رغبت و علاقمندى اصحاب پيامبر صل الله علیه و آله و سلم به علم
قول معاذ رضی الله عنه هنگام وفاتش درباره علاقمندیاش به علم
ابونعیم در الحلیه (239/1) از معاذبن جبل رضی الله عنه روایت نموده که: وقتی مرگ به سراغ وی آمد، گفت: ببینید که صبح نمودهایم؟ کسی آمد و گفت: صبح نشده است، باز فرمود: بببینید که صبح نمودهایم؟ کسی آمد و گفت: صبح نشده است، تا اینکه در آن جریان کسی آمد و گفت: حالا صبح نمودی، گفت: به خداوند از شبی پناه میبرم که صبح آن بهسوی آتش باشد، مرحبا به مرگ، مرحبا به زیارت کنندهای که بعد از غیابت آمده، دوستی که در حال فقر و تنگدستی آمده، بار خدایا، من از تو میترسیدم، اما امروز به تو امید دارم، بار خدایا، تو میدانی که من دنیا را و طول بقا را در آن به خاطر جاری بودن نهرها و نشانیدن درختها دوست نداشتم، ولی آن را به خاطر تشنگی در وقت گرمای روز و تحمل ساعتهای سخت و مزاحت علما آن هم در جمع زیادی در حلقههای ذکر[1] دوست داشتم. ابن عبدالبر این را در جامع بیان العلم (51/1) بدون اسناد ذکر نموده است.
رغبت و علاقمندی ابو درداء رضی الله عنه به علم
ابونعیم در الحلیه (212/1) از ابودرداء رضی الله عنه روایت نموده، که گفت: اگر سه خصلت نمیبود، دوست میداشتم که در دنیا باقی نمانم، پرسیدم: آنها کداماند؟ گفت: اگر گذاشتن رویم به سجده برای خالقم نمیبود، گذشت و رفت و آمد شب و روز نمیبود، که تقدیم و پیشکشی است، برای زندگیام[2] و تشنگی نصف روز و هم نشینی اقوامی که چنان سخنی به زبان میآورند، که میوه بیرون آورده میشود... و حدیث را ذکر نموده است.
رغبت و علاقمندی ابن عباس رضی الله عنها به طلب علم
حاکم در المستدرک (106/1) از ابن عباس رضی الله عنهما روایت نموده، که گفت: هنگامی که رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم وفات نمود، به مردی از انصار گفتم: بیا که اصحاب رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم را سئوال کنیم، چون آنان امروز زیاداند، گفت: شگفتا به تو ای ابن عباس!! آیا مردم را چنان میپنداری که با وجود این همه اصحاب رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم در میانشان به تو محتاج و نیازمند شوند؟! میافزاید: آن گاه وی را ترک نمودم، و به پرسیدن از یاران رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم شروع کردم، و اگر حدیثی از مردی به من میرسید، به دروازهاش میآمدم و او در وقت چاشت خواب میبود. آنگاه چادرم را نزدیک دروازهاش پهن کردم، و باد بالایم خاک میانداخت، بعد وی بیرون میگردید، و مرا میدید و میگفت: ای فرزند عموی رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم چه تو را آورده است؟! چرا کسی نزدم روان نکردی که نزدت میآمدم؟! پاسخ میدادم: نخیر، من مستحق ترم که نزدت بیایم، میگوید: و او را از حدیث میپرسیدم، همان مرد انصاری هنوز زنده بود، و میدید که مردم در اطرافم جمع شدهاند و سوالم مینمایند، وی میگفت: این جوان از من عاقلتر بود!![3].
حاکم که ذهبی با او موافقت نموده، میگوید: این حدیث به شرط بخاری صحیح است، و این را هم چنین دارمی و حارث در مسندهایشان از ابن عباس به مثل آن، چنانکه در الاصابه (331/2) آمده، روایت کردهاند، و طبرانی نیز آن را روایت نموده است آن، چنانکه هیثمی (277/9) گفته، رجال صحیحاند، و ابن عبدالبر این را در جامع بیان العلم (85/1) و ابن سعد در طبقاتش (182/4) به مثل آن روایت نمودهاند. و بزار از ابن عباس روایت نموده، که گفت: هنگامی که مدائن فتح گردید، مردم بهسوی دنیا روی آوردند، و من بهسوی عمر رضی الله عنه روی آوردم. به این صورت اکثر احادیث وی از عمر رضی الله عنه بود. هیثمی (161/1) میگوید: رجال آن رجال صحیحاند.
رغبت و علاقمندى ابوهریره رضی الله عنه به علم
ابونعیم در الحلیه (381/1) از ابوهریره رضی الله عنه روایت نموده، که رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم فرمود: «آیا از این غنایم نمیخواهی، که یارانت از آن میخواهند؟» گفتم: از تو میخواهم، به من از چیزی بیاموزی که خداوند به تو آموزش داده است، میگوید: لباس راه راهی را که بر پشتم داشتم کشیدم، و آن را در میان خودم و او پهن کردم، انگار که من به شپش نگاه میکنم که روی آن جامه راه میرود، وی صل الله علیه و آله و سلم با من صحبت نمود، و صحبتش را فرا گرفتم، فرمود: «آن را جمع کن و بر خودت بپیچان». بعد از آن حرفی را هم از آنچه برایم بیان داشته بود، فراموش نکردم[4].
و نزد بخاری (316/1) از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که گفت: میگویند: ابوهریره رضی الله عنه زیاد حدیث روایت میکند!! موعد نزد خداست!! و میگویند: مهاجرین و انصار را چه شده که مثل احادیث وی حدیث بیان نمینمایند؟! برادران مهاجرم را خریدوفروش در بازارها مشغول میداشت، و برادران انصارم را کاروبارشان و من مرد مسکینی بودم که فقط به پُری شکمم ملازمت رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم را مینمودم، بنابراین وقتی که آنان غایب میشدند حاضر میبودم، و هنگامی فراموش مینمودند، فرا میگرفتم، و پیامبر صل الله علیه و آله و سلم روزی گفت: «هر یک از شما تا تمام نمودن این مقالهام اگر جامهاش را پهن نماید، و باز آن را به سینهاش جمع کند، چیزی از مقالهام را ابداً فراموش نمیکند»، من جامه راه راهی را که داشتم، و غیر آن دیگر جامهای هم بر تن نداشتم، پهن کردم، تا اینکه پیامبر صل الله علیه و آله و سلم مقالهاش را تمام نمود، بعد آن را در سینهام جمع نمودم، سوگند به ذاتی که او را به حق مبعوث نموده، چیزی ار آن مقالهاش را تا امروزم فراموش ننمودهام. به خدا سوگند، اگر دو آیه در کتاب خدا نمیبود، ابداً چیزی از حدیث را برایتان بیان نمینمودم:
﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَكۡتُمُونَ مَآ أَنزَلۡنَا مِنَ ٱلۡبَيِّنَٰتِ وَٱلۡهُدَىٰ﴾ تا به این قول خداوند ﴿ٱلرَّحِيمُ﴾ [البقرة: 159-160].
ترجمه: «آنانی که آنچه را ما از دلایل روشن و هدایت نازل کردهایم میپوشانند... مهربان»[5].
و بخاری همچنان از ابوهریره روایت نموده، که گفت: مردم میگفتند: ابوهریره زیادت نموده است!! من به سیری شکمم ملازمت رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم را مینمودم، آن هم هنگامی که نان را نمیخوردم و ابریشم را نمیپوشیدم و فلان مرد و فلان زن خدمتم نمینمود، و شکمم را از گرسنگی بر سنگریزهها میچسبانیدم، و قرائت آیهای را که خودم میدانستم از مردی میپرسیدم تا مرا با خود ببرد و طعامم بدهد، و بهترین مردم برای مسکینان جعفربن ابی طالب بود، وی ما را با خود میبرد و آنچه در خانهاش میبود به ما میداد، حتی مشکیزهای[6] را که در آن چیزی نمیبود برای ما بیرون مینمود، و ما آن را پاره میساختیم و آنچه را در آن میبود میلیسیدیم[7]. این چنین در الترغیب (175/5) آمده است.
[1]- یعنی: علم.
[2]- یعنی: در آخرت.
[3]- صحیح. حاکم (363) و آن را صحیح دانسه و ذهبی تاییدش نموده است. نگا: المجمع (9/ 277).
[4]- صحیح. ابونعیم در الحلیة (1/ 381) ابن عساکر در مختصر تاریخ دمشق (29/ 187) و اصل آن در صحیح است. نگا: سیر اعلام النبلاء (4/ 185).
[5]- بخاری (119) (3648).
[6]- مشکیزه یا خیک، ظرفی است که در آن روغن یا عسل نگه میدارند.
[7]- بخاری (3708).
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر