توجه توجه

بعضی نوشته ها ادامه دارند برای مشاهده کامل نوشته ها به برچسب های مورد نظر یا پست قبل و بعد مراجعه کنید

۱۴۰۲ آبان ۱۴, یکشنبه

روز احد

 

روز احد

قصّه عمر و برادرش زید، در کنار گذاشتن زره به خاطر کسب شهادت

طبرانی از ابن عمر روایت نموده که عمر  رضی الله عنه  روز احد به برادرش گفت: ای برادرم، زره‏ام را بگیر. پاسخ داد: آن چنان که تو شهادت را می‏خواهی، من نیز می‏خواهم، و هر دوی آنها آن را ترک نمودند. هیثمی (298/5) می‏گوید: رجال وی رجال صحیح‌اند. و این را ابن سعد (275/3) و ابونعیم در الحلیه (367/1) مثل آن، روایت نموده‏اند.

قصّه حمله علی بن ابی طالب برای کشته شدن در راه خدا

ابویعلی، ابن ابی عاصم، بورقی و سعید بن منصور از علی  رضی الله عنه  روایت نموده‏اند که گفت: هنگامی که مردم از رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در روز احد کنار رفتند، من در میان کشته شدگان نگاه نمودم، ولی رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  را ندیدم، آنگاه گفتم: به خدا سوگند، او کسی نیست که فرار کند، و در میان کشته شدگان هم نمی‏بینمش، چنان می‏پندارم که خداوند بر ما نظر به آنچه کردیم، غضب گردیده، و نبی خود را بلند نموده است، بنابراین (برای من)[1] خیری جز این نیست که بجنگم، تا کشته شوم، بعد غلاف شمشیر را شکستم و بر قوم حمله نمودم، و آنها راه را برایم گشودند، و ناگهان با رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در میان آنها برخوردم[2] این چنین در کنزالعمال (274/5) آمده. هیثمی (112/6) می‏گوید: این را ابویعلی روایت نموده، و در آن محمّد بن مروان عقیلی آمده، ابوداود و ابن حبان وی را ثقه دانسته‏اند، و ابوزرعه و غیر وی ضعیفش دانسته‏اند، و بقیه رجال وی رجال صحیح‏اند.

قصّه انس بن نضر

ابن اسحاق از قاسم بن عبدالرحمن بن رافع که از بنی عدی بن نجار بود روایت نموده، که گفت: انس بن نضر عموی انس بن مالک نزد عمر بن الخطاب و طلحه بن عبیدالله در میان مردانی از مهاجرین و انصار  رضی الله عنهم  رسید -که دست روی دست نهاده، (متحیر نشته) بودند- گفت: چرا نشسته‏اید؟ گفتند: رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  کشته شده است. گفت: پس با زندگی بعد از وی چه می‏کنید، بر خیزید و بر آنچه رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  مرده است، بمیرید. سپس به طرف قوم روی آورد، و جنگید تا این که کشته شد. این چنین در البدایه (34/4) آمده است.

قصّه ثابت بن دحداحه

واقدی از عبدالله بن عمار خطمی روایت نموده، که گفت: ثابت بن دحداحه  رضی الله عنه  روز احد در حالی روی آورد، که مسلمانان پراکنده، و در حیرت بودند، آنگاه شروع به فریاد نمودن کرد: ای انصار! به طرف من بیایید، به طرف من بیایید. من ثابت بن دحداحه هستم، اگر محمّد  صل الله علیه و آله و سلم  کشته شده باشد، خداوند زنده است و نمی‏میرد، در دفاع از دین‌تان بجنگید، که خداوند پیروز گرداننده و ناصر شماست. در این موقع تعدادی از انصار به طرف وی برخاستند، و او با همان کسانی که از مسلمانان همراهش بودند، شروع به حمله نمود، در مقابلش گروه قویی ایستاد که در آن رؤسای مشرکین چون خالد بن ولید، عمروبن العاص، عکرمه بن ابی جهل و ضراربن خطاب بودند، و به جنگ علیه‏شان آغاز کردند، که در این میان خالدبن ولید بر وی حمله نمود،و او را با نیزه مورد اصابت قرار داد و نیزه را به جانش فرود برد، و او در حالی که (درگذشته بود)[3] (به زمین) افتاد، و آنانی که از انصار با وی همراه بودند،نیز به قتل رسیدند. گفته می‏شود: اینها آخرین کسانی بودند که (در آن روز) از مسلمانان به قتل رسیدند[4]. این چنین در الاستیعاب (195/1) آمده است.

قصّه مردی از انصار با مردی از مهاجرین و وصیت وی برایش

بیهقی در دلائل النبوه از طریق ابن ابی نجیح از پدرش  رضی الله عنه  روایت نموده، که گفت: مردی از مهاجرین روز احد از نزد مردی از انصار در حالی عبور نمود که او در خون خود می‏غلتید، و به او گفت: ای فلان، آیا می‏دانی که محمّد  صل الله علیه و آله و سلم  کشته شده است؟ انصاری در جواب گفت: اگر محمّد  صل الله علیه و آله و سلم  کشته شده باشد، رسالت را ابلاغ نموده است، شما در دفاع از دین‌تان بجنگید. آنگاه نازل گردید.

﴿وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٞ [آل عمران: 144].

ترجمه: «و محمّد فقط پیامبر است»[5]. این چنین در البدایه (31/4) آمده است.

قصّه سعدبن ربیع

حاکم (201/3) از زید بن ثابت  رضی الله عنه  روایت نموده، که گفت: رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  مرا روز احد در جستجوی سعد بن ربیع  رضی الله عنه  فرستاد، و به من گفت: «اگر وی رادیدی از طرف من به او سلام برسان، و به وی بگو: رسول خدا می‏گوید: خود را در چه حالت می‏یابی؟» می‏گوید: من در میان کشته شدگان به گشت پرداختم، و در حالی یافتمش که آخرین رمق در وی باقی بود، و مورد اصابت هفتاد ضربه، آن هم ضربه نیزه، ضربه شمشیر و اصابت تیر قرار گرفته بود. به او گفتم: ای سعد، رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  به تو سلام می‏کند، و در مورد تو می‏فرماید: «برایم خبر بده که خود را در چه حالت می‏یابی؟» گفت: بر رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  و بر تو هم سلام، بگو: ای رسول خدا، من خود را در حالتی می‏یابم که بوی جنت را احساس می‏کنم، و به قومم انصار بگو: اگر کسی (از دشمن) خود را به رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  برساند، و در شما مژه‏ای باشد که حرکت کند، نزد خداوند عذر و معذرتی ندارید. (راوی) می‏گوید: و جان داد[6]- خداوند رحمتش کند-. حاکم می‏گوید: این حدیث از اسناد صحیح برخوردار است، ولی بخاری و مسلم روایتش نکرده‏اند. و ذهبی می‏گوید: صحیح است. باز حاکم از طریق ابن اسحاق روایت نموده که عبدالله بن عبدالرحمن بن ابی صعصعه به روایت از پدرش برای وی حدیث بیان نمود، که رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمود: «چه کسی برای من خبر می‏آورد که سعد بن ربیع چه کرده است؟» و حدیث را مانند آن از وی متذکر شده، و گفته است: سعد گفت: برای رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  خبر بده که من در میان مرده‏ها هستم، و به وی سلام برسان، و به وی بگو: سعد می‏گوید: خداوند از طرف ما و تمام امت برایت جزا و پاداش خیر دهد[7]. ذهبی می‏گوید: این حدیث مرسل است. و در البدایه (39/4) روایت ابن اسحاق به صورت مکمل ذکر شده است. و مالک آن را در الموطأ (ص175) از یحیی بن سعید به معنای آن، به اختصار روایت نموده. این چنین این را ابن سعد (523/3) از معن از مالک از یحیی به اختصار روایت کرده است.

قصّه هفت تن از انصار که در روز احد به شهادت رسیدند

امام احمد از انس  رضی الله عنه  روایت نموده، که وقتی مشرکین، پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  را در روز احد احاطه نمودند -وی در میان هفت تن از انصار و یک تن از قریش قرار داشت- پیامبر  صل الله علیه و آله و سلم  فرمود: «کی ایشان را از ما برمی گرداند، تا رفیقم در جنت باشد»، آنگاه مردی از انصار آمد، و جنگید تا این کشته شد. هنگامی که باز وی را احاطه نمودند، گفت: «کی ایشان را از ما بر می‏گرداند، تا رفیقم در جنت باشد»، تا جایی که آن هفت تن همه کشته شدند. آنگاه پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمود: «درباره یاران ما انصاف ننمودیم»[8]. این را همچنین مسلم روایت نموده است.

و نزد بیهقی از جابر  رضی الله عنه  روایت است که گفت: در روز احد مردم از اطراف رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  شکست خوردند، و با وی یازده تن از انصار و طلحه بن عبیدالله، باقی ماند، وی بر کوه بلند بالا می‌رفت، در این حالت مشرکین به ایشان رسیدند. پیامبر  صل الله علیه و آله و سلم  فرمود: «آیا کسی برای اینها نیست؟» طلحه گفت: من ای رسول خدا، پیامبر  صل الله علیه و آله و سلم  فرمود: «ای طلحه در جایت باش»، بعد مردی از انصار گفت: من هستم ای رسول خدا، و در دفاع از وی جنگید و رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  با همراهانش که با وی باقی بودند بلند شد، و پس از مدّتی آن انصاری به قتل رسید، و آنها باز به رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  رسیدند. گفت: «آیا مردی برای اینها نیست؟» طلحه چون گفته قبلی خود را تکرار نمود. و رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  چون همان قول خود را گفت. بعد مردی از انصار گفت: من هستم ای رسول خدا، وی جنگید، و همراهانش بلند می‏شدند، بعد او هم کشته شد، و آنها به رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  رسیدند، و رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  چون قول اول خود را مداوماً تکرار می‏نمود، و طلحه می‏گفت: من ای رسول خدا، و پیامبر  صل الله علیه و آله و سلم  او را نگه می‏داشت، و مردی از انصار برای جنگیدن از وی اجازه می‏خواست، و او به وی اجازه می‏داد، و او چون کسی که قبل از وی بود می‏جنگید، تا این که جز طلحه با وی کسی باقی نماند، و مشرکین آن دو را فرا گرفتند، آنگاه رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  گفت: «برای اینها کیست؟» طلحه جواب داد: من، و مانند همه کسانی که قبل از وی بودند جنگید، و پنجه‌هایش مورد اصابت قرار گرفت و گفت: آه. رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمود: «اگر بسم الله می‏گفتی، ملائک تو را در حالی که مردم به طرفت می‏نگریستند، بلند می‏کردند، و تو را در فضای آسمان ناپدید می‏نمودند»، بعد از آن رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در حالی به‌سوی اصحاب خود بلند شد، که جمع شده بودند[9]. این چنین در البدایه (26/4) آمده است.

قصّه شهادت یمان و ثابت بن وقش

حاکم (202/3) از محمود بن لبید روایت نموده، که گفت: هنگامی که رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم  به‌سوی احد بیرون گردید، یمان بن جابر پدر حذیفه و ثابت بن وقش بن زععورا در قلعه‏ها با زنان و اطفال بلند کرده شدند، یکی از آنها به دیگری، در حالی که هر دوی‌شان پیر و بزرگ سن بودند، گفت: پدر برایت نباشد، انتظار چه را می‏کشیم؟ به خدا سوگند، برای هر یکی از ما، فقط به اندازه تشنه شدن خر، ازعمرش باقی مانده. ما فقط امروز (یا فردا) می‏میریم، آیا شمشیرهای مان را بنگریم؟ و بعد به رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  نپیوندیم؟ آنگاه هردو در حالی داخل مسلمانان شدند، که مسلمانان از ایشان خبر نداشتند. ثابت بن وقش را مشرکین به قتل رسانیدند، ولی بر پدر حذیفه شمشیرهای مسلمانان یکی پی دیگری فرود آمد، و او را بدون این که بشناسند، به قتل رسانیدند. آنگاه حذیفه گفت: پدرم، پدرم! گفتند: به خدا سوگند، ما وی را نشناختیم، و راست هم گفتند. حذیفه گفت: خداوند شما را مغفرت کند، او مهربانترین مهربانان است، رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  خواست برایش دیت بدهد، ولی حذیفه آن را به مسلمانان بخشید و صدقه نمود، و این به منزلت وی نزد رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  افزود[10]. حاکم می‏گوید: این حدیث به شرط مسلم صحیح است، ولی بخاری و مسلم آن را روایت نکرده‏اند.

واین را ابونعیم از محمود به مانند آن، چنان که در المنتخب (167/5) آمده، روایت نموده، و افزوده است: بعد از آن به رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  می‏پیوندیم، شاید خداوند شهادت را با رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  نصیب ما بگرداند، آنگاه شمشیرهای خود را گرفتند، و در حالی میان مردم داخل شدند، که کسی از آنها نمی‏دانست. و در آخر آن آمده: و این در منزلت و بهتری وی نزد رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  افزود.



[1]- به نقل از هیثمی، و در اصل «در من» آمده.

[2]- حسن. به روایت ابویعلی (546) در آن محمد بن مروان العقیلی است که حافظ ابن حجر درباره‌اش می‌گوید: صدوق است که دارای اوهام است. نگا: «مجمع الزوائد» (6/112).

[3]- این و کلمه بعدی داخل پرانتز از الاستیعاب نقل شده‏اند، و در اصل کتاب: «در آن افتید» آمده.

[4]- بسیار ضعیف. ابن عبدالبر آن را در «الاستیعاب» (1/195) از طریق واقدی که متروک است.

[5]- بیهقی در «الدلائل» (3/248).

[6]- صحیح. حاکم (3/201) وی آن را صحیح دانسته و ذهبی نیز آن را تایید کرده است.

[7]- ضعیف مرسل. حاکم (3/201).

[8]- احمد (13989) و مسلم (1789) باب غزوه احد.

[9]- حسن. بیهقی در «الدلائل» (3/237، 236).

[10]- صحیح. حاکم (3/202).

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

مقدمه‌ی مؤلف

  مقدمه‌ی مؤلف الحمد لله رب العالـمين، والصلاة والسلام على نبينا محمد وعلى آله وأصحابه أجمعين‏. أما بعد: از جمله درس‌هایی که در مسجد...