توجه توجه

بعضی نوشته ها ادامه دارند برای مشاهده کامل نوشته ها به برچسب های مورد نظر یا پست قبل و بعد مراجعه کنید

۱۴۰۲ آبان ۱۴, یکشنبه

داستان كشته شدن و مثله شدنش رضی الله عنه

 

داستان كشته شدن و مثله شدنش  رضی الله عنه

ابن اسحاق، چنان که در البدایه (18/4) آمده، از جعفربن عمرو بن امیه ضمری روایت نموده، که گفت: من و عبدالله بن عدی بن خیار در زمان معاویه  رضی الله عنه  بیرون شدیم،... و حدیث را متذکر گردیده، تا این که نزد وی - یعنی نزد وحشی - نشستیم و گفتیم: نزدت آمده‏ایم تا از کشتن حمزه  رضی الله عنه  برای ما صحبت کنی، که چگونه وی را به قتل رسانیدی؟ گفت: من این داستان را طوری برای‌تان حکایت خواهم نمود، که آن را وقتی پیامبر  صل الله علیه و آله و سلم  از من پرسید برایش بیان داشتم: من غلام جبیر بن مطعم بودم، و عمویش طعیمه بن عدی در روز بدر کشته شده بود. وقتی که قریش به طرف احد حرکت نمود، جبیر به من گفت: اگر عموی محمد، حمزه را در بدل عمویم کشتی، تو آزاد هستی. می‏گوید: آنگاه با مردم خارج شدم، و من مرد حبشیی بودم که چون دیگر اهل حبشه نیزه می‏انداختم، و به ندرت توسط آن چیزی از نزدم خطا می‏شد. هنگامی که مردم با هم رویاروی شدند، من در طلب و دیدن حمزه خارج گردیدم، تا این که او را در گوشه‏ای از مرد دیدم و گویی که شتر خاکستری است و مردم را با شمشیر خود نابود می‏نمود، و چیزی در مقابلش نمی‏توانست بایستد، به خدا سوگند، مندر حالی خود را برای وی جهت زدنش آماده می‏نمودم، و از او در پشت درخت یا سنگ پنهان می‏شدم، تا به من نزدیک گردد، که در این اثنا سباع بن عبدالعزی از من جلو افتاد. هنگامی که حمزه  رضی الله عنه  دیدش گفت: ای پسر ختنه کننده زنان بیا به طرف من. می‏گوید: و او را چنان ضربه‏ای زد، که سرش را به سویی پرت کرد. می‏افزاید: من نیزه خود را حرکت دادم، وقتی که از آن مطمئن و راضی شدم، آن را به طرفش پرتاب نمودم، و بر زیر نافش اصابت نمود، و از میان دو پایش بیرون گردید، وی حرکت نمود تا به طرف من بیاید ولی افتاد، و نیزه را در او تا آن وقت گذاشتم که مرد، بعد نزدش آمدم و نیزه خود را گرفتم، و به طرف اردوگاه برگشتم و آنجا نشستم چون به غیر وی مرا کاری نبود، و او را فقط به خاطر این کشتم که آزاد شوم. هنگامی که به مکه آمدم آزاد کرده شدم، و در آنجا تا این که رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  مکه را فتح نمود،اقامت گزیدم. بعد به طائف فرار کردم، و آنجا درنگ نمودم. وقتی که وفد طائف به طرف رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  حرکت نمود تا اسلام بیاورند، راه‏ها بر من بسته شد (و متحیر شدم که کجا بروم)، گفتم: به شام، یمن یا به کدام گوشه دیگر این سرزمین بروم، به خدا سوگند، من در همان اندوه خود قرار داشتم، که مردی به من گفت: وای بر تو، او -به خدا سوگند- هیچ کس از مردم را که در دینش داخل شود و به شهادت حق گواهی دهد نمی‏کشد. می‏گوید: هنگامی که این حرف را به من گفت، خارج شدم و در مدینه نزد رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آمدم، مرا فقط همان وقت دید که بالای سرش ایستاده بودم، و شهادت حق را به زبان می‏آوردم. هنگامی که مرا دید به من گفت: «آیا تو وحشی هستی؟» گفتم: بلی، ای رسول خدا، گفت «بنشین و برایم بیان کن که حمزه را چگونه کشتی» گفت: آنگاه برای وی همین طوری که برای شما بیان داشتم، بیان نمودم، وقتی که از صحبت خود فارغ شدم گفت: «وای بر تو، رویت را از من پنهان کن، که تو را دیگر نبینم». گفت: بنابراین من خود را از رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  هر جایی که می‏بود، پنهان می‏داشتم، تا مرا نبیند، و این وضع تا آن وقت دوام داشت که خداوند  عزوجل  وی را قبض نمود. هنگامی که مسلمانان به طرف مسیلمه کذاب، کلان یمامه رفتند، من هم با ایشان خارج گردیدم، و همان نیزه‏ام را که حمزه را با آن کشته بودم، با خود برداشتم، هنگامی که مردم به هم رویاروی شدند، مسیلمه را دیدم که شمشیر در دستش ایستاده است -و او را نمی‏شناختم-، خود را برایش آماده ساختم، و مرد دیگری از انصار از سمت دیگری، که هدف هر دوی مان مسیلمه بود، نیز خود را برایش آماده گردانید، من نیزه‏ام را حرکت دادم، وقتی از آن مطمئن و راضی شدم، آن را به‌سوی وی پرتاب نمودم، و به جانش اصابت نمود، انصاری نیز بر وی حمله نمود، و او را با شمشیر (زد)[1]، پروردگارت می‏داند که کدام ما وی را کشت، اگر من وی را کشته باشم، بدون تردید، در ضمن این که بهترین مردم را بعد از رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  به قتل رسانیدم، بدترین مردم را (هم) به قتل رسانیدم[2].

و بخاری مانند این را از جعفربن عمرو روایت نموده و در سیاق وی آمده: هنگامی که مردم برای قتال صف بستند، سباع بیرون آمد و گفت: آیا مبارزی هست؟ آنگاه حمزه بن عبدالمطّلب  رضی الله عنه  به طرف وی بیرون گردید و به او گفت: ای سباع! ای پسر امّ انمار، ختنه کننده زنها!! آیا با خدا و پیامبرش دشمنی می‏کنی؟ بعد از آن بر وی حمله نمود، و او چون روز گذشته (نابود) شد.

 

شجاعت عباس بن عبدالمطّلب  رضی الله عنه

عباس و ربودن حنظله از دست مشرکین و قصّه شجاعتش

ابن عساکر ازجابر  رضی الله عنه  روایت نموده،که گفت: رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در روز طائف حنظله بن ربیع  رضی الله عنه  را به طرف اهل طائف فرستاد، و او با آنها صحبت نمود، اهل طائف وی را برداشتند تا داخل قلعه خود نمایند. رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  گفت: «برای اینها کیست؟ تا برایش اجر و پاداشی چون این جنگجویان ما باشد». آنگاه کسی جز عباس بن عبدالمطّلب  رضی الله عنه  برنخاست،و او وی را در دست‏های ایشان دریافت، و نزدیک بود که او را داخل قلعه نمایند، در حال عباس  رضی الله عنه  او را در بغل گرفت -و عباس مرد تنومند و قوی ای بود-، و او را از دست مشرکین ربود، و آنها بر عباس  رضی الله عنه  از قلعه سنگ باران نمودند. رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  به دعا نمودن برایش شروع نمود، تا این که باوی نزد پیامبر  صل الله علیه و آله و سلم  رسید. این چنین در الکنز (307/5) آمده است.

شجاعت معاذ بن عمرو بن جموح و معاذ بن عفرا  رضی الله عنهما  

داستان کشته شدن ابوجهل توسط آنها در روز بدر

بخاری و مسلم از عبدالرحمن بن عوف  رضی الله عنه  روایت نموده‏اند که گفت: روز بدر در حالی که من در صف ایستاده بودم، به طرف راست و چپم دیدم، و خود را در میان دو پسربچه انصار یافتم، که سن‏هایشان کم و نونهال بود، و تمنی نمودم که در میان دو شخص قوی‏تر از آنها می‏بودم، آنگاه یکی آنها به طرف من اشاره نمود گفت: ای عمویم، آیا ابوجهل را می‏شناسی؟ گفتم: بلی، با او چه کار داری؟ گفت: به من خبر داده شده، که او رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  را دشنام می‏دهد، سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست، اگر وی را دیدم، بدنم از بدنش تا این که هر یک ما که اجلش قریب باشد نه مرده است جدا نخواهد شد، من بدان تعجّب نمودم. و دومی هم به طرفم اشاره کرده، و همچنین مثل آن را به من گفت، درنگی ننموده بودم که چشمم به ابوجهل افتاد، که در میان مردم دور می‏نمود، گفتم: آیا نمی‏بینید؟ این همان کسی است که شما مرا از وی می‏پرسید، آنگاه هردو با شمشیرهای خود به جان وی رسیدند، و او را زدند، به قتلش رسانیدند، بعد از آن به طرف پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  برگشتند، و او را خبر دادند. پیامبر  صل الله علیه و آله و سلم  پرسید: «کدام‌تان وی راکشته است؟» هر یک از آن دو گفت: من کشتمش، پیامبر  صل الله علیه و آله و سلم  فرمود: «آیا شمشیرهایتان را پاک نموده‏اید؟» گفتند: خیر. می‏گوید: آنگاه رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  به شمشیر هردوی آنها نگاه نمود و گفت: «هردوی‌تان وی را کشته‏اید»، و تجهیزات غنیمت شده وی را برای معاذ بن عمروبن جموح اعطا نمود، و شخص دومی معاذ بن عفراء  رضی الله عنهما  بود. این را حاکم (425/3) و بیهقی (305/6) از عبدالرحمن  رضی الله عنه  به مانند آن، روایت نموده‏اند.

همچنین نزد بخاری روایت است که عبدالرحمن  رضی الله عنه  گفت: روز بدر من در صف قرار داشتم، وقتی متوجّه شدم در طرف راست و چپم دو جوان نونهال قراردارند، گویی که من (از دشمن به خاطر خردسالی آنها که کشته نشوند و یا فرار نکنند) بر جاهایشان مطمئن نبودم، ناگاه یکی از آنها پوشیده از همراه خود به من گفت: ای عمو، ابوجهل را به من نشان بده، گفتم: ای برادر زاده‏ام، باوی چه کار می‏کنی؟! گفت: با خدا عهد بسته‏ام که وقتی وی را ببینم بکشمش، یا این که نزد وی بمیرم، دیگرش (هم) برایم پوشیده از همراه خود، مثل آن را گفت. می‏گوید: این موضوع مرا خوشحال نکرد، (تمنا نمودم) که باید در میان دو مرد به عوض آنها می‏بودم[3]، آنگاه برای آن دو به طرف ابوجهل اشاره نمودم، و هردو چون دو چرخ بر وی حمله نمودند، و او را زدند و هر دوی‌شان پسران عفرا بودند.

ونزد ابن اسحاق از ابن عباس و عبدالله بن ابی بکر  رضی الله عنهم  روایت است که آن دو گفتند: معاذبن عمروبن جموح از بنی سلمه گفت: از قوم، درحالی که ابوجهل در محاصره کاملی از آن قرار داشت، شنیدم که می‏گفتند: به ابوالحکم رسیده نمی‏شود، هنگامی که من آن را شنیدم، کشتنش را به عهده گرفتم، و به طرفش حرکت نمودم، وقتی که فرصت یافتم، بر وی حمله نمودم، و او را ضربه‏ای زدم، که قدمش با نصف ساقش پرید، به خدا سوگند، من آن را در وقتی که پرید، به پریدن هسته خرما، که از زیر سنگ آن، در وقت کوبیدن به یک سو می‏پرد، تشبیه نمودم. می‏گوید: و پسرش عکرمه بر‌شانه‏ام زد، ودستم قطع گردید، و به پوستی از پهلویم آویزان ماند، ولی جنگ مرا از آن غافل ساخت، و تمام روز را جنگیدم، و آن را در پشت خود می‏کشیدم. وقتی که اذیتم نمود، با گذاشتن قدمم بر آن خود را یک طرف کشیدم، و (آن را قطع نموده) انداختمش[4]. این چنین در البدایه (287/3) آمده است.

شجاعت ابودجانه سماک بن خرشه انصاری  رضی الله عنه

حکایت وی در گرفتن شمشیر پیامبر  صل الله علیه و آله و سلم  و ادای حق آن در روز احد

امام احمداز انس  رضی الله عنه  روایت نموده که رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در روز احد شمشیری را گرفت و گفت: «کی این شمشیر را می‏گیرد؟» قومی متوجه آن شده، و شروع به دیدنش نمودند[5]، پیامبر  صل الله علیه و آله و سلم  گفت: «کی آن را به حقش می‏گیرد؟» قوم از گرفتن آن اجتناب ورزید، ابودجانه سماک  رضی الله عنه  گفت: من آن را با حقش می‏گیرم، و توسط آن سر مشرکین را قطع نمود[6]. این را مسلم روایت نموده. این چنین در البدایه (15/4) آمده، و ابن سعد (101/3) از انس  رضی الله عنه  با معنای آن موضوع را روایت کرده است.

بزار از زبیر بن عوام  رضی الله عنه  روایت نموده، که گفت: رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در روز احد شمشیری را پیشکش نمود و گفت: «کی این شمشیر را به حقش می‏گیرد؟» ابودجانه سماک بن خرشه  رضی الله عنه  برخاست و گفت: ای رسول خدا، من آن را با حقش می‏گیرم، حق آن چیست؟ می‏گوید: آن را به وی داد. بعد او بیرون رفت و من دنبالش نمودم، و به هر چیزی که می‏گذشت آن را شق نموده و می‏دریدش، و نزد زنانی آمد که در دامنه کوه قرار داشتند، و هند همراه‌شان بود، و می‏گفت:

نحن بنات طارق

 

نمشي على النمـارق

والـمسك في الـمفارق

 

ان تقبلو انعانق

او تدبروا نفارق

 

فراق غير وامق

ابودجانه گفت: بر وی حمله نمودم، و او به طرف صحرا فریاد کشید، ولی کسی پاسخش نداد، و از وی برگشتم. (راوی گوید) به وی گفتم: همه کارهایت را دیدم و خوشم آمد، غیر از این که تو آن زن را نکشتی. گفت: وی فریاد کشید، ولی کسی به او پاسخ نداد، و من هم خوب ندانستم که با شمشیر رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  زنی را بزنم که از مددکاری برخوردار نبود. هیثمی (109/6) می‏گوید: رجال آن ثقه‏اند.

حاکم (230/3) از زبیر  رضی الله عنه  روایت نموده، که گفت: رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  در روز احد شمشیری را پیشکش نمود و گفت: «کی این شمشیر را به حقش می‏گیرد؟» (من برخاستم)[7] و گفتم: من ای رسول خدا، او از من روی گردانید، (بار دیگر گفت: «کی این شمشیر را به حقش می‏گیرد؟» گفتم: من ای رسول خدا، از من روی گردانید) باز گفت: «کی این شمشیر را به حقش میگیرد؟» آنگاه ابودجانه سماک‏بن خرشه  رضی الله عنه  برخاست و گفت: ای رسول خدا! من آن را به حقش می‏گیرم، حق آن چیست؟ فرمود: «این که توسط آن مسلمانی را نکشی، و با آن از کافری فرار نکنی». می‏گوید: آن را به وی داد، و ابودجانه چون می‏خواست به جنگ برود، خود را با بستن دستاری نشانه دار ومشخّص می‏ساخت. می‏افزاید: گفتم: حتماً امروز وی را می‏بینم که چه می‏کند؟ می‏گوید: هر چیزی که در برابر او بلند می‏شد، آن را می‏درید، و قطعش می‏نمود.... و به معنای آن را ذکر نموده است. حاکم می‏گوید: از اسناد صحیح برخوردار است، ولی بخاری و مسلم روایتش نکرده‏اند. ذهبی می‏گوید: صحیح است.

و نزد ابن هشام، چنان که در البدایه (16/4) آمده، روایت است که گفت: بیشتر از یک تن از اهل علم برایم حدیث بیان نمودند، که زبیر بن عوام  رضی الله عنه  گفت: در نفس خود، هنگامی که از رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  شمشیر را خواستم، و او آن را از من بازداشت، و به ابودجانه  رضی الله عنه  داد، خشمگین شدم، و گفتم: من پسر صفیه عمه وی و از قریش هستم، و برایش قبل از او ایستادم و شمشیر را از وی خواستم، ولی او آن را به ابودجانه داد، و مرا گذاشت! به خدا سوگند، خواهم دید که وی چه می‏کند؟ بنابراین او را دنبال نمودم. وی دستار سرخش را بیرون آورد، و با آن سرش را بست. انصار گفتند: ابودجانه، دستار مرگ را بیرون آورد -(و وقتی آن را) می‏بست این چنین به او می‏گفت‏ند- پس بیرون آمد و می‏گفت:

انا الذي عاهدني خليلي

 

ونحن بالسفح لدي النخيل

ان لا اقوم الدهر في الكيول

 

اضرب بسيف الله والرسول

و با هر کسی که روبرو می‏گردید، او را می‏کشت. در میان مشرکین مردی بود که (برای ما) مجروحی را نمی‏گذاشت، هر مجروحی را که می‏دید بر وی حمله آورده به قتلش می‏رسانید، آن دو تن (هر یکی) آهسته آهسته، با هم نزدیک می‏شدند، و من به خداوند دعا نمودم، که آن دو را یک جای نماید، آنان با هم روبرو گردیدند، و دو ضربه رد و بدل نمودن، مشرک، ابودجانه را مورد ضرب قرار داد، و او با سپرش دفاع نمود، و سپرش شمشیر او را محکم گرفت، آنگاه ابودجانه وی را زد و به قتلش رسانید. بعد از آن وی را دیدم که شمشیر را بر فرق سر هند بنت عتبه حواله نمود، و باز شمشیر را از وی یک طرف نمود، (زبیر می‏گوید) گفتم: خدا و پیامبرش داناترند[8][9].

و نزد موسی بن عقبه، چنان که در البدایه (17/4) آمده، روایت است: هنگامی که رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آن را عرضه نمود، عمر  رضی الله عنه  از وی طلبش نمود، اما رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از وی روی گردانید. بعد آنرا زبیر  رضی الله عنه  از وی طلب نمود، و رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از او هم روی گردانید، و آن دو در نفس‏های خویش از این عمل خشمگین شدند. بعد، آن را برای سومین بار عرضه نمود، و ابودجانه  رضی الله عنه  طلبش نمود، و آن را به وی داد، و او هم حق شمشیر را به‌جا آورد. (راوی) می‏گوید: گمان می‏کنند که کعب بن مالک گفت: من از جمله مسلمانانی بودم که خارج شده بودند، هنگامی که مثله‏های مشرکین را در کشته شدگان مسلمین دیدم، برخاستم و خود را نزدیک گردانیدم، ناگاه مردی از مشرکین را دیدم که صلاح را جمع نموده از مسلمانان عبور کرده می‏گوید: آن چنان که گوسفندان قربانی جمع می‏شوند، جمع شده با هم یکجای شوید. می‏افزاید: ناگاه متوجه شدم که مردی از مسلمانان انتظار وی را می‏کشد، و سلاحش نیز بر تنش است، آنگاه رفتم تا این که پشت سر وی رسیدم، بعد از آن برخاستم با چشمم به اندازه نمودن مسلمان و کافر پرداختم، متوجه شدم که کافر از وی در آمادگی و تجهیزات و هیأت و شکل برتری دارد. می‏افزاید: تا آن وقت انتظار آنها را کشیدم که باهم روبرو شدند، آنگاه مسلمان، کافر را بر رگ گردنش با شمشیر چنان ضربه‏ای زد که به نشیمن گاه وی رسید، و به دو بخش تقسیم گردید، بعد از آن مسلمان چهره خود را آشکار نموده گفت: ای کعب، چگونه می‏بینی؟ من ابودجانه هستم.

 

 

شجاعت قتاده بن نعمان  رضی الله عنه

حفاظت و نگهبانی وی در روز احد از پیامبر  صل الله علیه و آله و سلم  با چهره و صورتش در مقابل تیرها

طبرانی از قتاده بن نعمان  رضی الله عنه  روایت نموده، که گفت: کمانی به رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  اهدا گردید، و او آن را در روز احد به من داد، و توسط آن در پیش روی پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آنقدر تیر زدم، که نوکش شکست، و من با همان شکل در جای خود، در مقابل روی رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  باقی ماندم، و تیرها را به روی خود استقبال می‏نمودم، و هرگاه تیری از روی من به طرف روی پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  می‏گذشت، سر خود را به آن سو می‏نمودم، تا روی پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  را نگه دارم، این در حالی بود که تیری نمی‏انداختم و آخر آن تیرها، تیری بود که بر اثر آن حدقه چشمم به کف دستم افتاد، و با آن، که در دستم قرار داشت، سعی کنان به طرف رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  رفتم. هنگامی که رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آن را در کف دستم دید چشم‌هایش اشک ریخت و گفت: «خداوندا! قتاده نبیت را با صورتش (نگه داشت)[10]، بنابراین این را بهتر دو چشم وی و تیزبین‏تر آن دو بگردان»، به این صورت (آن حدقه چشمش که بر اثر تیر بیرون شده بود تندرست گردید) و بهترین دو چشمش، و تیز بین‏تر آنها بود[11]. هیثمی (113/6) می‏گوید: در آن کسی است که وی را نشناختم. و نزد وی همچنین از قتاده بن نعمان  رضی الله عنه  روایت است که گفت: روز احد در مقابل روی رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  قرار داشتم، و روی او را با رویم نگه می‏داشتم، و ابودجانه سماک بن خرشه  رضی الله عنه  با پشت خود پشت رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  را نگه می‏داشت، تا جایی که پشتش تیرها پر گردید، و این در روز احد رخ داده بود. هیثمی گوید: در آن کسی است که وی را نشناختم.

شجاعت سلمه بن اکوع  رضی الله عنه

قصّه شجاعت وی در غزوه ذی قرد

امام احمد از سلمه بن اکوع  رضی الله عنه  روایت نموده، که گفت: در زمان حدیبیه با رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  به مدینه آمدیم، من و رباح غلام پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  -با شتران رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم - بیرون آمدیم، و من اسب طلحه بن عبیدالله را نیز خارج نمودم، می‏خواستم آن را با شتران بچرانم. هنوز صبح نشده بود و هوا تاریک بود، که عبدالرحمن بن عیینه بر شتران رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  هجوم آورد، و نگهبان آنها را به قتل رسانید، و بعد او و مردمی که سوار بر اسب همراهش بودند، به حرکت دادن شتران پرداختند. من گفتم: ای رباح اسب را سوار شو و به طلحه برسان، و به رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  خبر بده که بر شترانش هجوم آورده شده است. می‏گوید: خودم بر سر کوهی ایستادم، و روی ام را به طرف مدینه گردانیدم، و سه مرتبه فریاد نمودم: یا صباحاه. می‏گوید: بعد از آن مشرکین را در حالی که شمشیر و تیرم همراهم بود، تعقیب کردم، و شروع به تیراندازی بر آنها نمودم، و سواری‏هایشان را به قتل می‏رسانیدم، این عمل را وقتی انجام می‏دادم که درخت‏ها زیاد می‏شد، وقتی سوار کاری به طرفم بر می‏گشت، در زیر درختی که به کمین او می‏نشستم و با تیر می‏زدم، و هر سوار کاری که به طرفم بر می‏گشت، سواری اش را از پای می‏افکندم، در حالی که آنها را به تیر می‏زدم، چنین می‏گفتم:

انا ابي الاكوع

 

واليوم يوم الرّضّع

ترجمه: «من فرزند اکوع هستم، و امروز روز هلاکت رذیلان و پستان است».

می‏افزاید: به مردی از آنها خود را رساندیم، و او را در حالی که بر سواری خود بود، به تیر زدم و تیرم به‌شانه‏اش اصابت نمود، و گفتم:

خذها وانا ابن الاكوع

 

ولايوم يوم الرّضّع

ترجمه: «تیر را بگیر، من فرزند اکوع هستم، و امروز روز هلاکت رذیلان و پستان است».

و چون در میان درختان بودم، آنها را تیرباران می‏کردم، و چون دره تنگ می‏گردید، برفراز کوه می‏رفتم، و بر آنها سنگ می‏انداختم.

همین طور کار من و وضع آنها ادامه داشت، و ایشان را دنبال می‏نمودم و رجز می‏خواندم تا این که همه شترهای رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  را از دست آنها نجات دادم و پشت سر خود گذاشتم، و آنها را به حدّی تیرباران نمودم که جهت سبکی بار خود بیش از سی نیزه و زیادتر از سی جامه را انداختند، و هر یک از آنها را که می‏انداختند، بر آن سنگی را می‏گذاشتم، و بر راه رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  جمعش می‏نمودم، تا این که روز بلند گردید، و عیینه بن بدر فزاری در حالی به کمک آنان فرا رسید، که در راه تنگی قرار داشتند، من بالای کوه رفتم، و در بالای آنها قرار گرفتم، عیینه گفت: این را که می‏بینم، کیست؟ گفتند: از این سختی‏ها و شدت‏ها دیدیم!! از وقت سحر تا حال ما را ترک ننموده است، همه چیز را که در دست ما بود، گرفت و پشت سر خود گذاشت. عیینه گفت: اگر این نمی‏دید که در دنبالش تعقیب کنندگانی هستند، حتماً شما را ترک می‏نمود، باید تنی چند از شما به طرف وی برخیزند. آنگاه چهار نفر از آنها به طرف من برخاستند، و بالای کوه رفتند. وقتی در جایی رسیدند که آوازم به‌شان می‏رسید، گفتم: آیا مرا می‏شناسید؟ گفتند: تو کیستی؟ گفتم: من ابن اکوع هستم، سوگند به ذاتی که روی محمّد را عزّت بخشیده است، هر مردی از شما اگر مرا طلب کند، به من نمی‏تواند برسد، ولی اگر من او را طلب کنم، از نزدم خطا نمی‏رود. مردی از آنها گفت: گمان نمی‏کنم. می‏گوید: از همان جا نشستنم، دور نشده بودم، که سوارکاران پیامبر خدا  صل الله علیه و آله و سلم  را دیدم که از میان درختان معلوم می‏شوند، و اول‌شان اخرم اسدی بود، به دنبال وی ابوقتاده سوار کار رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  قرار داشت، و در عقب وی مقداد بن اسود کندی بود، آنگاه مشرکین پشت گردانیده برگشتند، من فوراً از کوه پایین آمدم، و جلو اسب او را گرفته، گفتم: ای اخرم، از قوم برحذر باش، من از آن می‏ترسم که تو را قطع نمایند، صبر کن تا رسول  صل الله علیه و آله و سلم  و اصحابش برسند. گفت: ای سلمه، اگر به خدا و روز آخرت ایمان داری، و می‏دانی که جنت حق است و آتش حق است، در میان من و شهادت حایل واقع نشو. می‏افزاید: آنگاه عنان اسبش را رها نمودم، و به عبدالرحمن بن عیینه پیوست، عبدالرحمن نیز به طرف وی برگشت و دو ضربه به هم رد و بدل نمودند، اخرم اسب عبدالرحمن را به قتل رسانید، و عبدالرحمن او را با نیزه زد و به قتل رسانید، آنگاه عبدالرحمن بر اسب اخرم سوار گردید، در این اثناء ابوقتاده به عبدالرحمن رسید، و دو ضربه را بر یکدیگر هم زدند، عبدالرحمن اسب ابوقتاده را کشت، و ابوقتاده او را به قتل رسانید، و ابوقتاده بر اسب اخرم سوار گردید.

بعد من به دنبال و تعقیب قوم به شتاب بیرون رفتم، تا این که از غبار صحابه رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  چیزی را نمی‏دیدم، و مشرکین قبل از غروب آفتاب در دره‏ای که آب داشت، و بدان «ذوقرد» گفته می‏شد، وارد شدند. و خواستند که از آن بنوشند، آنگاه مرا دیدند که به دنبال‌شان می‏دوم، در حال از آنجا برگشته و برفراز تپه ذی بئر رفتند، و آفتاب غروب نمود، ومن به مردی از آنها رسیدم، و با هدف قرار دادن وی با تیر گفتم:

خذها وانا ابن الاكوع

 

واليوم يوم الرّضّع

ترجمه: «این تیر را بگیر، من فرزند اکوع هستم، و امروز، روز هلاکت پستان است».

می‏گوید: گفت: ای گم کرده مادر اکوع در صبح! گفتم: بلی، ای دشمن نفس خود -این همان کسی بود که صبح او را با تیر زده بودم- و تیر دیگری به دنبال آن به وی زدم، و هردو تیر در بدون وی آویزان ماندند، و آنها دو اسب را از خود به‌جا گذاشتند، و من آنها را در اختیار گرفته نزد رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آوردم، و او (در آن فرصت) بر همان آبی قرار داشت، که من مشرکین را از آن رانده بودم -آب ذی قرد-. متوجّه شدم که رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  پانصد تن همراه دارد، و بلال شتری را از همان شترها که من در عقب خود گذاشته بودم کشته است، و از جگر و کوهان آن برای رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  کباب می‏کند، آنگاه من نزد رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آمده، گفتم: ای رسول خدا، مرا بگذار تا صد تن از اصحاب را انتخاب کنم، و بعد از عشا بر کفّار حمله نمایم و همه‏شان را به قتل رسانم، تا مخبری از آنان باقی نماند. پیامبر  صل الله علیه و آله و سلم  فرمود: «ای سلمه آیا این را انجام می‏دهی؟» گوید: گفتم: بلی، سوگند به ذاتی که تو را عزّت بخشیده است. آنگاه رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  خندید تا جایی که در روشنی (آتش) دندانهای پسینش را دیدم، بعد از آن گفت: «اکنون برای آنها در سرزمین غطفان غذا داده می‏شود». بعد مردی از غطفان آمد و گفت: آنها بر فلان غطفانی عبور نمودند، و او برای‌شان شتری کشت، هنگامی که شروع به پوست کندن آن نمودند، غباری را دیدند، بلافاصله آن را رها نموده فرار کنان خارج شدند.

هنگامی که صبح نمودیم، رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  فرمود: «بهتری سوارکاران ما ابوقتاده است، و بهترین پیاده‏های ما سلمه». و به من سهم سوار کار و پیاده هردو را اعطا نمود، بعد از آن مرا در پشت سر خود بر عضباء[12] در بازگشت به مدینه سوار نمود. وقتی که میان ما و مدینه کمتر از چاشتگاه فاصله وجود داشت - در میان قوم مردی از انصار بود، که از وی سبقت گرفته نمی‏شد - وی شروع به فریاد نمودن کرد: آیا کسی هست که مسابقه نماید؟ آیا مردی هست که تا مدینه مسابقه نماید؟ آن را چندین بار تکرار نمود، من در عقب رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  سوار بودم، و به آن مرد گفتم: آیا با عزّتی را عزّت نمی‏کنی، و شریفی را گرامی نمی‏داری؟ گفت: خیر، غیر از رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم . گوید: گفتم: ای رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  -پدر و مادرم فدایت- مرا بگذار تا با این مرد مسابقه نمایم. فرمود: «اگر خواسته باشی (مسابقه بده)». گفتم: من با تو مسابقه می‏کنم. آنگاه او از سواری خود پایین جست و من هم پای خود را چرخانده، از شتر پایین آمدم، بعد من یک دویدن و یا دو دویدن از وی عقب ایستادم -یعنی خود را عقب نگه داشتم-، سپس دویدم و خود را به وی رسانیدم و در میان دو‌شانه‏اش با دست خود زدم و گفتم: به خدا سوگند، از تو جلو افتاده! یا کلمه‏ای مانند آن. می‏گوید: وی خندید و گفت: گمان نمی‏کنم، تا به مدینه رسیدیم[13]. اینطور این را مسلم روایت نموده، و نزد وی آمده: من پیش از وی به مدینه رسیدم، و سه روز درنگ نمودیم و بعد از آن به طرف خیبر بیرون آمدیم. این چنین در البدایه (152/4) آمده است.

شجاعت ابوحدود یا عبدالله بن ابی حدرد اسلمی  رضی الله عنه

جنگیدن وی با دو تن و پیروزی اش بر آنها

ابن اسحاق با استناد از ابوحدرد  رضی الله عنه  روایت می‏کند، که گفت: با زنی از قومم ازدواج نمودم، و دویست درهم به او مهریه دادم، می‏گوید: نزد رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  جهت کمک خواستن در نکاحم آمدم. وی فرمود: «چقدر مهر دادی؟ گفتم: دویست درهم. گفت: «سبحان الله! به خدا سوگند، اگر آن را از وادی هم می‏گرفتید، زیاد نمی‏کردید! به خدا سوگند چیزی نزدم نیست که با آن تو را کمک کنم». آنگاه روزهایی درنگ نمودم، و بعد از آن مردی از جُشَمْ بن معاویه که به او رفاعه بن قیس - و یا قیس بن رفاعه - گفته می‏شد، با شاخه[14] بزرگی از جشم آمد و با قومش و کسی که با وی بود در غایه پایین آمد[15]، و می‏خواست قیس را به خاطر جنگ با رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  جمع نماید، و او در میان جشم از اسم و شرف بلندی برخوردار بود. می‏افزاید: آنگاه رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  مرا و دو مرد دیگر از مسلمانان را طلب نمود و گفت: «به طرف این مرد بروید، تا از وی خبر و معلومات بیاورید». و یک شتر پیر و لاغر را به ما داد، و یکی از ما بر آن سوار شد، به خدا سوگند، از ضعف نتوانست بایستد، به حدّی که مردان آن را از پشتش با دست‏های خویش کمک نمودند و برخاست، و نزدیک بود که نتواند برخیزد، و پیامبر  صل الله علیه و آله و سلم  گفت: «سوار بر این بدانجا برسید».

ما بیرون رفتیم، و سلاح مان همان تیرها و شمشیرهای دست داشته ما بود، توأم با غروب آفتاب نزدیک همان جایی رسیدیم که قوم پایین آمده بود، و در ناحیه‏ای کمین گرفتم، و به آن دو که همراهم بودند، دستور دادم، و آنها هم در ناحیه دیگر قوم، کمین گرفتند، به آن دو گفتم: وقتی که صدای مرا شنیدید تکبیر بگویید، و بر اردوگاه حمله نمودم، شما هم تکبیر بگویید، و با من حمله کنید، به خدا سوگند، ما همین طور انتظار می‏کشیدیم، تا غفلت یا چیزی را ببینم، که تاریکی شب ما را فرا گرفت، و نخستین تاریکی خفتن گذشت، آنها شبانی داشتند که در آن سرزمین برای چرانیدن رفته بود، ولی در برگشت به طرف‌شان تأخیر نموده بود و آنها بر وی ترسیده بودند. آنگاه رئیس آنها رفاعه بن قیس برخاست، و شمشیر خود را گرفته بر گردنش آویخت و گفت: به خدا سوگند، درباره کار شبان مان یقین حاصل خواهم نمود، چون حتماً به او شری رسیده است. تعدادی از افرادی که با وی بودند گفتند: تو را به خدا که مرو، ما عوض تو می‏رویم. گفت: خیر، من حتماً می‏روم. گفتند: ما همراهت هستیم. گفت: به خدا سوگند، هیچ کس از شما مرا دنبال نکند، و خود حرکت کرد، و از نزد من گذشت. وقتی که بر وی دست یافتم، او را با تیری زدم، و تیرم بر قلبش اصابت نمود، به خدا سوگند، دیگر حرف نزد، آنگاه به طرفش جستم، و سرش را بریدم، بعد از آن بر ناحیه‏ای از اردوگاه حمله نمودم، و تکبیر گفتم، و همراهانم نیز حمله نمودند و تکبیر گفتند، به خدا سوگند، همه آنهایی که در آن جا بودند، جز فرار و گریز دیگر کاری ننمودند. (و ما می‏گفتیم) تو بگیر، تو بگیر[16]، و آنان با زنان و پسران و آنچه از اموالشان، برای‌شان سبک بود (فرار کردند)، و ما شتران زیادی را با گوسفندان زیادی حرکت دادیم، و آنها را نزد رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  آوردیم، وسرش را هم با خود حمل نموده آوردم، و پیامبر  صل الله علیه و آله و سلم  سیزده شتر را از آن شترها در مهرم اعطا نمود، و من با همسرم ازدواج نمودم[17]. این چنین در البدایه (223/4) آمده است. و این را همچنین امام احمد و غیر وی روایت نموده‏اند، مگر این که نزد وی، چنان که در الاصابه (295/2) آمده، عبدالله بن ابی حدرد  رضی الله عنه  آمده است.

 

شجاعت خالد بن ولید  رضی الله عنه

خالد  رضی الله عنه  و شکستن نه شمشیر در روز مؤته

بخاری از خالد بن ولید  رضی الله عنه  روایت نموده که می‏گفت: در روز مؤته نه شمشیر در دستم شکست، و فقط یک شمشیر پهن یمانی[18] در دستم باقی ماند[19]. این را ابن ابی شیبه، چنان که در الاستیعاب (408/1) آمده، و حاکم (42/3) و ابن سعد (2/4) روایت نموده‏اند.

خالد و کشتن هرمز

حاکم (299/3) از اوس بن حارثه بن لام  رضی الله عنه  روایت نموده، که گفت: هیچ کس از هرمز[20] دشمن‏تر برای عرب نبود، هنگامی که ما از مسیلمه و یارانش فارغ شدیم، به طرف ناحیه‏ای از بصره روی آوردیم، و با هرمز در کاظمه[21] که نیروی بزرگی با وی بود برخوردیم. آنگاه خالد به مبارزه با او بیرون آمد و آماده پیکار شد، و هرمز در مقابلش بیرون آمد، و خالدبن ولید  رضی الله عنه  او را به قتل رسانید، و این واقعه را برای ابوبکر صدیق  رضی الله عنه  نوشت، و او تجهیزات[22] هرمز را، به وی اعطا نمود، و کلاه وی صدهزار درهم قیمت داشت، و این عادت اهل فارس بود، که چون کسی به عزّت و مقام والا می‏رسید، (به او) تاج صدهزار درهمی آماده می‏ساختند.

گریه نمودن خالد بر مرگش در بستر

واقدی از ابوزناد روایت نموده، که گفت: هنگامی که مرگ خالد فرا رسید، گریه نمود و گفت: در فلان و فلان معرکه حاضر شدم، و در جسدم جایی نیست، که در آن ضربه شمشیر، یا ضربه نیزه و یا اصابت تیر وجود نداشته باشد، و حالا من در بسترم، چنان که شتر می‏میرد، به مرگ طبیعی می‏میرم، چشم ترسوها نخوابد[23]. این چنین در البدایه (114/7) آمده است.

شجاعت براء بن مالک  رضی الله عنه

براء و تشجیع نمودن مردم در روز یمامه، و ضربه‏اش با شمشیر و قطع شدن آن

سراج در تاریخ خود از انس روایت نموده که: خالدبن ولید در روز یمامه به براء گفت: ای براء برخیز. می‏گوید: او اسب خود را سوار گردید، و پس از حمد و ثنای خداوند گفت: ای اهل مدینه، امروز براش ما مدینه نیست[24]، و فقط خداوند به تنهایی اش وجود دارد و جنت، بعد از آن حمله نمود، و مردم هم همراهش حمله کردند، و اهل یمامه شکست خوردند. و براء  رضی الله عنه  با محکم[25] یمامه روبرو گردید، و وی را با شمشیر زد و به زمین انداخت، و شمشیر محکم یمامه را گرفت، و با آن شمشیر زد تا قطع شد.

و نزد بغوی از براء  رضی الله عنه  روایت است که گفت: در روز مسیلمه با مردی روبرو شدم که به او «خر یمامه» گفته می‏شد، وی مرد جسیمی بود، و در دست خود شمشیر سفید داشت، آنگاه پاهایش را با شمشیر زدم، و قطع نمودم و بر پشت افتاد، و من شمشیر وی را گرفتم، و شمشیر خود را در غلاف داخل نمودم، و ضربه‏ای با آن نزده بودم که قطع گردید. این چنین در الاصابه آمده است.

داخل شدن وی از بالای دیوار در باغ و جنگیدنش به تنهایی با مرتدین

نزد ابن عبدالبرّ در الاستیعاب (138/1) از ابن اسحاق روایت است که گفت: مسلمانان (در یمامه)[26] بر مشرکین حمله نمودند، طوری که آنها را در باغ داخل کردند و دشمن خدا مسیلمه در باغ بود. (براء) گفت: ای گروه مسلمانان مرا نزد آنها اندازید، آنگاه بلند کرده شد و بر دیوار بلند گردید، و از آن پایین خیز زد، و در باغ با ایشان جنگید تا این که (دروازه) آن را برای مسلمانان گشود، و مسلمانان بر ایشان داخل گردیدند، و خداوند مسیلمه را به قتل رسانید.

این را بیهقی (44/9) از محمّد بن سرین روایت نموده که: مسلمانان به بستانی رسیدند، که دروازه‏اش بسته گردیده بود، و در آن مردانی از مشرکین قرار داشتند. آنگاه براء بن مالک  رضی الله عنه  بر سپری نشست و گفت: مرا با نیزه‏های خویش بلند کنید، و به طرف آنها بیندازید. آنان وی را با نیزه‏های خویش بلند کردند، و از پشت (دیوار) بستان وی را انداختند، و در حالی نزدش رسیدند که ده تن از آنان را به قتل رسانیده بود.

و ابن سعد چنان که در منتخب الکنز (144/5) آمده، از ابن سیرین روایت نموده، که گفت: عمربن  رضی الله عنه  نوشت: براءبن مالک را بر ارتشی از ارتش‏های مسلمانان[27] الخطاب نگمارید، چون وی مهلکه‏ای از (مهالک است، که ایشان را به‌سوی هلاک می‏کشاند)[28].

شجاعت ابومحجن ثقفی  رضی الله عنه

جنگیدنش در روز قادسیه طوری که گمان بردند وی ملک است

عبدالرزاق از ابن سیرین روایت نموده، که گفت: ابومحجن ثقفی  رضی الله عنه  به خاطر نوشیدن شراب همیشه دره زده می‏شد، هنگامی که شراب نوشی را یاد نمود، وی را به زندان افکندند و بستند. وی روز قادسیه آنها را دید که می‏جنگند، انگار وی چنان دید که مشرکین بر مسلمانان چیره شده‏اند، آنگاه نزد ام ولد سعد، یا همسر سعد کسی را روان نمود، و به او می‏گفت: ابومحجن به تو می‏گوید: اگر وی را رها کردی، و او را بر این اسب سوار نمودی، و به او سلاح دادی، وی نخستین کسی خواهد بود که به طرف تو برگردد، مگر این که کشته شود، و شروع نموده می‏گفت:

كفى خزناً ان تلتقى الخيل بالقنا

 

واترك مشدوداً على وثاقيا

اذا قمت عنّاني الحديد وغلّقت

 

مصارع دوني قد تصمّ الـمناديا

آنگاه آن زن رفت، و آن را به همسر سعد گفت: او بندهایش را گشود، و بر اسبی که در منزل بود سوار کرده شد، و سلاحی به او داده شد. بعد از آن بیرون آمد، و اسب خود را دوانید، تا این که به قوم پیوست، و به شکل مداوم بر هر مرد حمله می‏نمود، و او را می‏کشت و ستون فقراتش را می‏شکست. آنگاه (سعد) به وی نگاه کرد، و از او به شگفت افتاده می‏گفت: این سوار کار کیست؟! اندکی درنگ ننموده بودند، که خداوند کفّار را شکست داد. و ابومحجن  رضی الله عنه  برگشت، و سلاح را مسترد نمود، و پاهای خود را کما فی السابق دربند افکند.

آنگاه سعد  رضی الله عنه  آمد و همسرش یا امّ ولدش به وی گفت: جنگ‌تان چطور بود؟ سعد به نقل نمودن آن پرداخت، و می‏گفت: (به مصیبت و مشکل) روبرو شدیم، تا این که خداوند مردی را بر یک اسبی ابلق فرستاد، که اگر من ابومحجن را در بندها نگذاشته بودم، حتماً گمان می‏بردم که ابومحجن است، چون بعضی صفات او در وی مشاهده شد، (همسرش یا ام ولدش) گفت: به خدا سوگند، وی ابومحجن است، و قصّه وی اینطور و اینطور بود، و داستان را برای سعد بازگو نمود. آنگاه سعد ابومحجن را خواست، و بندهایش را گشود و گفت: به خدا سوگند، ابداً تو را بر شراب تازیانه نمی‏زنیم. ابومحجن  رضی الله عنه  گفت: من هم به خدا سوگند، ابداً آن را نمی‏نوشم، من بد می‏دیدم که آن را به خاطر تازیانه شما بگذارم. (راوی) می‏گوید: او پس از آن دیگر شراب ننوشید. این چنین در الاستیعاب (184/4) آمده، و سند آن، چنان که در الاصابه (174/4) آمده، صحیح است.

این را همچنین ابواحمد حاکم[29] از محمدبن سعد به طول آن روایت نموده، و در حدیث وی آمده: وی حرکت نمود و نزد مردم آمد، و بر هر ناحیه‏ای که حمله می‏نمود، خداوند آنها را شکست می‏داد. مردم شروع نموده می‏گفتند: این ملک (فرشته) است! و سعد  رضی الله عنه  بدان منظر نگاه می‏نمود و می‏گفت: جهیدن جهیدن ابلق است، و جستن جستن ابومحجن، ولی ابومحجن در قید است!! هنگامی که دشمن شکست خورد، ابومحجن برگشت، و پای خود را در قید انداخت. و بنت خصفه عمل وی را به سعد خبر داد. سعد گفت: به خدا سوگند، امروز بر مردی که خداوند به (دست وی) به مسلمانان این قدر نعمت نمود، حد جاری نمی‏سازم. (راوی) می‏گوید: بنابراین وی را رها نمود. و ابومحجن  رضی الله عنه  گفت: من آن را وقتی می‏نوشیدم، که حد بر من جاری می‏شد، و از آن پاک می‏گردیدم، وقتی که مرا آزاد کردی[30]، به خدا سوگند، (ابداً) آن را نمی‏نوشم. این را همچنین ابن بی‌شیبه به این سند روایت نموده، و در آن آمده: آنها وی را ملکی از ملائکه پنداشتند. و از طریق وی آن را ابن عبدالبر در الاستیعاب (187/4) روایت نموده است.

این را سیف در الفتوح ذکر نموده، و قصّه را به شکل طولانی آن یادآور شده، و در شعر ابیات دیگری را افزوده است، در قصّه نیز افزوده: وی جنگ سختی نمود، و تکبیر می‏گفت و حمله می‏کرد، و هیچ کس در پیش رویش نمی‏توانست بایستد و مردم را به شدّت مورد ضرب قرار می‏داد، بنابراین مردم از وی تعجب نمودند، و این در حالی بود که او را نمی‏شناختند. این چنین در الاصابه آمده است.

شجاعت عمار بن یاسر  رضی الله عنه

عمار و تشجیع مردم در روز یمامه و جنگیدن وی

حاکم (385/3) از ابن عمر  رضی الله عنهما  روایت نموده، و ابن سعد (181/3) نیز مثل آن را، که گفت: عمار بن یاسر  رضی الله عنه  را در روز یمامه بر صخره‏ای دیدم، که بر آن بالا رفته بود و فریاد می‏کشید: ای گروه مسلمین! آیا از جنت فرار می‏کنید؟! من عماربن یاسر هستم، آیا از جنت فرار می‏کنید؟! من عماربن یاسر هستم، به طرف من بیایید. و من گوشش را می‏دیدم که قطع شده بود، و می‏جنبید، و او به شدّت می‏جنگید.

علاقمندی و شوقش به جنّت در وقت جنگ

وی همچنین (394/3) از ابوعبدالرحمن سلمی  رضی الله عنه  روایت نموده، که گفت: در صفین با علی  رضی الله عنه  حاضر شدیم، و دو مرد را برای او موظّف کردم. وقتی قوم در غفلتی می‏بود، بر آنها حمله می‏نمود، و تا این که شمشیرش را خون آلود نمی‏کرد بر نمی‏گشت، آنگاه گفت: مرا معذور دارید، به خدا سوگند، تا این که شمشیرم کند نشد برنگشتم. (راوی) می‏گوید: در حالی که علی  رضی الله عنه  در میان دو صف به شتاب می‏رفت عمار و هاشم بن عتبه  رضی الله عنهما  را دیدم، پس عمار  رضی الله عنه  گفت: ای هاشم، این، به خدا سوگند، از امر خود مخالفت خواهد نمود، و عسکرش را تنها خواهد گذاشت. بعد از آن گفت: ای هاشم، جنت زیر درخشنده هاست[31]، امروز با دوستان ملاقات می‏کنم: محمّد و حزبش. ای هاشم اعور -(یک چشم) -، در یک چشمی که داخل معرکه و دشواری نشود خیری نیست. می‏گوید: آنگاه هاشم  رضی الله عنه  پرچم را حرکت داد و گفت:

اعور بيغي اهلد مـحلاً

 

قد عالج الـحياه حتى ملاً

 

لا بد آن يفلّ او يفلا

 






می‏گوید: بعد از آن به وادیی از وادی‏های صفین روی آورد. ابوعبدالرحمن می‏افزاید: من یاران محمّد  صل الله علیه و آله و سلم  را دیدم عمار  رضی الله عنه  را چنان دنبال می‏نمودند که گویی وی برای‌شان نشانه و علم باشد.

این را همچنین ابن جریر، چنان که در البدایه (270/7) آمده، روایت کرده، و درحدیث وی آمده که گفت: عمار  رضی الله عنه  را دیدم، که وقتی به هر وادیی از وادی‏های صفین که به راه می‏افتاد، آن عده از اصحاب رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  که آنجا بودند، وی را دنبال می‏کردند، و او را دیدم که نزد هاشم بن عتبه -وی پرچمدار علی  رضی الله عنه  بود- آمد و گفت: ای هاشم، پیش برو، جنت زیر سایه‏های شمشیرهاست و مرگ در نوک نیزه‏ها، دروازه‏های جنت باز شده‏اند و حور عین خود را زینت نموده‏اند، امروز با دوستا ملاقات می‏کنم، محمّد و حزبش. بعد از آن او و هاشم حمله نمودند، و به قتل رسیدند -خداوند تعالی رحمت‌شان کند-. می‏گوید: آنگاه علی و یارانش  رضی الله عنهم  بر اهل شام چون یک نفر به یکبارگی حمله کردند، و گویی که آن دو -عمار و هاشم  رضی الله عنهما - نشانه و علم برای آنها بودند. این را همچنین طبرانی و ابویعلی به طول آن، و امام احمد به اختصار، روایت نموده‏اند. هیثمی (241/7) می‏گوید: رجال احمد و ابویعلی ثقه‏اند.

شجاعت عمروبن معدیکرب زبیدی  رضی الله عنه

جنگ وی در روز یرموک

ابن عائذ در المغازی از مالک بن عبدالله[32] خثعمی  رضی الله عنه  روایت نموده، که گفت: در روز یرموک، شریف‏تر از مردی که برای مبارزه بیرون رفت (دیگر کسی را) ندیدم، مرد تنومند و قویی (از کفّار) به طرف وی بیرون رفت، و او، وی راکشت. باز دیگری (بر آمد)، او را هم کشت. بعد کفّار شکست خوردند، و او تعقیب‌شان نمود. سپس به خیمه بزرگش برگشت، و در آن پایین آمد، و کاسه‏های بزرگ را خواست، و کسانی را که در اطرافش بودند طلب نمود، پرسیدم: این کیست؟ پاسخ داد: عمروبن معدیکرب  رضی الله عنه .

جنگیدن و حمله وی در روز قادسیه به تنهایی‌اش

ابن ابی شیبه، ابن عائذ ابن سکن، سیف بن عمر، طبرانی و غیر ایشان -به سند صحیح- از قیس بن ابی حازم  رضی الله عنه  روایت نموده‏اند که گفت: در قاسیه حاضر بودم، سعد  رضی الله عنه  (امیر) مردم بود،و عمرو بن معدیکرب در صف‏ها دور زده می‏گفت: ای گروه مهاجرین! شیرهای دلیر باشید، چون فارسی وقتی که نیزه خود را اندازد، ناامید می‏گردد، در این هنگام فرماندهی[33] از فرماندهان (فارس) وی را به تیر زد، و تیر در نوک کمانش اصابت نمود، آنگاه عمرو بر وی حمله نمود، و او را با نیزه زد وستون فقراتش را شکست، و بعد نزدش پایین گردید، و تجهیزاتش را گرفت.

 و ابن عساکر این را از طریق دیگر طویلتر از آن روایت نموده، و در آخر آن آمده: ناگهان تیری به سویش آمد، و در کوهه زینش اصابت نمود، وی بر صاحب آن تیر حمله نمود، و او را چنان که کنیز گرفته می‏شود گرفت، و در میان دو صف گذاشتش، بعد از آن سرش را قطع نموده گفت: اینطور بکنید.

و واقدی از طریق عیسای خیاط روایت نموده، که گفت: عمروبن معدیکرب  رضی الله عنه  در روز قادسیه به تنهایی اش حمله نمود، و در میان آنها شمشیر زد، بعد مسلمانان در حالی به وی پیوستند، که کفّار محاصره‏اش نموده بودند، و او در میان‌شان شمشیر می‏زد، و مسلمانان آنها را از وی راندند.

و طبرانی از محمدبن سلّام جمحی  رضی الله عنه  روایت نموده، که گفت: عمر برای سعد  رضی الله عنهما  نوشت: من تو را با دو هزارتن امداد نمودم: عمروبن معدیکرب و طلیحه بن خویلد.

دولابی از ابوصالح بن وجیه  رضی الله عنه  روایت نموده، که گفت: در سال بیست و یکم بود که واقعه نهاوند اتّفاق افتاد، و نعمان بن مقرّن کشته شد، و بعد از آن مسلمانان شکست خوردند، عمروبن معدیکرب  رضی الله عنه  در آن روز آن قدر جنگید، تا جایی که فتح نصیب گردید، و جراحت او را (به زمین) انداخت، و در قریه روذه وفات نمود. این چنین در الاصابه (18/3) آمده است.

شجاعت عبدالله بن زبیر  رضی الله عنهما

جنگ وی با حجاج و شهادتش

طبرانی از عروه بن زبیر  رضی الله عنهما  روایت نموده، که گفت: هنگامی که معاویه  رضی الله عنه  وفات نمود، ابن زبیر  رضی الله عنهما  از طاعت یزیدبن معاویه سرباز زد، و ناسزاگویی خود را آشکار نمود، این خبر به یزید رسید وی سوگند خورد، اگر ابن زبیر در زنجیر بسته شد، آورده نشود، به طرفش (لشکر) خواهد فرستاد. به ابن زبیر گفته شد: آیا برایت زنجیرهایی از نقره نسازیم، که بر آن جامه بپوشی، و قسم وی را راست سازی، چون صلح برایت نیکوتر است. گفت: خداوند قسم وی را راست نکند، و بعد از آن افزود:

ولا ألين لغيرالحقّ أسأله

 

حتى يلين لضرس الـمـاضع الـحجر

بعد گفت: به خدا سوگند، ضربه‏ای با شمشیر در حال عزت، برایم از ضربه‏ای با تازیانه در حال ذلّت، محبوب‏تر است، بعد از آن مردم را به طرف خود دعوت نمود، و مخالفت خود با یزید بن معاویه را آشکار ساخت. یزیدبن معاویه مسلم بن عقبه مرّی را با ارتش اهل شام به طرفش فرستاد، و او را به قتال اهل مدینه دستور داد، و (او را امر نمود که) از آن فارغ گردید، به طرف مکه حرکت نماید.

می‏گوید: مسلم بن عقبه داخل مدینه گردید، در آن روز بقیه اصحاب رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  از وی فرار نمودند، و او را در مدینه به لهو و لعب پرداخت، و در کشتن اسراف به خرج داد، و سپس از آن جا بیرون گردید. در بین راه وفات نمود، و حصین بن نمیر کندی را جانشین خود تعیین نمود و گفت: ای ابن برذعه خر، از حیله‏ها و مکاریهای قریش بر حذر باش، و با آنها جز با تیرهای راست، و بعد از آن با چیدن (سرها) معامله نکن. حصین حرکت نمود، تا این که وارد مکه گردید، و در آنجا روزهایی با ابن زبیر  رضی الله عنهما  جنگید... و حدیث را متذکر گردیده، و در آن آمده: افزود: و به حصین بن نمیر خبر مرگ یزیدبن معاویه رسید، بنابراین حصین بن نمیر فرار نمود. هنگامی که یزید بن معاویه مرد، مروان بن حکم به طرف خود دعوت نمود... و حدیث را متذکر شده، و در آن آمده: بعد از آن مروان درگذشت، و عبدالملک به طرف خود دعوت نمود، و قیام کردو اهل شام به او پاسخ مثبت دادند، او بر منبر بیانیه‏ای ایران نمود، و گفت: کی از میان شما، برای (سرکوب نمودن) ابن زبیر آماده است؟ حجاج گفت: من ای امیرالمؤمنین! او وی را ساکت گردانید، باز حجاج تکرار نمود و او ساکتش گردانید، باز تکرار نموده گفت: من ای امیرالمؤمنین! (چون من)[34] در خواب دیدم که جامه وی را کشیدم و پوشیدم. آنگاه عبدالملک وی را مقرر نمود، و با ارتش به طرف مکه (سوقش) داد، تا این که بر ابن زبیر  رضی الله عنهما  وارد گردید، و با وی در مکه جنگید. ابن زبیر  رضی الله عنهما  به اهل مکه گفت: این دو کوه را حفظ کنید، شما، تا وقتی که آنها بر آن دو دست نیابند، در خیر و عزّت می‏باشید، اندکی درنگ ننموده بودند، که حجاج و همراهانش بر «ابی قبیس» آشکار گردیدند، و منجنیق را بر آن نصب نمودند، و توسط آن ابن زبیر و همراهانش  رضی الله عنهم  را در مسجد هدف قرار دادند.

چون صبح شد -همان صبحی که ابن زبیر در آن کشته شد-، ابن زبیر نزد مادرش اسماء بنت ابی ابکر  رضی الله عنهما  رفت، اسماء در آن روز زنی صد ساله بود، ولی نه دندانش افتاده بود، نه بینایی اش را از دست داده بود، وی به پسرش گفت: ای عبدالله، در جنگت چه کردی؟ گفت: آنها در فلان و فلان مکان رسیده‏اند. در همان حال ابن زبیر  رضی الله عنهما  خندید و گفت: در مرگ راحت است. اسماء گفت: ای پسرم، آیا آن را برای من آرزو می‏کنی؟ من تا یکی از این دو حالت تو را نبینم، دوست ندارم، بمیرم، یا پادشاه شوی، و به آن چشمم را روشن گردانی، و یا کشته شوی، و به امید اجر و ثواب بر مرگت صبر پیشه کنم. می‏گوید: بعد با مادرش وداع نمود، و اسماء به او گفت: ای پسرم، از تنازل نمودن در امری از امور دین از ترس کشته شدن بر حذر باش.

ابن زبیر  رضی الله عنهما  از نزد وی بیرون گردید، و داخل مسجد شد، و دو پله در را بر حجرالاسودقرار داده بود، که توسط آنها، حجرالاسود را از رسیدن منجنیق حفاظت می‏نمود، کسی نزد ابن زبیر  رضی الله عنهما  درحالی که کنار حجرالاسود نشسته بود، آمد و (به او) گفت: آیا دروازه کعبه را برایت باز نکنیم، که بر آن بلند شوی؟ عبدالله به طرفش نگاه نمود و گفت: از هر چیز برادرت را می‏توانی حفظ کنی، مگر از مرگش، و آیا برای کعبه حرمتی است، که برای این مکان نیست؟ به خدا سوگند، اگر شما را در پرده‏های کعبه هم آویزان دریابند، به قتل‌تان می‏رسانند. آنگاه به او گفته شد: آیا با ایشان درباره صلح صحبت نمی‏کنی؟ گفت: آیا این وقت صلح است؟ به خدا سوگند، اگر شما را در کعبه هم بیابند، همه شما را ذبح می‏کند، و این شعر را خواند:

ولست بمبتاع الـحياه بسبّه

 

ولا مرتق من خشيه الـموت سلّمـا

انافس سهمـاً انه غير بارح

 

ملاقي الـمنايا اىّ حرف تيمّمـا

بعد از آن به آل زبیر، در حالی که ایشان را نصیحت می‏نمود، روی آورد و گفت: هر یکی شما از شمشیرش، چنان که از رویش حفاظت می‏کند، حفاظت نماید، (شمشیرش) را نشکند، که با دستش از خود مانند زن دفاع نماید. به خدا سوگند، من هرگاه که با هر لشکر انبوهی روبرو شده‏ام، در صف اول بوده‏ام، و من هرگز از جراحت درد ندیده‏ام، اگر دردی هم دیده‏ام از دوا بوده است. (راوی) می‏گوید: در حالی که آنها در این حالت قرا رداشتند، ناگهان (قومی) برایشان‏از دروازه بنی جمح داخل گردید، و در میان‌شان یک سیاه بود. پرسید: اینها کیستند؟ گفته شد: اهل حمص، آنگاه بر آنها در حالی که دو شمشیر با خود داشت، حمله نمود، نخستین کسی که با او روبرو گردید، همان سیاه بود، او را با شمشیر خود زد، و پایش را قطع نمود، آن سیاه به وی گفت: آخ، ای بچه زنا کار؟ ابن زبیر  رضی الله عنهما  به او گفت: خاموش ای پسر حام[35]، اسماء زناکار است!؟ بعد آنها را از مسجد بیرون نمود و برگشت. ناگهان قومی از دروازه بنی سهم داخل شدند، گفت: اینها کیستند؟ گفته شد: اهل اردن، آنگاه بر آنها حمله نمود و می‏گفت:

لا عهد لي بغاره مثل السَّيْل

 

لا ينجلى غبارها حتى الليل

آنها را هم از مسجد بيرون نمود، ناگهان قومى از باب بنى مخزوم داخل گرديدند، بر آنها نيز حمله نمود و مى‏گفت:

«لو كان قرني واحداً كفيته»

(راوی) گوید: در بام مسجد از یاران و پشتیبانانش کسی بود، که دشمن را به خشت و غیر آن می‏زد، پس عبدالله بن زبیر بر آنها حمله نمود، و خشتی بر فرق سرش اصابت نمود، و سرش را شکست، در این حال او ایستاد و می‏گفت:

ولسنا على الاعقاب تدمى كلومنا

 

ولكن على اقدامنا تقطر الدّما

می‏گوید: بعد از آن افتاد، و دو غلام آزاد کرده او، بر وی چیره شدند، و هر دوی‌شان می‏گفت‏ند:

العبد يحمي ربّه ويحتمي

می‏افزاید: بعد به طرفش آمدند، و سرش قطع گردید. هیثمی (255/7) می‏گوید: این را طبرانی روایت نموده، و در آن عبدالملک بن عبدالرحمن ذماری آمده، او را ابن حبان و غیر وی ثقه دانسته‏اند، و ابوزرعه و غیر وی ضعیفش دانسته‏اند. این را همچنین ابن عبدالبر در الاستیعاب (203/2) به شکل طولانی روایت کرده، و ابونعیم در الحلیه (331/1) مانند آن را به اختصار روایت نموده، و حاکم در المستدرک (550/3) بخشی از اول آن را روایت کرده است.

ابونعیم و همچنین طبرانی از (اسحاق بن)[36] ابی اسحاق، روایت نموده‏اند که گفت: من در کشته شدن ابن زبیر  رضی الله عنهما  روزی که در مسجد الحرام کشته شد حاضر بودم، ارتش‏ها از دروازه مسجد داخل می‏شدند، و هرگاه قومی از دروازه‏ای وارد می‏شد، او به تنهایی بر آنها حمله می‏نمود، و بیرون‌شان می‏ساخت، در حالی که وی در این حالت قرار داشت، ناگهان کنگره‏ای از کنگره‏های مسجد بر سرش افتاد، و او را بر زمین افکند، و او این بیت‏ها را می‏خواند:

اسمـاء ان قتلت لا تبكينى

 

لـم يبقَ الا حسبى ودينى

 

وصارم لانت به يميني

 






هیثمی (256/7) می‏گوید: این را طبرانی روایت نموده، و در آن گروهی‌اند، که ایشان را نشناختم.

عیب‏گیری و انکار صحابه بر کسی که از راه خدا فرار نموده است

عیب‏گیری و انکار صحابه بر سلمه بن هشام

حاکم (42/3) از امّ سلمه  رضی الله عنها  روایت نموده که روی به همسر سلمه بن هشام بن مغیره گفت: چرا سلمه را نمی‏بینم که در نماز با رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  و مسلمانان حاضر شود؟ همسر سلمه پاسخ داد: به خدا سوگند، او نمی‏تواند بیرون بیاید، هر گاهی که بیرون آید، مردم بر او فریاد می‏زنند: ای فراری‏ها، آیا از راه خداوند  عزوجل  فرار نمودید؟! به حدی که در خانه خود نشسته است، و بیرون نمی‏آید، و اودر غزوه مؤته با خالدبن ولید  رضی الله عنه  بود. حاکم -که ذهبی هم با وی موافقت نموده- می‏گوید: این حدیث به شرط مسلم صحیح است، ولی بخاری و مسلم روایتش ننموده‏اند. و ابن اسحاق، این را به مثل آن، چنان که در البدایه (249/4) آمده، روایت کرده است.

عیب‏گیری و انکار مردی بر ابوهریره

حاکم (42/3) از طریق واقدی از ابوهریره  رضی الله عنه  روایت نموده، که گفت: در میان من و پسر عمویم سخنی اتفاق افتاد، گفت: آیا فرارت در روز مؤته (به یادت هست)؟ آنگاه من ندانستم که به او چه بگویم[37].



[1]- به نقل از ابن هشام.

[2]- بخاری (4072) و احمد (3/501) و ابن اسحاق چنانکه در سیره این هشام (3/ 21: 23) آمده.

[3]- اینجا عبارت کتاب اندکی مبهم است،و احتمال دیگر این است که معنی چنین باشد: «بنابراین من دوست نداشتم که به عوض آن دو درمیان دو مرد باشم». م.

[4]- صحیح. ابن اسحاق چنانکه در سیره ابن هشام (20/109) آمده.

[5]- در صحیح مسلم اینگونه آمده است: «دستان خود را گشودند و هر کدام می‌گفت: من، من».

[6]- مسلم (247) و احمد (3/123).

[7]- این و جمله بعدی داخل کمانک از حاکم نقل شده‏اند.

[8]- ضعیف. ابن هشام (3/19) در سند آن مجهولانی هستند.

[9]- این اشاره بدان است که خدا و پیامبرش داناترند که در کارها چگونه تصرف نمایند، و چه خبر به چه کسی بدهند، چون زبیر  رضی الله عنه  در قدم نخست از این که رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  شمشیر را به او نداده بود، ناراحت شده بود. م.

[10]- به نقل از هیثمی و در اصل «اوجه» آمده، که صحیح همان صورت ذکر شده به نقل از هیثمی است.

[11]- ضعیف. طبرانی در «الکبیر» (9/81) و در سند آن مجهولانی هستند. نگا: «المجمع» (6/113).

[12]- نام شتر رسول خدا  صل الله علیه و آله و سلم  است.

[13]- مسلم (1897) و احمد (4/ 52 – 54).

[14]- شاخه در اینجا برای گروهی کمتر از قبیله به‌کار رفته است. م.

[15]- غابه جایی است نزدیک مدینه در ناحیه‏ای از شام.

[16]- کلمه‏ای است که برای فریب دشمن و در هراس انداختن به‌کار می‏رود.

[17]- ضعیف. احمد (6/ 11، 12) و در آن یک مجهول است.

[18]- یعنی جز همان شمشیر پهن یمانی دیگر شمشیرها در دستم تاب نیاورد و شکست، و همان شمشیر یمانی بود که تاب آورد و باقی ماند. م.

[19]- بخاری (4265) و حاکم (3/42).

[20]- هرمز: امیر مرزهای فارس در طرف بلاد عرب بود.

[21]- اسم جایی است، و گفته شده چاهی است که همان مکان به نام آن شناخته می‏شود.

[22]- یعنی سلاح، لباس، اسب و غیره وسائل وی را برای وی اعطاء نمود.

[23]- ضعیف. در سند آن واقدی متروک است.

[24]- یعنی چون کسی که در فکر مرگ باشد بجنگید، و درباره برگشت به مدینه فکر نکنید.

[25]- وی فرمانده ارتش مسیلمه بود.

[26]- این کلمه و کلمه بعدی داخل قوس از الاستیعاب نقل شده‏اند.

[27]- این و جمله بعدی داخل پرانتز از الاسیعاب و المستدرک نقل شده‏اند.

[28]- ابن سعد از ابن سیرین بصورت بصورت مرسل.

[29]- این همان حاکم قزوینی است، و نه حاکم نیشابوری، صاحب المستدرک.

[30]- یعنی از جاری نمودن حد بر من منصرف شدی. م.

[31]- یعنی زیر شمشیرهایی است که در جریان جنگ برق می‏دهند و می‏درخشند.

[32]- در اصل مالک بن عبیدالله آمده، و غلط است.

[33]- در نص «اسوار» استعمال شده که: قائد فارسیان، پیشرو سواران، مرد ماهر و دانا در تیراندازی را افاده می‏کند، و ما در ترجمه همان معنای اول آن را انتخاب نمودیم. م.

[34]- این و سخن بعدی داخل پرانتز از المجمع نقل شده‏اند.

[35]- مورخین سیاهان را به حام فرزند نوح  علیه السلام  منسوب می‏کنند.

[36]- به نقل از هیثمی.

[37]- بسیار ضعیف. حاکم (3/ 42) در سند آن واقدی متروک است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

مقدمه‌ی مؤلف

  مقدمه‌ی مؤلف الحمد لله رب العالـمين، والصلاة والسلام على نبينا محمد وعلى آله وأصحابه أجمعين‏. أما بعد: از جمله درس‌هایی که در مسجد...