اهتمام و توجه به تعليم در جهاد در راه خدا
قول ابن عباس درباره معنای این آیه: (و ما کان المؤمنون لینفروا کافه)
بیهقی (47/9) از ابن عباس رضی الله عنهما روایت نموده،که گفت: خداوند تبارک و تعالی فرموده است:
﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ خُذُواْ حِذۡرَكُمۡ فَٱنفِرُواْ ثُبَاتٍ أَوِ ٱنفِرُواْ جَمِيعٗا ٧١﴾ [النساء: 71].
ترجمه: «سلاح خود را برگیرید و گروه گروه، یا همه یکجا بیرون شوید».
و گفته است:
﴿ٱنفِرُواْ خِفَافٗا وَثِقَالٗا﴾ [التوبة: 41].
ترجمه: «(برای جهاد) سبک بار و گران بار خارج شوید».
و فرموده است:
﴿إِلَّا تَنفِرُواْ يُعَذِّبۡكُمۡ عَذَابًا أَلِيمٗا﴾ [التوبة: 49].
ترجمه: «اگر بیرون نشوید شما را به عذاب درد دهندهای تعذیب میکند».
بعداز آن، این آیات را منسوخ نمود و گفت:
﴿وَمَا كَانَ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ لِيَنفِرُواْ كَآفَّةٗ﴾ [التوبة: 122].
ترجمه: «ونباید همه مؤمنان (به جهاد و طلب علم) برایند».
ابن عباس میگوید: بعد گروهی همراه با رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم به غزا میرفت و گروهی باقی میماند. میگوید: و توقف کنندگان با رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم ، کسانیاند که علم و آگاهی در دین را فرا میگیرند، و قوم خویش را چون از غزا به طرف آنها برگشتند، بیم میدهند، تا باشد آنها از آنچه که خداوند در کتاب خود از فرایض و حدودش نازل فرموده بترسند[1].
نامه عمر رضی الله عنه برای امرا جهت آگاهی در دین
آدم بن ابی ایاس در العلم از احوص بن حکیم بن عمیر عبسی روایت نموده، که گفت: عمربن الخطاب رضی الله عنه برای امیران عساکر نوشت: در دین تفقه حاصل کنید، چون هیچ کس در پیروی باطل، که آن را حق میبیند، معذور شناخته نمیشود، و نه هم به ترک حق که آن را باطل میبیند. این چنین در کنزالعمال (228/5) آمده است.
نشستن صحابه به صورت حلقهها در سفر
عبدالرزاق[2] از حطّان بن عبدالله رقاشی روایت نموده، که گفت: ما با ابوموسی اشعری رضی الله عنه در سپاهی در کنار دجله بودیم، که نماز فرا رسید، منادی وی برای ظهر فریاد نمود، و مردم مشغول وضو گرفتن بودند، وی نیز وضو کرد و برایشان نماز خواند، و بعد از آن به صورت حلقهها نشستند. وقتی که عصر رسید، منادی عصر فریاد نمود، و مردم همچنین برای وضو برخاستند. وی منادی خود را امر نمود که: وضو جز بر کسی که بیوضو شده باشد، لازم نیست. وگفت: نزدیک است که علم برود، و جهل آشکار گردد، تا جایی که مرد مادرش را از جهل به شمشیر زند. این چنین در الکنز (114/5) آمده. و طحاوی آن را در شرح معانی الاثار (27/1) به اختصار روایت کرده.
انفاق در جهاد فی سبیل الله (انفاق برخی اصحاب در راه خدا)
مسلم (37/2) از ابومسعود انصاری رضی الله عنه رایت نموده، که گفت: مردی شتر مهار شدهای را آورد و گفت: این در راه خدا باشد. رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم فرمود: «برای تو در بدل این در روز قیامت هفت صد شتر است، که همه مهار شدهاند»[3]. این را همچنین نسائی، چنان که در جمع الفوائد (3/2) آمده، روایت نموده است.
امام احمد -که رجالش رجال صحیحاند- از عبدالله بن صامت روایت نموده، که گفت: با ابوذر رضی الله عنه بودم که معاشش بر آمد و کنیزش همراهش بود، (راوی) میگوید: کنیز به تکمیل نمودن ضرورتهای وی پرداخت، و هفت (درهم) همراهش اضافه ماند، ابوذر وی را امر نمود تا به آن سکه مسی[4] خریداری نماید، عبدالله بن صامت میگوید: گفتم: اگر آن را برای ضرورتی یا مهمانی که نزدت فرود آید نگاه میداشتی بهتر بود، گفت: خلیل و دوستم[5] به من عهد سپرده است که: «هر نوع طلا و نقرهای که بر آن بند بسته شود، طوقی است بر صاحبش، تا این که آن را در راه خداوند عزوجل خالی نماید». و همچنین نزد احمد و طبرانی -لفظ از طبرانی است- آمده: «کسی که بر طلا و یا نقره بند بر بست و آن را در راه خدا انفاق ننمود، در روز قیامت آن گرزی آتشین میباشد، که توسط آن داغ کرده میشود»[6]. این چنین در الترغیب (178/2) آمده است.
طبرانی در الاوسط از قیس بن سلع انصاری رضی الله عنه روایت نموده، که برادرانش از وی به رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم شکایت نموده، گفتند: او مال خود را اسراف میکند، و در آن زیاده روی مینماید. گفتم: ای رسول خدا من سهمیهام را از خرما میگیرم، و آن رادر راه خدا و بر کسی که همراهیم میکند، انفاق مینمایم. رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم بر سینهی وی زد و گفت: «نفقه کن، خداوند بر تو انفاق مینماید». سه مرتبه. و بعد آن، در راه خدا بیرون رفتم و همراهم فقط مرکبی بود، اما امروز من عیالدارتر فامیل خود، و داراتر آن هستم[7]. این چنین در الترغیب (173/2) آمده. و این را همچنین ابن منده روایت کرده. و نزد بخاری از این طریق، چنان که در الاصابه (250/3) ذکر است، به اختصار آمده.
طبرانی از معاذبن جبل رضی الله عنه روایت نموده، که گفت: رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم فرمود: «خوشی باد برای کسی که در جهاد در راه خدا، ذکر خداوند متعال را به کثرت نماید، چون در برابر هر کلمه هفتاد هزار نیکی برای او هست، که هر نیکی آن ده برابر است، البته توأم با همان زیادتی که نزد خداوند برای وی وجود دارد». گفته شد: ای رسول خدا، نفقه چطور؟ گفت: «نفقه هم به مقدار همان است». عبدالرحمن میگوید: برای معاذ رضی الله عنه گفتم: ثواب نفقه هفت صد برابر است. معاذ گفت: فهمت کم شده! آن در صورتی است که آنها آن را در حالی نفقه کنند، که در میان اهل خود مقیم باشند، ودر جهاد نباشند. هنگامی که به غزا روند، و انفاق نمایند، خداوند از خزاین رحمت خود برای آنها چیزی را پنهان مینماید که علم بندگان و وصفشان از آن قطع میشود، و آنها حزب خدایند، و حزب خدا غالب و پیروز است[8]. هیثمی (282/5) میگوید: در این مردی است، که از وی نام برده نشده.
و این را قزوینی با وجود راوی مجهول در اسنادش، و مرسل، چنان که در جمع الفوائد (3/2) آمده، از حسن از علی و ابودرداء، و ابوهریره و ابوامامه و ابن عمروبن العاص و جابر و عمرانبن حصین رضی الله عنهم که آن را مرفوع گردانیدهاند، روایت نموده: «کسی که نفقهای را در راه خدا بفرستد، و در خانه خود اقامت گزیند، برایش در مقابل هر درهم، هفتصد درهم است. و کسی که در راه خدا به نفس خود غزا نماید، و در همان جهتش انفاق نماید، برای وی درمقابل هر درهم، هفتصد هزار درهم است»، بعد از آن این آیه را تلاوت نمود:
﴿وَٱللَّهُ يُضَٰعِفُ لِمَن يَشَآءُ﴾ [البقرة: 261].
ترجمه: «والله برای کسی که بخواهد مضاعف میکند».
و در (ص193) آنچه ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، عباس، سعدبن عباده، محمدبن مسلمه و عاصم بن عدی رضوان الله تعالی علیهم اجمعین نفقه نموده بودند، در بخش «تحریک و ترغیب پیامبر خدا صل الله علیه و آله و سلم برای جهاد و انفاق اموال» گذشت. و تفصیل درباره آن قصّهها و غیر ذلک، در بخش «نفقههای اصحاب رضی الله عنهم اجمعین» خواهد آمد.
اخلاص نیت در جهاد در راه خدا (برای کسی که در طلب دنیا و شهرت است، پاداش و ثوابی نیست)
ابوداود، ابن حبّان در صحیح خود، و حاکم به اختصار -که آن را صحیح دانسته- از ابوهریره رضی الله عنه روایت نمودهاند، که مردی گفت: ای رسول خدا، مردی میخواهد جهاد کند، ولی هدفش (از جهاد) حصول متاع دنیاست، رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم گفت: «برایش اجر نیست». مردم این را بزرگ دانستند و به آن مرد گفتند: نزد رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم برگرد، شاید تو آن را نفهیمده باشی. آن مرد گفت: ای رسول خدا، مردی است که میخواهد جهاد کند، ولی هدفش حصول متاع دنیاست. (رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم [9]) فرمود: «برایش اجر نیست». مردم این را بزرگ دانستند، و گفتند: باز نزد رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم برگرد. و او را به وی برای سومین بار گفت: مردی است که میخواهد (در راه خدا)[10] جهاد نماید، ولی هدفش حصول متاعی از دنیاست. گفت: «برایش اجر نیست»[11]. این چنین در الترغیب (419/2) آمده.
و نزد ابوداود ونسائی از ابوامامه رضی الله عنه روایت است که گفت: مردی نزد رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم آمده گفت: درباره مردی که جنگید، وهدفش اجر و نیک نامی است چه نظر داری که برایش چیست؟ رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم فرمود: «برایش چیزی نیست». آن (مرد) این را سه مرتبه تکرار نود، رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم میگفت: «برایش چیزی نیست»، بعد از آن فرمود: «خداوند از عمل فقط آنچه را خالص باشد، و به آن رضای وی طلب شده باشد، قبول میکند و بس»[12]. این چنین در الترغیب (421/2) آمده است.
ابن اسحاق از عاصم بن عمر بن قتاده رضی الله عنه روایت نموده، که گفت: در میان ما مرد بیگانهای بود، و دانسته نمیشد که وی کیست، به او «قزمان» گفته میشد، رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم وقتی که وی یاد میشد، میگفت: «او از اهل آتش است». میگوید: هنگامی که روز احد فرا رسید، وی به شدّت و سختی جنگید، و به تنهایی اش هشت و یا هفت تن از مشرکین را به قتل رسانید، و بسیار جنگجو و دلیر بود، ولی جراحتی بر جای انداختش، و به دار بنی ظفر انتقال داده شد، (راوی) میافزاید: مردانی از مسلمانان شروع نموده میگفتند: به خدا سوگند، ای قزمان خیلی خوب و درست جنگیدی خوش باش و ما به تو بشارت میدهیم. گفت: به چه خوش باشم؟ به خدا سوگند، من فقط به خاطر نام آوری قومم جنگیدم، و اگر این مسئله نبود، نمیجنگیدم. (راوی) میگوید: هنگامی که جراحتش وی را به سختی اذیت نمود، تیری را از تیردان خود گرفت، و توسط آن خود را به قتل رسانید[13]. این چنین در البدایه (36/4) آمده.
ابن اسحاق از ابوهریره رضی الله عنه روایت نموده که وی میگفت: مرا از مردی خبر دهید که داخل جنت شده، و هرگز نماز نخواند است، وقتی که مرد او را میشناختند، از خودش میپرسیدند که وی کیست؟ میگفت: اصبرم بنی عبدالاشهل: عمروبن ثابت بن وقش. حصین میگوید: به محمّد بن اسد گفتم: داستان اصیرم چطور بود؟ گفت: وی از اسلام آوردن قوم خود انکار داشت. و هنگامی روز احد فرارسید، چیزی در فکرش آمد و اسلام آورد، بعد از آن شمشیر خود را گرفت، و صبحگاهان حرکت نمود، و در میان مردم داخل شد و جنگید، تا این که جراحت برای برجای انداختش. (راوی) میگوید: در حالی که مردانی از بنی الاشهل کشته شدگان خود را در معرکه جستجو میکردند به وی برخوردند و گفتند: به خدا سوگند، این اصیرم است، چه او را اینجا آورده است؟! در صورتی که ما وی را گذاشته بودیم، و او منکر این سخن است[14]. از وی پرسیدند و گفتند: ای عمرو، چه تو را آورده است؟ ترحّم و مهربانی بر قومت یا رغبت به اسلام؟ گفت: بلکه رغبت به اسلام، من به خدا و رسولش ایمان آوردم و مسلمان شدم، بعد از آن شمشیر خود را برداشتم، و صبحگاه با رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم بیرون گردیدم، و جنگیدم، تا این که آنچه به من رسیده است، رسید. و بعد از اندکی درنگ نزد آنها جان داد. او را برای رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم یاد کردند، فرمود: «وی از اهل جنت است»[15]. این چنین در البدایه (37/4) آمده. و در الاصابه (526/2) میگوید: این اسناد حسن است، و آن را گروهی از طریق ابن اسحاق روایت نمودهاند. و این را همچنین ابونعیم در المعرفه مثل آن، چنان که در الکنز (8/7) آمده، روایت کرده، و امام احمد مانند آن را، چنان که در المجمع (362/9) آمده، روایت نموده، گفته: رجال وی ثقهاند.
این را ابوداود و حاکم از طریق دیگری از ابوهریره رضی الله عنه روایت نمودهاند که: عمروبن اقیش در جاهلیت برای خود سود داشت، و مصحلت ندانست که قبل از گرفتن آن اسلام بیاورد، بعد (در)[16] روز احد آمد و گفت: پسرعموهایم کجایند؟ گفتند: در احد. گفت: در احد، آنگاه سلاح خود را بر تن نمود، و اسبش را سوار شد، و بعد از آن به طرف آنان متوجه گردید. هنگامی که مسلمانان وی را دیدند، گفتند: ای عمرو، از ما دور شو، گفت: من ایمان آوردهام: و به شدّت جنگید، تا این که زخم برداشت، و مجروح به اهل خود انتقال داده شد. آنگاه سعد بن معاذ رضی الله عنه نزدش آمد، و به برادرش سلمه گفت: به خاطر تعصّب و دفاع قومش این کار را نموده، یا این که به خاطر غضب برای خدا و پیامبرش؟ گفت: بلکه به خاطر غضب برای خدا و رسولش. به این صورت موصوف درگذشت و داخل جنت شد، و برای خداوند نمازی هم نخواند[17]. در الاصابه (526/2) گفته است: این اسناد حسن است. و بیهقی (167/9) این را به این سیاق، به مانند آن، روایت نموده است.
بیهقی از شداد بن هاد روایت نموده که: مردی از بادیه نشینان نزد رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم آمد به وی ایمان آورد و از او پیروی نمود و گفت: من با تو هجرت میکنم، رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم در ارتباط با وی، برخی اصحاب خود را توصیه و سفارش نمود. چون غزوه خیبر اتفاق افتاد، رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم غنیمت به دست آورد و آن را تقسیم نمود، و برای وی نیز سهمیهای اختصاص داد، و سهم اختصاصی او را به یارانش داد، و آن مرد شترهایشان را میچرانید. هنگامی که آمد، آن را به او تقدیم نمودند، پرسید: این چیست؟ گفتند: سهم ایی است که رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم آن را به تو اختصاص داده است. گفت: من تو را به خاطر این پیروی نکردهام، بلکه به خاطری متابعت نمودهام، تا در اینجا به تیر زده شوم - و به حلق خود اشاره نمود و بمیرم و داخل جنت شوم. پیامبر صل الله علیه و آله و سلم فرمود: «اگر به خدا راست بگویی، سخنت را راست میگرداند». بعد از آن به قتال دشمن برخاستند. و آن مرد را حمل کنان در حالی نزد رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم آوردند که تیری به وی در همانجای اشارهاش اصابت کرده بود، پیامبر خدا صل الله علیه و آله و سلم گفت: «این همانست؟» گفتند: بلی. فرمود: «با خدا راست گفت، و او هم تصدیقش نمود»، آنگاه پیامبر صل الله علیه و آله و سلم وی را در عبای خود کفن نمود، و بعد از آن پیشش نمود و بر او نماز خواند، و آنچه از دعایش شنیده شد این بود: «اللهم هذا عبدك خرج مهاجرا فى سبيلك، قتل شهيدا، و انا عليه شهيد». «خداوندا، این بنده ات است، که به عنوان مهاجر در راهت بیرون رفت و شهید شد و من گواه او هستم»[18]. و این را نسائی همانند آن روایت نموده است. و این چنین در البدایه (591/4) آمده است و حاکم (495/3) مانند آن را روایت کرده است.
بیهقی از انس رضی الله عنه روایت نموده که مردی نزدی رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم آمد و گفت: ای رسول خدا، من مرد سیاه رنگ، و زشت چهره هستم، مال هم ندارم، آیا اگر علیه آنها بجنگم تا کشته شوم داخل جنت میشوم؟ گفت: «بلی». آنگاه پیش رفت و جنگید تا این که کشته شد. و رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم در حالی نزد او آمد که کشته شده بود. فرمود: «خداوند رویت را نیکو گردانیده، و بویت را خوشبو، و مالت را زیاد». و افزود: «من دو همسر وی را از حورالعین دیدم، که بر جبهاش که بر خود دارد، نزاع مینمودند، تا در میان پوست و جبه وی داخل شوند»[19]. این چنین در البدایه (191/4) آمده. و حاکم این را همچنین - مانند آن، چنان که، در الترغیب (447/2) آمده، روایت نموده، و گفته است: به شرط مسلم صحیح است.
امام احمد -به سند حسن- از عمروبن العاص رضی الله عنه روایت نموده، که گفت: رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم کسی را بهسوی من فرستاد و گفت: «لباس و سلاحت را بگیر و بعد نزدم بیا». من نزدش آمدم، فرمود: «میخواهم تو را به لشکری بفرستم، و خداوند تو را سلامت داشته، و غنیمت را برای تو نصیب میگرداند، و من برایت مال صالح را دوست دارم». گفتم: ای رسول خدا، من به خاطر مال، اسلام نیاوردهام، بلکه به خاطر رغبت و علاقمندی اسلام، اسلام آوردهام. فرمود: «ای عمرو، مال صالح برای شخص صالح چقدر نیکو است»[20]. این چنین در الاصابه (3/3) آمده است.
و این را طبرانی در الاوسط و الکبیر روایت نموده، و در آن گفته: ولکن به خاطر رغبت به اسلام، اسلام آوردهام، و با رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم میباشم. فرمود: «آری، و مال صالح برای شخص صالح چقدر نیکوست». این چنین در المجمع (353/9) آمده، و گفته است: رجال احمد و ابویعلی رجال صحیحاند.
حارث از ابوالبختری طائی روایت نموده که: گروهی از مردم در کوفه با ابوالمختار بودند -یعنی پدر مختار بن ابی عبید که در پل ابوعبید به قتل رسید-. میگوید: آنها همه به قتل رسیدند به جز دو - نفرشان، که با شمشیرهای خویش بر دشمن حمله نمودند، و دشمن راه را برایشان گشود، و هردو - و یا سه تن - نجات یافتند، و به مدینه آمدند. عمر رضی الله عنه در حالی بیرون رفت، که آنها نشسته بودند، و همان کشته شدگان را یاد میکردند، عمر گفت: درباره آنها چه گفتید؟ گفتند: برایشان مغفرت خواستیم، و برایشان دعا نمودیم. عمر گفت: یا آنچه را درباره ایشان گفتید، برایم بیان میکنید، و یا این که از من شدّت و سختی خواهید دید. گفتند: ما گفتیم، آنها شهیداند. عمر گفت: سوگند، به ذاتی که خدایی جز وی نیست، و سوگند به ذاتی محمّد را به حق مبعوث گردانید، و قیامت جز به اجازه وی برپا نمیشود، هیچ نفس زندهای نمیداند، که برای نفس مرده نزد خداوند چیست، به جز نبی خدا، که خداوند گناهان گذشته و ما بعدش را برایش بخشیده است. و سوگند به ذاتی که خدایی جز وی نیست، و سوگند به ذاتی که محمّد را به حق هدایت مبعوث گردانید و قیامت جز به اجازه وی برپا نمیگردد، که مردی به خاطر ریا میجنگد، و به خاطر ننگ و عار میجنگد، و به خاطر به دست آوردن دنیا میجنگد، و به خاطر مال میجنگد، برای کسانی که میجنگند نزد خدا جز آنچه در نفسهایشان است دیگر چیزی نیست[21]. [22] این چنین در کنزالعمال (292/2) آمده، و گفته است: حافظ ابن حجر میگوید: رجال وی ثقهاند، جز این که آن منقطع است.
تمّام از مالک بن اوس بن حدثان رضی الله عنه روایت نموده، که گفت: ما در میان خود از سریهای صحبت نمودیم، که در زمان عمر رضی الله عنه در راه خدا از بین رفته بود. گویندهای از ما گفت: کارگران خدا، در راه خدا، اجرشان بر خداوند است. و گویندهای از ما گفت: خداوند ایشان را بر آنچه بر آن میرانیده بود، زنده میگرداند. عمر گفت: آری - سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست - خداوند ایشان را بر آنچه بر آن میرانیده بود، زنده خواهد نمود، کسی از مردم است که به خاطر ریا و نیک نامی میجنگد، و کسی از ایشان است که به نیت دنیا میجنگد، و کسی از ایشان است که جنگ او را در بر میگیرد، و از آن گزیری نمییابد. و از ایشان کسی است که به صبر و نیت اجر و پاداش میجنگد، و اینها شهداءاند، با این که من نمیدانم، با من چه میشود وبا شما چه میشود، غیر از این که میدانم، صاحب این قبر -یعنی رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم - گناه گذشتهاش برایش بخشیده شده است.
و در نزد ابن شیبه از مسروق روایت است که گفت: شهدا در نزد عمربن الخطاب رضی الله عنه یاد شدند، عمر به قوم گفت: چه کسانی را شهید میپندارید؟ قوم گفت: ای امیرالمؤمنین، آنها کسانیاند که در این غزوات کشته میشوند. آنگاه گفت: پس شهدایتان زیاداند، من شما را از آن خبر میدهم: شجاعت و ترس غرایزیاند در مردم، که خداوند آن را جایی بخواهد میگذارد، بنابراین شجاع (کسی است) که پیشاپیش میجنگد، و پروای برگشت به خانواده خود را ندارد. و ترسو (کسی است) که (در سختی) همسر خود را رها میکند و فرار مینماید. و شهید کسی است، که هدفش رضای پروردگار باشد، و مهاجر کسی است که آنچه را خداوند از آن نهی نموده کنار گذارد، و مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و دست وی در امان باشند. این چنین در کنزالعمال (292/2) آمده است.
نعیم بن حمّاد درالفتن از ضمام روایت نموده که: عبدالله بن زبیر رضی الله عنه کسی را نزد مادرش فرستاد، که مردم از اطراف من پراکنده شدهاند، و آنها - (جانب مقابل) - مرا به امان خواستن فراخواندهاند. مادرش گفت: اگر برای احیای کتاب خدا و سنت نبی اش بیرون رفتهای، پس بر حق بمیر، ولی اگر در طلب دنیا بیرون شدهای، در تو، در زندگی و در مرگ خیری نیست. این چنین در الکنز (57/7) آمده است.
[1]- ضعیف. بیهقی (9/47) و در سند آن عثمان بن عطاء خراسانی است که آنگونه که در تقریب (3/12) آمده است ضعیف است.
[2]- عبدالرزاق در مصنف خویش (159).
[3]- مسلم (1892) و نسائی (6/49).
[4]- هفت درهم که از طلا و یا نقره بود اضافه ماند، و آیه قرآن هم ذخیره نمودن همین دو را حرام میداند، لذا وی نگه داشتن آنها را با خود صلاح نمیبیند، و به پول که در آن زمان از مس بوده، تبدیلشان میکند.
[5]- هدفش از خلیل ودوستش در اینجا رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم است.
[6]- صحیح. مسلم (5/156).
[7]- ضعیف. طبرانی در «الاوسط» (8536) و میگوید: این حدیث از قیس بن سلع تنها به این سند روایت میشود و تنها سعد بن عاصم آن را روایت کرده است. نگا: «مجمع الزوائد» (3/128).
[8]- ضعیف. چنانکه هیثمی در «المجمع» (5/282) میگوید در سند آن یک مجهول وجود دارد.
[9]- به نقل از الترغیب.
[10]- به نقل از الترغیب.
[11]- ضعيف. ابوداوود (2526) ابن حبان (4637-احسان) حاکم (2/85) احمد (2/366، 290) در سند آن ابن مکرز است که مجهول است. آلبانی آن را در «صحیح الترغیب» (1329) حسن لغیره دانسته است.
[12]- حسن. ابوداوود و نسائی (5/25) و آلبانی آن در «صحیح الجامع» (1856) و «صحیح الترغیب» (1331) حسن دانسته است.
[13]- ضعیف مرسل. ابن اسحاق چنانکه در سیره ابن هشام (30/34) از قتاده بطور مرسل.
[14]- منکر اسلام بود.
[15]- ضعیف. ابن اسحاق چنانکه در سیره ابن هشام (3/35) و در سند آن حصین بن عبدالرحمن است که چنانکه در «التقریب» (1/182) آمده است مقبول است. یعنی ضعیف (لین) است مگر آنکه متابعه شود.
[16]- از الاصابه.
[17]- حسن. ابوداوود (2537) آلبانی آن را در «صحیح ابی داوود» (2212) حسن دانسته است. همیچنین ابن در «الاصابة» (2/526).
[18]- صحیح. بیهقی (4/22) «الدلائل».
[19]- بیهقی در «الدلائل» (4/291) در سند آن مؤمل بن اسماعیل است که صدوق و بدحفظ است چنانکه در «التقریب» (2/197) آمده. همچنین حاکم به مانند را روایت کرده و گفته: صحیح است به شرط مسلم.
[20]- حسن. احمد (4/197) و حاکم (2/26).
[21]- يعنى: هر شخص طبق نیت و اردهاش پاداش داده میشود. م.
[22]- ضعیف منقطع.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر