توجه توجه

بعضی نوشته ها ادامه دارند برای مشاهده کامل نوشته ها به برچسب های مورد نظر یا پست قبل و بعد مراجعه کنید

۱۴۰۲ آبان ۱۴, یکشنبه

اهتمام و توجه به تعليم در جهاد در راه خدا

 

اهتمام و توجه به تعليم در جهاد در راه خدا

قول ابن عباس درباره معنای این آیه: (و ما کان المؤمنون لینفروا کافه)

بیهقی (47/9) از ابن عباس  رضی الله عنهما  روایت نموده،که گفت: خداوند تبارک و تعالی فرموده است:

﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ خُذُواْ حِذۡرَكُمۡ فَٱنفِرُواْ ثُبَاتٍ أَوِ ٱنفِرُواْ جَمِيعٗا ٧١ [النساء: 71].

ترجمه: «سلاح خود را برگیرید و گروه گروه، یا همه یکجا بیرون شوید».

و گفته است:

﴿ٱنفِرُواْ خِفَافٗا وَثِقَالٗا [التوبة: 41].

ترجمه: «(برای جهاد) سبک بار و گران بار خارج شوید».

و فرموده است:

﴿إِلَّا تَنفِرُواْ يُعَذِّبۡكُمۡ عَذَابًا أَلِيمٗا [التوبة: 49].

ترجمه: «اگر بیرون نشوید شما را به عذاب درد دهنده‏ای تعذیب می‏کند».

بعداز آن، این آیات را منسوخ نمود و گفت:

﴿وَمَا كَانَ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ لِيَنفِرُواْ كَآفَّةٗ [التوبة: 122].

ترجمه: «ونباید همه مؤمنان (به جهاد و طلب علم) برایند».

ابن عباس می‏گوید: بعد گروهی همراه با رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  به غزا می‏رفت و گروهی باقی می‏ماند. می‏گوید: و توقف کنندگان با رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم ، کسانی‌اند که علم و آگاهی در دین را فرا می‏گیرند، و قوم خویش را چون از غزا به طرف آنها برگشتند، بیم می‏دهند، تا باشد آنها از آنچه که خداوند در کتاب خود از فرایض و حدودش نازل فرموده بترسند[1].

نامه عمر  رضی الله عنه  برای امرا جهت آگاهی در دین

آدم بن ابی ایاس در العلم از احوص بن حکیم بن عمیر عبسی روایت نموده، که گفت: عمربن الخطاب  رضی الله عنه  برای امیران عساکر نوشت: در دین تفقه حاصل کنید، چون هیچ کس در پیروی باطل، که آن را حق می‏بیند، معذور شناخته نمی‏شود، و نه هم به ترک حق که آن را باطل می‏بیند. این چنین در کنزالعمال (228/5) آمده است.

نشستن صحابه به صورت حلقه‏ها در سفر

عبدالرزاق[2] از حطّان بن عبدالله رقاشی روایت نموده، که گفت: ما با ابوموسی اشعری  رضی الله عنه  در سپاهی در کنار دجله بودیم، که نماز فرا رسید، منادی وی برای ظهر فریاد نمود، و مردم مشغول وضو گرفتن بودند، وی نیز وضو کرد و برای‌شان نماز خواند، و بعد از آن به صورت حلقه‏ها نشستند. وقتی که عصر رسید، منادی عصر فریاد نمود، و مردم همچنین برای وضو برخاستند. وی منادی خود را امر نمود که: وضو جز بر کسی که بی‌وضو شده باشد، لازم نیست. وگفت: نزدیک است که علم برود، و جهل آشکار گردد، تا جایی که مرد مادرش را از جهل به شمشیر زند. این چنین در الکنز (114/5) آمده. و طحاوی آن را در شرح معانی الاثار (27/1) به اختصار روایت کرده.

انفاق در جهاد فی سبیل الله (انفاق برخی اصحاب در راه خدا)

مسلم (37/2) از ابومسعود انصاری  رضی الله عنه  رایت نموده، که گفت: مردی شتر مهار شده‏ای را آورد و گفت: این در راه خدا باشد. رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمود: «برای تو در بدل این در روز قیامت هفت صد شتر است، که همه مهار شده‏اند»[3]. این را همچنین نسائی، چنان که در جمع الفوائد (3/2) آمده، روایت نموده است.

 امام احمد -که رجالش رجال صحیح‌اند- از عبدالله بن صامت روایت نموده، که گفت: با ابوذر  رضی الله عنه  بودم که معاشش بر آمد و کنیزش همراهش بود، (راوی) می‏گوید: کنیز به تکمیل نمودن ضرورت‏های وی پرداخت، و هفت (درهم) همراهش اضافه ماند، ابوذر وی را امر نمود تا به آن سکه مسی[4] خریداری نماید، عبدالله بن صامت می‏گوید: گفتم: اگر آن را برای ضرورتی یا مهمانی که نزدت فرود آید نگاه می‏داشتی بهتر بود، گفت: خلیل و دوستم[5] به من عهد سپرده است که: «هر نوع طلا و نقره‏ای که بر آن بند بسته شود، طوقی است بر صاحبش، تا این که آن را در راه خداوند  عزوجل  خالی نماید». و همچنین نزد احمد و طبرانی -لفظ از طبرانی است- آمده: «کسی که بر طلا و یا نقره بند بر بست و آن را در راه خدا انفاق ننمود، در روز قیامت آن گرزی آتشین می‏باشد، که توسط آن داغ کرده می‏شود»[6]. این چنین در الترغیب (178/2) آمده است.

طبرانی در الاوسط از قیس بن سلع انصاری  رضی الله عنه  روایت نموده، که برادرانش از وی به رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  شکایت نموده، گفتند: او مال خود را اسراف می‏کند، و در آن زیاده روی می‏نماید. گفتم: ای رسول خدا من سهمیه‏ام را از خرما می‏گیرم، و آن رادر راه خدا و بر کسی که همراهیم می‏کند، انفاق می‏نمایم. رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  بر سینه‏ی وی زد و گفت: «نفقه کن، خداوند بر تو انفاق می‏نماید». سه مرتبه. و بعد آن، در راه خدا بیرون رفتم و همراهم فقط مرکبی بود، اما امروز من عیالدارتر فامیل خود، و داراتر آن هستم[7]. این چنین در الترغیب (173/2) آمده. و این را همچنین ابن منده روایت کرده. و نزد بخاری از این طریق، چنان که در الاصابه (250/3) ذکر است، به اختصار آمده.

ثواب انفاق درجهاد

طبرانی از معاذبن جبل  رضی الله عنه  روایت نموده، که گفت: رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمود: «خوشی باد برای کسی که در جهاد در راه خدا، ذکر خداوند متعال را به کثرت نماید، چون در برابر هر کلمه هفتاد هزار نیکی برای او هست، که هر نیکی آن ده برابر است، البته توأم با همان زیادتی که نزد خداوند برای وی وجود دارد». گفته شد: ای رسول خدا، نفقه چطور؟ گفت: «نفقه هم به مقدار همان است». عبدالرحمن می‏گوید: برای معاذ  رضی الله عنه  گفتم: ثواب نفقه هفت صد برابر است. معاذ گفت: فهمت کم شده! آن در صورتی است که آنها آن را در حالی نفقه کنند، که در میان اهل خود مقیم باشند، ودر جهاد نباشند. هنگامی که به غزا روند، و انفاق نمایند، خداوند از خزاین رحمت خود برای آنها چیزی را پنهان می‏نماید که علم بندگان و وصف‌شان از آن قطع می‏شود، و آنها حزب خدایند، و حزب خدا غالب و پیروز است[8]. هیثمی (282/5) می‏گوید: در این مردی است، که از وی نام برده نشده.

و این را قزوینی با وجود راوی مجهول در اسنادش، و مرسل، چنان که در جمع الفوائد (3/2) آمده، از حسن از علی و ابودرداء، و ابوهریره و ابوامامه و ابن عمروبن العاص و جابر و عمران‏بن حصین  رضی الله عنهم  که آن را مرفوع گردانیده‏اند، روایت نموده: «کسی که نفقه‏ای را در راه خدا بفرستد، و در خانه خود اقامت گزیند، برایش در مقابل هر درهم، هفتصد درهم است. و کسی که در راه خدا به نفس خود غزا نماید، و در همان جهتش انفاق نماید، برای وی درمقابل هر درهم، هفتصد هزار درهم است»، بعد از آن این آیه را تلاوت نمود:

﴿وَٱللَّهُ يُضَٰعِفُ لِمَن يَشَآءُ [البقرة: 261].

ترجمه: «والله برای کسی که بخواهد مضاعف می‏کند».

و در (ص193) آنچه ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، عباس، سعدبن عباده، محمدبن مسلمه و عاصم بن عدی رضوان الله تعالی علیهم اجمعین نفقه نموده بودند، در بخش «تحریک و ترغیب پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  برای جهاد و انفاق اموال» گذشت. و تفصیل درباره آن قصّه‏ها و غیر ذلک، در بخش «نفقه‏های اصحاب  رضی الله عنهم  اجمعین» خواهد آمد.

اخلاص نیت در جهاد در راه خدا (برای کسی که در طلب دنیا و شهرت است، پاداش و ثوابی نیست)

ابوداود، ابن حبّان در صحیح خود، و حاکم به اختصار -که آن را صحیح دانسته- از ابوهریره  رضی الله عنه  روایت نموده‏اند، که مردی گفت: ای رسول خدا، مردی می‏خواهد جهاد کند، ولی هدفش (از جهاد) حصول متاع دنیاست، رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  گفت: «برایش اجر نیست». مردم این را بزرگ دانستند و به آن مرد گفتند: نزد رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  برگرد، شاید تو آن را نفهیمده باشی. آن مرد گفت: ای رسول خدا، مردی است که می‏خواهد جهاد کند، ولی هدفش حصول متاع دنیاست. (رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم [9]) فرمود: «برایش اجر نیست». مردم این را بزرگ دانستند، و گفتند: باز نزد رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  برگرد. و او را به وی برای سومین بار گفت: مردی است که می‏خواهد (در راه خدا)[10] جهاد نماید، ولی هدفش حصول متاعی از دنیاست. گفت: «برایش اجر نیست»[11]. این چنین در الترغیب (419/2) آمده.

و نزد ابوداود ونسائی از ابوامامه  رضی الله عنه  روایت است که گفت: مردی نزد رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آمده گفت: درباره مردی که جنگید، وهدفش اجر و نیک نامی است چه نظر داری که برایش چیست؟ رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمود: «برایش چیزی نیست». آن (مرد) این را سه مرتبه تکرار نود، رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  می‏گفت: «برایش چیزی نیست»، بعد از آن فرمود: «خداوند از عمل فقط آنچه را خالص باشد، و به آن رضای وی طلب شده باشد، قبول می‏کند و بس»[12]. این چنین در الترغیب (421/2) آمده است.

قصّه قزمان

ابن اسحاق از عاصم بن عمر بن قتاده  رضی الله عنه  روایت نموده، که گفت: در میان ما مرد بیگانه‏ای بود، و دانسته نمی‏شد که وی کیست، به او «قزمان» گفته می‏شد، رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم  وقتی که وی یاد می‏شد، می‏گفت: «او از اهل آتش است». می‏گوید: هنگامی که روز احد فرا رسید، وی به شدّت و سختی جنگید، و به تنهایی اش هشت و یا هفت تن از مشرکین را به قتل رسانید، و بسیار جنگجو و دلیر بود، ولی جراحتی بر جای انداختش، و به دار بنی ظفر انتقال داده شد، (راوی) می‏افزاید: مردانی از مسلمانان شروع نموده می‏گفتند: به خدا سوگند، ای قزمان خیلی خوب و درست جنگیدی خوش باش و ما به تو بشارت می‏دهیم. گفت: به چه خوش باشم؟ به خدا سوگند، من فقط به خاطر نام آوری قومم جنگیدم، و اگر این مسئله نبود، نمی‏جنگیدم. (راوی) می‏گوید: هنگامی که جراحتش وی را به سختی اذیت نمود، تیری را از تیردان خود گرفت، و توسط آن خود را به قتل رسانید[13]. این چنین در البدایه (36/4) آمده.

قصّه اصیرم

ابن اسحاق از ابوهریره  رضی الله عنه  روایت نموده که وی می‏گفت: مرا از مردی خبر دهید که داخل جنت شده، و هرگز نماز نخواند است، وقتی که مرد او را می‏شناختند، از خودش می‏پرسیدند که وی کیست؟ می‏گفت: اصبرم بنی عبدالاشهل: عمروبن ثابت بن وقش. حصین می‏گوید: به محمّد بن اسد گفتم: داستان اصیرم چطور بود؟ گفت: وی از اسلام آوردن قوم خود انکار داشت. و هنگامی روز احد فرارسید، چیزی در فکرش آمد و اسلام آورد، بعد از آن شمشیر خود را گرفت، و صبحگاهان حرکت نمود، و در میان مردم داخل شد و جنگید، تا این که جراحت برای برجای انداختش. (راوی) می‏گوید: در حالی که مردانی از بنی الاشهل کشته شدگان خود را در معرکه جستجو می‏کردند به وی برخوردند و گفتند: به خدا سوگند، این اصیرم است، چه او را اینجا آورده است؟! در صورتی که ما وی را گذاشته بودیم، و او منکر این سخن است[14]. از وی پرسیدند و گفتند: ای عمرو، چه تو را آورده است؟ ترحّم و مهربانی بر قومت یا رغبت به اسلام؟ گفت: بلکه رغبت به اسلام، من به خدا و رسولش ایمان آوردم و مسلمان شدم، بعد از آن شمشیر خود را برداشتم، و صبحگاه با رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  بیرون گردیدم، و جنگیدم، تا این که آنچه به من رسیده است، رسید. و بعد از اندکی درنگ نزد آنها جان داد. او را برای رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  یاد کردند، فرمود: «وی از اهل جنت است»[15]. این چنین در البدایه (37/4) آمده. و در الاصابه (526/2) می‏گوید: این اسناد حسن است، و آن را گروهی از طریق ابن اسحاق روایت نموده‏اند. و این را همچنین ابونعیم در المعرفه مثل آن، چنان که در الکنز (8/7) آمده، روایت کرده، و امام احمد مانند آن را، چنان که در المجمع (362/9) آمده، روایت نموده، گفته: رجال وی ثقه‏اند.

این را ابوداود و حاکم از طریق دیگری از ابوهریره  رضی الله عنه  روایت نموده‏اند که: عمروبن اقیش در جاهلیت برای خود سود داشت، و مصحلت ندانست که قبل از گرفتن آن اسلام بیاورد، بعد (در)[16] روز احد آمد و گفت: پسرعموهایم کجایند؟ گفتند: در احد. گفت: در احد، آنگاه سلاح خود را بر تن نمود، و اسبش را سوار شد، و بعد از آن به طرف آنان متوجه گردید. هنگامی که مسلمانان وی را دیدند، گفتند: ای عمرو، از ما دور شو، گفت: من ایمان آورده‏ام: و به شدّت جنگید، تا این که زخم برداشت، و مجروح به اهل خود انتقال داده شد. آنگاه سعد بن معاذ  رضی الله عنه  نزدش آمد، و به برادرش سلمه گفت: به خاطر تعصّب و دفاع قومش این کار را نموده، یا این که به خاطر غضب برای خدا و پیامبرش؟ گفت: بلکه به خاطر غضب برای خدا و رسولش. به این صورت موصوف درگذشت و داخل جنت شد، و برای خداوند نمازی هم نخواند[17]. در الاصابه (526/2) گفته است: این اسناد حسن است. و بیهقی (167/9) این را به این سیاق، به مانند آن، روایت نموده است.

قصّه مردی از بادیه نشینان

بیهقی از شداد بن هاد روایت نموده که: مردی از بادیه نشینان نزد رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آمد به وی ایمان آورد و از او پیروی نمود و گفت: من با تو هجرت می‏کنم، رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم  در ارتباط با وی، برخی اصحاب خود را توصیه و سفارش نمود. چون غزوه خیبر اتفاق افتاد، رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  غنیمت به دست آورد و آن را تقسیم نمود، و برای وی نیز سهمیه‏ای اختصاص داد، و سهم اختصاصی او را به یارانش داد، و آن مرد شترهایشان را می‏چرانید. هنگامی که آمد، آن را به او تقدیم نمودند، پرسید: این چیست؟ گفتند: سهم ایی است که رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آن را به تو اختصاص داده است. گفت: من تو را به خاطر این پیروی نکرده‏ام، بلکه به خاطری متابعت نموده‏ام، تا در اینجا به تیر زده شوم - و به حلق خود اشاره نمود و بمیرم و داخل جنت شوم. پیامبر  صل الله علیه و آله و سلم  فرمود: «اگر به خدا راست بگویی، سخنت را راست می‏گرداند». بعد از آن به قتال دشمن برخاستند. و آن مرد را حمل کنان در حالی نزد رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آوردند که تیری به وی در همانجای اشاره‏اش اصابت کرده بود، پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  گفت: «این همانست؟» گفتند: بلی. فرمود: «با خدا راست گفت، و او هم تصدیقش نمود»، آنگاه پیامبر  صل الله علیه و آله و سلم  وی را در عبای خود کفن نمود، و بعد از آن پیشش نمود و بر او نماز خواند، و آنچه از دعایش شنیده شد این بود: «اللهم هذا عبدك خرج مهاجرا فى سبيلك، قتل شهيدا، و انا عليه شهيد». «خداوندا، این بنده ات است، که به عنوان مهاجر در راهت بیرون رفت و شهید شد و من گواه او هستم»[18]. و این را نسائی همانند آن روایت نموده است. و این چنین در البدایه (591/4) آمده است و حاکم (495/3) مانند آن را روایت کرده است.

قصّه مردی سیاه

بیهقی از انس  رضی الله عنه  روایت نموده که مردی نزدی رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آمد و گفت: ای رسول خدا، من مرد سیاه رنگ، و زشت چهره هستم، مال هم ندارم، آیا اگر علیه آنها بجنگم تا کشته شوم داخل جنت می‏شوم؟ گفت: «بلی». آنگاه پیش رفت و جنگید تا این که کشته شد. و رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در حالی نزد او آمد که کشته شده بود. فرمود: «خداوند رویت را نیکو گردانیده، و بویت را خوشبو، و مالت را زیاد». و افزود: «من دو همسر وی را از حورالعین دیدم، که بر جبه‏اش که بر خود دارد، نزاع می‏نمودند، تا در میان پوست و جبه وی داخل شوند»[19]. این چنین در البدایه (191/4) آمده. و حاکم این را همچنین - مانند آن، چنان که، در الترغیب (447/2) آمده، روایت نموده، و گفته است: به شرط مسلم صحیح است.

قصّه عمروبن العاص

امام احمد -به سند حسن- از عمروبن العاص  رضی الله عنه  روایت نموده، که گفت: رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  کسی را به‌سوی من فرستاد و گفت: «لباس و سلاحت را بگیر و بعد نزدم بیا». من نزدش آمدم، فرمود: «می‏خواهم تو را به لشکری بفرستم، و خداوند تو را سلامت داشته، و غنیمت را برای تو نصیب می‏گرداند، و من برایت مال صالح را دوست دارم». گفتم: ای رسول خدا، من به خاطر مال، اسلام نیاورده‏ام، بلکه به خاطر رغبت و علاقمندی اسلام، اسلام آورده‏ام. فرمود: «ای عمرو، مال صالح برای شخص صالح چقدر نیکو است»[20]. این چنین در الاصابه (3/3) آمده است.

و این را طبرانی در الاوسط و الکبیر روایت نموده، و در آن گفته: ولکن به خاطر رغبت به اسلام، اسلام آورده‏ام، و با رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  می‏باشم. فرمود: «آری، و مال صالح برای شخص صالح چقدر نیکوست». این چنین در المجمع (353/9) آمده، و گفته است: رجال احمد و ابویعلی رجال صحیح‌اند.

اقوال عمر درباره شهدا

حارث از ابوالبختری طائی روایت نموده که: گروهی از مردم در کوفه با ابوالمختار بودند -یعنی پدر مختار بن ابی عبید که در پل ابوعبید به قتل رسید-. می‏گوید: آنها همه به قتل رسیدند به جز دو - نفرشان، که با شمشیرهای خویش بر دشمن حمله نمودند، و دشمن راه را برای‌شان گشود، و هردو - و یا سه تن - نجات یافتند، و به مدینه آمدند. عمر  رضی الله عنه  در حالی بیرون رفت، که آنها نشسته بودند، و همان کشته شدگان را یاد می‏کردند، عمر گفت: درباره آنها چه گفتید؟ گفتند: برای‌شان مغفرت خواستیم، و برای‌شان دعا نمودیم. عمر گفت: یا آنچه را درباره ایشان گفتید، برایم بیان می‏کنید، و یا این که از من شدّت و سختی خواهید دید. گفتند: ما گفتیم، آنها شهیداند. عمر گفت: سوگند، به ذاتی که خدایی جز وی نیست، و سوگند به ذاتی محمّد را به حق مبعوث گردانید، و قیامت جز به اجازه وی برپا نمی‏شود، هیچ نفس زنده‏ای نمی‏داند، که برای نفس مرده نزد خداوند چیست، به جز نبی خدا، که خداوند گناهان گذشته و ما بعدش را برایش بخشیده است. و سوگند به ذاتی که خدایی جز وی نیست، و سوگند به ذاتی که محمّد را به حق هدایت مبعوث گردانید و قیامت جز به اجازه وی برپا نمی‏گردد، که مردی به خاطر ریا می‏جنگد، و به خاطر ننگ و عار می‏جنگد، و به خاطر به دست آوردن دنیا می‏جنگد، و به خاطر مال می‏جنگد، برای کسانی که می‏جنگند نزد خدا جز آنچه در نفس‏هایشان است دیگر چیزی نیست[21]. [22] این چنین در کنزالعمال (292/2) آمده، و گفته است: حافظ ابن حجر می‏گوید: رجال وی ثقه‏اند، جز این که آن منقطع است.

تمّام از مالک بن اوس بن حدثان  رضی الله عنه  روایت نموده، که گفت: ما در میان خود از سریه‏ای صحبت نمودیم، که در زمان عمر  رضی الله عنه  در راه خدا از بین رفته بود. گوینده‏ای از ما گفت: کارگران خدا، در راه خدا، اجرشان بر خداوند است. و گوینده‏ای از ما گفت: خداوند ایشان را بر آنچه بر آن میرانیده بود، زنده می‏گرداند. عمر گفت: آری - سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست - خداوند ایشان را بر آنچه بر آن میرانیده بود، زنده خواهد نمود، کسی از مردم است که به خاطر ریا و نیک نامی می‏جنگد، و کسی از ایشان است که به نیت دنیا می‏جنگد، و کسی از ایشان است که جنگ او را در بر می‏گیرد، و از آن گزیری نمی‏یابد. و از ایشان کسی است که به صبر و نیت اجر و پاداش می‏جنگد، و اینها شهداء‌اند، با این که من نمی‏دانم، با من چه می‏شود وبا شما چه می‏شود، غیر از این که می‏دانم، صاحب این قبر -یعنی رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم - گناه گذشته‏اش برایش بخشیده شده است.

و در نزد ابن شیبه از مسروق روایت است که گفت: شهدا در نزد عمربن الخطاب  رضی الله عنه  یاد شدند، عمر به قوم گفت: چه کسانی را شهید می‏پندارید؟ قوم گفت: ای امیرالمؤمنین، آنها کسانی‌اند که در این غزوات کشته می‏شوند. آنگاه گفت: پس شهدای‏تان زیاداند، من شما را از آن خبر می‏دهم: شجاعت و ترس غرایزی‏اند در مردم، که خداوند آن را جایی بخواهد می‏گذارد، بنابراین شجاع (کسی است) که پیشاپیش می‏جنگد، و پروای برگشت به خانواده خود را ندارد. و ترسو (کسی است) که (در سختی) همسر خود را رها می‏کند و فرار می‏نماید. و شهید کسی است، که هدفش رضای پروردگار باشد، و مهاجر کسی است که آنچه را خداوند از آن نهی نموده کنار گذارد، و مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و دست وی در امان باشند. این چنین در کنزالعمال (292/2) آمده است.

قصّه عبدالله بن زبیر و مادرش

نعیم بن حمّاد درالفتن از ضمام روایت نموده که: عبدالله بن زبیر  رضی الله عنه  کسی را نزد مادرش فرستاد، که مردم از اطراف من پراکنده شده‏اند، و آنها - (جانب مقابل) - مرا به امان خواستن فراخوانده‏اند. مادرش گفت: اگر برای احیای کتاب خدا و سنت نبی اش بیرون رفته‏ای، پس بر حق بمیر، ولی اگر در طلب دنیا بیرون شده‏ای، در تو، در زندگی و در مرگ خیری نیست. این چنین در الکنز (57/7) آمده است.



[1]- ضعیف. بیهقی (9/47) و در سند آن عثمان بن عطاء خراسانی است که آنگونه که در تقریب (3/12) آمده است ضعیف است.

[2]- عبدالرزاق در مصنف خویش (159).

[3]- مسلم (1892) و نسائی (6/49).

[4]- هفت درهم که از طلا و یا نقره بود اضافه ماند، و آیه قرآن هم ذخیره نمودن همین دو را حرام می‏داند، لذا وی نگه داشتن آنها را با خود صلاح نمی‏بیند، و به پول که در آن زمان از مس بوده، تبدیل‌شان می‏کند.

[5]- هدفش از خلیل ودوستش در اینجا رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  است.

[6]- صحیح. مسلم (5/156).

[7]- ضعیف. طبرانی در «الاوسط» (8536) و می‌گوید: این حدیث از قیس بن سلع تنها به این سند روایت می‌شود و تنها سعد بن عاصم آن را روایت کرده است. نگا: «مجمع الزوائد» (3/128).

[8]- ضعیف. چنانکه هیثمی در «المجمع» (5/282) می‌گوید در سند آن یک مجهول وجود دارد.

[9]- به نقل از الترغیب.

[10]- به نقل از الترغیب.

[11]- ضعيف. ابوداوود (2526) ابن حبان (4637-احسان) حاکم (2/85) احمد (2/366، 290) در سند آن ابن مکرز است که مجهول است. آلبانی آن را در «صحیح الترغیب» (1329) حسن لغیره دانسته است.

[12]- حسن. ابوداوود و نسائی (5/25) و آلبانی آن در «صحیح الجامع» (1856) و «صحیح الترغیب» (1331) حسن دانسته است.

[13]- ضعیف مرسل. ابن اسحاق چنانکه در سیره ابن هشام (30/34) از قتاده بطور مرسل.

[14]- منکر اسلام بود.

[15]- ضعیف. ابن اسحاق چنانکه در سیره ابن هشام (3/35) و در سند آن حصین بن عبدالرحمن است که چنانکه در «التقریب» (1/182) آمده است مقبول است. یعنی ضعیف (لین) است مگر آنکه متابعه شود.

[16]- از الاصابه.

[17]- حسن. ابوداوود (2537) آلبانی آن را در «صحیح ابی داوود» (2212) حسن دانسته است. همیچنین ابن در «الاصابة» (2/526).

[18]- صحیح. بیهقی (4/22) «الدلائل».

[19]- بیهقی در «الدلائل» (4/291) در سند آن مؤمل بن اسماعیل است که صدوق و بدحفظ است چنانکه در «التقریب» (2/197) آمده. همچنین حاکم به مانند را روایت کرده و گفته: صحیح است به شرط مسلم.

[20]- حسن. احمد (4/197) و حاکم (2/26).

[21]- يعنى: هر شخص طبق نیت و ارده‏اش پاداش داده می‏شود. م.

[22]- ضعیف منقطع.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

مقدمه‌ی مؤلف

  مقدمه‌ی مؤلف الحمد لله رب العالـمين، والصلاة والسلام على نبينا محمد وعلى آله وأصحابه أجمعين‏. أما بعد: از جمله درس‌هایی که در مسجد...