انكار و تشديد بر كسى كه به علم ديگرى غير آنچه پيامبر صل الله علیه و آله و سلم آورده اشتغال ورزد
انکار و ناخوشایندی پیامبر صل الله علیه و آله و سلم بر قومی که این عمل را نمودند
ابن عبدالبر در جامع بیان العلم (40/2) از عمروبن یحیی بن جعده روایت نموده، که گفت: کتابی که در استخوان شانه نوشته شده بود برای پیامبر صل الله علیه و آله و سلم آورده شد، وی فرمود: «برای یک قومی همینقدر حماقت - یا گمراهی - کافی است، که از آنچه نبیشان برای آنان آورده، به نبیی غیر نبیشان یا کتابی غیر کتابشان میل نموده و روی آورند»، آن گاه خداوند جل جلاله نازل فرمود:
﴿أَوَ لَمۡ يَكۡفِهِمۡ أَنَّآ أَنزَلۡنَا عَلَيۡكَ ٱلۡكِتَٰبَ يُتۡلَىٰ﴾ [العنکبوت: 51].
ترجمه: «آیا این برایشان کفایت نکرد، که ما قرآن را برایت نازل نمودیم و برای آنان تلاوت میشود»[1].
انکار عمر رضی الله عنه به کسى که کتاب دانيال را نوشته بود و قصهاش در اين باره با پيامبر صل الله علیه و آله و سلم
ابویعلی از خالد بن عرفطه روایت نموده، که گفت: نزد عمر رضی الله عنه نشسته بودم، که مردی از عبدالقیس آورده شد، و مسکن وی در شوش[2] بود، عمر به او گفت: تو فلان بن فلان عبدی هستی؟ گفت: آری، آن گاه وی را با عصایی که داشت مورد ضرب قرار داد، آن مرد گفت: ای امیرالمؤمنین من چه کردهام؟ عمر به او گفت: بنشین، وی نشست و عمر برایش تلاوت نمود:
﴿بِسۡمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ الٓرۚ تِلۡكَ ءَايَٰتُ ٱلۡكِتَٰبِ ٱلۡمُبِينِ ١ إِنَّآ أَنزَلۡنَٰهُ قُرۡءَٰنًا عَرَبِيّٗا لَّعَلَّكُمۡ تَعۡقِلُونَ ٢ نَحۡنُ نَقُصُّ عَلَيۡكَ أَحۡسَنَ ٱلۡقَصَصِ بِمَآ أَوۡحَيۡنَآ إِلَيۡكَ هَٰذَا ٱلۡقُرۡءَانَ وَإِن كُنتَ مِن قَبۡلِهِۦ لَمِنَ ٱلۡغَٰفِلِينَ ٣﴾ [یوسف: 1-3].
ترجمه: «به نام خداوند بخشاینده مهربان. این آیات کتاب روشن است. ما قرآن را به زبان عربی فرو فرستادیم، تا شما بدانید. ما با وحی نمودن همین قرآن برای تو بهترین و نیکوترین قصهها را بیان میکنیم، و تو قبل از این از بیخبران بودی».
و آن را سه بار برایش خواند و سه بار او را زد، آن مرد گفت: ای امیرالمؤمنین من چه کردهام؟ گفت: تو کسی هستی که کتاب دانیال را رونویسی نمودهای، گفت: امرت را به من بگو از آن پیروی میکنم، فرمود: برو آن را با آب گرم و پشم سفید محو گردان، بعد نه خودت آن را بخوان و نه هم برای کسی بخوانش، اگر به من خبر رسید که تو آن را خواندهای یا برای کسی از مردم خواندهای به شدت شکنجه ات خواهم نمود. بعد از آن به او گفت: بنشین، و او پیش رویش نشست، عمر گفت: من رفتم و کتابی را از اهل کتاب در پوستی رونویس نمودم، و بعد آن را آوردم، رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم به من گفت: «ای عمر این که در دستت است چیست؟» پاسخ دادم: ای رسول خدا، کتابی است که آن را رونویس نمودهام، تا علمی بر علممان بیفزاییم، آن گاه رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم خشم گرفت، تا این که گونههایش سرخ گردید، بعد صدا شد: (الصلاه جامعه)، انصار گفت: نبیتان خشمگین شده است، سلاح بردارید، سلاح بردارید، بعد آمدند و در اطراف منبر رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم حلقه زدند، رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم فرمود: «ای مردم، به من جوامع سخن و خاتمههای آن داده شده، و برایم خیلی اختصار گردیده است، من آن را سفید و پاک برایتان آوردهام، پس متحیر نشوید، و در حیرت افتادگان شما را به غرور و فریب نیندازند»، عمر گفت: آن گاه من برخاستم و گفتم: به خدا به عنوان پروردگار، به اسلام به عنوان دین و به تو به عنوان رسول راضی شدم، بعد از آن پیامبر خدا صل الله علیه و آله و سلم پایین آمد. هیثمی (182/1) میگوید: در این عبدالرحمن بن اسحاق واسطی آمده، احمد و گروهی وی را ضعیف دانستهاند. این را همچنان ابن المنذر، ابن ابی حاتم، عقیلی، نصرالمقدسی و سعیدبن منصور، چنانکه در الکنز (94/1) آمده، روایت کردهاند. و این را عبدالرزاق و غیر وی از ابراهیم نخعی به اختصار، بخش تنها موقوف آن را، چنانکه در الکنز آمده، روایت نمودهاند.
روایت جابر درباره انکار پیامبر صل الله علیه و آله و سلم بر عمر به سبب رونویسی بعضی چیزها از تورات
ابن عبدالبر در جامع بیان العلم (42/2) از طریق ابن ابی شیبه به اسناد وی به جابر رضی الله عنه روایت نموده که: عمربن خطاب رضی الله عنه کتابی را نزد پیامبر صل الله علیه و آله و سلم آورد که از بعضی کتابها به دست آورده بود، و گفت: ای رسول خدا: من کتاب خوبی از نزد بعض اهل کتاب به دست آوردهام، میگوید: رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم خشمگین شد و گفت: «ای ابن خطاب آیا در این حیرت قرار دارید؟ سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست، من آن را برایتان سفید و پاک آوردهام، از چیزی آنان را نپرسید، تا [نشود] آنان حق را برایتان بیان کنند و شما آن را تکذیب کنید، یا باطل را برایتان بیان نمایند و آن را تصدیق نمایید، سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست، اگر موسی زنده میبود، چارهای جز پیروی من نداشت»[3]. این را همچنان احمد، ابویعلی و بزار از جابر به مانند آن[4] روایت کردهاند. هیثمی (174/1) میگوید: در این مجالدبن سعید آمده، احمد و یحیی بن سعید و غیر ایشان وی را ضعیف دانستهاند. و احمد و طبرانی این را از عبداللَّه بن ثابت روایت نمودهاند که گفت: عمربن خطاب نزد رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم آمد و گفت: ای رسول خدا، من کنار یکی از برادرانم از بنی قریظه عبور نمودم، و او جوامعی از تورات را برایم نوشت، آیا آن را برایت عرضه نکنم؟ میگوید: آن گاه روی پیامبر صل الله علیه و آله و سلم تغییر نمود، عبداللَّه - یعنی ابن ثابت - میگوید: گفتم: آیا آنچه را در روی رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم است نمیبینی؟ آن گاه عمر گفت: به خداوند به عنوان پروردگار، به اسلام به عنوان دین و به محمد به عنوان رسول راضی شدیم، میافزاید: پس آن حالت از پیامبر خدا صل الله علیه و آله و سلم زایل گردید، و فرمود: «سوگند به ذاتی که جان محمد در دست اوست، اگر موسی در میان شما پیدا گردد، و باز شما وی را پیروی نمایید و مرا ترک کنید، باز هم گمراه شدهاید، شما از میان امتها سهم و نصیب من هستید، و من از میان انبیا سهم و نصیب شما هستم»[5]. هیثمی میگوید: رجال آن رجال صحیحاند، مگر اینکه در آن جابر جعفی آمده، و ضعیف میباشد. و طبرانی این را در الکبیر از ابودردائ به مثل آن، چنان که در المجمع آمده، روایت نموده است.
انکار عمر رضی الله عنه بر مردی که به او گفت: کتابی به دست آوردهام که در آن سخن شگفت آور است
نصر المقدسی از میمون بن مهران روایت نموده، که گفت: مردی نزد عمربن خطاب امد و گفت: ای امیرالمؤمنین، ما هنگامی که مدائن را فتح نمودیم، از آنجا کتابی به دست آوردم که در آن سخن شگفت آور است، فرمود: آیا از کتاب خداست؟ گفتم[6]: نخیر، آن گاه دره را طلب نمود و به زدن وی پرداخت، و این تلاوت نمود:
﴿الٓرۚ تِلۡكَ ءَايَٰتُ ٱلۡكِتَٰبِ ٱلۡمُبِينِ ١ إِنَّآ أَنزَلۡنَٰهُ قُرۡءَٰنًا عَرَبِيّٗا﴾ تا به این قول خداوند ﴿وَإِن كُنتَ مِن قَبۡلِهِۦ لَمِنَ ٱلۡغَٰفِلِينَ﴾ [یوسف: 1-3].
ترجمه: «این آیات کتاب روشن است. ما قرآن را به زبان عربی فرو فرستادیم... و تو قبل از این از بیخبران بودی».
بعد از آن گفت: «کسانی که قبل از شما بودند، به سببی هلاک شدند، که به آنچه علمایشان و اُسقفهایشان نوشته بودند روی آوردند، و تورات و انجیل را گذاشتند تا اینکه کهنه شدند و علمی که در آنها بود از میان رفت». این چنین در الکنز (95/1) آمده است.
انکار ابن مسعود و ابن عباس رضی الله عنهم از سئوال نمودن اهل کتاب
ابن عبدالبر در جامع بیان العلم (40/2) از حریث بن ظهیر روایت نموده، که گفت: عبداللَّه بن مسعود رضی الله عنه فرمود: اهل کتاب را از چیزی سئوال نکنید، چون آنان شما را هرگز هدایت نمیکنند، به خاطر این که خودشان گمراه شدهاند. چون میشود که شما در آن صورت حقی را تکذیب و باطلی را تصدیق نمایید. عبدالرزاق این را همچنان از حریث به مانند آن روایت کرده است، و از قاسم بن عبدالرحمن از عبداللَّه روایت نموده، و در این حدیث افزوده: وی گفت: اگر مجبور هستید از ایشان بپرسید، پس ببینید آنچه با کتاب خدا موافقت نمود آن را بگیرید، و آنچه با کتاب خدا مخالفت نمود، آن را بگذارید. این را ابن عبدالبر در جامعش (42/29 گفته است. و طبرانی آن را در الکبیر به مثل سیاق اول روایت نموده، و رجال آن موثقاند، چنان که هیثمی (192/1) گفته است. و ابن عبدالبر در جامعش (42/2) از ابن عباس رضی الله عنهما روایت نموده، که گفت: چگونه از اهل کتاب از چیزی سئوال میکنید، در حالی که کتابتان که خداوند آن را بر نبی اش نازل فرموده در میانتان است، و آن تازهترین کتابها از نگاه زمانی به پروردگارش است، جوان و شاداب است و پیر نشده؟! آیا خداوند در کتابش برایتان خبر نداده است، که آنان کتاب خدا را تغییر دادهاند، و کتاب را با دستهای خویش نوشته و گفتهاند: این از نزد خداوند است، تا آن را به بهای اندک بفروشند؟! آیا علمی که برایتان آمده شما ار از سئوال نمودن ایشان باز نمیدارد؟! به خدا سوگند، مردی از آنان را ندیدهایم، که هرگز شما را از آنچه خداوند برایتان نازل فرموده است بپرسد!!. و نزد ابن ابی شیبه از ابن عباس روایت است که گفت: اهل کتاب را از کتابهایشان میپرسید، در حالی که کتاب خداوند نزدتان هست، کتابی که از نگاه زمانی نزدیکترین کتابها به خداست و آن را تر و شاداب میخوانید و کهنه و پیر نشده است. این چنین در جامع ابن عبدالبّر آمده است.
[1]- ضعیف. طبری در تفسیرش (21200) ابوداوود در المراسیل و ابن منذر و ابن ابی حتم چنانکه در درالمنثور (5/ 161) آمده که مرسل است.
[2]- شهری است در اهواز.
[3]- ضعیف. ابویعلی در مسند کبیر چنانکه هیثمی در المقصد العلی (59) نام برده و ابن حجر در المطالب العالیة (ح/28، 29) (3874) و آن را به ابویعلی ارجاع داده است.عبدالرزاق در مصنف خود (10163) نگا: الدر المنثور (5/ 161) المجمع (1/ 182) و بعضی از آن دارای شواهد است. نگا: الصحیحة (1483).
[4]- سند آن ضعیف است. احمد (3/ 387) ابن عبدالبر در الجامع (2/ 42) در سند آن مجالد بن سعید ضعیف است. نگا: المجمع (1/ 174).
[5]- سند آن ضعیف است. احمد (3/ 470) در سند آن جابر جعفی است که ضعیف است: المجمع.
[6]- این چنین در اصل آمده، ولی ظاهر «گفت» است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر