پیامبر صل الله علیه و آله و سلم و آرزوی کشته شدن در راه خدا
بخاری ار ابوهریره رضی الله عنه روایت نموده، که گفت: از رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم شنیدم که میگفت: «سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست، اگر ناخوشایندی نفسهای مردانی از مؤمنین در تخلّف از من، و نیافتن آنچه ایشان را بر آن انتقال دهم، نمیبود، از هیچ رسیهای که در راه خدا به غذا میرود تخلّف نمیورزیدم. سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست، دوست دارم که من در راه خدا کشته شوم، باز زنده گردانیده شوم، باز کشته شوم، باز زنده گردانیده شوم، باز کشته شوم، باز زنده گردانیده شوم و باز کشته شوم»[1].
مسلم (133/2) از ابوهریره رضی الله عنه روایت نموده، که گفت: رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم فرمود: «خداوند تضمین نموده است، البته برای کسی که در راه وی بیرون برود و او را فقط جهاد در راه من، ایمان به من و تصدیق رسولانم بیرون نموده باشد او از طرف من تضمین شده است، تا او را داخل جنت گردانم، یا این که وی را به همان مسکنش که از آن بیرون شده، با آنچه از اجر و غنیمت به دست آورده برگردانم. سوگند به ذاتی که جان محمّد در دست اوست، هر زخمی که در راه خداوند تعالی به انسان برسد، روز قیامت به همان شکل و هیئت خود حینی که اصابت نموده بود میآید، رنگش رنگ خون میباشد، و بویش بوی مشک. سوگند به ذاتی که جان محمّد در دست اوست، اگر بر مسلمانان گرانی و مشقت نیاورم، از هیچ سریهای که در راه خدا به غزوه میرود ابداً تخلّف ننموده نمینشینم، ولی فراخی نمییابم تا آنان را انتقال دهم، و آنان هم فراخی و توانایی نمییابند،و این که از من تخلّف ورزند برایشان گران تمام میشود. سوگند به ذاتی که جان محمّد در دست اوست، دوست دارم که در راه خدا غزا کنم و کشته شوم، باز غزا کنم و کشته شوم، باز غذا کنم و کشته شوم»[2]. و حدیث را همچنین امام احمد و نسائی، چنان که در کنزالعمال (255/2) آمده روایت نمودهاند.
عمر رضی الله عنه و آرزوی شهادت
طبرانی و ابن عساکر از قیس بن ابی حازم روایت نمودهاند که گفت: عمربن الخطاب رضی الله عنه روزی برای مردم بیانیهای ایراد نمود، و در بیانیه خود گفت: در جنتهای عدن قصری است، که پانصد دروازه دارد، و بر هر دروازه پنج هزار حورعین است، و در آن جز نبی داخل نمیشود. بعد از آن به قبر پیامبر خدا صل الله علیه و آله و سلم ملتفت شده گفت: مبارک بادا به تو ای صاحب (این)[3] قبر. سپس گفت: یا صدّیق، بعد از آن به قبر ابوبکر رضی الله عنه ملتفت شده گفت: مبارک بادا به تو ای ابوبکر. بعد از آن گفت: یا شهید، و به طرف نفس خود برگشته گفت: ای عمر شهادت چگونه به تو خواهد رسید؟ بعد از آن گفت: همان ذاتی مرا از مکه به هجرت مدینه خارج گردانید، قادراست که شهادت را هم به سویم سوق دهد. این چنین در کنزالعمال (275/7) آمده. و در مجمع الزوائد (55/9) از طبرانی افزوده: ابن مسعود رضی الله عنه گفت: خداوند آن را به طرف وی به دست بدترین خلق خود، غلام و برده مغیره سوق داد. هیثمی میگوید: رجال وی رجال صحیحاند، غیر از شریک نخعی که ثقه است، و دربارهاش اختلاف وجود دارد.
بخاری از اسلم از عمر رضی الله عنه روایت نموده (که عمر رضی الله عنه میگفت): خداوندا! شهادت را در راهت برایم نصیب فرما، و مرگم را در مدینه رسولت صل الله علیه و آله و سلم بگردان[4]. این را اسماعیلی از حفصه رضی الله عنها روایت نموده، که گفت: از عمر رضی الله عنه شنیدم که میگفت: خداوندا! از تو کشته شدن در راهت، و وفات در شهر نبی ات را مسئلت دارم. حفصه میگوید: پرسیدم: این چگونه ممکن است؟ گفت: خداوند وقتی که بخواهد آن را میآورد. این چنین در فتح الباری (71/4) آمده.
طبرانی از سعد بن ابی وقاص روایت نموده، که عبدالله جحش رضی الله عنهما در روز احد به او گفت: آیا خداوند را دعا نمیکنی؟ آنگاه هردو در ناحیهای خلوت شدند، و سعد دعا نموده گفت: پروردگارا! وقتی که با دشمن روبرو شدم، مرد بسیار جنگجو و خشمناک را بر من روبرو گردان، که با او بجنگم و همراهم بجنگد، بعد از آن کامیابی بر وی را برایم نصیب گردان، تا به قتل رسانمش و تجهیزاتش[5] را بگیرم، و عبدالله بن جحش آمین گفت. بعد از آن عبدالله فرمود: بار خدایا! مرد بسیار خشمگین و بسیار جنگجو را نصیبم بگردان، که با او به خاطر تو بجنگم و با من بجنگد، و بعد از آن مرا بگیرد و بینی و گوشم را قطع نماید، و چون فردا با تو روبرو شدم، بگویی: کی بینی و گوشت را بریده است؟ بگویم: در راه تو و رسولت چنین شده است. و تو بگویی: راست گفتی. سعد گفت: ای فرزندم، دعای عبدالله بن جحش از دعای تو بهتر بود، چون وی را در آخر روز دیدم که بینی و گوشش در تاری آویزان بودند. هیثمی (301/9) میگوید: رجال وی رجال صحیحاند. و این چنین این را بغوی، چنان که در الاصابه (287/2) آمده، و ابن وهب، چنان که در الاستیعاب (274/2) آمده، روایت نمودهاند، و بیهقی (207/6) مثل آن را روایت کرده است. و این چنین این را ابونعیم در الحلیه (109/1) روایت نموده، جز این که وی دعای سعد را ذکر نکرده، و به دعای عبدالله کتفا نموده است.
این را حاکم (200/3) از سعید بن مسیب روایت نموده که گفت: عبدالله بن جحش رضی الله عنه گفت: بار خدایا! من به تو سوگند یاد میکنم، که فردا با دشمن روبرو شوم، و آنها مرا بکشند و بعد از آن شکمم را پاره نمایند و بینی و گوشم را ببرند، بعد از آن از من بپرسی که این چرا؟ بگویم: در راه تو. سعید بن مسیب میگوید: من امیدوارم، خداوند آخر سوگند وی را چنان که اول سوگندش وفا نمود، وفا نماید. حاکم میگوید: در این حدیث اگر ارسال[6] نمیبود به شرط بخاری و مسلم صحیح بود. ذهبی میگوید: مرسل صحیح است. این چنین این را ابن شاهین، و ابن المبارک در الجهاد، چنان که در الاصابه (287/2) آمده، و ابونعیم در الحلیه (109/1) و ابن سعد (63/3) روایت نمودهاند.
ابونعیم از انس رضی الله عنه روایت نموده، که گفت: رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم فرمود: «بسا صاحب دو جامه[7] کهنه که به وی توجه واعتنایی صورت نمیگیرد، اگر بر خداوند قسم خورد، خداوند سوگندش را بهجای میکند، از جمله آنها براء بن مالک است». در روز تستر وقتی که مردم شکست خوردند گفتند: ای براء، بر پروردگارت قسم یاد کن. گفت: (پروردگارا، بر تو سوگند یاد نمودم[8])، که آنها را دستهای بسته به دست ما بیندازی، و مرا به نبی خود ملحق بگردانی، (راوی) میگوید: و وی به شهادت رسید[9]. این چنین در الکنز (11/7) آمده. و ترمذی مانند این را، چنان که در الاصابه (144/1) آمده، روایت کرده است.
حاکم (291/3) آن را از انس رضی الله عنه روایت نموده، که گفت: رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم فرمود: «چه بسا ضعیف مستضعف دارای دو جامه کهنه، که اگر به خدا قسم بخورد، خداوند سوگندش را وفا مینماید، از جمله آنها براء بن مالک است»، براء با گروهی از مشرکین روبرو گردید، - این در حالی بود که مشرکین بر مسلمانان ضربه وارد نموده بودند - و مسلمانان گفتند: ای براء، رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم گفته است: «اگر تو بر خداوند سوگند یاد کنی، قسمت را وفا میکند». بنابراین بر پروردگارت سوگند یاد نما. وی گفت: پروردگارا! بر تو سوگند یاد نمودم، که آنها را دست بسته نصیب ما بگردانی، و بعد از آن بر قنطره سوس با هم روبرو شدند، و بر مسلمانان ضربه وارد نمودند. مسلمانان به وی گفتند: ای براء بر پروردگارت سوگند یاد کن. گفت: پروردگارا" بر تو سوگند یاد نمودم، که آنها را دستهای بسته، به دست ما بیندازی، و مرا به نبی خود ملحق گردانی، همین بود که آنها به دست ایشان افتادند، و براء به شهادت رسید[10]. حاکم (292/3) میگوید: این حدیث صحیح الاسناد است،و بخاری مسلم روایتش ننمودهاند. ذهبی میگوید صحیح است. ابونعیم این را در الحلیه (7/1) به مانند آن روایت کرده است.
ابوداود، مسدّد، حارث، ابن ابی شیبه و ابن المبارک از طریق حمید بن عبدالرحمن حمیری روایت نمودهاند که: مردی از اصحاب پیامبر صل الله علیه و آله و سلم که به او حممه گفته میشد، در زمان عمر رضی الله عنه به جنگ اصبهان رفت، و گفت: بار خدایا! حممه میپندارد که لقائ تو را دوست دارد. بار خدایا! اگر وی صادق باشد، صدق و راست گویی اش را ثابت بگردان، و اگر دروغگو باشد وی را اگرچه بد بیند، به آن برسان... الحدیث، و در آن آمده: وی به شهادت رسید، و ابوموسی گفت: وی شهید است. این چنین در الاصابه (355/1) آمده است.
و این را همچنین امام احمد روایت نموده، و افزوده است: اگر بد بین باشد، بر وی همان عزمش را جاری کن، اگرچه بد بیند. بار خدایا! حممه از این سفر خود برنگردد، همین بود که مرگ به سراغش آمد -عفّان[11] یک مرتبه گفت: وی شکم درد شد- و در اصبهان مرد. میگوید: آنگاه ابوموسی رضی الله عنه برخاست و گفت: ای مردم! به خدا سوگند، نظریه آنچه ما، در شنیدگیهای مان، از نبیتان صل الله علیه و آله و سلم شنیدهام، و تا جایی که ما میدانیم، حممه شهید است. هیثمی (400/9) میگوید: رجال وی رجال صحیحاند، غیر داود بن عبدالله اودی، که ثقه است و دربارهاش اختلاف میباشد. این را همچنین ابونعیم به مانند آن، چنان که در المنتخب (170/5) آمده، روایت نموده است.
طبری (249/4) از معقل بن یسار روایت نموده که عمربن الخطاب رضی الله عنه با هرمزان مشورت نمود و گفت: چه نظر داری، از فارس شروع کنم، یا از آذربایجان، یا از اصبهان؟ وی گفت: فارس و آذربایجان: دو بالاند، و اصبهان سر است، اگر یک بال را قطع کنی، بال دیگر بر میخیزد، ولی اگر سر را قطع نمایی، هردو بال میافتد، بنابراین از سر شروع کن. آنگاه عمر رضی الله عنه در حالی داخل مسجد گردید، که نعمان بن مقرن رضی الله عنه نماز میخواند و در پهلویش نشست. هنگامی که وی نماز خود را تمام نمود، عمر گفت: من میخواهم تو را مقرر کنم. پاسخ داد: (به عنوان)[12] جمع کننده صدقات مقرر میکنی قبول ندارم، و اگر برای غزا مقررمی نمایی قبول دارم، عمر گفت: تو به غزا میروی. همین بود که او را به طرف اصبهان اعزام داشت... و حدیث را متذکر شده، و در آن آمده: مغیره برای نعمان گفت: خداوند رحمتت کناد،تیر باران بهسوی مسلمانان شدید گردیده است، حمله کن. گفت: به خدا سوگند، تو صاحب فضایل و مناقب هستی، من با رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم در جنگ حاضر بودم، وی وقتی در اول روز نمیجنگید، جنگ را تا زوال آفتاب به تأخیر میانداخت، تا این که بادها بوزد، و نصرت نازل گردد. (راوی) میگوید: بعد از آن گفت: من بیرق خویش را سه مرتبه تکان میدهم: در حرکت اول: هر مرد حاجت خود را مرفوع ساخت و وضو نماید، در حرکت دوم: هر مرد به سلاح و بند و ابزار خود نگاه کند و آن را درست نماید، و در مرتبه سوم: حمله کنید، و هیچ کس برای هیچ کسی توقّف نکند، و اگر نعمان هم کشته شد کسی بر وی توقف ننماید، من به خداوند عزوجل دعایی میکنم، و هر یک شما را سوگند میدهم که برای آن آمین بگوید، بار خدایا! امروز برای نعمان شهادت را با نصرت مسلمانان نصیب گردان، و برای آنها فتح نصیب کن. وی بیرق خود را بار اول تکان داد، باز بار دوم تکان داد، باز بار سوم آن را تکان داد،و بعد زره خود را از تن بیرون آورد و حمله کرد، و نخستین کسی بود که به زمین افتاد. معقل میگوید: من روی سر او آمدم، آنگاه گفتارش را به یاد آوردم[13] و بر او نشانهای گذاشتم و رفتم -و ما چون مردی را میکشتیم، یارانش را از طرف ما، به خود مشغول میساخت-، در این موقع ذوالحاجبین[14] از قاطر خود افتاد، و شکمش پاره گردید، و خداوند آنان را شکست داد. بعد از آن نزد نعمان آمدم همراهم مشک کوچکی بود و در آن آب وجود داشت، و توسط آن خاک را از رویش شستم. پرسید: تو کیستی؟ گفتم: معقل بن یسار. گفت: مردم چه کار کردند؟ گفتم: خداوند فتح را نصیبشان نمود. گفت: الحمدللَّه. این را برای عمر بنویسید و جان به جان آفرین تسلیم کرد. و نزد طبری (235/4) همچنین از زیاد بن جبیر از پدرش رضی الله عنه روایت است... و حدیث را به طول آن در واقعه نهاوند متذکر شده، و در آن آمده: رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم وقتی به جنگ میرفت، و در اول روز نمیجنگید، تا این که نماز حاضر نمیشد، و بادها نمیوزید، و جنگ نمودن گوارا نمیگردید، عجله نمیکرد، مرا نیز همین امر بازداشته است. بار خدایا! من از تو میخواهم چشمم را امروز به فتحی روشن بگردانی که در آن عزّت اسلام باشد، و به ذلّتی که کفّار بدان ذلیل گردند، و بعد از آن مرابا نصیب نمودن شهادت بهسوی خود ببر، آمین بگویید، -خدا رحمتتان کند- و ما آمین گفتیم و گریستیم.
و طبرانی حدیث معقل بن یسار رضی الله عنه را به طول آن، مثلی که طبری روایت نموده، روایت کرده است. هیثمی (217/6) میگوید: رجال وی رجال صحیحاند. غیر از علقمه بن عبدالله مزنی که ثقه است، و این را همچنین حاکم (293/3) از معقل به طول آن روایت نموده است.
[1]- بخاری (2797).
[2]- مسلم (1876) و احمد (2/399).
[3]- به نقل از مجمع الزوائد.
[4]- بخاری (1890).
[5]- در روایت سلب استعمال شده است، که شامل گرفتن جامه، سلاح شتر کسی نیز میشد. م.
[6]- مرسل بودن. م.
[7]- هدف پیراهن و تنبان است، که در آن زمان به شکل یک ازار و یک چادر استعمال میشد. م.
[8]- این و کلمه بعدی داخل قوس از الاصابه نقل شده است.
[9]- صحیح. ابونعیم در «الحلیة» (1/530).
[10]- صحیح. حاکم (3/292، 292) وی آن را صحیح دانسته و ذهبی نیز با وی موافقت کرده است. نگا: «صحیح الجامع» (4571).
[11]- وی یکی از روایان است.
[12]- به نقل از حاکم و هیثمی.
[13]- که اگر نعمان هم کشته شد کسی بر وی توقف نکند.
[14]- وی فرمانده فارسی است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر