قصه پیامبر صل الله علیه و آله و سلم با بعضى اصحابش
طبرانی از سلمان رضی الله عنه روایت نموده، که گفت: مردی نزد پیامبر خدا صل الله علیه و آله و سلم آمد و گفت «السلام عليك يا رسول الله»، فرمود: «وعليك السلام ورحـمه الله وبركاته». بعد از آن دیگری آمد و گفت: «السلام علیك یا رسول الله ورحـمه الله»، پاسخ داد: «السلام عليك ورحـمه الله وبركاته». بعد از وی مرد دیگری آمد و گفت «السلام عليك يا رسول الله ورحـمه الله وبركاته» «سلامتی باد بر تو ای رسول خدا، و رحمت خدا باد بر تو و برکتهایش»، پیامبر خدا صل الله علیه و آله و سلم به او گفت: «وعلیك» «و بر تو»، آن مرد گفت: ای پیامبر خدا، فلان و فلان نزدت آمدند، و برای آنها بهتر از من تحیت گفتی، رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم فرمود: «تو هیچ چیزی را باقی نگذاشتی»[1]، خداوند جل جلاله گفته است:
﴿وَإِذَا حُيِّيتُم بِتَحِيَّةٖ فَحَيُّواْ بِأَحۡسَنَ مِنۡهَآ أَوۡ رُدُّوهَآ﴾ [النساء: 86].
ترجمه: «و وقتی تحیت داده شوید به سلامی، شما به بهتر از آن سلام بدهید، یا همان کلمه را باز گردانید».
و من همان تحیت را به تو بازگردانیدم»[2].
قصه عایشه با پیامبر و جبرئیل علیهماالسلام
طبرانی در الأوسط از عایشه رضی الله عنها روایت نموده که: پیامبر خدا صل الله علیه و آله و سلم به او گفت: «این جبرئیل است، به تو سلام میگوید»، «وعليك السلام ورحـمه الله وبركاته»، و خواست از آن زیاد نماید، پیامبر صل الله علیه و آله و سلم گفت: «تا همین جا سلام اختتام یافته است»، و جبرئیل گفت: «رحمه الله وبركاته عليكم اهل البيت»، «رحمت خدا و برکات وی بر شما اهل بیت باشد»[3]. هیثمی (33/8) میگوید: در این روایت هشام بن لاحق آمده، نسائی وی را قوی دانسته، و احمد حدیثش را ترک نموده است، و بقیه رجال وی رجال صحیحاند.
قصه پیامبر صل الله علیه و آله و سلم با سعدبن عباده
احمد از ثابت بنانی و او از انس رضی الله عنه یا از غیر وی از پیامبر صل الله علیه و آله و سلم روایت نموده که: پیامبر صل الله علیه و آله و سلم برای داخل شدن نزد سعدبن عباده رضی الله عنه اجازه خواست و گفت: «السلام علیکم ورحـمه الله»، سعد گفت: «وعليك السلام ورحـمه الله»، ولی پیامبر صل الله علیه و آله و سلم را نشنوانید - تا اینکه پیامبر صل الله علیه و آله و سلم سه مرتبه سلام داد - و سعد در هر سه مرتبه جواب سلامش را داد، ولی پیامبر صل الله علیه و آله و سلم را نشنوانید آنگاه پیامبر صل الله علیه و آله و سلم برگشت، و سعد او را دنبال نموده گفت: ای پیامبر خدا، پدر و مادرم فدایت، هر سلامی که دادی به گوشم رسید، و جواب آن را نیز به تو گفتم، ولی تو را نشنوانیدم، و خواستم سلامهای زیادی توأم با برکت از تو بشنوم، بعد از آن پیامبر صل الله علیه و آله و سلم را داخل خانه نمود و به او روغن زیتون تقدیم نمود، و پیامبر صل الله علیه و آله و سلم از آن خورد، هنگامی که فارغ شد گفت: «أَكَلَ طَعَامَكُمُ الأَبْرَارُ وَصَلَّتْ عَلَيْكُمُ الْمَلاَئِكَةُ وَأَفْطَرَ عِنْدَكُمُ الصَّائِمُونَ»، ترجمه: «نیکان طعامتان را بخورند، و ملائک برایتان درود بفرستند، و روزه داران نزدتان افطار نمایند»[4]. ابوداود بعضی از این را روایت نموده است.
و این را بزار از انس رضی الله عنه روایت نموده، که گفت: پیامبر خدا صل الله علیه و آله و سلم انصار را زیارت مینمود، و وقتی که به منازل انصار میآمد، اطفال انصار به دور وی میآمدند، و او برای آنها دعا مینمود، و سرهایشان را دست میکشید و به آنها سلام میداد، باری پیامبر صل الله علیه و آله و سلم به دروازه سعد آمد و به آنان سلام داد و گفت: «السلام عليكم ورحـمه الله»، سعد جواب داد، ولی پیامبر صل الله علیه و آله و سلم را نشنوانید، تا اینکه پیامبر صل الله علیه و آله و سلم سه مرتبه سلام داد، و پیامبر صل الله علیه و آله و سلم از سه مرتبه زیادتر سلام نمیداد، اگر برایش اجازه داده میشد خوب، والا بر میگشت، آن گاه منصرف شد... و مانند آن را متذکر شده[5]. هیثمی (33/8) میگوید: این را طبرانی در الأوسط روایت نموده، و رجال وی رجال صحیحاند. و در صحیح به اختصار آمده است.
قصه عمر با عثمان رضی الله عنهما
ابویعلی از محمدبن جبیر روایت نموده که: عمر رضی الله عنه از نزد عثمان رضی الله عنه گذشت، و به او سلام داد اما او پاسخش را نداد، عمر نزد ابوبکر رضی الله عنهما رفت و از این بابت شکایت نمود، ابوبکر گفت: چه تو را بازداشت که پاسخ برادرت را بدهی؟ گفت: به خدا سوگند، من نشنیدم، من با خودم حرف میزدم، ابوبکر گفت: درباره چه با خودت صحبت میکردی؟ گفت: بر خلاف شیطان، او در نفس من چیزهایی را میافکند، که نمیخواهم در بدل بودن همه روی زمین برایم آن را به زبان آورم، وقتی که شیطان آن را در نفسم انداخت با خود گفتم، ای کاش من از پیامبر صل الله علیه و آله و سلم میپرسیدم که چه ما را از سخنی که شیطان در نفسهای مان میاندازد نجات میدهد، ابوبکر رضی الله عنه گفت: به خدا سوگند، من به پیامبر خدا صل الله علیه و آله و سلم شکایت بردم و از وی پرسیدم که: ما را از سخنی که شیطان در نفسهای ما میاندازد چه نجات میدهد؟ رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم گفت: «شما را از آن همان چیزی نجات میدهد که من عمویم را در وقت مرگ امر نمودم، ولی او آن را انجام نداد»[6]. این چنین در الکنز (74/1) آمده، و گفته است: بوصیری در زوائد العشره میگوید: سند آن حسن است.
و ابن سعد[7] این را از عثمان رضی الله عنه طویلتر از این روایت نموده، و در حدیث وی آمده است: آن گاه عمر رضی الله عنه به راه افتاد و نزد ابوبکر رضی الله عنه رفت و گفت: ای خلیفه رسول خدا آیا تو را به شگفت نیندازم!! از نزد عثمان گذشتم، و به او سلام دادم، ولی سلامم را جواب نداد؟ آن گاه ابوبکر رضی الله عنه برخاست و دست عمر رضی الله عنه را گرفت، و هردویشان نزد من آمدند. ابوبکر رضی الله عنه به من گفت: ای عثمان برادرت نزدم آمد، و ادعا میکند که از نزد تو گذشت و به تو سلام داد و تو جواب سلام وی را ندادی، چه انگیزهای تو را به این واداشت؟ گفتم: ای خلیفه رسول خدا، من این کار را ننمودهام، عمر گفت: آری به خدا سوگند [این را کردهای]، ولیکن ای بنی امیه این از کبر شماست! گفتم: به خدا سوگند، من ندانستهام که تو از کنارم گذشتهای و سلام دادهای!! ابوبکر گفت: راست گفتی، قسم به خدا، گمان میکنم تو را گفتن چیزی با خودت از جواب سلام مشغول نموده باشد، میگوید: گفتم: آری، گفت: آن چه بود؟ گفتم: پیامبر خدا صل الله علیه و آله و سلم درگذشت ولی او را از نجات این امت نپرسیدم که در چیست، و در این باره با خود صحبت مینمودم، و از تقصیرم در این امر تعجب مینمودم، ابوبکر رضی الله عنه گفت: من وی را از آن پرسیدم، و او آن را به من خبر داد، عثمان گفت: آن چیست؟ ابوبکر گفت: از وی پرسیدم و گفتم: ای پیامبر خدا نجات این امت در چیست؟ گفت: «کسی که از من همان کلمهای را که به عمویم عرض کردم، و او آن را به من رد نمود بپذیرد، همان برایش نجات است». و کلمهای را که برای عمویش عرضه نموده بود، گواهی دادن به این بود که: معبود بر حقی جزاللَّه وجود ندارد، و محمد فرستاده خداوند است[8].
قصه سعدبن ابى وقاص با حضرت عثمان رضی الله عنهما
احمد از سعدبن ابی وقاص رضی الله عنه روایت نموده، که گفت: در مسجد از کنار عثمان بن عفان رضی الله عنه گذشتم، و به او سلام کردم، و او با چشمهایش به من خوب متوجه شد ولی جواب سلام مرا نداد، آن گاه نزد امیرالمؤمنین عمربن خطاب رضی الله عنه آمدم و گفتم: ای امیرالمؤمنین، آیا در اسلام چیز نویی پیدا شده است؟ - دو مرتبه - گفت: و آن چیست؟ گفتم: نه، من همین لحظه در مسجد از کنار عثمان عبور نمودم، و به او سلام کردم، و او با چشمهایش خوب به من متوجه شد، ولی جواب سلام مرا نگفت، میگوید: آن گاه عمر کسی را دنبال عثمان فرستاد و او را طلب نمود و گفت: چه تو را بازداشت که سلام برادرت را جواب نگفتی؟ عثمان گفت: من این کار را ننمودهام، گفتم: بلکه نمودی، میگوید: تا این که سوگند خورد و سوگند خوردم، میگوید: بعد از آن عثمان به یاد آورد و گفت: بلی، از خداوند مغفرت میخواهم، و بهسوی او توبه میکنم، تو اندکی قبل از کنارم گذشتی، و من با خود درباره کلمهای که از پیامبر خدا صل الله علیه و آله و سلم شنیده بودم صحبت مینمودم، به خدا سوگند، هر وقت که من آن را به یاد میآورم، بینایی و قلبم را پردهای فرا میگیرد، سعد گفت: من آن را به تو خبر میدهم: پیامبر خدا صل الله علیه و آله و سلم اولین دعوت را برای ما متذکر شد، بعد از آن اعرابیی نزدش آمد، و او را مشغول گردانید، تا اینکه پیامبر خدا صل الله علیه و آله و سلم برخاست، بعد من به دنبالش رفتم و وقتی ترسیدم که قبل از من به منزل خود داخل گردد، زمین را با پاهای خود زدم، و رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم متوجه شد و گفت: «کیست، ابواسحاق است؟» گفتم: آری، ای پیامبر خدا، گفت: «چه واقعهای پیش آمده؟» گفتم: نه، قسم به خدا، تو برای ما اولین دعوت را متذکر شدی، بعد از آن این اعرابی نزدت آمد و تو را مشغول ساخت، گفت: «آری، دعوت ذی النون وقتی که در شکم ماهی قرار داشت: «لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ»، «معبود بر حقی جز تو وجود ندارد، و تو از هر عیب پاک هستی، و من از ستمکاران بودم»، هر مسلمانی به این دعا پروردگارش رادر چیزی دعا کند، دعایش مستجاب میگردد»[9]. هیثمی (68/7) میگوید: این را احمد روایت نموده، و رجال وی رجال صحیحاند، غیر ابراهیم بن محمدبن سعد بن ابی وقاص که ثقه میباشد، و ترمذی بخش آخر این را روایت نموده است. و همچنان این را ابویعلی و طبرانی در دعا روایت نمودهاند و مانند این از سعدبن ابی وقاص صحیح ثابت شده، چنانکه در الکنز (298/1) آمده است.
[1]- یعنی آن دو تن چیزی از سلام را ناقص گذاشتند ومن در جواب خود برای سلام آنها آن را تکمیل نمودم، ولی تو که کاملاً آن را گفتی، همینقدر کافی است که گفتم: بر تو نیز همان باشد که بر من نثار نمودی. م.
[2]- صحیح. ابونعیم در حلیه (1126) بخاری در ادب المفرد (982) آلبانی آن را در صحیح الادب (753) صحیح دانسته است.
[3]- سیوطی آن را حسن دانسته است. طبرانی (6/ 246، 247) ابن جریر (5/ 190) نگا: المجمع (8/ 33) سیوطی اسناد آن را در الدر المنثور (2/ 605) حسن دانسته است.
[4]- صحیح. بخاری (6253) مسلم (2447) نسائی (7/ 70) ترمذی (388) از حدیث عائشه بطور مختصر.
[5]- صحیح. ابن ماجه (1747) احمد (3/ 138) ابوداوود (3854) آلبانی آن را صحیح دانسته است.
[6]- صحیح. بزار (2007) نگا: المجمع (8/ 34).
[7]- 312/2.
[8]- ضعیف. ابویعلی (133) سند آن منقطع است. احمد برخی از آن را روایت کرده است (1/ 7-8).
[9]- ضعیف. احمد (1/ 6) ابویعلی (101) نگا: المجمع (1/ 14).
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر