|
چیزیست در دلم که
نه تغییر می کند |
|
من را به سوی مرگ،
سرازیر می کند |
|
فریاد می شود که
بجوشد ز دل ولی |
|
چون عقده در فضای
گلو گیر می کند |
|
تنهاییم بـزرگتـریـن،
پــادشاهیست |
|
دل را بـرای
حـادثـه هـا شیـر می کند |
|
من را هزار جهل، گریبان
گرفته اند |
|
مـن را هـزار
فـاجعه تقـدیـر مـی کند |
|
چیزیست در نهاد من
ای کوه سربلند |
|
چون غده تیر می کشد
و پیر می کند |
|
توحید ناب می شوم و
آب می شوم |
|
انگـار، زهـر دارد تـاثیـر
مـی کنـد |
|
انگار، عشق دارد
تفسیـر مـی شود |
|
هـر چنـد دیـو دارد
تزویـر می کند |
|
افسوس از حماقت آنکس
که بعد من |
|
راه مـرا تعصـب و
تعبیـر مـی کنـد |
|
فکریست در سرم که نمی آیدم به لب |
||
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر