توجه توجه

بعضی نوشته ها ادامه دارند برای مشاهده کامل نوشته ها به برچسب های مورد نظر یا پست قبل و بعد مراجعه کنید

۱۴۰۲ آبان ۱۴, یکشنبه

روز رجيع

 

روز رجيع[1]

قصّه کشته شدن عاصم، خبیب و یاران ایشان

بخاری از ابوهریره  رضی الله عنه  روایت نموده، که گفت: رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  سریه‏ای را جهت تجسّس فرستاد، و عاصم بن ثابت  رضی الله عنه  را -که جد عاصم بن عمربن الخطاب است- [2] بر ایشان امیر نمود، اینان حرکت نمودند تا این که در بین عسفان و مکه رسیدند، از آنها به قبیله‏ای از هذیل که بنی لحیان گفته می‏شد، خبر داده شد، پس در حدود صد تیرانداز آنها مسلمانان را تعقیب نمودند، و با دنبال نمودن آثار (و نشانه‏های)‌شان به منزلی آمدند که در آن (سپاه اسلام) مستقر بود، و در آنجا هسته‏های خرما را یافتند، که (افراد سریه) آن را از مدینه توشه گرفته بودند. و گفتند: این خرمای مدینه است، و جای پای آنها را دنبال کردند، تا این که به ایشان رسیدند. هنگامی که عاصم و یارانش از حرکت باز ماندند به‌جای بلندی پناه بردند، آنان آمده ایشان را محاصره نموده گفتند: در صورتی که نزد ما پایین آیید، عهد و پیمان می‏دهیم، که یک تن از شما را هم به قتل نرسانیم. عاصم گفت: من در ذّمه و عهد کافر پایین نمی‏آیم. خداوندا! از ما رسولت را آگاه ساز، و با ایشان جنگیدند، تا این که عاصم را با هفت تن دیگر به ضرب تیر به قتل رسانیدند. و خبیب و زید و یک مرد دیگر[3]  رضی الله عنهم  باقی ماندند، و کفار به آنها عهد و پیمان دادند، هنگامی که برای‌شان عهد و پیمان دادند، آنها نزدشان پایین آمدند، وقتی که کفار به آنها دست یافتند، زه‏های کمان‏های خود را باز نمودند ایشان را بدان بستند. آنگاه مرد سومی که همراه آن دو بود گفت: این اول غدر و خیانت است، و از همراهی ایشان ابا ورزید، آنگاه او را کشاندند و تلاش کردند تا ایشان را همراهی کند، اما او این کار را ننمود و به قتلش رسانیدند.

(بیت‏های عاصم در وقت و خبیب و زید را بردند، و ایشان رادر مکه فروختند، خبیب را پسران حارث بن عامر بن نوفل خریداری نمودند -خبیب حارث بن عامر را در روز بدر به قتل رسانیده بود-، او نزدشان اسیر باقی ماند، تا این که به کشتنش تصمیم گرفتند، او تیغی را از یکی از دختران حارث جهت تراشیدن و اصلاح سنت‏های خود به عاریت طلب نمود، و آن زن به وی به عاریت داد. (آن زن) می‏گوید: از طفلی که داشتم غافل شدم. و طفل نزد خبیب رفت، خبیب او را بر رانش گذاشت، هنگامی که من وی را دیدم، به شدّت ترسیدم و هراسان شدم، و او این حالت مرا در حالی که دستش تیغ بود درک نمود. گفت: آیا از این می‏ترسی که وی را بکشم؟ -ان شاءالله تعالی- من درصدد انجام این کار نیستم. آن زن می‏گفت: هیچ اسیری را هرگز بهتر از خبیب ندیدم، او را دیدم از خوشه انگور می‏خورد، و در آن روز درمکه میوه نبود، و او خود در آهن بسته بود، و آن رزقی بود که خداوند به وی داده بود. در حالی که او را از حرم به خاطر کشتن خارج نمودند گفت: مرا بگذارید تا دو رکعت نماز بگزارم، بعد از آن به طرف آنها برگشته گفت: اگر به این گمان نمی‏بودید که من از مرگ ترسیدم، حتماً زیاد نماز می‏گزاردم، به این صورت او نخستین کسی بود که خواندن دو رکعت را در وقت کشته شدن از خود به عنوان یک روش و طریقه به‌جای گذاشت، و بعد از آن گفت: خداوندا! کافران را چنان هلاک و بر باد ساز که از جمله‌شان احدی هم باقی نماند، و سپس افزود:

وما ان ابالى حين اقتل مسلمـاً

 

على اى شقّ كان لله مصرعی

وذلك في ذات الاله وان يشأ

 

يبارك عل‏أوصال شلو مـمزّع

ترجمه: «وقتی که مسلمان کشته می‏شوم، پروا و باکی ندارم، که بر کدام پهلو در راه خدا به قتل می‏رسم، این مرگ و کشته شدن من در راه خدا و به خاطر رضای خداست، اگر وی بخواهد به پیوندهای جسمی،که پاره کرده شده است برکت می‏دهد». آنگاه عقبه بن حارث به سویش برخاست، و او را به قتل رسانید.

قریش کسانی را به طرف عاصم فرستادند تا چیزی از جسد وی را با خود بیاورند و شناسایی اش نمایند (و یقین پیدا کنند که کشته شده است)، به خاطر این که عاصم یکی از بزرگان[4]‌شان را در روز بدر به قتل رسانیده بود، ولی خداوند زنبورها را مثل ابری بر وی فرستاد، و او را از فرستادگان قریش حمایت نمودند، و آنها قادر نشدند چیزی را از وی ببرند[5]. این را بیهقی (145/9) از ابوهریره  رضی الله عنه  به مانند آن روایت نموده است. و این چنین این را عبدالرزاق از ابوهریره  رضی الله عنه ، چنان که در الاستیعاب (132/3) آمده، روایت نموده، و صاحب الاستیعاب می‏گوید: بهترین اسنادهای حدیث وی در این مورد همان است که عبدالرزاق آن را ذکر نموده... و (حدیث) رامتذکر شده. و ابونعیم در الحلیه (112/1) مانند این را روایت نموده است.

ابن اسحاق از عاصم بن عمر بن قتاده روایت نموده، که گفت: پس از احد گروهی از عضل و قاره نزد رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آمده گفتند: ای رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در میان ما اسلام ظاهر شده است، همراه ما تنی چند از اصحاب خود را بفرست، که دین را به ما بیاموزاند، و قرآن را به ما تعلیم دهند، و شرایع اسلام را به ما یاد دهند. بنابراین رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  شش تن از اصحاب خود را فرستاد... و ایشان را متذکر شده. بعد آنها همراه قوم بیرون شدند تا این که به رجیع رسیدند، رجیع آبیس است از هذیل در ناحیه حجاز بالای هدأه[6] - آنگاه قوم در مقابل ایشان غدر نمودند، و هذیل را بر آنان فریاد کردند، مسلمانان که غافل بودند و در اقامتگاه خود قرار داشتند، متوجه شدند که مردان (هذیل) شمشیرها به دست، آنها را فراگرفته‏اند، آنگاه شمشیرهای خود را گرفتند تا با آن‏ها بجنگند، ولی آنها گفتند: -به خدا سوگند- ما نمی‏خواهیم شما را بشکیم، ولی می‏خواهیم توسط شما از اهل مکه چیزی به دست بیاوریم، و برای شما عهد و پیمان خداست که شما را نکشیم، مرثدوخالد ابن بکیر و عاصم ابن ثابت  رضی الله عنهم  گفتند: به خدا سوگند، ما ابداً از مشرک نه عهدی را قبول می‏کنیم و نه هم پیمانی را.

بیت‏های عاصم در وقت کشته شدنش و محفوظ ماندن جسد وی از مشرکین

وعاصم بن ثابت گفت:

ما علّتى وانا جلد نابل

 

والقوس فيها وتر عنابل

تزل عن صفحتها الـمعابل

 

الـموت حق والحياه باطل

وكل ما حم الاله نازل

 

بالـمرء والمرء اليه آيل

 

ان لـم اقاتلكم فامّى هابل

 






و همچنين گفت:

ابوسليمـان وريش الـمقعد

 

وضاله مثل الجحيم الـموقد

اذا النواجى افترشت لـم ارعد

 

ومجنأ من جلد ثور اجرد

 

ومن بمـا على محمد

 






و همچنين گفت:

ابوسليمـان ومثلي رامي

 

وكان قومي معشراً كراما

می‏گوید: بعد از آن جنگید تا این که کشته شد، و هردو شخص همراهش نیز کشته شدند. هنگامی که عاصم به قتل رسید، هذیلی‏ها خواستند سرش را بگیرند و به سلافه بنت سعد بن (شهید)[7] بفروشند، و اوهنگامی که پسرش در روز احد توسط عاصم کشته شد، نذر کرد که اگر سر عاصم به دستش افتد در کاسه آن شراب خواهد نوشید، ولی زنبورها وی را حمایت نمودند (و مانع این کار شدند)، و هنگامی که زنبورها در میان ایشان و اوحایل واقع شدند، گفتند: بگذاریدش تا بیگاه شود، و (زنبورها) از نزد وی بروند، و بعد از آن او را بگیریم، آنگاه خداوند در دره آب را فرستاد و عاصم را برداشت و با خود برد. عاصم به خداوند عهده سپرده بود که هرگز مشرکی وی را به خاطر پلید بودنش لمس نکند، و او هم مشرکی را لمس نماید، و عمربن الخطاب  رضی الله عنه  - وقتی این خبر به او رسید که: زنبورها از وی حمایت نموده‏اند - می‏گفت: خداوند بنده مؤمن را نگه میدارد، عاصم نذر نموده بود که مشرکی وی را لمس نکند، و نه هم او ابداً در زندگی خود مشرکی را لمس نماید، پس خداوند او را پس از مرگش چنان که او در زندگی اش از این عمل اجتناب ورزیده بود، حمایت کرد. (و از این که به دست مشرکین بیفتد بازداشتش).

قصّه زید بن دثنه و آنچه که وی در دوستی پیامبر  صل الله علیه و آله و سلم  گفت

اما خبیب، زید بن دثنه و عبدالله بن طارق  رضی الله عنهم  نرم شدند، از خود رقّت نشان دادند، به زندگی علاقمند گردیدند وخود را به دست خود تسلیم نمودند، و آنان ایشان را اسیر گرفتند. بعد آنها را با خود به طرف مکه بیرون کردند، و در آنجا به فروش‌شان رسانیدند، وقتی به ظهران[8] رسیدند، عبدالله بن طارق دست خود را از ریسمان بیرون کشید و شمشیرش را گرفت، آنگاه مردم خود را از وی عقب داشتند و او را با سنگ زدند و به قتلش رسانیدند، و قبرش در ظهران می‏باشد. ولی خبیب بن عدی و زید بن دثنه را به مکه آوردند، و به قریش در بدل دو اسیری که از هذیل در مکه بود، فروختند، خبیب را حجیربن ابی اهاب تمیمی خرید. و زید بن دثنه را صفوان بن امیه، تا وی را در بدل پدرش به قتل برساند، صفوان او را با یکی از مولاهایش که به او نسطاس گفته می‏شد، به تنعیم فرستاد، و از حرم او را اخراج کرد تا به قتلش رساند. گروهی از قریش جمع گردیدند که در میان‌شان ابوسفیان بن حرب نیز حضور داشت،ابوسفیان برای وی - هنگامی که برای کشته شدن پیش کرده شد - گفت: ای زید! تو را به خدا سوگند می‏دهم، آیا دوست داری که اکنون محمّد به‌جای تو نزد ما باشد وگردنش را بزنیم و تو درخانواده خود باشی؟ پاسخ داد: به خدا سوگند، من دوست ندارم اکنون محمّد را در همان جایش که در آن هست خاری برسد و اذیتش نماید، و من در خانواده‏ام نشسته باشم!! (راوی) می‏گوید: ابوسفیان می‏گفت: هیچ مردمی را ندیدم، که کسی را، چنان که اصحاب محمد، محمّد را دوست دارند، دوست داشته باشند. (راوی) می‏افزاید: بعد از آن نسطاس او را به قتل رسانید.

قصّه حبس خبیب در مکه و حکایت نمازش در وقت کشته شدن

(راوی) می‏گوید: درباره خبیب بن عدی، عبدالله بن ابی نجیح برایم بیان نمود، که از ماویه کنیز آزاد کرده حجیر بن ابی اهاب -که اسلام آورده بود- برایش نقل گردیده، که گفت: خبیب نزد من در خانه‏ام حبس بود، روزی وی را دیدم، که در دستش خوشه انگوری مثل سر انسان بود، و از آن می‏خورد، و نمی‏دانستم که در زمین خدا انگوری باشد و خورده شود!!.

ابن اسحاق می‏گوید: عاصم بن عمر بن قتاده و عبدالله بن ابی نجیح برایم بیان نموده گفتند: آن زن گفت: هنگامی که کشته شدن خبیب نزدیک گردید، به من گفت: برای من تیغی بفرست، تا توسط آن، خود را برای کشته شدن پاک سازم. می‏گوید: من به پسری از محلّه تیغ دادم و گفتم: با این (تیغ) نزد این مرد در این خانه داخل شو. می‏گوید: اندکی نگذشت که آن پسر با آن تیغ به طرف وی رفت، آنگاه گفتم: چه کردم؟ -به خدا سوگند- مرد انتقام را خود را گرفت، این پسر را می‏کشد، به این صورت مردی در بدل مردی می‏باشد. هنگامی که تیغ را به او داد، آن را از دست وی گرفت و گفت: سوگند به جانت، آیا مادرت از غدر من وقتی که تو را با این تیغ به سویم فرستاد نترسید؟! بعد راهش را باز گذاشت (به او چیزی نگفت)، ابن هاشم می‏گوید: گفته می‏شود، که آن پسر، بچه آن زن بود.

ابن اسحاق می‏گوید: عاصم گفت: بعد از آن خبیب  رضی الله عنه  را بیرون آوردند و به تنعیم آوردند، تا به دارش بزنند، خبیب به آنها گفت: اگر خواسته باشید که مرا بگذارید دو رکعت نماز بگزارم، این کار را بکنید، گفتند: بگزار. آنگاه دو رکعت نماز گزارد، و آن دو را تمام کرد و به درستی و نیکویی آن را ادا نمود، بعد از آن به طرف قوم روی گردانیده گفت: به خدا سوگند، اگر اینطور گمان نمی‏کردید، که به خاطر ترس از مرگ و کشته شدن طولانی نمودم، حتماً زیادتر نماز می‏گزاردم. (راوی) می‏گوید: به این صورت خبیب  رضی الله عنه  نخستین کسی بود که آن دو رکعت (نماز) را در وقت کشته شدن برای مسلمانان سنت گذاشت. می‏افزاید: بعد وی را بر چوبی بلند نمودند، هنگامی که بسته‏اش کردند گفت: خداوندا! ما رسالت رسولت را ابلاغ نمودیم، این پگاه برای وی آنچه را بر ما انجام می‏شود برسان. و بعد از آن ادامه داد: خداوندا! ایشان را به عدد بشمار، و به صورت پراکنده به قتلشان رسان، و هیچ یک از ایشان را زنده نگذار. بعد او را به قتل رسانیدند. معاویه بن ابی سفیان می‏گفت: در آن روز من نیز در کشته شدن وی با کسانی که در آن حاضر شده بودند، با ابوسفیان حاضر شده بودم، من ابوسفیان را دیدم که مرا از ترس دعای خبیب به زمین می‏انداخت، آنها می‏گفتند: بر مردی چون دعا شود، و او بر پهلویش به زمین بخوابد، دعا از وی رد می‏شود[9].

و درمغازی موسی بن عقبه آمده که: خبیب و زید بن دثنه  رضی الله عنهما  در یک روز به قتل رسیدند، و از رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در روزی که آن دو کشته شدند، شنیده شد که می‏گفت «بر شما دو - یا بر تو - سلام برسد. خبیب را قریش به قتل رسانید». و آمده است که آنها وقتی زید بن دثنه را به دار کشیدند، به تیرش زدند، تا او را در دینش در فتنه اندازند، ولی آن عمل جز به ایمان وتسلیم وی نیفزود. و عروه و موسی بن عقبه  رضی الله عنهما  ذکر نموده‏اند که: آنها وقتی خبیب را بر چوب بلند کردند، وی را در حالی که سوگندش می‏دادند، ندا دادند: آیا دوست داری که محمّد در جای تو باشد؟ پاسخ داد: خیر، سوگند به خداوند بزرگ!! من دوست ندارم که او مرا به خاری که در قدمش بخلاند آزاد نماید[10]، و آنها بر وی خندیدند. این را ابن اسحاق در قصّه زید بن دثنه متذکر شده است. والله اعلم. این چنین در البدایه (63/4) آمده است.

گفتار خبیب در دوستی پیامبر  صل الله علیه و آله و سلم  و اشعارش هنگام کشته شدن

طبرانی حدیث عروه بن زبیر را به طول آن روایت نموده، و در آن آمده: پسران همان مشرکینی که در روز بدر کشته شده بودند، خبیب  رضی الله عنه  را به قتل رسانیدند. هنگامی که سلاح را در جان وی گذاشتند، و او بر دار زده شده بود فریادش کردند و سوگندش دادند: آیا دوست داری محمّد در جای تو باشد؟ گفت: خیر، سوگند به خداوند بزرگ!! من دوست ندارم که او مرا به خاری که در قدمش فرود رود، آزاد نماید، و آنها خندیدند. هنگامی که خبیب  رضی الله عنه  را به چوبه (دار) بلند نمودند گفت:

لقد جـمع الحزاب حولي والبّوا

 

قبايلهم واستجمعوا كل مجمع

وقد جمّعوا ابناهم ونساءهم

 

وقرّبت من جذع طويل مـمنع

الى الله اشكو غربتي ثم كربتي

 

وما ارصد الاحزاب لي عند مصرعي

فذا العرش صبّرني على ما يراد بي

 

فقد بضّعوا لـحمي وقدبان مطمعي

وذلك في ذات الاله وان يشأ

 

يبارك على اوصال شلو مـمزّع

لعمري ما احفل اذا مت مسلمـاً

 

على اى حال كان لله مضجعي

هیثمی (200/6) می‏گوید: این را طبرانی روایت نموده، در آن ابن لهیعه آمده، و حدیثش حسن است، و ضعف هم در وی وجود دارد. و ابیات را ابن اسحاق هم، چنان که در البدایه (67/4) آمده، ذکر نموده، و بعد از بیت اول افزوده است.

وکلهم مبدي العداوه جاهد

 

علی لانی في وثاق بمضیع

و بعد از بیت پنجم افزوده است:

وقد خيروني الكفر والـموت دونه

 

وقد هـملت عيناى من غير مجزع

وما بي حذار الـموت اني لـميت

 

ولكن حذاري جحم نار ملفّع

فوالله ما ارجو اذا مت مسلمـاً

 

على اىّ جنب كان في الله مضجعي

فسلت بُمْبدٍ للعدوّ تخشعّاً

 

ولا جزعاً انّي الى الله مرجعي



[1]- رجیع اسم آب قبیله هذیل است که غزوه رجیع در آنجا اتفاق افتاده بود.

[2]- درست این است که وی پدر بزرگش می‏شود، و نه جدش، چون مادر عاصم بن عمر، جمیله دختر ثابت است، و عاصم برادر وی می‏باشد. به نقل از از حاشیه کتاب و تیسیرالقاری شرح فارسی صحیح بخاری باب غزوه الرجیع.م.

[3]- وی عبدالله بن طارق است. به نقل از تیسیرالقاری شرح فارسی صحیح بخاری. م.

[4]- وی عقبه بن ابی معیط است. م.

[5]- بخاری (43045).

[6]- جایی است در میان عسفان و مکه.

[7]- در اصل (سهیل) آمده، ولی درست و صحیح همان است که ذکر نمودیم.

[8]- وادی است قریب مکه، و نزد آن قریه ایی است که برایش گفته می‏شود، و با اضافت آن به وادی، برایش «مرظهران» می‏گویند.

[9]- سند آن ضعیف مرسل است. به روایت ابن اسحاق چنانکه در «سیره ابن هشام» (1/98 – 95).

[10]- يعنى: من به این راضی نیستم که رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  برای رهایی من، به عنوان فدیه‏ام، خاری در قدمش فرو رود، چه رسد به این که او به‌جای من باشد. م.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

مقدمه‌ی مؤلف

  مقدمه‌ی مؤلف الحمد لله رب العالـمين، والصلاة والسلام على نبينا محمد وعلى آله وأصحابه أجمعين‏. أما بعد: از جمله درس‌هایی که در مسجد...