید خودداری نمود، ولو آنکه سؤال کردن از امور دین باشد.

[39]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  سخنی را سه بار تکرار می‌کردند که اهمیتی خاصی می‌داشت، نه آنکه هر سخنی را در هر وقت سه بار تکرار می‌کردند.

      2) مراد از سه بار سلام گفتن، این بود که چون به خانۀ کسی می‌رفتند، غرض اجازه خواستن سلام می‌کردند، و وقتی که برای‌شان اجازه داده می‌شد و به خانه داخل می‌شدند، غرض تحیت گفتن بار دوم سلام می‌کردند، و هنگامی که می‌خواستند از نزد آن‌ها خارج شوند، جهت وداع کردن با آن‌ها باز سلام می‌کردند، و باید گفت که سه بار سلام دادن نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  عادت دائمی‌شان نبود، بلکه گاه گاهی حسب مقتضای حال چنین می‌کردند.

[40]- از مسائل و احکام متعلق به این حدیث آنکه:

      1) دو ثوابی که برای شخص اول است، یکی به سبب ایمان آوردن به پیامبر خود، و دیگری به سبب ایمان آوردن به محمد  صل الله علیه و آله و سلم  است، و دو ثوابی که برای شخص دوم است، یکی به سبب اداء کردن حق خدا، و دیگری به سبب اداء کردن حق بنده است، و دو ثوابی که برای شخص سوم است، یکی به سبب تعلیم و تربیت کنیز، و دیگری به سبب آزاد کردن و ازدواج کردن با وی است.

      2) در جزء اخیر حدیث نبوی شریف (فله أجران) به صیغۀ مفرد آمده است، زیرا مرجع ضمیر همین نوع اخیر است، تا اینطور فکر نشود که برای این شخص نسبت به اینکه چهار کار نیک که عبارت از: تعلیم، و تادیب، و آزاد ساختن کنیز، و ازدواج با وی باشد، چهار مزد خواهد بود، و البته به ثبوت دو مزد برای همۀ این اصناف سه گانه در اول حدیث تنصیص شده است، و یا شاید سبب ذکر ضمیر مفرد در اخیر حدیث این باشد که مراد از آن ثبوت مزد برای هریک از این اصناف سه گانه است، و گرچه این امر در اول حدیث آمده است، ولی برای تاکید در اخیر حدیث ذکر گردیده است، والله تعالی أعلم.

      3) همانطوری که اگر کسی کنیزش را تادیب نموده و احکام شرع را برایش می‌آموزد، برایش دو مزد است، کسی که همسر آزادش را تربیه نموده و احکام دین را برایش می‌آموزد، نیز برایش دو مزد است، و اینکه در حدیث نبوی شریف تنها کنیز ذکر گردیده است، سببش آن است که مردم کنیز را تنها درکار و خدمت می‌گماشتند، و موضوع تعلیم و تربیه‌اش را اصلا در نظر نداشتند، و برای آنکه به تعلیم و تربیه کنیز نیز توجه نمایند، از این جهت موضوع کنیز مطرح شده است.

[41]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) همانطوری که تعلیم و تربیه، و وعظ و نصیحت برای مردها مهم است، برای زن‌ها نیز مهم است، و در این امور نباید در مورد زن‌ها تغافل صورت بگیرد.

      2) مرد در صورت امن از فتنه می‌تواند در مجلس زن‌ها حاضر گردد، آن‌ها را تعلیم داده و برای آن‌ها موعظه نماید.

      3) زن می‌تواند بدون اجازۀ شوهرش، در اموالی که متعلق به خودش می‌باشد، تصرف نماید، چه این اموال را خودش از مال خود برایش خریده باشد، و چه شوهرش برایش هدیه و بخشش داده باشد، و این تصرف در اموال خاص به بخشش دادن، و یا صدقه کردن اموال نیست، بلکه در تمام اموری که مرد می‌تواند، در اموالش تصرف نماید، زن نیز می‌تواند در آن امور تصرف نماید، مگر آنکه دلیل خاصی وجود باشد، که مرد و یا زن را از تصرف کردن معینی در اموالش استثناء نموده باشد.

[42]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) در این حدیث لفظ نبوی این است که از (صمیم قلب) لا إله إلا الله بگوید، و در روایت دیگری عوض (از صمیم قلب) (از صمیم جان) آمده است، و البته مراد از هردو عبارت نهایت اخلاص است، یعنی: از روی نهایت اخلاص (لا إله إلا الله) بگوید.

      2) همانطوری که گفتن (لا إله إلا الله) از صمیم قلب شرط لایق‌تر بودن به شفاعت نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  است، گفتن (محمد رسول الله) نیز برای این لایق‌تر بودن به این شفاعت نیز شرط است، زیرا تصدیق به رسالت نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  از لوازم (لا إله إلا الله) است.

      3) شاید کسی بگوید که در حدیث شریف آمده است که لایق‌ترین مردم کسی است که از صمیم قلب (لا إله إلا الله) بگوید، پس کسانی که (لا إله إلا الله) نمی‌گویند، اگر لایق‌ترین اشخاص به شفاعت نبی‌کریم نباشند، لا أقل لایق به شفاعت‌شان خواهند بود، در جواب باید که سیاق حدیث دلالت بر این دارد، که سؤال نسبت به کسانی است که به ایشان ایمان آورده‌اند، و مستحق شفاعت‌شان شده‌اند، ولی از این مستحقین شفاعت بعضی‌شان، به این شفاعت لایق، و بعضی دیگر لایق‌تر اند.

      4) مراد از گفتن (لا إله إلا الله) از صمیم قلب آن است، که از روی یقین کامل (لا إله إلا الله و محمد رسول الله) بگوید، و به این گفتۀ خود در همه جوانب حیاتش، که عبادات، و معاملات، و امور اجتماعی، و اخلاقی باشد، جامۀ عمل بپوشد.

      5) از ظاهر حدیث نبوی شریف چنین فهمیده می‌شود که اشخاص بسیاری از شفاعت نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  در روز قیامت بهره‌مند می‌شوند، گرچه لایق‌ترین آن‌ها به این شفاعت کسی است که از صمیم قلب (لا إله إلا الله) گفته باشد.

      6) از احادیث و آثاری که در مورد شفاعت نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  در روز قیامت آمده است اینطور دانسته می‌شود که شفاعت ایشان بر پنج نوع است:

      نوع اول: شفاعت کردن جهت نجات یافتن مردم از مصائب و اهوال روز قیامت.

      نوع دوم: شفاعت کردن جهت رفتن گروهی به بهشت بدون حساب و کتاب.

      نوع سوم: شفاعت کردن جهت نرفتن به دوزخ برای گروهی که مستحق رفتن به دوزخ می‌باشند.

      نوع چهارم: شفاعت کردن جهت نجات یافتن از دوزخ برای گروهی که در دوزخ می‌باشند.

      نوع پنجم: شفاعت کردن برای اهل جنت که خداوند متعال برای‌شان مقام و منزلت بالاتر و بهتری بدهد.

      الهی! گرچه متاعی نداریم که ما را لایق شفاعت نبی تو محمد  صل الله علیه و آله و سلم  بگرداند، ولی از دریای رحمت تو چشم آن داریم تا به لطف عمیم خود ما را مشمول شفاعت نبی خود محمد  صل الله علیه و آله و سلم  قرار بدهی، تا در هر مرتبۀ که از این مراتب پنجگانه قرار داریم، به اثر شفاعت نبی تو و حبیب تو محمد  صل الله علیه و آله و سلم  به مرتبۀ بهتر و بالاتری از آن قرار بگیرم، آمین.

[43]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) باید از اختیار و انتخاب اشخاص جاهل و نادان به ریاست و اموری که به سرنوشت مردم سر و کار دارد، خودداری نمود.

      2) کسی که عالم مستجمع شروط فتوی نیست، نباید به کار فتوی دادن پرداخته و حکم حلال و حرام برای مردم صادر نماید، خداوند متعال می‌فرماید: ﴿وَلَا تَقُولُواْ لِمَا تَصِفُ أَلۡسِنَتُكُمُ ٱلۡكَذِبَ هَٰذَا حَلَٰلٞ وَهَٰذَا حَرَامٞ لِّتَفۡتَرُواْ عَلَى ٱللَّهِ ٱلۡكَذِبَۚ إِنَّ ٱلَّذِينَ يَفۡتَرُونَ عَلَى ٱللَّهِ ٱلۡكَذِبَ لَا يُفۡلِحُونَ ١١٦ یعنی: (به اساس دروغی که زبان‌تان توصیف می‌کند، نگویید که این حلال است و این حرام، تا بر خدا دروغ بسته باشید، آن‌ها که به خدا دروغ می‌بندند، رستگار نمی‌شوند)، و اگر چنین اشخاص نالایقی اقدام به فتوی دادن می‌کنند، باید از فتوی دادن آن‌ها ممانعت به عمل آید.

[44]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) آیا موضوع شفاعت اطفالی که به طفلی وفات می‌یابند، و از مادران خود شفاعت می‌کنند، پدر را نیز شامل می‌شود یا خیر؟ ظاهر حدیث تنها تنصیص بر مادر دارد، ولی به اساس این قاعدۀ کلی که: احکام متعلق به مردها، زن‌ها را، و احکام متعلق به زن‌ها مردها را شامل می‌شود، مگر آنکه دلیل خاصی آمده، و یکی از آن‌ها را از این قاعده استثناء نموده باشد، پدر نیز در این حکم داخل می‌شود، زیرا دلیل خاصی نیامده است که این حکم خاص برای مادران است، چنان‌چه دلیلی نیامده است که پدران را از این حکم استثناء نموده باشد، بنابراین اگر از پدری سه و یا دو فرزند نا بالغش از وی مرده باشد، مانع رفتن وی به دوزخ می‌شوند.

      2) در این حدیث از دو نوع مردمانی که پیش از خودشان فرزندان خورد سال‌شان می‌میرند، بحث شده است، یکی کسی که از وی سه فرزندش پیش از خودش می‌میرد، و دیگری کسی که دو فرزندش پیش از خودش می‌میرد، ولی در حدیث دیگری از دو نوع دیگر از مردمان نیز بحث شده است، یکی آنکه پیش از وی تنها یک فرزند خورد سالش می‌میرد، و دیگری کسی که پیش از وی هیچ فرزند خوردسالش نمی‌میرد.

      از ابن عباس رضی الله عنهما  روایت است که گفت: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «کسی که دو فرزند خورد سالش پیش از وی مرده باشد، [خداوند] به سبب آن‌ها او را به بهشت می‌برد»، عائشه رضی الله عنها  گفت: اگر کسی یک فرزند خورد سالش پیش از وی مرده باشد، چطور؟ فرمودند: «ای زن موفق! همان یک فرزندش هم سبب رفتنش به بهشت می‌شود»، عائشه رضی الله عنها  گفت: اگر کسی از امتت باشد که طفل خورد سالش پیش از وی نمرده باشد، چطور؟ فرمودند: «من خودم برای امت خود چنین طفل خوردسالی می‌شوم، آن‌ها به مصیبتی مانند مصیبت وفات من گرفتار نشده‌اند»، سنن الترمذی، حدیث شماره (1062).

[45]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) این سؤال عائشه رضی الله عنها  که: (آیا خداوند نگفته است که: به زودی محاسبۀ آسانی خواهد شد)؟ اشاره به این قول خداوند متعال است که دربارۀ بعضی از مؤمنین می‌فرماید: ﴿فَأَمَّا مَنۡ أُوتِيَ كِتَٰبَهُۥ بِيَمِينِهِۦ٧ فَسَوۡفَ يُحَاسَبُ حِسَابٗا يَسِيرٗا ٨ وَيَنقَلِبُ إِلَىٰٓ أَهۡلِهِۦ مَسۡرُورٗا ٩ یعنی: کسی که در روز قیامت نامۀ اعمالش به دست راستش داده شود، به آسانی محاسبه می‌شود، و بعد از حساب شادمان به نزد خانوادۀ خود برمی‌گردد.

      2) استفسار عائشه رضی الله عنها  از اینجا نشأت می‌کرد که بین این آیۀ کریمه و بین فرمایش پیامبر خدا صل الله علیه و آله و سلم  که فرموده بودند: هرکس که محاسبه شود عذاب می‌شود، یک نوع تعارض می‌دید، زیرا فرمودۀ نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  دلالت بر این دارد که هرکسی که محاسبه شود، عذاب می‌شود، و ظاهر آیۀ کریمه دلالت بر این دارد که بعضی از اشخاص با وجود محاسبه شدن عذاب نمی‌شوند.

      و اینجا بود که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  معنی حقیقی آیۀ کریمه را برای عائشه رضی الله عنها  بیان داشته و فرمودند که: مراد از محاسبۀ که در این آیۀ کریمه آمده است، مجرد پیش شدن به حساب است، که گناهان شخص برایش نشان داده می‌شود، ولی مورد محاسبه و عذاب قرار نمی‌گیرد، و اگر به طور دقیق مورد حساب قرار بگیرد، عذاب می‌شود، و به این صورت بین آیۀ کریمه و بین حدیث نبوی تعارضی نیست.

[46]- وی خویلد بن عمرو خزاعی است، از اشخاص عاقل و دانشمند بود، در سال شصت و هشت هجری وفات یافت، امام بخاری رحمه الله  از وی تنها سه حدیث روایت کرده است، (أسد الغابه: 5/225-226).

[47]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) مراد از ساعتی که در این قول پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آمده است که: «و همان رخصت هم برایم مدت یک ساعت از روز بود»، یک ساعت نجومی که عبارت از شصت دقیقه باشد، نیست، بلکه مراد از آن قسمتی از روز است، که عبارت از طلوع آفتاب تا به وقت عصر بود.

      2) اگر کسی در خارج حرم مکی مرتکب جنایتی گردید، و به مکۀ مکرمه پناه آورد، در نزد امام ابوحنیفه رحمه الله  و بعضی از دیگر از علماء، مجازات نمی‌گردد، ولی اگر در خود مکۀ مکرمه مرتکب جنایتی شد، در نزد اکثر علماء، باید مجازات شود، وعدۀ دیگری می‌گویند که چنین شخصی باید تحت فشار قرار گیرد، تا از مکۀ مکرمه خارج گردد، و بعد از آن مورد مجازات قرار گیرد.

      3) قطع درختان و گیاهان خود روئیدۀ حرم مکۀ مکرمه حرام است، و اگر کسی آن‌ها را شکست، و یا قطع کرد، و یا از ریشه درآورد، در نزد امام ابوحنیفه رحمه الله  باید قیمت آن را صدقه بدهد، و امام شافعی رحمه الله  می‌گوید که: در قطع کردن درخت کلان، گاوی، و در قطع کردن درخت کوچک، گوسفندی لازم می‌گردد.

      3) تعلیم و تعلم و نشر احکام شرعی واجب کفائی است، یعنی: اگر عدۀ به این کار اقدام نمایند، از ذمۀ دیگران ساقط می‌گردد، و اگر هیچ کسی به این کار اقدام ننماید، همگان گنهکار می‌شوند.

[48]- وی اسدالله الغالب، علی بن أبی طالب، پسر عم پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم ، و همسر فاطمه الزهراء، و پدر سبطین، حسن و حسین است، یکی از عشرۀ مبشره به جنت، و یکی از خلفاء راشدین، و علماء ربانیین است، به سن ده سالگی اسلام آورد، و دومین کسی بعد از خدیجه رضی الله عنها  است که مسلمان شده است، پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  بین خود و او دوبار عقد اخوت [برادری] بستند، در شجاعت و کرم معروف همگان بود، از دنیا روگردان و کاملا به یاد آخرت بود، دنیا را مخاطب قرار داده و می‌گفت: (دیگری را فریب بده من فریبت را نمی‌خورم)، فضائلش بسیار و مناقبش بی‌شمار است، مدت خلافتش تقریبا پنج سال بود، و شب یک شنبه، نوزدهم ماه رمضان سال چهل هجری به سن شصت و سه سالگی از دست عبدالرحمن بن ملجم به شمشیر زهرآلودی به شهادت رسید، امام بخاری رحمه الله  از وی بیست و نه حدیث روایت کرده است، أسد الغابه (4/16-40).

[49]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) مراد از دروغ نگفتن بر پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  این است که از زبان‌شان نباید به دروغ چیزی روایت کرد که مثلا: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  چنین و یا چنان گفته‌اند، در حالی که ایشان چنین چیزی نگفته باشند، خواه این دروغ به نفع باشد و خواه به ضرر، خواه در مسائل دنیوی باشد و خواه در مسائل اخروی.

      2) همانطوری که نسبت دادن قول دروغ بر پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  روا نیست، نسبت دادن فعل دروغ نیز بر ایشان روا نیست، که مثلا بگوید: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  چنین و چنان کردند، در حالی که ایشان چنین و چنان کاری نکرده باشند.

      3) نظر به ظاهر این حدیث، دروغ گفتن از زبان پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از گناهان کبیره شمرده می‌شود، که اگر خدا بخواهد مرتکب این عمل را عفو می‌کند، و اگر بخواهد مجازات می‌کند، گرچه بعضی از علماء دروغ گفتن از زبان پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  را کفر دانسته‌اند، ولی شاید راجح همان قول اول باشد، والله تعالی أعلم.

      4) گرچه دروغ بستن هرکسی ناروا و از گناهان کبیره است، ولی گناه دروغ بستن بر پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  بیشتر و عذابش افزون‌تر است، زیرا اگر کسی چیزی را – چه قولی باشد و چه فعلی و چه تقریری – به پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  نسبت می‌دهد، این چیز حکمی از احکام شرعی می‌شود که تا قیامت مردم به اساس اینکه این حکم از طرف شریعت است به آن عمل می‌کنند، و چه بسا که این حکم چیزی را که حلال است بر مردم حرام بگرداند، و یا چیزی را که حرام است، برای آن‌ها حلال معرفی کند، و مردم هم به اساس اینکه از طرف شریعت است به آن عمل کنند، در حالی که اساس این حکم از طرف این شخص کذاب و مفتری است.

[50]- وی سلمه بن اکوع بن عبدالله اسلمی است، شخص شجاع و تیرانداز ماهری بود، در مدینه سکونت گزید و بعد از آن به ربذه نقل مکان نمود، و در همانجا در سال هفتاد و چهار هجری به سن هشتاد سالگی درگذشت، امام بخاری رحمه الله  از وی بیست حدیث روایت کرده است، (أسد الغابه: 2/333).

[51]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) این حدیث هم مؤید حدیث قبلی است، و این حدیث از چندین صحابه روایت شده است، و از جملۀ معدود احادیث متواتر قولی است، ولی احادیث متواتر فعلی بسیار است.

      2) حدیث متواتر آن است که آن را عدۀ زیادی از روات که اتفاق‌شان بر دروغ گفتن از نگاه عقلی محال باشد، روایت کرده باشند، و تواتر بر دو نوع است، تواتر لفظی و تواتر معنوی.

      تواتر لفظی آن است که یک حدیث به یک لفظ و یک معنی به طریق تواتر روایت شده باشد، مانند همین حدیث: «مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّدًا فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنِ النَّارِ»،

      و تواتر معنوی آن است که لفظ آن حدیث در روایات مختلف باهم تفاوت داشته باشد، ولی از نگاه معنی اختلافی در بین آن روایات نباشد، مثل (بالا کردن دست هنگام دعا کردن) که این موضوع به طور متواتر در لفظ واحدی نیامده است، ولی در مناسبت‌های متعددی آمده است که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  هنگام دعا کردن دست‌های خود را بالا می‌کردند.

[52]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) این حدیث نبوی شریف متضمن سه موضوع است:

      أ- نامگذاری به نام پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  و کنیه نکردن به کنیه ایشان.

      ب- حکم کسی که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  را به خواب می‌بیند.

      ج- اینکه اگر کسی از زبان ایشان دروغ می‌گوید، جای خود را در آتش دوزخ آماده نماید، حکم موضوع اخیر در دو حدیث قبلی گذشت، و حکم دو موضوع دیگر قرار آتی است:

      2) نامگذاری به نام مبارک پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  که (محمد) باشد، روا است، بلکه از بهترین نام‌ها است، و از این جهت است که اکثر مسلمانان و از جمله مسلمانان وطن ما، نام فرزند خود را اگر به مفرد بگذارند، نام (محمد) را با وی ضمیمه می‌سازند، مثلا: اگر نامش را علی بگذارند می‌گوید: محمد علی، و اگر اکرم بگذارند، می‌گویند محمد اکرم، و همچنین است محمد حسن، و محمد آصف، و محمد رحیم، و محمد یوسف، و محمد جمیل، و محمد امین، وووو.

      3) کنیت نمودن به کنیۀ پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  که (أبو القاسم) باشد، روا نیست، و گویند: سبب این نهی آن بود که یهود پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  را به کنیت‌شان صدا می‌کردند، چون ایشان ملتفت می‌شدند، روی ایذاء و تمسخر می‌گفتند: قصد ما أبو القاسم لفظ است نه خصوص سبب، نباید به کنیت‌شان خود را مکنی نمود.

      4) در زبان فارسی کسی که نام فرزندش قاسم باشد، او را (پدر قاسم) می‌گویند، که معنایش به عربی همان (أبو القاسم) می‌شود، ولی آیا کنیت به (پدر قاسم) روا است؟ جواب این مسأله را در جای ندیدم، ولی می‌توان گفت که اگر این شخص فرزند دیگری مثلا به نام (اکرم) داشته باشد، ولو آنکه فرزند کوچکتر آن باشد، بهتر است او را به نام (اکرم) یاد کنند نه به نام (پدر قاسم)، ولی اگر فرزند دیگری نداشته باشد، و قصد سوئی در میان نباشد، او را به نام (پدر قاسم) یاد کردن باکی نخواهد داشت.

      5) دیدن پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  به خواب حق است، و اگر کسی این سعادت نصیبش می‌شود که ایشان را به خواب ببیند، در حقیقت خود نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  را دیده است، زیرا شیطان نمی‌تواند که خود را به صورت نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  درآورد.

      6) اگر کسی ادعا می‌کند که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  را به خواب دیده است، و ایشان در خواب او را به چیزی که مخالفت شریعت است، امر و یا نهی نموده‌اند، یقینا این شخص دروغ می‌گوید، و سخنش را نباید باور کرد.

[53]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1- مراد از فیل در این قول پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  که: ﴿خداوند فیل را از داخل شدن به مکه مانع شد، اصحاب فیل است که ابرهه و لشکریانش باشند، و این‌ها هنگامی به قصد تخریب خانۀ معظمه به طرف مکۀ مکرمه آمده بودند، خداوند متعال مانع داخل شدن آن‌ها گردید، و پرندۀ را که به نام (ابابیل) یاد می‌شود، بر آن‌ها مسلط ساخت، و در روایت دیگری عوض لفظ (فیل) لفظ (قتل) آمده است، و در این صورت معنی چنین می‌شود که: خداوند قتل و کشتار را در مکه منع نمود، و البته مراد از هردو لفظ این است که خداوند متعال مکۀ مکرمه را دارای حرمت قرار داده است، بنابراین از نگاه ادای معنی مقصود، فرق چندانی بین این دو لفظ نیست.

      2) در این حدیث نبوی شریف نیز پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از وقت معینی به (ساعت) تعبیر کرده و فرمودند که: «و مکه برای من یک ساعتی از روز حلال گردید»، مراد از این ساعت نیز – طوری که قبلا یادآور شدیم – ساعت نجومی که عبارت از شصت دقیقه باشد، نیست، بلکه مراد از آن قسمتی از روز که از طلوع آفتاب تا وقت عصر است، می‌باشد.

      3) شخصی که از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  خواست تا آنچه را که در مورد مکه معظمه گفته‌اند برایش بنویسند، به نام (ابوشاه) معروف بود، و از این حدیث دانسته می‌شود که نوشتن حدیث به قصد احتجاج جستن به آن، و یا به قصد حفظ کردن آن، عمل نیک و مشروعی است، و حتی دور نیست که واجب هم باشد، و اینکه پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از نوشتن حدیث در اول امر نهی می‌کردند، سببش آن بود که احادیث پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  به آیات قرآن مجید اشتباه نشود.

      4) شخصی که گفت: یا رسول الله! (اذخر) را [که نوع گیاهی است] از گیاهان مکه استثناء فرمائید، عباس بن عبدالمطلب رضی الله عنه  بود، و (إذخر) گیاه خوشبوئی است که در صحراهای حجاز می‌روید، و اهل مکه از این گیاه در سقف خانه، و در گل کاری عوض کاه، و در قبر جهت بستن شکاف‌های خشت‌های لحد، استفاده می‌کردند.

[54]- مراد از (کتاب) ادوات کتابت از قلم و دوات و کاغذ است.

      اینکه پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  می‌خواستند چه چیزی را بنویسند، به طور یقین معلوم نیست، طائفۀ می‌گویند که قصد پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از نوشتن این کتاب، نوشتن خلافت برای علی رضی الله عنه  بود، ولی اهل سنت و جماعت می‌گویند: اگر نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  چنین قصدی می‌داشتند، در صورتی که نوشتن برای‌شان میسر نشد، می‌توانستند به زبان خود این موضوع را برای مردم بگویند، وعدۀ دیگری می‌گویند که قصد پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از نوشتن این کتاب، نوشتن خلافت برای ابوبکر صدیق رضی الله عنه  بود، و دلیل‌شان حدیث بخاری و مسلم است که: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  برای عائشه رضی الله عنها  گفتند که: «پدر و برادر خود را نزدم بخواه تا نامۀ بنویسم، زیرا می‌ترسم که صاحب آرزوی آرزوی [خلافت] نماید، و یا گویندۀ [در مورد خلافت] چیزی بگوید، در حالی که خداوند و مؤمنین جز ابوبکر شخص دیگری را قبول ندارند»، و سخن در این حدیث فراوان است، به همین قدر اکتفاء نموده، و کسی که تفصیل آن را می‌خواهد می‌تواند به این کتاب‌ها مراجعه نماید:

      عمدة القاری، شرح صحیح البخاری، تألیف امام بدرالدین عینی (2/239-242) فتح الباری بشرح صحیح البخاری، تألیف امام ابن حجر (1/251-253) – فتح المبدی، بشرح مختصر الزبیدی، تألیف امام شرقاوی (1/190)- تیسیر القاری تألیف مولانا نورالحق دهلوی (1/16-62).

[55]- وی أم المؤمنین هند بنت أبی أمیه بن مغیره قرشی است، پیش از ازدواج با نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  همسر ابو سلمه عبدالأسد مخزومی بود، به حبشه و مدینه هجرت نمود، علم و دانش بسیاری را از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آموخت، و در سال پنجاه و نه هجری وفات نمود، و امام بخاری رحمه الله  از وی چهار حدیث روایت کرده است، (أسد الغابه: 5/588-589).

[56]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) امام عینی رضی الله عنه  می‌گوید که: (مراد از این قول پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  که: «سبحان الله! امشب چه فتنه‌های نازل شد، و چه خزانه‌های فتح گردید» این است که ایشان در این شب به خواب دیدند که فتنه‌های واقع می‌شود، و خزینه‌های برای امت‌شان فتح می‌گردد، و در وقت بیدار شدن حقیقت این چیزها را یا به واسطۀ تعبیر خواب، و یا به واسطۀ وحیی که پیش از خواب و یا بعد از خواب بر ایشان شد، درک نمودند، و همانطوری که مشهور است، هم فتنه‌ها واقع شد، و هم خزینه‌ها فارس و روم ذریعۀ صحابه رضی الله عنهم  فتح گردید، و از معجزات و علائم نبوت است که از چیزهای پیش از واقع شدن آن‌ها خبر داده بودند).

      2) اینکه پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  امر نمودند تا امهات مؤمنین از خواب برخاسته و به عبادت مشغول شوند، به جهت این بود که از عذاب خداوندی در امان مانده، و مشغول رحمت الهی گردند، و اینکه تنها مهات مؤمنین را امر به بیدار شدن کردند نه دیگران را، چون در این وقت شب تنها همین امهات مؤمنین در آنجا حاضر بودند، و دیگر اینکه نباید آن‌ها بر اینکه همسران پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  می‌باشند، اعتماد نموده و از عبادت خدا غافل بمانند، و از اینکه ام سلمه رضی الله عنها  از این موضوع خبر داد، اینطور دانسته می‌شود که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  این واقعه را در شب نوبت او به خواب دیده بودند.

      3) امام عینی رحمه الله  می‌گوید: (مراد از این فرمودۀ پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  که: «بسا زن‌های که در دنیا پوشیده هستند، ولی در آخرت برهنه خواهند بود» این است که: زن‌هایی که لباس‌های نازک می‌پوشند به طوری که جسم‌شان از زیر آن لباس‌ها دیده می‌شود، در آخرت فضیحت گردیده و از لباس برهنه می‌شوند، چنان‌چه که این چنین زن‌های در آخرت نیز از حسنات برهنه هستند، [یعنی: برای‌شان حسناتی نیست]...، و این فتنه و بلا در این عصر و زمان عمومیت یافته است، و خصوصا در بین زن‌های مصر، زیرا این‌ها یا خودشان از پول خود لباس‌های بسیار قیمتی را می‌خرند، و لباس‌های خود را طوری می‌سازند که آستین آن‌ها بسیار کلان و فراخ است، تا جای که می‌شود از هر آستین یک پیراهن مناسبی درست کرد، و دنبال پیراهن خود را آن‌چنان دراز می‌کنند که بیش از دو ذرع به دنبال آن‌ها کشیده می‌شود، و با همین لباس‌های فراخ وقتی که راه می‌روند بیشتر بدن آن‌ها از آستین‌های‌شان دیده می‌شود، و بدون شک این‌ها در حکم این حدیث نبوی داخل می‌شوند، و این حدیث هم از معجزات پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  است، زیرا از این چیزها پیش از وقوع آن‌ها خبر داده بودند)، عمدة القاری (2/246).

[57]- از احکام و مسائل به این حدیث آنکه:

      1) در این حدیث نبوی شریف پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از این خبر می‌دهد که عمر مردم عصر و زمان‌شان نسبت به عمر مردم گذشته کمتر شده است، و اینطور نیست که کسی مانند مردم گذشته صدها سال عمر کند.

      2) این فرمودۀ پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  که کسی از کسانی که اکنون در روی زمین می‌باشند، بعد از صد سال زنده نمی‌ماند، نسبت به مردم همان زمان می‌باشد، و شاید بعد از آن عصر کسانی پیدا شوند که عمرشان از صد سال بیشتر شود.

      3) بعضی از کسانی که می‌گویند: خضر علیه السلام  زنده نیست به همین حدیث تمسک می‌جویند، ولی کسانی که می‌گویند: خضر علیه السلام  هنوز هم زنده است، حدیث را تاویل می‌کنند، از آن جمله می‌گویند که: شاید خضر علیه السلام  در آن شب در دریا بوده باشد، و یا اینکه مراد از آن مردمان دیگری غیر از خضر علیه السلام  هستند.

[58]- وی میمونه بنت حارث هلالی همسر پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  است، پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  با وی در منتطقه (سرف) ازدواج نمودند، و میمونه رضی الله عنها  در همین مکان در پنجاه و یک هجری وفات نمود، و در همانجا دفن گردید، امام بخاری رحمه الله  از وی هفت حدیث روایت کرده است، أسد الغابه (5/550-551).

[59]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) این حدیث دلالت بر فضیلت و هوشیاری و فهم ابن عباس رضی الله عنهما  دارد، زیرا برای آنکه از احوال پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در عبادات شب‌شان اطلاع حاصل کند، تمام شب را بیدار ماند، و بعضی‌ها می‌گویند که: پدرش عباس رضی الله عنه  او را به این چیز ماموریت داده بود.

      2) خواندن نماز نفل به جماعت جواز دارد.

      3) انجام دادن کار اندکی در نماز، - خصوصا در نماز نفل – سبب فساد نماز نمی‌گردد.

      4) نماز خواندن به پشت سر کسی که نیت امامت را برای آن شخص ندارد جواز دارد.

      5) خواب شدن طفل در نزد محارمش، ولو آنکه شوهر آن زن نزدش باشد، روا است.

      6) مجموع نماز شب پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  – طوری که در این حدیث آمده است – یازده رکعت بود، شش رکعت نفل، سه رکعت وتر، و دو رکعت سنت صبح.

      7) اینکه خواب ناقض وضوء نبود، از خصایص آن حضرت  صل الله علیه و آله و سلم  می‌باشد، و بر دیگران لازم است که بعد از خواب اگر ارادۀ نماز خواندن را داشته باشند، وضوء بسازند، زیرا طوری که در حدیث دیگری آمده است چشم پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  می‌خوابید و قلب‌شان بیدار بود، ولی دیگران متصف به این صفت نیستند، و وقتی که خواب شدند، به همۀ وجود خود می‌خوابند، و اختیار و ارادۀ برای آن‌ها باقی نمی‌ماند.

[60]- و آن این قول خداوند متعال است که می‌فرماید: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَكۡتُمُونَ مَآ أَنزَلۡنَا مِنَ ٱلۡبَيِّنَٰتِ وَٱلۡهُدَىٰ مِنۢ بَعۡدِ مَا بَيَّنَّٰهُ لِلنَّاسِ فِي ٱلۡكِتَٰبِ أُوْلَٰٓئِكَ يَلۡعَنُهُمُ ٱللَّهُ وَيَلۡعَنُهُمُ ٱللَّٰعِنُونَ ١٥٩ [البقره: 159]، پس بنا به حکم این آیۀ کریمه، کسی که چیزی را از احکام و مسائل دین می‌داند، باید برای دیگران بیان نموده، و کتمان نکند.

[61]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) طلب علم، وحفظ و مواظبت بر آن از صفات حمیده است.

      2) این حدیث دلالت بر فضیلت ابوهریره رضی الله عنه  دارد، زیرا وی طلب علم، و حفظ احادیث نبوی را بر بدست آوردن دنیا، و راحت نفسانی ترجیح داده بود،

3) در وقت ضرورت و دفاع از شخصیت خود، جواز دارد که انسان از خود مدح کند، و فضیلت خود را بیان نماید، و البته به شرط آنکه از این صفات به خود غره نشود.

      4) نه تنها خود ابوهریره رضی الله عنه  یادآور این سخن می‌شود که همیشه به صحبت پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  بوده، و احادیث بسیاری را از ایشان حفظ نموده است، بلکه کسان دیگری از صحابه نیز به این امر اعتراف داشتند، امام احمد و امام ترمذی از ابن عمر رضی الله عنهما  روایت می‌کند که برای ابوهریره رضی الله عنه  گفت: (تو از ما بیشتر به صحبت پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  بودی، و احادیث بیشتری را حفظ نمودی).

[62]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

1) این حدیث نبوی شریف بیانگر معجزۀ با هر دیگری از معجزات پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  می‌باشد، زیرا به طریقی که عقل را مجالی برای آن نیست، در یک لحظه آفت فراموشی را که از لوازم طبیعت بشری است، از ابوهریره رضی الله عنه  دور ساختند، تا حدی که هزاران حدیث را از نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  شنید و حفظ کرد، و فراموشش نشد، و با آنکه وی از متاخرین در اسلام است، از هر صحابۀ دیگری احادیث بیشتری را حفظ نموده و روایت کرده است.

      2) شنیدن احادیث نبوی و حفظ آن، و همچنین هر حکمی از احکام شریعت اسلامی فضیلت و ثواب زیادی داشته و سبب رفتن انسان به بهشت می‌گردد، در حلیة الأولیاء از ابوهریره رضی الله عنه  روایت است که گفت: پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «هیچکسی نیست که یک یا دو کلمه را از آنچه که خداوند فرض کرده است بشنود، و آن را یاد بگیرد، و به دیگران تعلیم بدهد، مگر آنکه به بهشت می‌رود».

[63]- از احکام و مسائل متلعق به این حدیث آنکه:

      1) مراد از ظرف اول همین احادیثی است که ابوهریره رضی الله عنه  در ابواب مختلف دین روایت کرده است، و مراد از ظرف دوم که از روایت آن‌ها خودداری کرده است، احادیثی است که بیانگر امرای ظالم و ستمگر، و ذم آن‌ها است، که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از احوال آن‌ها خبر داده و آن‌ها را بد گفته بودند، و ابوهریره رضی الله عنه  گاهی به طریق کنایه از این چیزها یاد می‌کرد، از آن جمله این گفته‌اش که: (از آمدن سال شصت و از امیر شدن اطفال به خدا پناه می‌جویم)، و این اشارۀ آشکاری به امارت یزید بن معاویه است، که در سال شصت به خلافت رسید، و خداوند دعای ابوهریره را اجابت نمود، زیرا وی یک سال پیش از به خلافت رسیدن یزید وفات یافت، و مراد از امیر شدن اطفال تنها این نیست که به امارت رسیدن طفل نا بالغ سبب مشاکل و بدبختی می‌شود، بلکه هر امیری که درایت و لیاقت خلافت را نداشته باشد، و در تفکیر و فهم خود در امور دولت‌داری مانند اطفال باشد، اگر زمام امارت را بدست می‌گیرد، نتیجۀ کارش نتیجۀ کار همان طفل نا بالغ بوده، و حکمش همان حکم طفل نا بالغ است که سبب بدبختی خود و رعیت خود می‌گردد.

      2) کسی که وظیفۀ ارشاد و رهنمائی مردم را بر عهده دارد، اگر از گفتن چیزی بر جان و یا مال و یا اهل و اولاد خود می‌ترسید، روا است که از تصریح به آن چیز خودداری نموده و آن را به طور کنایه برای مردم بیان دارد، ولی اگر احادیث و [احکامی] بود که متضمن حلال و حرام بود، و جنبۀ عمومیت برای همگان داشت، پوشیدن آن‌ها روا نیست، و عالمی که این چیزها را می‌داند، به هر طریقی که لازم می‌داند، باید این مسائل را برای مردم، و یا برای عدۀ از آن‌ها – حسب الإمکان – بیان دارد.

[64]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) ظاهر حدیث دلالت بر این دارد که به جان یکدیگر افتادن، و کشتن یکدیگر کفر است، ولی علماء گفته‌اند که این کار کفر نیست، و اینکه در حدیث از آن به کفر یاد شده است، به جهت تحذیر شدید از این عمل نهایت زشت است.

      2) در اینکه مراد از (کافر شدن در وقت کشتن یکدیگر که در این حدیث نبوی شریف آمده است، چیست؟ شش قول وجود دارد، به این طریق:

      أ- اینکه: مراد از آن این است که شخص کشتن مسلمان دیگر را در حالی که به ناحق است، حلال بشمرد، یعنی: اگر کسی مسلمانی را به ناحق کشت، و این کشتن را حرام می‌دانست، مرتکب گناه کبیره گردیده است، ولی اگر آن را حلال می‌دانست، کافر می‌شود.

      ب- اینکه: مراد از آن کفر نعمت و حق اسلام است، یعنی: کسی که مسلمانی را به ناحق به قتل می‌رساند، در مقابل نعمت خداوندی ناسپاسی کرده و حق اسلام را نادیده گرفته است.

      ج- اینکه: کشتن مسلمان کاری است که نزدیک به کفر است، و سبب کافر شدن می‌گردد، یعنی: خود کشتن مسلمان به غیر حق کفر نیست، ولی این کار سبب آن می‌شود که شخص قاتل بالآخره کافر شود.

      د- اینکه: مراد از آن کافر شدن حقیقی است، یعنی: کسی که مسلمانی را به ناحق و از روی قصد به قتل می‌رساند، حقیقتا کافر می‌شود.

      هـ- اینکه: مراد از کفر، پوشیدن سلاح جنگ است، یعنی: کسی که مسلمانی را می‌کشد، ملبس به سلاح جنگ شده است، و از این سبب است که برای کسی که سلاح جنگ را می‌پوشد، کافر می‌گویند.

      و- اینکه: مراد از آن این است که یکدیگر خود را کافر نخوانید، که در نتیجه کشتن و قتل یکدیگر را حلال بشمرید.

      3) گرچه علماء در اینکه کشتن مسلمان به ناحق کفر است و یا نه اختلاف نظر دارند، ولی در این هیچ اختلافی ندارند که قتل ناحق بعد از شرک به خدا از بزرگترین گناهان است، و خداوند متعال در مورد کسی که مسلمانی را به ناحق می‌کشد، می‌فرماید: کسی که مسلمانی را به قصد به قتل برساند، جزایش دوزخ است، و جاودانه در آن می‌ماند، و خداوند بر وی غضب و لعنت کرده است، و عذاب عظیمی برایش مهیا ساخته است [النساء: 93]، و همچنین در اینکه توبۀ کسی که مسلمانی را به ناحق می‌کشد قبول می‌شود یا نه، نیز اختلاف است، و تفصیل بیشتر این مسأله إن‌شاءالله در جای خودش در این کتاب خواهد آمد.

[65]- وی أبی بن کعب بن قیس أنصاری است، به بیعت عقبه، و غزوۀ بدر اشتراک داشت، به شهادت پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  قراءتش از همگان بهتر بود، در سال سی و دوی هجری در زمان خلافت عمر بن خطاب رضی الله عنهما  وفات نمود، أسد الغابه (1/49-51).

[66]- وی سیدنا موسی بن عمران یکی از پیامبران أولوا العزم است، وقتی که با بنی اسرائیل از مصر بیرون شد، هشتاد ساله بود، و چهل سال در (تیه) ماند، و در عمر یکصد و شصت سالگی وفات نمود، (موسی) معرب (موشی) است، و گویند که آسیه زن فرعون این نام را برایش اختیار کرد، زیرا او را در بین آب در حالی که در تابوتی که از درخت ساخته شده بود، یافت، و از آب لفظ (مو) و از درخت که به زبان عربی شجر است (شی) را اختیار کرد، و از مجموع این دو کلمه (موشی) مرکب گردید، (فتح المبدی: 1/196).

[67]- چیزی را که موسی علیه السلام  در خطبۀ خود برای بنی اسرائیل می‌گفت این بود که: برای آن‌ها از نعمت‌های خدا یادآوری می‌کرد، و بنی اسرائیل فرزندان یعقوب علیه السلام  هستند، و برای وی دوازده فرزند بود، و هریکی از آن‌ها توالد و تناسل نموده و یک قبیله را تشکیل دادند، و همین قبائل دوازده‌گانه به نام (اسباط) یاد می‌شوند.

[68]- در اینجا سه نکته قابل تذکر است:

      1) مراد از این شخص خضر علیه السلام  است، و دربارۀ خضر علیه السلام  بین علماء اختلاف بسیار است، و نظر عموم علماء بر این است که وی نامش (خضر) بن ملکان است، و نبی از انبیاء الله، و یا ولی از اولیاء الله می‌باشد، و کسی او را نمی‌بیند، از نسل سوم و یا چهارم آدم علیه السلام  است، و چون از آب حیات خورده است تا آخر دنیا زنده می‌ماند، و معنی (خضر) سبزی است، و از این جهت به نام خضر یاد شده است که اگر بر روی زمین خشکی بنشیند، اطرافش سرسبز می‌گردد، و یا آنکه در وقت نماز خواندن اطرافش سبز می‌شود.

      2) مراد از اینکه (آن شخص از تو عالم‌تر است) این است که به چیزهای معینی از تو عالم‌تر است، نه آنکه به طور مطلق از موسی علیه السلام  عالم‌تر باشد، زیرا بدون شک موسی علیه السلام  از خضر علیه السلام  در امور نبوت، و شریعت، و رهنمائی امت از وی عالم‌تر است، زیرا طوری که بعد از این می‌آید، خود خضر علیه السلام  برای موسی علیه السلام  می‌گوید که: (من چیزهای را می‌دانم که تو نمی‌دانی، و تو چیزهای را می‌دانی که من نمی‌دانم).

      3) در مفاضله باید گفت که موسی علیه السلام  بر خضر علیه السلام  - ولو آنکه نبی از انبیاء الله باشد – فضیلت دارد، زیرا وی از پیامبران أولوا العزم، و کسی است که خداوند با وی سخن زده و کلیم خدا است، و تورات بر وی نازل گردیده، و تمام انبیاء بنی اسرائیل پیرو او می‌باشند، و برای خضر علیه السلام  چنین امتیازاتی نیست، ولی اگر وی ولی از اولیاء باشد، در این صورت به هیچ وجه به مرتبۀ موسی علیه السلام  نمی‌رسد، زیرا مرتبۀ نبوت به اتفاق همۀ امت از مرتبۀ ولایت بالاتر است، و انکار این حقیقت کفر است.

[69]- گویند: در زیر این صخره چشمۀ آب حیات قرار داشت، و از آن آب چیزی به آن ماهی رسید، و به قدرت خداوند متعال زنده شد، و به طرف دریا رفت.

[70]- و جای که موسی علیه السلام  مامور به رفتن آن شده بود، همانجای بود که شب خوابیده بودند، و ماهیی آن‌ها از زنبیل برآمده و آهسته و مخفیانه به طرف دریا رفته بود.

[71]- آن شخص طوری خود را به جامه‌اش پیچانده بود، که مرده را در کفن می‌پیچند، و به این طریق بود که: یک سر جامه را در زیر سر خود، و سر دیگری آن را در زیر پای خود، و دو کنار آن را به زیر دو پهلوی خود کرده بود.

[72]- زیرا آن سرزمین سرزمین کفر بود، و سلام و خوش آمدید آن‌ها به طریق دیگری بود.

[73]- علمی را که خداوند برای موسی علیه السلام  آموخته بود، علم متعلق به امور شریعت، و هدایت امت بود، و علمی را که برای خضر علیه السلام  آموخته بود، اموری بود که متعلق به امور غیب و وقائع قدرت الهی بود، و علمی را که خضر علیه السلام  آموخته بود، دارای منفعت خاص بود، زیرا فقط خودش از آن استفاده می‌کرد، و علمی را که موسی علیه السلام  آموخته بود، دارای منفعت عام بود، زیرا علمی بود که سبب ارشاد و هدایت همۀ پیروان موسی علیه السلام  می‌گردید، از این جهت موسی علیه السلام  بر خضر علیه السلام  افضلیت دارد، و اینکه بعضی از صوفی‌ها می‌گویند که: خضر علیه السلام  ولی از اولیاء بود، و مقام ولایت از مقام نبوت بالاتر است، سخنی است که دلالت بر نادانی صاحبش دارد، و اکثر علماء برآنند که برتر دانستن ولی بر نبی کفر است، و به این موضوع قبلا هم اشاره نمودیم.

[74]- نام این طفل (جیسون) و نام پدرش (خلاس) و نام مادرش (رحمی) بود، و این حادثه در شهر (ابله) که در نزدیکی بصره و عبادان قرار دارد، واقع گردیده است.

[75]- در فتح المبدی آمده است که ارتفاع این دیوار دو صد گز، درازی آن بر وی زمین، پنجصد زرع، و عرض آن، پنجاه گز بود.

[76]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) سفر کردن جهت آموختن و فرا گرفتن علم مستحب است.

      2) توشه برداشتن در سفر جواز دارد.

      3) فضیلت و حرمت مشایخ و علماء باید مراعات گردد.

      4) در وقت حاجت سؤال کردن طعام جواز دارد.

      5) سوار شدن مرکوب بدون مزد به اجازۀ صاحبش روا است.

      6) اگر دو مفسده پیش آمد، جواز دارد که به انجام دادن آنچه که ضررش کمتر است، ضرر مفسدۀ را که بیشتر است، دفع نمود، چنان‌چه که خضر علیه السلام  کشتی را جهت آنکه به طور کامل مورد غصب قرار نگیرد، معیوب ساخت.

      7) اینکه باید در مقابل حکم خدا و رسولش تسلیم شد، ولو آنکه عقل حقیقت را درک کرده نتواند و حکمت آن را نداند، و این موضوع رامی‌توان از کشتن آن طفل، و خراب کردن کشتی فهمید، زیرا آنچه را که خضر علیه السلام  در این دو مورد انجام داد، کاری است که از نگاه عقل و ظاهر امر غیر قابل قبول است، ولی نظر به حقیقت امر کار پسندیده و با حکمتی بود، و خضر علیه السلام  این کارها را به امر خداوند انجام داده بود، و از اینجا بود که گفت: ﴿وَمَا فَعَلۡتُهُۥ عَنۡ أَمۡرِي [الکهف: 82]، یعنی: آنچه که انجام دادم از نزد خود انجام ندادم.

      8) چون آنچه را که خضر علیه السلام  انجام داده بود، به واسطه وحی انجام داده بود، و بعد از وفات پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  بر کسی وحی نازل نمی‌شود، لذا نباید کسی به کشتن شخص دیگری نظر به اینکه شاید در آینده چنین و چنان کند، اقدام نماید، زیرا غیب را جز خدا کس دیگری نمی‌داند، و دیگر آنکه: از مقررات شریعت آن است که قصاص وقتی واجب می‌شود که قبلا مرتکب قتل ناحقی بشروط آن شده باشد، و همچنین است هر عقوبت دیگری.

      9) این حدیث دلیل برای کسی است که خضر علیه السلام  را (پیامبر) می‌داند، و طوری که قبلا بیان نمودیم، پیامبر بودن خضر علیه السلام  محل اتفاق نیست، و علماء در آن اختلاف نظر دارند، و امام عینی رحمه الله  بر این نظر است که خضر علیه السلام  رسول است، و می‌گوید باید بر این چیز عقیده نمود، زیرا اگر وی را پیامبر ندانیم و بگوئیم که (ولی) است، اهل بدعت به آن تمسک جسته و می‌گویند که: ولی بر نبی فضیلت دارد، زیرا موسی علیه السلام  که نبی بود، از خضر علیه السلام  که ولی بود علم آموخت، و خضر علیه السلام  چیزهای را می‌دانست که موسی علیه السلام  نمی‌دانست.

[77]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) در حدیث دیگری آمده است که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در جواب شخص دیگری که پرسید: بعضی از ما به نیت به دست آوردن غنیمت، وعدۀ به غرض بلند شدن نام، و دیگری به غرض جاه و منصب می‌جنگیم، از این‌ها کدام یک فی سبیل الله است؟ پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  همین جواب را برای او نیز داده و فرمودند: «کسیکه به جهت اعلای کلمة الله بجنگد، جهادش فی سبیل الله است»، و از این دانسته می‌شود که جنگ به هر نیت و قصدی دیگری که غیر اعلای کلمة الله باشد، جنگ جاهلیت است، و از آن جهاد برای صاحبش نه تنها آنکه فائدۀ در آخرت نیست، بلکه سبب گناه و مؤاخذه برایش نیز می‌شود.

      2) در عبادت اخلاص شرط است، و کسی که قصدش از انجام دادن عبادت اغراض دنیوی باشد، عبادتش باطل است، ولی اگر از انجام دادن عبادت هم غرض دنیوی داشت، و هم غرض اخروی، حکم عبادتش چگونه است؟ حارث محاسبی نظر به ظاهر این حدیث نبوی می‌گوید که: چون در این حالت غرض خاص برای خدا نیست، لذا عبادت چنین شخصی نیز باطل است، ولی جمهور علماء عبادت وی را صحیح می‌دانند، و نظر امام طبری رحمه الله  این است که: این شخص اگر در اول قصدش برای خدا بوده باشد، و بعد از آن غرض دنیوی به آن مداخله نموده باشد، عبادتش صحیح است، ورنه عبادتش باطل است.

      3) تمام فضیلتی که برای جهاد و مجاهدین در آیات قرآن کریم و احادیث نبوی آمده است، برای مجاهدی است که جهادش (فی سبیل الله) یعنی: خاص برای خدا بوده باشد، و کسی که به هر قصد دیگری به جنگ و جهاد بیرون شده باشد، در آخرت از آن جهاد برایش ثواب و فائدۀ نیست.

      4) پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  دارای (جوامع الکلم) بودند، یعنی: به عبارت اندکی معانی زیادی را اداء می‌کردند، چنان‌چه به این فرمودۀشان که: «کسی که به جهت اعلای کلمة الله بجنگد، جنگ او جهاد فی سبیل الله است» هر نوع جهادی را که (فی سبیل الله) نباشد، از جهاد حقیقی خارج ساختند، چه این جهاد غرض بدست آوردن مال و دنیا باشد، چه به غرض قومیت باشد، چه به غرض تایید فلان گروه و حزب باشد، چه به غرض رسیدن به سلطه و قدرت باشد، و چه به غرض اظهار شجاعت باشد، و چه به هر غرض دنیوی دیگری.

[78]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) یهود در تورات خوانده بودند که حقیقت روح برای کسی معلوم نمی‌شود، و کسی که دعوی بیان حقیقت روح را بنماید، پیامبر نیست، و موقفی را که یهود از آن می‌ترسیدند این بود که مبادا پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از بیان حقیقت روح خودداری نمایند، و این چیز دلیل دیگری بر صدق نبوت ایشان شود، و این چیزی بود که یهود را از آن خوش نمی‌آمد.

      2) آیۀ کریمه دلالت بر این دارد که مایان حقیقت (روح) را با این علم اندک خود درک کرده نمی‌توانیم، پس سؤال کردن از آن بی‌مورد، و شنیدن جواب از آن بی‌فائده است، و علماء در مورد (روح) اختلاف نظر دارند، عدۀ بر این نظر اند که باید در مورد آن توقف نمود، وعدۀ دیگری کوشیده‌اند که برای آن تعریفی بیابند، از آن جمله عامۀ متکلمین گفته‌اند که: روح عبارت از جسم لطیفی است که در جسم به مانند آبی که در چوب سبز و تازه جریان دارد، در جریان است، و از اشعری نقل است که گفته است، روح عبارت از ذات داخل و خارج است.

      ولی بهتر آن است که نظر به ارشاد آیۀ کریمه از این تکلفات خودداری نموده و بگوئیم که: (روح از امر پروردگار ما است، و با علم اندکی که داده شده‌ایم، حقیقت آن را درک نمی‌توانیم).

[79]- وی معاذ بن جبل بن عمرو خزرجی است، به شهادت نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  از همه صحابه در فهم حلال و حرام داناتر بود، در همه غزوات با پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  اشتراک داشت، و پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  او را امیر یمن مقرر نمودند، وی امام فقهاء، و کنز علماء است، در وبای شام در سال هژده هجری وفات نمود، أُسد الغابه (5/194).

[80]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) مرکوبی را که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  سوار بودند، و معاذ رضی الله عنه  را پشت سر خود سوار کرده بودند، الاغی بود.

      2) مراد از حرام گردانیدن در این قول پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  که می‌فرمایند: ﴿هیچکسی نیست که از صدق دل بگوید: (أشْهد أَنْ لا إِلَه إِلَّا اللَّه وأَنَّ محمدا رسولُ اللّه) مگر آنکه خداوند او را بر آتش دوزخ حرام می‌گرداند، تحریم خلود است، نه تحریم دخول، زیرا به ادله قاطعه ثابت شده است که بعضی از مؤمنین با وجود آنکه از صدق دل (أشْهد أَنْ لا إِلَه إِلَّا اللَّه وأَنَّ محمدا رسولُ اللّه) می‌گویند، به سبب گناهانی که مرتکب آن‌ها شده‌اند، به دوزخ داخل می‌شوند، و سپس به اثر شفاعت، از آن خارج می‌گردند.

      3) شاید کسی بگوید: در صورتی که نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  معاذ رضی الله عنه  را از افشاء کردن این خبر منع نموده بودند، وی چگونه در آخر عمر خود، از آن برای مردم خبر داد، در جواب این سؤال آراء متعددی وجود دارد، و دو رأی از آن‌‌ها نسبت به دیگر آراء راجحتر به نظر می‌رسد:

      رأی اول آنکه: نهی پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  نسبت به عامۀ مردم بود که حقیقت دین را درک نکرده و می‌خواهند که از تکالیف شرعی شانه خالی نمایند، نه از خواص امت، چنان‌چه خود نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  با آنکه از روایت این حدیث برای عامۀ مردم خودداری نمودند، ولی آن را برای معاذ رضی الله عنه  بیان نمودند.

      رأی دوم آنکه: نهی پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از بیان این حدیث نهی تنزیهی بود نه نهی تحریمی، و دلیل آن این است که خود نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  این حدیث را برای معاذ رضی الله عنه  روایت نمودند، و اگر مقصدشان، عدم افشای این خبر به طور حتم می‌بود، هیچ ضرورتی نبود که خودشان آن را برای معاذ رضی الله عنه  بیان نمایند.

      و آنچه که این نظر را تأیید می‌نماید حدیثی است که بزار از ابوسعید خدری رضی الله عنه  روایت می‌کند، و خلاصه آن حدیث این است که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  برای معاذ رضی الله عنه  اجازه دادند که از این حدیث برای مردم بشارت بدهد، چون عمر رضی الله عنه  از این موضوع اطلاع یافت، برای معاذ رضی الله عنه  گفت: عجله نکن، و خودش نزد پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آمد و گفت: یا رسول الله! نظر شما از هر نظری سدیدتر است، ولی نظرم آن است که اگر مردم از این چیز باخبر شوند، اتکال نموده و عمل نمی‌کنند، پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «او را [یعنی: معاذ را] برگردانید»، و همان بود که معاذ را برگردانیدند.

[81]- وی سهله بنت ملحان بن خالد انصاری خزرجی، مادر أنس بن مالک است، زن هوشیار و بافهمی بود، شوهر اولش که وفات نمود، شخصی به نام ابوطلحه از وی خواستگاری نمود، برایش گفت: تو را می‌خواهم، ولی من مسلمانم و تو کافری، اگر مسلمان شوی، تو را به نکاح می‌گیرم، و مهرم را برایت می‌بخشم، و همان بود که ابوطلحه مسلمان شد، و او را به نکاح گرفت، و همین ام سلیم بود که فرزندش أنس را نزد پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  برد و از ایشان خواست تا به حق او دعا کنند، أسد الغابه (5/591).

[82]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) حیاء و شرم برای همگان صفت نیک و پسندیده‌ای است، و برای زن‌ها بیشتر، ولی در آموختن علم، و معرفت احکام شرعی حیاء کردن برای آن‌ها لازم نیست، بلکه اگر حکم مسئلۀ از مسائل شرعی را نمی‌دانند، باید آن را از عالم متقی و پرهیزگاری پرسان نمایند، ولو آنکه این مسئله از مسائل بسیار خاص زن‌ها باشد، و در ابواب و احادیث آینده خواهید دید که زن‌ها از مسائل بسیار خاصی از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  پرسان نموده و خود را از حکم آن‌ها مطلع می‌ساختند.

      2) در صحیح مسلم این حدیث با فرق بعضی عبارات از انس رضی الله عنه  نیز روایت شده است، و لفظ حدیث انس چنین است که: ام سلیم نزد پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آمد، و در حالی که عائشه رضی الله عنها  موجود بود، پرسید: یا رسول الله! زن هم مانند چیزی که مرد به خواب می‌بیند، به خواب می‌بیند، و همان چیزی را که مرد می‌بیند انجام داده است، زن هم می‌بیند که انجام داده است، عائشه رضی الله عنها  گفت: دستت به خاک شود، زن‌ها را فضیحت کردی.

      3) اینکه پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  دیدن آب را شرط وجوب غسل دانسته‌اند، دلالت بر این دارد که اگر زن در خواب دید که با وی جماع صورت گرفته است، و آبی را بر جامه‌اش ندید، غسل بر وی لازم نمی‌گردد، ولی بعضی از علماء بر این نظر اند که به طور عموم منی زن از وی خارج نمی‌گردد، بلکه فقط تا دهانه فرجش می‌رسد، و اینکه پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند که: «اگر آب منی را دید» مراد آن است که آب منی را در دهانۀ فرجش ببیند، ولو آنکه بر روی لباس و یا نالینش نبیند، بنابراین اگر زن در خواب دید که با وی جماع صورت گرفته است، و در این حالت یادآوری خوشی بود، اقلا از باب احتیاط بهتر است که غسل نماید.

      4) باید متذکر شد که احتمال احتلام برای زن‌ها خاص به زن‌های شوهردار نیست، بلکه احتمال احتلام شدن برای دختران باکره نیز وجود دارد، با این فرق که چون داخل فرج دختر باکره تنگ است، اگر احتلام شود، منی‌اش حتما خارج می‌شود، لذا اگر دختر باکره در خواب دید که با وی جماع صورت گرفته است، ولی آبی را بر روی لباس و یا نالین خود ندید، بر وی غسل لازم نمی‌گردد.

      5) آنچه را که ام سلیم در مورد احتلام زن‌ها از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  پرسید، زن‌های دیگری نیز پرسان نمودند، که از آن جمله‌اند: خوله بنت حکیم، و بسره، و سهله بنت سهیل.

      6) در حدیث عائشه رضی الله عنها  آمده است که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «مگر همرنگ شدن مولود جز این، سبب دیگری دارد؟ اگر آب زن بیشتر باشد، مولود همرنگ اقوام مادری خود می‌شود، و اگر آب مرد بیشتر باشد، همرنگ اقوام پدری خود می‌شود».

[83]- وی مقداد بن عمرو بن ثعلبه کندی است، در تمام غزوات با پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  اشتراک داشت، یکی از هفت کسی است که اسلام را در مکۀ مکرمه ظاهر ساختند، دارای مناقب بسیار است، شخص چاق و تنومندی بود، در مدینۀ منوره در خلافت عثمان رضی الله عنه  به سن هفتاد سالگی وفات یافت، (أسد الغابه: 4/409-411).

[84]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) مذی عبارت از مایع بی‌رنگ و لغزانی است که هنگام غلبه شهوت، و یا هنگام یادآوری جماع، و یا مشغول شدن به مقدمات جماع از انسان خارج می‌شود، و (مذی) در زن‌ها بیشتر از مردها است، منتهی از مردها زودتر، و از زن‌ها دیرتر خارج می‌شود.

      2) خود علی رضی الله عنه  از آن جهت از پرسیدن حکم این مسئله از پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  خودداری نمود، که شوهر دختر پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  بود، و از یادآوری این مسئله از ایشان شرم نمود، و این امر دلالت بر کمال ادب علی رضی الله عنه  دارد، و علماء گفته‌اند که: شخص نباید در نزد اقارب همسر خود از مسائل جماع و شهوت یادآوری نماید.

      3) از خارج شدن (مذی) تنها وضوء لازم می‌شود نه غسل.

      4) چون (مذی) نجس است، بنابراین اگر از کسی مذی خارج شد، باید ذَکَر خود را بشوید، ورنه جسمش نجس باقی مانده و اگر در همان حال نماز می‌خواند، نمازش صحت پیدا نمی‌کند.

[85]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      1) ذوالحلیفه منطقه‌ای است در جنوب غرب مدینۀ منوره که از مسجد نبوی حدود (ده) کیلو متر فاصله دارد، و پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از همین جا به حج خود احرام بستند، و در جایی که نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  نماز خوانده و احرام بستند، اکنون مسجد کلان و زیبایی بنا یافته است، و این منطقه به نام (آبیار علی) نیز یاد می‌شود، و از اینجا تا مکۀ مکرمه حدود (چهار صد) کیلو متر است.

      2) جُحفه در بین راه مکۀ مکرمه و مدینۀ منوره قرار دارد، و به طرف مکۀ مکرمه نزدیک‌تر است، و نظر به تقدم عمران، و راه‌سازی‌های جدید، این منطقه از راه اصلی مکۀ مکرمه دور افتاده است.

      3) (قرن منازل) در شرق مکۀ مکرمه قرار داشته و فاصلۀ آن تا مکه حدود هشتاد کیلو متر است.

      4) (یلملم) در جنوب مکۀ مکرمه و به فاصلۀ تقریبا پنجاه کیلومتری آن قرار دارد.

      5) این اماکن میقات کسانی است که پیامبر اکرم  صل الله علیه و آله و سلم  برای آن‌ها تعیین نموده‌اند.

      6) کسی که نیت حج و یا عمره را دارد، نباید از این اماکن بدون احرام بگذرد، و اگر گذشت بر وی (دم) لازم می‌گردد، و حج عمره‌اش صحت پیدا می‌کند، ولی اگر نیت حج و یا عمره را نداشت، آیا می‌تواند بدون احرام داخل مکۀ مکرمه گردد؟ علماء در این مورد اختلاف نظر دارند، جمهور علماء بر این نظر اند که بر چنین شخصی احرام بستن، و در نتیجه ادای حج و یا عمره لازم نیست، ولی احناف می‌گویند که احرام بستن جهت رفتن به مکۀ مکرمه لازمی است، خواه نیت حج و یا عمره را داشته باشد، و خواه نداشته باشد، و تفصیل بیشتر این مسأله إن‌شاءالله در جای خودش در کتاب حج خواهد آمد.

[86]- از احکام و مسائل متعلق به این حدیث آنکه:

      طوری که واضح است سؤال سائل از این بود که محرم چه لباسی را باید بپوشد، ولی نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  برای سؤال کننده از چیزهای که پوشیدن آن برای محرم روا نیست خبر دادند، و سبب این امر آن است که این چیزها محدود و قابل حصر است، ولی آنچه که پوشیدنش روا است قابل حصر نیست، زیرا حاصل در اشیاء اباحت است، پس چیزهایی را که نبی کریم  صل الله علیه و آله و سلم  از آن منع نکردند، پوشیدن آن برای محرم روا است.

      2) پوشیدن چیزهای که در این حدیث نبوی شریف آمده است، به اجماع علماء برای مُحرم حرام است.

      3) در پوشیدن لباس احرامی که به ورس و زعفران رنگ شده باشد، بین علماء اختلاف است، بعضی از علماء نظر به ظاهر حدیث می‌گویند پوشیدن چنین لباسی برای محرم روا نیست، ولو آنکه بعد از رنگ شدن به ورس و زعفران شسته شده باشد، ولی جمهور علماء پوشیدن چنین لباسی را در صورتی که شسته شده باشد، برای محرم جواز می‌دهند، زیرا در روایت دیگری آمده است که: «مگر آنکه شسته شده باشد».

      4) پوشیدن موزه در وقت یافت نشدن نعلین جواز دارد، ولی بشرط آنکه آن را – طوری که در حدیث نبوی شریف آمده است، پایینتر از کعبین قطع نماید.

      5) پوشیدن تنبان برای کسی که ازاری نمی‌یابد، در نزد جمهور علماء جواز دارد، زیرا در حدیث دیگری آمده است، که پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمودند: «کسی که ازار را نیافت، تنبان بپوشد»، ولی در مورد اینکه بعد از پوشیدن تنبان در چنین حالتی بر شخص محرم فدیه لازم می‌گردد و یا نه، بین علماء اختلاف است، عامۀ علماء می‌گویند که: چون پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در حالت ضرورت اجازۀ پوشیدن تنبان را داده‌اند، لذا بر وی فدیه لازم می‌گردد، ولی امام ابوحنیفه رحمه الله  می‌گوید که در این حالت بر وی فدیه لازم می‌گردد، و مستمسک وی دلائل دیگری است که دلالت بر این دارد که از پوشیدن تنبان فدیه لازم می‌گردد، ولی قول جمهور علماء راجحتر به نظر می‌رسد، زیرا دلائل دیگری که فدیه را در پوشیدن تنبان لازم می‌داند، پوشیدن تنبان در حالت عادی است، نه در حالت ضرورت و ضرورت حالت خاص خود را دارد، والله تعالی أعلم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

مقدمه‌ی مؤلف

  مقدمه‌ی مؤلف الحمد لله رب العالـمين، والصلاة والسلام على نبينا محمد وعلى آله وأصحابه أجمعين‏. أما بعد: از جمله درس‌هایی که در مسجد...