ابن اسحاق از مغیره بن عبدالرحمن و عبدالله[1] بن ابی بکر بن محمّد بن عمرو بن حزم و غیر این دو از اهل علم روایت نموده، که گفتند: ابوبراء عامربن مالک بن جعفر نیزه باز نزد رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم به مدینه آمد. رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم اسلام را به وی عرضه نمود، و او را به طرف آن فراخواند، وی نه اسلام آورد، و نه (از اسلام) دوری گزید، و گفت: ای محمد، اگر مردانی از اصحابت را بهسوی اهل نجد بفرستی، و آنها ایشان را بهسوی امر تو دعوت کنند، امید آن را دارم که دعوت تو را اجابت کنند. رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم فرمود: «من بر آنها از اهل نجد میترسم». ابوبراء گفت: من آنها را امان میدهم، (پس ایشان را بفرست تا مردم را به امر تو فراخوانند).
آنگاه رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم منذربن عمروبنی ساعدی -شتاب کننده بهسوی مرگ-[2] را با چهل[3] تن از یاران خود از بهترین مسلمانان: حارث بن صمه، حرام بن ملحان از بنی عدی بن نجار، عروه بن اسماء بن صلت سلمی، نافع بن بدیل بن ورقاء خزاعی و عامربن فهیره مولای ابی بکر - رضی الله عنهم اجمعین- و با مردانی از بهترین مسلمانان فرستاد. اینها حرکت نمودند و در بئر معونه -که در میان زمین بنی عامر و ریگزار بنی سلیم قرار دارد- مستقر شدند، هنگامی که در آنجا پایین آمدند حرام بن ملحان رضی الله عنه را با نامه رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم بهسوی عامربن طفیل فرستادند، وقتی که او نزدش آمد بدون این که به نامه وی نگاه کرده باشد، بر وی حمله نمود و به قتلش رسانید، و بعد از آن بنی عامر را بر یاران رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم فریاد نمود، ولی آنها از اجابت آنچه او ایشان را (به طرف آن) فراخوانده بود ابا ورزیدند، و گفتند: ما هرگز عهد و پیمان ابوبراء را که به آنها بسته و به آنها پناه داده نمیشکنیم، آنگاه قبایلی از بنی سلیم: عصیه، رعل و ذکوان را بر آنها به استمداد خواستند، و آنها دعوتش را اجابت کردند. به این صورت خارج شدند و یاران رسول خدا را فرا گرفتند، و آنها را در جاهایشان محاصره نمودند، وقتی که یاران پیامبر صل الله علیه و آله و سلم آنها را دیدند، شمشیرهای خویش را گرفتند و جنگیدند، و تا آخرین فردشان کشته شدند -خداوند رحمتشان کند-، به جز کعب بن زید از بنی دینار ابن نجار که با داشتن رمقی که در وجودش باقی مانده بود، و او خود را باوجود این که به شدّت زخم برداشته بود از میان کشته شدگان بیرون کشید، و زنده بود تا این که در روز خندق به قتل رسید.
و در ماشی قوم عمروبن امیه ضمری و مردی از انصار از بنی عمرو بن عوف بود[4] و آنها را از این حادثه که برای قوم پیش آمده بود، فقط پرندگانی آگاه کرد که بر فراز اردوگاه چرخ میزدند. آن دو گفتند: به خدا سوگند، این پرندگانی راشانی است، و پیش آمدند تا ببینند، متوجّه شدند که قوم در میان خونهای خویش قرار دارند، و همان سوارانی که این بلا را بر آنها آوردهاند، ایستادهاند. انصاری به عمروبن امیه گفت: چه نظر داری؟ گفت: من بر آن هستم که خود را به رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم برسانیم، و این خبر را به وی بدهیم. انصاری گفت: ولی من راضی و علاقمند نیستم تا نفس خود را از جایی که منذربن عمرو در آن کشته شده، بیرون کنم، و نمیخواهم که مردان از آن به من خبر دهند[5]، آنگاه با قوم جنگید تا این که کشته شد، و عمرو را اسیر گرفتند. هنگامی وی به آنها خبر داد که او از مضر است، عامربن طفیل آزادش نمود، و موی پیش سرش را برید، و او را در بدل آنچه مادرش به گمان وی به گردن گرفته بود، تا غلامی را رها سازد آزاد نمود[6]. این چنین در البدایه (73/4) آمده. و این را همچنین طبرانی از طریق این اسحاق روایت کرده. هیثمی (129/6) میگوید: رجال وی تا به ابن اسحاق ثقهاند.
قول حرام هنگام کشته شدن و اسلام آوردن قاتلش بر اثر گفتار وی
بخاری از انس بن مالک رضی الله عنه روایت نموده که رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم حرام[7] را -که برادر امّ سلیم است- با هفتاد سوار فرستاد، و رئیس مشرکین عامر بن طفیل رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم را در میان سه خصلت مختار کرده و گفته بود: برای تو اهل بادیه، و برای من اهل شهر باشد، یا این که جانشینت باشم، و یا با دو هزار تن ازاهل غطفان همراهت میجنگم. و عامر در خانه امّ فلان، به طاعون مبتلا گردید و گفت: غدهای است چون غده شتر[8] در خانه زنی از آل فلان، اسب را برایم بیاورید، و در پشت اسب خود مرد. آنگاه حرام -برادر امّ سلیم- حرکت نمود، و یک مرد لنگ[9] و مردی از بنی فلان همراهش بود و گفت: شما هردو نزدیک باشید، تا من نزد ایشان بروم، اگر به من امان دادند شما نزدیک هستید[10] و اگر مرا کشتند، شما نزد یارانتان برگردید. حرام گفت: آیا به من امان میدهید تا رسالت رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم را برایتان ابلاغ کنم؟ و شروع به صحبت با آنها نمود، آنها به طرف مردی اشاره نمودند، و او از طرف عقبش آمده او را به نیزه زد -همام[11] میگوید: گمان میکنم که نیزه را در جان وی فرو برد- در این حال (وی) گفت: (الله اكبر! فزت ورب الكعبه)، «خدا بزرگتر است، سوگند به پروردگار کعبه، کامیاب شدم»، و آن مرد به مشرکین پیوست[12]، و (مشرکین) همه آنها را غیر از همان لنگ به قتل رسانیدند -و وی بر سر کوهی قرار داشت-، آنگاه خداوند تعالی این را بر ما نازل فرمود، و بعد از آن منسوخ گردید: «انا لقد لقينا ربنا فرضى عنا وارضانا». «ما با پروردگار مان روبرو شدیم، و وی از ما راضی گردید، و ما را راضی ساخت». و رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم سی صبح بر رعل و ذکوان و بنی لحیان و عصبّه، کسانی که نافرمانی خداوند و پیامبرش را نموده بودند دعا فرمود.[13] و نزد بخاری همچنین از انس رضی الله عنه روایت است که گفت: هنگامی که حرام بن ملحان -که دایی اش بود- در روز «بئر معونه» نیزه خورد، خون را این طور (از زخم خود) گرفت، و آن را بر روی و سر خود پاشید، و بعد از آن گفت: سوگند به پروردگار کعبه، کامیاب شدم.[14] و نزد واقدی آمده: کسی که وی را به قتل رسانید، جبار بن سلمای کلابی بود. میگوید: وقتی که وی را به نیزه زد، (او) گفت: سوگند به پروردگار کعبه کایاب شدم! بعد از آن جبار پرسید، این قول وی چه معنی میدهد: «کامیاب شدم». گفتند: یعنی به جنت «کامیاب شدم». جبار گفت: به خدا سوگند، راست گفته است! و بعد از آن جبار بر اثر آن اسلام آورد[15]. این چنین در البدایه (71/4) آمده است.
[1]- در اصل عبدالرحمن آمده، ولی درست عبدالله است، چنان که در سیرت ابن هشام آمده، و ابن نصر را از روی آن تصحیح نمودهایم.
[2]- این لقب برای وی که یکی از انقبای دوازده گانه است پس از شهادتش اعطا شده بود، و اصل عربی آن: «الـمعنقليموت» است، و معنق اسم فاعل از اعنق است.
[3]- صحیح این است که آنها، چنان که در صحیحین آمده، هفتاد تن بودند.
[4]- یعنی این دو شبانی گلّه و رمه مسلمانان را به دوش داشتند.
[5]- یعنی نمیخواهم زنده باشم، تا مردم درباره وی برایم صحبت نموده بگویند که او کشته شده است.
[6]- سند آن ضعیف مرسل است. ابن اسحاق بر اساس آنچه در سیره ابن هشام (3/106 – 108) آمده است و همچنین طبرانی. نگا: «مجمع الزوائد» (6/129).
[7]- در بخاری در این روایت به عوض حرام که اسم موصوف است، «خاله»، «دایی» آمده، و شاید در اثر سهو در کتابت به عوض «خاله»، «حرام» نقل شده باشد. م.
[8]- یعنی طاعون شتر.
[9]- در این مورد اختلافی هست، و ما با مراجعه به اصل صحیح بخاری، فتح الباری، تیسیرالقاری و حاشیه کتاب «حیاه الصحابه»، همان صورت صحیح و درست آن را در ترجمه گنجانیدیم، و اسم همان مرد لنگ را کعب بن زید، و اسم مردی از بنی فلان را منذر بن محمّد بن عقبه ذکر نمودهاند، و میتوان برای فهم بیشتر موضوع به تیسیرالقاری جلد چهارم (ص66) و فتح الباری شرح صحیح البخاری نوشته ابن حجر عسقلانی جلد هفتم (ص 387) مراجعه نمود. م.
[10]- در تیسیرالقاری «کنتم قریباً» را، ثابت باشید ترجمه نموده است. م.
[11]- وی یکی از راویان است.
[12]- درباره «فلحق الرجل» که ما آن را با اقتباس از یکی از احتمالات فتح الباری ترجمه نمودیم، اختلافات و احتمالاتی هست که میشود برای فهم بیشتر آن به فتح الباری جلد هفتم (ص773) و تیسیرالقاری جلد چهارم (ص47) مراجعه نمود. م.
[13]- بخاری (4091).
[14]- بخاری (4092).
[15]- بسيار ضعیف. در سند آن واقدی است که متروک الحدیث است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر